دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827882
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

طنز / خواهری با کفش‌های کتانی

 شکیبا، شهرام  -  گویا در پاره‌ای از ادارات زنان شاغل از پوشیدن کفش‌های کتانی منع شده‌اند

اینکه چقدر خبری که می‌گویم مستند است، نمی‌دانم. امیدوارم که از بیخ و بن کذب محض باشد. اما به هر حال در وبگردهای دیروز به این خبر رسیدم که گویا در پاره‌ای از ادارات (که امیدوارم زودتر دوخته شوند) زنان شاغل از پوشیدن کفش‌های کتانی منع شده‌اند. فرض می‌کنیم خدای ناکرده این موضوع صحت داشته باشد. در چنین شرایطی اتفاقات گوناگونی شکل می‌گیرد.

مورد اول: بخشنامه

از: فلان‌جا

به: همه جا

متاسفانه اخیراً گزارش شده که در این اداره برخی از خواهران همکار از کفش‌های کتانی استفاده کرده‌اند. لذا بر کلیه همکاران فکور و برادران غیور در همه واحدهای نزدیک و دور فرض است که با این پدیده محرک، مهلک و ضد بشری با شدتی در خور مبارزه نمایند تا بار دیگر توطئه استکبار جهانی خنثی شده و سریع‌تر این بساط اباحه‌گری نیز برچیده گردیده و به طور کلی همه چیز در نطفه خفه شود تا خدای ناکرده فساد تا اقصی نقاطمان نفوذ ننماید. در ادامه متذکر می‌شود که این بی‌ناموسی‌ها در غیاث آباد ما سابقه نداشته و نخواهیم گذاشت که داشته باشد. در همین غیاث آباد ما یک غلام مقنی داشتیم، یک بار الکی گفتند گویا خواهرش در شهر جواب سلام زنی که کتانی پوشیده بوده را داده است. غلام مقنی رفت فی‌الفور 7 بسته مرگ‌موش و 20 بسته د.د.ت و به قاعده 3 مشت داروی نظافت خورد تا خودش را از این بی‌ناموسی و بی‌آبرویی خلاص کرده باشد. حالا ما با آن سابقه درخشان تعصب و غیرت غیاث‌ آبادی‌مان قبول کنیم این چیزها را؟! حاشا!

مورد دوم: خواستگاری
پدر عروس: آقای محترم صد دفعه گفتم ما به خانواده‌های معلوم‌الحال دختر نمی‌دهیم.

پدر داماد: اولاً‌ اینکه آدم حالش مجهول‌ باشد عیب است معلوم بودن حال که عیبی ندارد. ثانیاً کدام منکر و اشتباهی از خانواده‌ ما سر زده؟

پدر عروس: مگر دختر خاله‌تون رو از اداره بیرون نکردند؟ خبرها می‌رسه آقای عزیز.

پدر داماد: خب‌آره، کار بدی نکرده بود. کتونی پاش‌ بوده بیرونش کردند.

پدر عروس : همینه دیگه. اولش کتونی می‌پوشن. بعد شیشه و کراک به خودشون تزریق می‌کنند و بعد هم دختر فراری می‌شن و یه جامعه رو در راستای اهداف استکبار جهانی با خودشون به تباهی می‌کشن. خودم یه باجناق دارم که همه فامیلشون چارق و گیوه و پاتاوه می‌پوشن. حتی می‌گن دو تا از عموهاش تو غار زندگی می‌کنند. اگه بنا باشه دختر بدم میدم به اونا که ناموس و غیرت و تعصب و خانواده سرشون میشه، نه شما معلوم‌الحال‌ها. فلذا برین گم شین.

