دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827881
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
احرام
امام على (علیه السلام):
مَن ماتَ مُحْرِماً بَعثَهُ اللهُ مُلَبِّیاً.
هرکس در حال احرام بمیرد، خداوند او را لبیک‌گویان برانگیزد.
Whoever passes away while he is wearing pilgrimage’s garment, God shall resurrect him repeating His invitation.
میزان الحکمه، ح 3280
دسته ها : مذهبی - احادیث
سه شنبه سوم 9 1388

سلام جناب سلیم آبادی .

من فکر کنم شما نمی توانید نظراتتان را بخوانید . در صفحه مدیریت شخصی سمت چپ روی گزینه نظرات کلیک کنید . بعد در انتظار تایید یا خصوصی را انتخاب کنید .نظرات نمایش داده می شوند . گمان کنم بعد از دیدن نظراتتان دیگر جای گله و شکایت باقی نماند . البته امیدوارم این مطلب را ببینید .

                                   با تشکر

دسته ها : نامه
دوشنبه دوم 9 1388

 

برخیز و گاهی، عشق را دعوت کن ای دوست

بنشین و با من – با خودت – خلوت کن ای دوست

 

بی پرده باش ئ لحظه ای عریانی ات را

با حیرت آیینه ام، قسمت کن ای دوست

 

مانند راز یک معما سختی – اما

این راز را بگشا، مرا راحت کن ای دوست

 

لیلای شبهای خیابان گردی ام باش

یادی هم از اندوه مجنونت کن ای دوست

 

تا عزلت دلتنگی ام، پایان پذیرد

از وسعت بی رنگی ات، صحبت کن ای دوست

 

یک شهر با من دشمن اند، اما فقط تو

با من به پاس دوستی، بیعت کن ای دوست

 

یا نه ! تو هم مانند آنهای دگر باش

در انهدام روح من، شرکت کن ای دوست !

 

سهیل محمودی

دسته ها : ادبی - شعر
دوشنبه دوم 9 1388

 

نیامد، رفتم

پائیز شدفصل بهاری که به من دادند
طی شد تمام روزگاری که به من دادند

خورشید پیشم هست اما من نمی بینم
نفرین به این چشمان تاری که به من دادند

یعقوب نابینای راه یوسفم کرده
این گریه ی بی اختیاری که به من دادند

از بس نیامد که زمان رفتنم آمد
اینگونه سرشد انتظاری که به من دادند

پایان کار "من" به وصل "او" نینجامید
آخر چه شد قول و قراری که به من دادند

ای جاده ها! ای جمعه ها! ای مردم دنیا
کو وعده آن تکسواری که به من دادند

من آرزوی دیدنش را می برم _ شاید ...
... گاهی بیاید تا مزاری که به من دادند

 

[] [] []

 

حالا زمستان است و من درگور خوابیدم
خورشید من! این خانه تاریک ِ به من دادند

 

علی اکبر لطیفیان

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
دوشنبه دوم 9 1388
دفاع شهادت طلبانه
خاطره یک عراقی
ساعت 30/4 روز دوشنبه 23/ 6/ 1984 ، عملیات با رمز پیروزی از آن ماست شروع شد.

سرهنگ هیثی در خط مقدم حاضر بود و من فرمانده گروهان اول بودم . وظیفه گروهان ما ، به تصرف در آوردن ارتفاع 1026 بود که اشغال این ارتفاع به نیروهای دیگر اجازه می داد به عمق دشتی که « دشت سرخ» نامیده می شد، نفوذ کنند و به طرف روستای علی آباد پیش بروند.

واقعیت این است که پیشروی در آن شب و در منطقه ای که قبلا هموار نبوده ، پر از خار و خاشاک و صخره و سنگ های قد و نیم قد بود ؛ بذر ترس را در دل افراد ما پاشید . افراد مدام به صخره ها برخورد می کردند و به زمین می افتادند و تاثیر آن چیزی جز شعله ور شدن ترس در جانشان نبود . سرباز و افسر با گور به گور خواندن صدام و حزب و جنگش ، پا به پای هم به پیش می رفتند و به تنها چیزی که می اندیشیدند، حفاظت از جسم و روح خودشان بود .

من حتی از خنده ها و صحبتهای در گوشی سربازان شنیدم که به هم می گفتند:
پیشروی کن برادرم ! پیشروی کن ! اتومبیل مدال بالا می خواهی یا کولر دار پیشروی کن برادرم ، پیشروی کن.

