چنان داغ دل ، داغ دل دیده ام
که حال خود از لاله پرسیده ام
به هر جا چمن در چمن ، گل به گل
همان مهر داغ تو را دیده ام
کدامین چمن را گل از گل شکفت
کز آن بوی نام تو نشنیده ام ؟
به بوی تو ، تنها به بوی تو بود
که هر جا گلی دیده ام ، چیده ام
دلم را به هر آب و آتش زدم
که چون شمع در گریه خندیده ام
همه هفت بندم همن یک نواست
چو نی در هوای تو نالیده ام
ز راز دل باد بویی نبرد
که چون غنچه سربسته خندیده ام
ز باغ دلم یک بغل پر غزل
برای گل روی تو چیده ام
قیصر امین پور
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم : تو را دوست دارم
نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما :
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم.
دکتر قیصر امین پور
گلها همه آفتاب گردانند
من و خدا
پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد مان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعرة توفنده اش
دکمة پیراهن او، آفتاب
برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پا، لنگت می کند
تا خطا کردی، عذابت می کند
در میان آتش، آبت می کند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خندة خشم خدا
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسأله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه ، در یک روستا
خانه ای دیدیم ، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت: اینجا خانة خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضوئی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت: آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آئینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفرة دل را برایش باز کرد
می توان دربارة گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت، آواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان دربارة هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
«پیش از اینها فکر می کردم خدا ...»
دکتر قیصر امین پور
موقعیت اول: رادیولوژی
بیمار: سلام. من در وقایع اخیر خوردم به یک موتوری.
دکتر: خوردی به یک موتوری، یا زدی بهش؟
بیمار: نه خدا شاهده خوردم بهش.
دکتر: خب حالا امرتون.
بیمار: قفسه سینهام درد میکنه. میترسم دندههام یا حتی جناق سینهام شکسته باشه.
دکتر: خب. کولی بازی در نیار. لباستو در آر ببینم.
بیمار: ببخشید! تا جایی که من میدونم عکس رادیولوژی رو با لباس میندازن!
دکتر: حرف بیخود نزن! لباستو در بیار من وقت ندارم.
بیمار: آقای دکتر فکر کنم شما خیلی عصبانی هستی. میخوای برم فردا بیام؟
دکتر: نه خیر. همین الان و به سرعت.
(بیمار لباسش را در میآورد. دکتر او را به سمت نور میبرد).
دکتر: نه شما طوریت نیست.
بیمار: عکس نمیگیرین؟
دکتر: عکس این ریختیت به چه درد میخوره. نکنه میخوای بری باهاش جوسازی و اقدام علیه امنیت کشور کنی.
بیمار: نه! عکس رادیولوژی منظورمه.
دکتر: لازم نیست. توی این وقایع اخیر همه به قدری شفاف شدن که توی نور از این ورشون، اون ورشون پیداست. واسه همین دیگه عکس لازم نیست.
موقعیت دوم: آشپزخونه
زری خانوم جون: وای ماشاالله چه پوستی داری تو. چیکار کردی لکهها و جوشهات از بین رفت. چی میزنی به پوستت؟
پری خانوم جون: هیچی به جون تو.
زری خانوم جون: ببین دروغ نگو دیگه. نکنه تو هم مثل ثریا به کسی نمیگی چی میزنی به پوستت؟
پری خانوم جون: نه زری خانوم جون. من یکی دو بار که رفتم توی محل خرید، دیدم دارن سطل آشغال آتیش میزنن. نگو، «وقایع اخیر» بوده من نمیدونستم. وایستادم تماشا کردم. این شد که پوستم شفاف شده.
موقعیت سوم: سونا
شهین جون: کجا داری میری شیرین جون؟
شیرین جون: وقت سولاریوم دارم. یه ساعت دیگه میام دم استخر.
شهین جون: وا! نرو. میگن سرطان میاره.
شیرین جون: چارهای نیست. آقا مجید گفته اگه خودمو برنزه نکنم از اداره بیرونش میکنن.
شهین جون: وا! چه ربطی داره.