 

منبع : خبر آن لاین
دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
يکشنبه اول 9 1388

از ابرهای روی سرم ترس دارم و
باید دوباره اشک شوم تا ببارم و ...
هی جمعه ها سه شنبه تر و هی سه شنبه ها ...
اصلا بگو چگونه ؟! بگو کی سه شنبه ها -
- نزدیک تر به ساعت موعود می شود؟
کی لحظه های دیر شده زود می شود؟!
پرواز یک پرنده بی پر قشنگ نیست
لطفا بیا ! نگو که دل واژه تنگ نیست
هر روز نقش تازه تری می کشم تو را
اما قشنگی تو به نقاش و رنگ نیست !
میدان باز تر شده یی خواستی ؟! بیا !
هر چند وقت آمدنت وقت جنگ نیست
دنیا شروع خسته ی یک اتفاق بود
دنیا بدون آمدنت ... نه ! قشنگ نیست

 

شاعر ؟

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه اول 9 1388


قرار هستى ما...

دهید مژده به یاران که یار مى آید

قرار گیتى چشم انتظار مى آید

کلید صبح به دست و سرود عشق به لب

ز انتهاى شب آن شهسوار مى آید

ز تنگناى خیالم گذشته است و کنون

به پهندشت دلم آشکار مى آید

طلسم کین به سرانگشت مهر مى شکند

بشیر دوستى پایدار مى آید

سخاى اوست که از چشمه زار مى جوشد

شمیم اوست که از لاله زار مى آید

به جلوه اى که از او دیده آفتاب، چنین

به جیب برده سر و شرمسارى مى آید

جهان براى تماشا به پاى مى خیزد

به پایبوسى او روزگار مى آید

دریغ! کز غم خوبان گرفته است دلش

چو لاله ملتهب و داغدار مى آید

فاطمه راکعى

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه اول 9 1388
 

صبح جمعه

آهسته تر رو به شب کن آهسته ای صبح جمعه

دل بسته چشم انتظاری دلخسته ای صبح جمعه

تو دیرتر شب شو شاید در وقت پایانی تو

آید اذان وصال از گلدسته ای صبح جمعه

 

چشمی ندارد به فردا امید و چشم انتظاری

امروز معنای فرداست ای جمعه بی قراری

در بند خود ما اسیریم راهی ندارد رهایی

جز آنکه در روز جمعه دستی بیاید به یاری

 

دیدن ندارد طلوعت ای صبح زیبای جمعه

چشم آرزو مانده او را دیدار مولای جمعه

کو آشنایی که باشد اهل شنا و تلاطم

دل اهل سیر وسفر باش در بحر معنای جمعه

مسعود نوروزی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه اول 9 1388

حجّ مستمندان
پیامبر خدا (صلّی الله علیه و‌آله):
صَلاة الجُمُعَةُ حَجُّ المَساکِینِ.
نماز جمعه، حجّ مستمندان است.
The Friday prayer in fact is the pilgrimage (Hajj) of the poor.
الدعوات: 37 / 91
دسته ها : مذهبی - احادیث
يکشنبه اول 9 1388

 هیاهوى قیامت

کیست این توفان که آسایش ندارد خنجرش

جز هیاهوى قیامت نیست نام دیگرش

بال اگر بگشاید آنى آسمان گم مى‏شود

جبرئیلى سر برون مى‏آورد از هر پرش

آفرینش وامدار اوست عرش و فرش نیز

واى اگر خورشید را روزى براند از درش

او مى‏آید، آسمان از شوق، آتش مى‏شود

دانه‏هاى کهکشان اسپندهاى مجمرش
 

علیرضا قزوه
 

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه سیم 8 1388
گل محمدی، آیت‌الله نجومی
محمد باقر کریمیان
سال‌هایی که بافت شهری اصیل کرمانشاه دست نخورده بود و جراحی مدرنیته سنگین، پستی و بلندی‌های طبیعی آن شهر را بلدوزرها با اندیشه‌های غربتی غرب، تخریب نکرده بود، سنگ فرش‌های کوچه پس کوچه‌های تنگ آشتی‌کنان آن با طاقی‌ها و خانه‌های هشت گوش و سکوهای ورودی هر خانه پذیرای دوست و آشنای رهگذران با بصیرتی بود که گلهای خانه‌شان از دیوارها سر برون افکنده بود تا رهگذر با معرفتی را بجوید و یاس‌ها و شمعدانی‌ها و بوی خاک نم زده با بوی مطبوع زندگی و غذای طبخ شده و خانگیانی که در کوچه‌های شهر نه تنها به سلام که در پی چاره و گزارش چاره دلتنگی همسایه می‌شدند.