این غوغا و جنجال، کنایه از این بود که آن زن از برادرش می خواهد که پیشروی کند و در حقیقت به سوی مرگ بشتابد ؛ سپس خود ؛ اتومبیل را گرفته ، با بهای آن ازدواج کند.

نکته دیگری که بین زبان و گوش سربازان در رفت و آمد بود ، این بود که: ای کبوتر ، دنبال کن آنچه را ما اجرا می کنیم .و ما هالو هستیم که فرار نکردیم .

این کنایه که از یک سرود مشهور عراقی برداشته شده ، برگرفته از عبارتی است که صدام آن را تکرار می کرد.

با آغاز حمله ، سکوت جای خودش را به سر و صدا داد و همزمان با حمایت سربازان از یکدیگر و پشتیبانی آتش توپخانه از نیروهای خط مقدم ، روحیه نیروهای ما بالا رفت ؛ اما با اینکه توپخانه خودی کار می کرد ، توپخانه ایرانی ها جوابی به این شلیک ها نمی داد.

در ساعت پنج و نیم، گروهان اول با دادن سه مجروح توانست به مواضعش برسد . بلافاصله افراد جوخه ها در ارتفاعات 1026 پخش شدند و حفر سنگرهای دفاعی و ایجاد سیمهای خاردار نیز شروع شد. گروهان مهندسی نیز تعداد معدودی مین در منطقه کاشت.

فرمانده هنگ با من تماس گرفت . او خیلی خوشحال بود ؛ زیرا غبطه این لحظه ها را خورده بود و من نیز که توانسته بودم سالم از آن ورطه بیرون بیایم ، در پوست خود نمی گنجیدم.

هنگامی که گروهان دوم و سوم به تپه الله اکبر رسیدند ، صداهای ترسناکی شنیدند . فرمانده هنگ از من خواست که از آنها پشتیبانی کنم و وقتی متوجه شد که در موقعیت فعلی این کار عملی نیست ، از من خواست یک جوخه به خط مقدم بفرستم. من ، ستوان حیدر بصری را همراه با یک جوخه و یک دسته از گروهان دوم برای پشتیبانی آن دو گروهان فرستادم.

هوا سرد بود و آسمان نیز خبر از باران تندی می داد.

پیشروی به طرف روستاهای ایران متوقف شد . فرمانده تیپ خیلی سریع با فرمانده هنگ تماس گرفت :
- چرا پیشروی متوقف شد، سرهنگ؟

- دوباره حمله را شروع می کنیم . فقط مقاومت کمی در کار هست ؛ آنها را در هم می کوبیم و پیشروی را از سر می گیریم .

- اگر با سلاح های معمولی نتوانستید کاری از پیش ببرید ، از سلاح شیمیایی استفاده کنید . به اندازه کافی توپخانه را با تجهیزات شیمیایی مجهز کرده ایم .

سرهنک با شنیدن این خبر از خوشحالی پرواز کرد ! همچنین فرمانده تیپ خواست که سربازان مجروح ایرانی را به عقب تخلیه نکنیم ؛ بلکه آنها را در میدان جنگ رها کنیم تا بمیرند ! یک بار دیگر رویارویی رزمندگان اسلام با ما شروع شد . سرهنگ ، توان و میزان مقاومت ایرانیها را از فرماندهی پنهان می کرد تا به او اجازه بدهند پیشروی را ادامه دهند ؛ به این امید که تحول جدیدی ایجاد شود.

افرادی که در مقابل حمله ما مقاومت می کردند ، بسیجی بودند و دفاع شان شهادت طلبانه بود . ترس بر دل سرهنگ تار انداخته بود که برگشت و در گوش سرگرد سعود دلیمی گفت: مرگ به طرفت می آید ، تارک الصلات!

در حالی که عقربه های ساعت ، 8 صبح را نشان می داد ، صداهای ترسناکی همراه با پرچمهای سبز و سرخ بر افراشته شده ، به طرف ما در حال پیشروی بودند . سربازها پا به فرار گذاشتند و پاسگاههای اعدام که اجازه عبور به کسی نمی دادند ، وظایف خود را انجام می دادند.

در همین لحظه با سرهنگ تماس گرفتم :
- قربان ، وضعیت چطور است ؟
با عصبانیت جواب داد :
- شما در جایتان بمانید و به کارتان ادامه دهید ؛ اما گروهانهای دیگر باید عقب نشینی کنند .
فرمانده تیپ که این مکالمه را شنید ، بعد از حرف سرهنگ گفت :
- چه می گویی ترسو ؟ !....