شیرین جون: نمیدونم. میگه زیادی شفاف شدی، میترسم بفهمن توی وقایع اخیر بودی. خودشم الان 10 روزه که مرخصی گرفته رفته دبی توی «جمیرابیج» خودشو برنزه کنه که از اداره بیرونش نکنن. آخه شغلش خیلی حساسه.
منبع : خبر آن لاین
عطارزاده معاون وزیر نیرو گفته است: «70 درصد جمعیت کشور تحت پوشش فاضلاب قرار میگیرند».
امیدوارم که با تلاش شبانهروزی مسئولان و مدیران ارجمند تا 4 سال دیگر همه 100 درصد جمعیت کشور تحت پوشش شبکه فاضلاب قرار گیرند.
زری خانوم جون: سلام پری خانوم جون.
پری خانوم جون: سلام زری خانوم جون. شما تحت پوشش شبکه فاضلاب قرار گرفتین؟
زری خانوم جون: نه هنوز. ولی میگیریم. البته آقا سیامک یه مدتی تحت پوشش شبکه فاضلاب قرار داشت. بعد نمیدونم چی شد که از تحت پوشش شبکه فاضلاب درش آوردن.
اما دخترخالهام اینا کاملاً تحت پوشش شبکه فاضلاب قرار دارن.
پری خانوم جون: اٍ ! چه خوب. ببینم فخر نمیفروشن بهتون؟
زری خانوم جون: چرا خیلی. ولی من تحویلشون نمیگیرم. بالاخره ما هم یه روزی تحت پوشش شبکه فاضلاب قرار میگیریم.
پری خانوم جون: پس چی؟ همهمون بالاخره یه روز تحت پوشش شبکه فاضلاب قرار میگیریم.
زری خانوم جون: فقط خدا کنه پوشش شبکه فاضلابشون گسترده باشه و نویز هم نداشته باشه.
یک ایرانی در فضا
محسن بهرامی رئیس پژوهشگاه هوا فضای جمهوری اسلامی ایران گفت: «برای انجام مطالعات تحقیقاتی کپسول زیستی شامل یک موجود زنده به فضا پرتاب میکنیم».
مانند همه اخبار علمی بسیار مسرتبخش است. فقط نگرانی من از این است که چه موجودی را میخواهند بفرستند. به هر حال یک لیست جامع از کسانی که اگر «هوا» شوند یا به «هوا» بروند موجبات مسرت است در جیب دارم، هر وقت لازم بود بفرمایید تقدیم کنم.
ایدزیها بیکار نمیمانند
پرویز افشار، مشاور سرپرست وزارت رفاه و تأمین اجتماعی گفته است: «در زمینه اشتغال فراگیر برای مبتلایان به ایدز و خانوادههای آنها با همکاری وزارت کار یک تعاونی فراگیر ملی راهاندازی شده است».
اشتغالزایی طبیعتاً یکی از مهمترین وظایف هر دولتی است. چندان که الباقی کاندیداهای ریاست جمهوری دهم با درجات گوناگون خائن و دشمن و اینها بودند هم در کنار برنامههای گستردهشان برای خیانت که اعلام کردند، به بحث اشتغالزایی هم پرداختند.
فقط امیدوارم زودتر زمینههای فعالیت «فراگیر» این تعاونی را مشخص کنند تا بدانیم در چه اصنافی اشتغالزایی بیشتر صورت گرفته و مسئولان موفقتر عمل کردهاند. از طرفی یک کم بیشتر مواظب خودمان باشیم.
منبع : خبر آن لاین
گفتوگویی که امروز به آن میپردازم، حاصل جدل خبرنگار «ایسنا» با حمید بقایی رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کشور است که در «پایگاه اطلاعرسانی دولت» آن را یافتهام.ایشان در پاسخ به اینکه چرا نماینده ایران هنگام ثبت شدن پرونده «عاشیقلار» توسط جمهوری آذربایجان در فهرست میراث ناملموس جهانی واکنشی نشان نداده است، گفته: «باید برای بقیه کشورها این ارزش را قائل شویم که آنها هم یکسری مباحث فرهنگی خود را ثبت کنند. این تمامیتخواهی است که هیچ کشوری چیزی ثبت نکند چون فقط من باید آن را ثبت کنم.»
1- انصافاً حرفشان کاملاً دلالتکننده است اما «دلالت بر چه چیزی؟» بماند.