به یاد دارم با پدرم به خانه‌ای پر از صفا و معنویت در چهار راه اجاق کرمانشاه رفتم، از راسته نان شیرینی پزهای کرمانشاهی؛ سر راه آن خانه که نه تنها برای فروش که برای رضای خدا از هیچ باریک اندیشی و ظرافتی در آداب معرفت و پهلوانی کرمانشاهی گری نمی‌گذشتند، گذشته بودیم. راستی به ‌اندرونی دل کرمانشاهیان و خانه‌ای از خانه‌های آنان رسیده بودیم، پا که به درون گذاشتیم سیدی بشاش و مهربان در دهه چهل عمر، ورودمان را به خانه خوش آمد گفت: خوش آمدی از خانه ساداتی از سلاله پاک امام زین العابدین (ع ). سید کسی نبود جز حاج سید مرتضی نجومی، فرزند ارشد حاج سید جواد نجومی.

خانه‌ای به ظاهر کوچک اما پر از شادی و نشاط و معنویت، دیوارهای خانه پر از آیات و ادعیه با خط بسیار زیبای نسخ که پدر استادانه و بی همتا آن را در فراغت‌ها نوشته بود و حال و احوال نیمه شبانه ادعیه سجادیه، دیوار را هم نشانه رفته بود. کسی که به آن خانه می‌آمد، متحیر می‌ماند از آن همه لطافت پذیرایی و صفای درونی و نشانهای گوناگون زندگانی پر بار و پر حال شبانه‌روزی.

من هم که کوچکترین بودم، نمی‌دانستم به کدام سوی معنا و هنر نگاه کنم، هنر مهر فرزند و پدری، مهربانی و پذیرایی، یا نور و صفای خانگی و تاثیر روحانیت خانه‌ای که شمیم صفایش در کوی و برزن شهر پیچیده بود و ادب و آداب معرفت را ارمغان مردمان شهر می‌کرد.

چند سال بعد در شهر نجف اشرف به عشق دیدار امام رفته بودیم که دوباره آن سید را دیدم که پدرم را به خانه خود دعوت می‌کرد، خانه‌ای در محله جدید، پس از انجام نماز برای صرف ناهار به آن خانه رفتیم، دو سه سال گذشته بود و گوش و چشم نوجوانی من از محافل علمی کرمانشاه مطالبی شنیده و خاطراتی دیده بود که دوباره در آن خانه، به ذهن و دلم سرک می‌کشید و به یاریم می‌آمد.

بانوی بزرگ این خانه پر مهر، به سفارش سید، ماهی پلویی با حلوایی که دیگر با گذر از پنجاهه عمر و پنجاه کشور جهان که شغلم چنین بود، ندیدم و نچشیدم. این بار پذیرایی در طبقه دوم خانه‌ای کوچک اما پر از کتاب بود، این همه کتاب، رنگارنگ با جلدهای زیبا و وزین؛ پر از مجلات معتبر از کشورهای اطراف!؟ نشستن سید و ماهی تمیز کردن او که خواری از آن، دهان میهمان نوجوانی را نخراشد! چه می‌دیدم و باید چه می‌دیدم و چه می‌شنیدم از دیدارهای مکرر با هاشم محمد بغدادی بزرگترین خطاط آن زمان جهان اسلام، از اخبار نجف از یادآوری خاطرات جوانی که با پدرم داشتند از این همه لطف.