می خواهی عقب نشینی کنی ؟ مرگ برای تو از عقب نشینی بهتر است ، ترسو .
به این ترتیب ، معادله بر هم خورد و مشخص شد که سرهنگ مرد جنگ نیست و نمی داند معادله درگیری را چگونه باید برقرار کند .

سرهنگ هیثی توجهی به تهدیدهای فرمانده تیپ نکرد . او که قلبش آتشفشانی از خشم بود ، در هنگام عقب نشینی ، فرمانده تیپ را به باد فحش و توهین شدید گرفت .

- من کسی هستم که خودم حقم را می گیرم . من شجاع هستم ، او ترسو است .

عملیات با نقش بستن مهر شکست برپای کارنامه اش پایان یافت و ما روی یکی از تپه ها منتظر رسیدن دستور ماندیم .

منبع: فردا
دسته ها : خاطرات - جبهه و جنگ
دوشنبه دوم 9 1388
قتل فجیع فرزند فرمانده شهید جنگ‌های نامنظم
از سرنوشت نوزاد چندماهه سیدروح الله هاشمی خبری در دست نیست.
پرچم: فرزند شهید سید مجتبی هاشمی فرمانده جنگ های نامنظم عصر امروز به قتل رسید.

سید روح الله هاشمی فرزند شهید سید مجتبی هاشمی که مدیریت موسسه فرهنگی شهید هاشمی را به عهده داشته و به تازگی نیز صاحب فرزندی شده بود بعد از ظهر امروز در حالی که در منزل و در کنار خانواده خود به سر می برد به طرز فجیعی کشته شد.

در این جنایت اسفناک سر سید روح الله هاشمی و همسرش از تن آنان جدا شده است.

هنوز از عاملان این حادثه اطلاعی به دست نیامده است.

گفتنی است که از سرنوشت نوزاد چندماهه سیدروح الله هاشمی خبری در دست نیست.
منبع : فردا
دسته ها : خبر - حوادث
دوشنبه دوم 9 1388

 

مرد ظهور

ما منتظریم از سفر، برگردی
یکروز شبیه رهگذر برگردی


با کاسه ی آب و مجمری از اسپند
ما آمده ایم پشت در، برگردی


وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم
گفتیم نمی شود سحر، برگردی؟؟


ما منتظر تو ایم آقا، نکند
یک جمعه غروب بی خبر برگردی


من گوشه نشین کوچه ی برگشتــم
ای کاش که از همین گذر برگردی


پرواز نمی کنیم از اینجا، باید
در فصل نبود بال و پر برگردی


وقتش نرسیده است ای مرد ظهور
با سیصدوسیزده نفر، برگردی؟

علی اکبر لطیفیان

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
دوشنبه دوم 9 1388
آرامش دل‌ها
امام باقر (علیه السلام):
الحَجُّ تَسکینُ القُلوبِ.
حج آرامش بخش دل‌هاست.
Hearts are set at rest by (performance of rituals of) Hajj.
میزان الحکمه، ح 3270
دسته ها : مذهبی - احادیث
دوشنبه دوم 9 1388

 یا ابا صالح ...

هزار سال اگر در زمین اسیر شوم             

زمان آمدنت یک درخت پیر شوم                             

هزار ریشه ام این خاک را ورق بزند

برای رد شدنت بهترین مسیر شوم

هزار شاخه ام از آسمان بگیرد برگ

که سایبان سر سبز آن امیر شوم

اگر که میوه ندارم مرا ببخش عزیز

که جز به دیدنت این دل نخواست سیر شوم!

ستاره های نگاهت در آسمان گل کرد

که تک درخت شب سرد این کویر شوم

هزار سال دگر...صدهزار سال دگر

اگر تو زود بیایی،اگر که دیر شوم...

سلام سبز مرا از جوانه ها بپذیر

به پیشوازت اگر یک درخت پیر شوم

نغمه مستشار نظامی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه اول 9 1388

 یا امام هشتم ...