2- آگهی: یک عدد گنبد قدیمی حوالی زنجان موسوم به گنبد سلطانیه که چهارمین گنبد خشتی جهان است، موجود میباشد. از علاقهمندان کشور دوست و برادر چین کمونیست دعوت میشود تا سایر کشورهای دوست و برادر آن را به ثبت نرسانده و عوضش به ما بنزین نداده، آن را با دو کانتینر دمپایی ابری لاانگشتی معاوضه کرده و نسبت به ثبت آن اقدام لازم را مبذول فرمایند.
3- با توجه به اینکه وزیر مسکن دیروز گفته: «چرا در 30 سال گذشته نتوانستیم یک پروژه مثل عالیقاپو بسازیم.» هیچ بعید نیست که عنقریب به دست توانمند متخصصان داخلی یک عالیقاپوی جدید بسازیم. لذا عالیقاپوی قدیمی به بالاترین پیشنهاد از بین دو کشور همسایه، افغانستان و پاکستان تقدیم میشود. بدو بدو حراجش کردیم ببرن!
رئیس سازمان میراث فرهنگی پاسخش را به چندین سؤال خبرنگار با جملات زیر شروع کرد.
- به نظرم نباید سؤالهای انحرافی پرسیده شود.
- من به رسانههای داخلی انتقاد دارم.
- شما اصلاً اجازه نمیدهید ما به جشن برسیم.
- این نگاه منفی است.
- این نگاه تنگ و کوچک است.
- این توقع شما کاملاً غیرمنطقی است.
- این مسائل با یکدیگر بیارتباط است.
- این حرف غلط است.
- اصلاً نباید اقدامی شود. میخواهید این را بشنوید؟!
- بحث فرجه نیست. این نگاه تنگ است و من با آن مخالفم.
1- با توجه به عصبانیت بیش از حد ایشان پیشنهاد میکنم خبرنگاران برای گفتوگو با ایشان به اقلام زیر مسلح باشند.
- سپر
- کلاهخود
-غلطکردم نامه
- ببر بیان
- گرز گاوسر
- لَخت گرشاسبی
- ضبط خبرنگاری
- قرص سیانور
- کاغذ و قلم
- دستکش بوکس
- وصیتنامه
2- ایشان مطابق سنت محله قدیم ما به تئوری «مشت اول» در دعوا معتقد است. لذا اگر دماغتان قبلاً عمل شده، مواظب باشید.
3- لطف کنید و یک دوره کلاس «مثبتاندیشی در یک دقیقه» برای ایشان بگذارید.
4- اول که اسم ایشان را شنیدم، نگران بودم. اول فکر میکردم عمراً کسی نمیتواند جای اسفندیار رحیممشایی را در این ستون بگیرد ولی حالا دارم امیدوار میشوم لذا از رئیسجمهور به خاطر انتصاب هوشمندانه ایران کمال تشکر را دارم.
5- ای کاش فقط ایشان لطف را تمام کنند و مثل آقای رحیممشایی درباره ادیان و مباحث خداشناسی هم گهگاه نظرات ذوقیشان را اعلام کنند.
منبع : خبر آن لاین
خودم بهتر از همه میدانم که ستون روزانه طنز تنوع موضوع میخواهد. خودم بهتر از همه میدانم که ستون روزانه طنز نباید پاتوق و پاچال ثابت یک سوژه باشد. خودم بهتر از همه میدانم در ستون روزانه طنز اگر دائم به یک سوژه بپردازی، سوژه برایت به قالب تبدیل میشود و امکان دارد که تأثیر نوشتهات از بین برود. خودم بهتر از همه میدانم که... هر کدام از این موارد را میدانم و دستکم یکی، دوبار دربارهاش کارگاه و سخنرانی و تدریس داشتهام.
... اما چکار میتوانم بکنم، وقتی وزیری مثل دکتر بهبهانی، «پدر راه ایران» داشته باشیم و ایشان هم دستکم هفتهای یک مصاحبه بکند، چارهای نیست. چند جمله از این وزیر خوشذوق برایتان نقل میکنم. شما هم اگر باانصاف باشید و خودتان را جای من بگذارید، میبینید که اساساً چارهای نیست. خوشبختانه مملکت سوژه زیاد دارد ولی نه به این باحالی و بانمکی. ایشان درافشانیهای زیر را در جلسه تودیع و معارفه مدیرعامل «هما» انجام دادهاند.