واقعا نفهمیدم چند ساعت در آنجا بودیم، هنوز در آن خانه و آن سفر هستم؛ چرا که خاطرات آن خانه هیچگاه فراموش نشد و تندی‌های همسالان آن محله به نوجوانی ایرانی، که در دوره بستن معاهده الجزایر بین ایران و عراق بود و گاه گاهی گلوله‌هایی در مرزها زوزه می‌کشید و در همان زمان تدارکات نظامی مرزی را دیده بودم و در آن سفر از پناهگاه‌های زمینی عراقی‌ها در مرز کم ندیدم. هیچگاه زدوده نشد.

سال 1349 شده بود و به رسم دستوری پدر، باید در تابستان و تعطیل هم درس می‌خواندم، سید دوباره پیدایش شد و پدر گفت همان سید که دوستش داری، نیازی به تذکرات مکرر پدر نبود، خودم رفتم و قرار درس گذاشتم این بار دیگر پذیرایی از نوع دیگری شده بود، در ماه مبارک رمضان از ساعت 12 به بعد شب و در اوقات دیگر آن هم شب یک یا دو ساعت پس از نماز مغرب، قرار همیشگی همین بود.

کرمانشاهیان، آبشوران و محله‌های قدیمی اطراف آن را به خوبی می‌شناسند. آن زمان هنوز این منطقه بافت تاریخی و طبیعی خود را از دست نداده بود و از تکیه معاون الملک باید می‌گذشتی تا از خیابان سپه آن زمان و امام حالیه عبور کنی تا به مسجد نواب و روبروی آن که مسجد و خانه سید در آن منطقه بود، می‌رسیدی. کناره‌های آبشوران در شبانگاهان به دلیل تاریکی معابر، تنها محل عبور آشنایان و همسایگان می‌شد، خانه دیگری در سر راه بود که خاطرات بسیاری نیز از آن دارم، خانه مردی کهن، مهربان، دانشی مردی در کسوت اهل بازار که نورانیت چهره و دانایی او سخنش را نافذ می‌کرد و مردمان به اعتماد او و امثال او، ظواهر ادب و آداب کرمانشاهیان با معرفت و با صفا را شکل می‌دادند، او کسی نبود جز حاج آقای ممدوحی، پدر عزیزی که امروزه نماینده خبرگان آن خطه است، قرار بود این نوجوان در سر راه آن بزرگ مرد ممدوح را خبر کرده با هم به دیدار سید نجومی و درس او می‌رفتند.

کجاینند چنین مردان مردی در ایران امروز که همپای نوجوانان و دل رمیده آنان، نوجوانی کنند و بزله گویانی باشند که صفای خاطر و لطف گفتارشان، دین و شرف را در اعماق دل نوجوانان امروز نیز بکارند! خودم نیستم گو آن که می‌دانم به لطف خدا، شکوه ایران پر از مردمانی بزرگ بوده و هست و خاطره عزیزشان را فراموش نمی‌کنیم و نخواهم کرد.

متن درسی، مکاسب شیخ انصاری در فقه بود که امروزه دانشجویان حقوق بیشتر آن را با ترجمه می‌خوانند، متن نسبتا سختی است و استاد نیز به یاد دروس خارج فقه به گرامیداشت استاد، یادی نیز از درس‌های بالاتر می‌کرد و آمادگی برای رشد و ترقی را در شاگرد فراهم می‌نمود، این درس همراه با حاج آقای ممدوحی که افزون بر تسلط بر فقه، کاسب معتبر شهر نیز بود و چم و خم‌های بازار را بهتر از هر کسی می‌دانست، فهم دیگری می‌داد...

اما تا سحرگاه، وقتی فراخ بود و سیما و صدایی نبود تا فرصت بسوزاند، خواب شبهای ماه مبارک رمضان برای نوجوانی مهر دیده و معرفت چشیده و استادانی از این سنخ نه مطلوب بود و نه خواب ماندن سحری، برازنده.