اگر یک صندلی در کوپه آخر نگه داری

قطاری را فقط یک ساعت دیگر نگه داری

اگر یک ساعت دیگر،کنار کوپه آخر

نگاه مهربانت را به سمت در نگه داری

اگر وقتی کبوتر ها به گنبد بال می سایند

برای بال پروازم فقط یک پر نگه داری

دلم می سوزد و می سازد از خون جگر بالی

اگر تو آتشم را زیر خاکستر نگه داری

اگر شعری برایت باشم و شعر جدیدم را

بخوانم،بشنوی،در گوشه دفتر نگه داری

اگر نام مرا در بین مشتاقان دیدارت

به عنوان کنیز حضرت مادر نگه داری

اگر قسمت شود پای پیاده می رسم،باشد

مرا وقت شفاعت در صف محشر نگه داری

نغمه مستشار نظامی

دسته ها : ادبی - مذهبی - شعر
يکشنبه اول 9 1388

طنز / خواهری با کفش‌های کتانی

 شکیبا، شهرام  -  گویا در پاره‌ای از ادارات زنان شاغل از پوشیدن کفش‌های کتانی منع شده‌اند

اینکه چقدر خبری که می‌گویم مستند است، نمی‌دانم. امیدوارم که از بیخ و بن کذب محض باشد. اما به هر حال در وبگردهای دیروز به این خبر رسیدم که گویا در پاره‌ای از ادارات (که امیدوارم زودتر دوخته شوند) زنان شاغل از پوشیدن کفش‌های کتانی منع شده‌اند. فرض می‌کنیم خدای ناکرده این موضوع صحت داشته باشد. در چنین شرایطی اتفاقات گوناگونی شکل می‌گیرد.

مورد اول: بخشنامه

از: فلان‌جا

به: همه جا

متاسفانه اخیراً گزارش شده که در این اداره برخی از خواهران همکار از کفش‌های کتانی استفاده کرده‌اند. لذا بر کلیه همکاران فکور و برادران غیور در همه واحدهای نزدیک و دور فرض است که با این پدیده محرک، مهلک و ضد بشری با شدتی در خور مبارزه نمایند تا بار دیگر توطئه استکبار جهانی خنثی شده و سریع‌تر این بساط اباحه‌گری نیز برچیده گردیده و به طور کلی همه چیز در نطفه خفه شود تا خدای ناکرده فساد تا اقصی نقاطمان نفوذ ننماید. در ادامه متذکر می‌شود که این بی‌ناموسی‌ها در غیاث آباد ما سابقه نداشته و نخواهیم گذاشت که داشته باشد. در همین غیاث آباد ما یک غلام مقنی داشتیم، یک بار الکی گفتند گویا خواهرش در شهر جواب سلام زنی که کتانی پوشیده بوده را داده است. غلام مقنی رفت فی‌الفور 7 بسته مرگ‌موش و 20 بسته د.د.ت و به قاعده 3 مشت داروی نظافت خورد تا خودش را از این بی‌ناموسی و بی‌آبرویی خلاص کرده باشد. حالا ما با آن سابقه درخشان تعصب و غیرت غیاث‌ آبادی‌مان قبول کنیم این چیزها را؟! حاشا!

مورد دوم: خواستگاری
پدر عروس: آقای محترم صد دفعه گفتم ما به خانواده‌های معلوم‌الحال دختر نمی‌دهیم.

پدر داماد: اولاً‌ اینکه آدم حالش مجهول‌ باشد عیب است معلوم بودن حال که عیبی ندارد. ثانیاً کدام منکر و اشتباهی از خانواده‌ ما سر زده؟

پدر عروس: مگر دختر خاله‌تون رو از اداره بیرون نکردند؟ خبرها می‌رسه آقای عزیز.

پدر داماد: خب‌آره، کار بدی نکرده بود. کتونی پاش‌ بوده بیرونش کردند.

پدر عروس : همینه دیگه. اولش کتونی می‌پوشن. بعد شیشه و کراک به خودشون تزریق می‌کنند و بعد هم دختر فراری می‌شن و یه جامعه رو در راستای اهداف استکبار جهانی با خودشون به تباهی می‌کشن. خودم یه باجناق دارم که همه فامیلشون چارق و گیوه و پاتاوه می‌پوشن. حتی می‌گن دو تا از عموهاش تو غار زندگی می‌کنند. اگه بنا باشه دختر بدم میدم به اونا که ناموس و غیرت و تعصب و خانواده سرشون میشه، نه شما معلوم‌الحال‌ها. فلذا برین گم شین.

 

منبع : خبر آن لاین
دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
يکشنبه اول 9 1388
X