نوبت تاریخ از میانه درس فرارسیده بود و تاریخ تجارت و روابط بین دول منطقه و مرزی نیز به تناسب مرور شده بود که تابلوها دو باره و صد باره خودنمایی می‌کرد و بازبان نوجوانی و بعد جوانی. می‌گفتم استاد یا خود از یکی بگذرید و یا به رسم عیاری اگر کم شد نگویید چرا! او چشم غره‌ای می‌رفت و با کتاب و قلم و چوبی که نزدیک بود، اشاره می‌کرد که من هم...، زدنی از او بر نمی‌آمد و بساط خط و خوش‌نویسی و سرمشق و دیدن مشق گذشته فرا می‌رسید و با حوصله و سرعت دوباره به برگ سفید کاغذی دیگر جان می‌داد و روح جوانی را پرواز.

از سرمشق‌های محبوب او جملات: ان الله جمیل یحب الجمال؛ الکتب بساتین العلماء؛ مجالس العلماء داعیة الی الصلاح؛ بسم الله الرحمن الرحیم؛ فهاشمها بالطف مهشومة الانف، افاطم مهلا بعد هذا التدلی؛ من شم الورد الاحمر و لم یصل علی فقد جفانی و... بود، از اشعار فارسی و خطوط شکسته و دیوانی جلی و خفی هم، کم نمی‌گذاشت اما هر چه بود، استاد، برترین استاد خط ثلث در جهان اسلام بود و به مقتضای روحانیت و طلبگی من، آیات و روایاتی درس می‌داد که بوی و رنگ معنوی اهل بیت عصمت و طهارت صلوات الله علیهم اجمعین داشت، دل و زبان و حال و هوایش در همان خاندان بود و به لحظه‌ای یاد مصایب اهل بیت علیهم السلام، چشمان زیبایش را از قطرات اشکی که به راحتی می‌بارید و بر زیبایی‌اش می‌افزود سرازیر می‌کرد. دل در گرو محبت آن خاندان داشت و نام و ذکرشان، غبار از دل سودایی او می‌سترد و لحظه‌ای بعد چنان می‌شد که کأنه در جهانی دیگر است و گردی از این دنیا بر نگرفته و جهانی از شادی را از آن عالم برگرفته است و با وجودی لبالب از عشق و محبت، دوباره به دنیا گام نهاده است، با لطیفه‌ای به خنده‌ای شاد، شادمانی بخش محفل می‌شد. راز شاد باشی‌های او معنویت نبوی و پنهان کردن غم‌هایی بود که زبان به آن اگر بود نمی‌آلایید و سر مشقی که می‌نوشت باز هم استادانه در خطوط شکسته و نستعلیق چنین بود که: منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن / منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن....

تراش قلم، کاری بود که از چنین استادی نباید انتظار می‌داشتی اما مجموعه‌ای کوچک برای هر نوع خط، درشت و ریز، نستعلیق و ثلث، برایم تراشید، تابلو کردن خطوط را یادم داد، رنگ کردن و تجلید کتاب را برایم می‌گفت و نمونه‌های عالی آن را که دست ساز خودش بود، نشانم می‌داد، هر بخشی را به خاطره و لطیفه‌ای برای به یاد ماندن سنجاق می‌کرد، احیانا پاراگرافی از کتابی تاریخی و یا قطعه‌ای از دیوان شعری برایم می‌خواند. گاه نسخه‌ای خطی و یا قطعه‌ای تاریخی را نشان داده و پیشینه آن را بیان می‌کرد. کتابی تکراری را هدیه می‌کرد و تجربه‌ای را می‌آموخت... همه رفتار و کردارش آموزشی بود که بر جان می‌نشست و گاه آنچنان مجذوب آن همه شده بودم که پس از تکرار دعوت برای ماندن تا صرف سحری، باید تا به خانه خودمان می‌دویدم تا به سحری مادرانه برسم.

با آن که شاگرد فرسنگ‌ها از او دور شده بود و به قم و سپس تهران آمده بود، هر جا که می‌رسید، باز هم به دل شاگردان را چنان فرا می‌خواند که سر از پا ناشناخته به حضورش می‌رسیدند و به فراخور زمانه باز هم بساط آموزش به سادگی و شتابی شگفت، پهن می‌شد، پس از انقلاب اسلامی از خاطره روزهای آغازین می‌گفت که به موزه‌ای رفتم که برای پنهان کردن تابلوی زیبایی از کمال الملک، آن را لابلای پنجره و پرده نهاده بودند، خود آن را ناگهان یافته بود که نقاشی زیبایی‌های زنانه بود و در خور نمایش برای هر بازدید کننده‌ای نبود، برداشته با گوشه عبا گرد از آن سترده بود و به مسئول موزه تفهیم کرده بود که اثری هنری را هر چه باشد در معرض فرسایش و تلف قرار نمی‌دهند آن را اگر نمی‌خواهید نمایش بدهید که نباید، دست کم آن را در جای درستی نگهداری کنید و قصدش آن بود که بفهماند: نکند در فضای تند امروزه و جوانی و جوش بیش از هوش دوره‌های تاریخی گذرا، در نگهداری اموال ملی که بخشی نیز همین احکام را داشت و کم نبود کوتاهی کنید.

حال شاید کسی بگوید پس این همه آموزش به چه کار آمد؟ اولا نقصان از من بوده و هست و پاسخ را باید در چند سطری جست که خدا می‌داند در نگارش آن قصد خودستایی ندارم، اگر خوبی‌هایی بوده، باید به استادی افتخار کرد که چنین خادمی را آموزش و پرورش داد.

در همان سال‌های 1349 تا 1354 بارها تذکر می‌دادند که موزه‌های مختلف تهران را ببین و اینچنین ببین و بگرد و یا به فلان کتابفروشی برو و این نسخه‌ها را برایم تهیه کن، او را در تمامی این گونه مراکز در ایران و عراق و برخی دیگر کشورهای اطراف، به خوبی می‌شناختند، اما این هم گوشه‌ای از آموزش بود...

انقلاب که شد به اشارت استاد شهید علامه مطهری، یکباره خود را در صدا و سیما یافتم، آن روزها نویسندگان معدود صدا، از پس حجم بسیار بزرگی از مطالب که می‌بایستی تهیه می‌شد بر نمی‌آمدند و پس از آن در سیما باید هنر از نوع دیگری را تجربه می‌داشتی و پس از آن در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چه در معاونت هنری و چه در رشته سینما باید از آگاهی‌های فراوانی برخوردار می‌بودی تا بتوانی در آن دوران که هنوز جوانان متخصص همراه انقلاب اسلامی آموزش ندیده و به مسئولیت نرسیده بودند کارها را چنان به پیش می‌بردید که از امکان اداره ساده، همه آنها بر می‌آمدی، از قضا به سرپرستی معاونت هنری هم رسیدم و موزه هنرهای معاصر نیز زیر نظراین کمترین شد و در تفکیک موزه‌ها و سازمان میراث فرهنگی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به آموزش عالی آن زمان و برنامه ریزی فرهنگی در برنامه اول توسعه، شراکتی داشتم و نهایتا در رایزنی‌های فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در دهلی نو و مادرید مامور خدمت شدم، همه آن مشق‌ها و آموزش‌ها به حساب آمد و روزگار چنان کرد که همراه همکارانی انقلابی و بهتر از خودم، خدمتی کردم که خوبی‌های آن اگر بوده است که بوده حتما از این استادان بوده و بدیهای آن حتما از من است و کوتاهی‌های شخصی و نابسامانی‌های روزگار چنان کرد که اگر مثلا نتوانستیم لباس‌های فرزندانمان را همچون سفره‌های نانمان در گذشته که با خط نوشته‌های زیبا و پر از معنا تزیین شده بود کنیم، نشان از ناتوانی امثال بنده می‌کند که نتوانستیم آن آموزه‌ها را به حرفه‌های صنعتی و تجاری طراحی و تولید لباس ببریم و چنان شد که تن فرزندانمان سفره نگارش خطوط بی معنا و زشت نگاره‌های خارجی شد و از آن همه زیبایی خطوط اسلامی و یک دنیا گزاره‌های پر شعور زیبای فارسی، در جلوه پسران و دختران شهرمان حکایتی نداشته باشیم.

در پایان سخنی آورم از تابلوی من شم الورد الاحمر... هر کس گل سرخی بوید و بر من درود نفرستد، جفایم کرده، که عنوان مقاله را از این سر مشق گرفته‌ام، یک بار در پیشگاه استاد مکرم دیگرم حضرت آیت‌الله جوادی آملی که عمرش مستدام و افاضات علمی و پر بار معنوی او دل مشتاقان عالم معنای ایرانیان را همیشه زنده بدارد، در همان سنین جوانی، احتمالا بر اثر سرخوشی جوانی و سر و صدای به خنده در آوردن ساکنان مدرسه، مرا سزاوار عتاب دیده بودند، به حجره‌ام آمدند و تابلوی مذکور را بر سینه دیوار با خط استاد آیت‌الله نجومی دیدند، توجهشان چنان جلب شد که فراموش کردند، برای چه آمده‌اند، برای آزمون شاگرد فرمودند، این خط نوشته زیبا سندی هم دارد گفتم انجام می‌دهیم تا سند پیدا کند، ایشان نیز به خنده آمدند و دیدند این همه شاد بودی‌ها سر چشمه از کجا دارد، استادی در پس آن خط نهفته بود که آموزش شادی و پرهیز از درگیری، شیوه مستدام او بود و این شاگرد نیز همان را از او و بزرگان دیگر با فعالیت مستمر و خیر خواهی برای همه و تشویق به آموزش و حفظ جوانب گوناگون و آبرو داری، نگرانی نساختن جامعه اسلامی و شادکام نکردن دشمنان در این زمانه، تنها حکایت دیگری کرده است و ملت خود چنین بزرگانی را به خوبی می‌شناسند و می‌دانند و خاطره آنان را که شیوه‌ای محمدی دارند، گرامی می‌دارند و بر آنان همیشه درودی محمدی می‌فرستند. یاد ونامش همیشه گرامی یاد.
منبع : تابناک
شنبه سیم 8 1388

آغاز سبز زمین


مى‏بارد از دستش اعجاز، مردى که بالانشین است

تا عاشقى را بفهمید، هان! فرصت آخرین است!

سحرى بکن با عصایت، تا نیل چشمم بخشکد

چشمان من رود رود است، دستان من گندمین است

ماییم و گاهى تغزّل، در کوچه باغ مزامیر

شعرى بخوان از زبورت؛ تصنیفِ گل، دلنشین است!

ارزانیت باد قلبم، ارزانیت باد شعرم؛

این است دار و ندارم؛ دار و ندارم همین است!

مى‏روید امواج دریا در پهنه داغ و آتش

آن روز آغاز عشق است، آغاز سبز زمین است.
 

 

صالح محمدى امین

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه سیم 8 1388

پنجره ها بازند

ماه اما

داخل نمی شود

این خانه بی تو

همیشه تاریک است.

تنهایی

معبدی است

که زانو می زنم در آن

و دعا می خوانم

که دوست بیاید.

 

رحمت حقی پور

 

 

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه سیم 8 1388

دزد درتماس تلفنی با مالباخته:به حساب من پول بریز تا مدارکت را پس بدهم

سارق پررو بعد از دستبرد به خانه مرد میانسالی در جنوب تهران، برای پس دادن مدارک و اسناد مسروقه با او وارد معامله شد



به گزارش همشهری عقربه‌های ساعت، 8 صبح دومین روز مهرماه را نشان می‌داد که مرد میانسال با شنیدن صدایی از خواب پرید. او با دیدن در و پنجره‌های خانه‌اش که کاملا باز بودند، از تخت‌خواب بیرون آمد و متوجه شد زمانی که او در خواب بوده، سارق ناشناسی قدم به خانه‌اش گذاشته و کیف سامسونت وی را که حاوی مقداری پول نقد، مدارک شناسایی و اسناد خودروی سواری و وانتش بود، به سرقت برده است.

مالباخته که حسابی شوکه شده بود، وقتی دید از گوشی تلفن همراهش نیز خبری نیست، بلافاصله با آن تماس گرفت و لحظاتی بعد صدای مرد جوانی را از آن سوی خط شنید.

این مرد که به‌نظر می‌رسید همان سارق ناشناس باشد به مالباخته گفت: «من دزد خانه شما هستم و همه مدارک و اسنادتان پیش من است. اگر می‌خواهی گوشی تلفن همراه و دیگر مدارکت را پس بگیری باید هرچه سریع‌تر 200 هزار تومان به شماره حسابی که می‌گویم واریز کنی.»

مرد جوان بعد از گفتن این جملات، گوشی را قطع کرد. مالباخته که سردرگم شده بود، از خانه خارج شد تا با واریزکردن پول به حساب سارق، مدارک شناسایی و اسناد خودرواش را پس بگیرد.

او بعد از تماس دوباره با سارق ناشناس، شماره حساب وی را گرفت و مبلغ مورد نظر را به حسابش واریز کرد اما این بار دزد ناشناس از وی خواست مبلغ دیگری هم به حسابش بریزد.

مالباخته که حسابی عصبانی شده بود، این بار به اداره پلیس رفت و از سارق ناشناس شکایت کرد. بعد از اظهارات این مرد، ماموران با دریافت دستور قضایی از سوی بازپرس شعبه هفتم دادسرای بعثت، عازم بانکی شدند که دزد ناشناس در آنجا حساب داشت اما بررسی مدارکی که او برای بازکردن حساب به بانک ارائه کرده بود نشان می‌داد که تمامی این مدارک جعلی هستند.

گرچه نخستین مرحله از تحقیقات پلیسی با بن بست روبه‌رو شده بود اما ماموران به بررسی فیلم‌های ضبط شده توسط دوربین مداربسته بانک پرداختند و از این طریق توانستند به تصویری از سارق تحت تعقیب که برای برداشت پول از حسابش به بانک رفته بود، دست پیدا کنند.

درحالی‌که تحقیقات پلیسی برای شناسایی سارق پررو ادامه داشت، ماموران متوجه شدند مرد جوانی به تازگی به اتهام جعل و سرقت از سوی کلانتری 152 خانی آباد دستگیر شده که شباهت زیادی به سارق پررو دارد. بنابراین، این مرد به پایگاه پنجم پلیس آگاهی تهران انتقال یافت و در جریان تحقیقات انجام شده مشخص شد که وی همان کسی است که بعد از سرقت از خانه مالباخته با او وارد معامله شده و 200 هزار تومان از وی اخاذی کرده بود.

منبع : خبر آن لاین
دسته ها : خبر - حوادث
شنبه سیم 8 1388

تنهاترین عاشق

این راه امشب مرد کم دارد

این چاه امشب درد کم دارد

این کوچه های ساکت و تاریک

یک خیّر شبگرد کم دارد

لبخند و نان گرم هر شب را

این خانه های سرد کم دارد

مرغ سحر دیگر نمی خواند

انگار یک همدرد کم دارد

بعد از تو، ای تنهاترین عاشق!

این شهر، آری، مرد کم دارد.

 

حمیدرضا شکارسری

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه سیم 8 1388
X