دکتر حمید بهبهانی: «هر جایی که مدیری به صندلی خود نچسبیده باشد، در مراسم تودیعش شرکت خواهم کرد.»
1- مدیر چطور و با چه موقعیت و موضعی به صندلی میچسبد؟
2- اگر مدیری به صندلی چسبیده باشد، او را با صندلی بیرون میکنند یا صندلی را از او جدا میکنند؟ چطور میشود مدیر را از صندلیای که به آن چسبیده جدا کرد؟
3- مدیری که به صندلیاش چسبیده چطور سوار ماشین میشود و این طرف و آن طرف میرود و معاشرت میکند؟
پدر راه ایران: «از من پرسیدند چرا این همه تغییر و تحول در وزارتخانه میدهم؟ آب هم اگر یک جا بماند، میگندد. اعتقادم این است که افراد باید در لحظه غرورشان از مقامی که دارند برکنار شوند.همانند یک کشتیگیر که وقتی مدال طلا میگیرد همه تعریف میکنند و به محض اینکه یک شکست را تجربه میکند وی را برکنار میکنند.به این جهت حسامی را در اوج برکنار کردم.
1- آب اگر یک جا بماند مثل مدیر میگندد. سایرین چه؟
2- به نظر شما «پدر راه ایران» درباره «رضا سوختهسرایی» و «علیرضا سلیمانی» حرف میزده یا مدیرعامل «هما»؟
3- حسامی طلا گرفته بود یا شکست خورده بود؟
4- یعنی تا کسی کارش را یاد گرفت و به اوج رسید باید عوض شود؟
5- به نظر شما وزارت راه، وزارتخانه است یا دانشگاه که مدیرانش را بعد از کارآموزی فارغالتحصیل میکند؟
6- اساساً «گندیدن آب» اصطلاح خوبی برای جلسه تودیع و معارفه است؟
دکتر بهبهانی: «امیدوارم در آینده دیگر چیزی به عنوان تأخیر در هما را نشنوم.»
1- مدیرعامل قبلی تأخیر داشته و طلا گرفته و به اوج رسیده و نزدیک بوده مثل آب بگندد؟!
2- آقای بهبهانی واقعاً از تأخیر بدش میآید. آنقدر که به همین جلسه تودیع و معارفه 2 ساعت دیر آمده بود.
وزیر راه: «امیدوارم از این پس دیگر پرسنل هما از اینکه خود را از کادر هما معرفی کنند، خجالت نکشند.»
برای شرح جمله فوق باز هم به توضیح جملات بالا رجوع کنید.
پدر راه ایران: «اکثر تأخیرات مدیریتی است. چرا که وقتی کارمند برج خوابش میبرد و دیر بر سر پستش حاضر میشود، مسافران بیچاره تجهیزات نمیخواهند و حتی من کندوکاو کردم و این بهانه خوبی نیست برای مسافر و حتی در برخی سرویسهای فرودگاهی تنها با به کارگیری یک فرد جدید میتوان تأخیرات و صفهای طولانی را از بین برد.»
1- هر کس فهمید منظور دکتر از جملات بالا چه بود بگوید.
2- بالاخره مدیرعامل قبلی قهرمان بوده یا مدیرعامل بعدی؟
3- چرا اساساً مدتی است کمتر معنی حرفها را میشود فهمید؟
وزیر راه: «امروز حتی یک چوپان در بیابان بهتر از من وزیر میتواند تحلیل سیاسی کند.»
در این مورد اخیر هیچ توضیحی نمیدهم. شما خودتان بخوانید و حال کنید. اساساً اوضاع باحال است.
وزیر راه: «مدیری که از هما میرود باید 10- 15 گوسفند هم قربانی کند.»
1- اگر مدیری با سرنگونی پروازها مردم را قربانی کرد، بعد از برکناری باید چند گوسفند قربانی کند؟
2- اگر وزیر راهی برکنار شود باید چند گله گوسفند قربانی کند؟
پدر راه ایران: «مدیرعامل جدید هما baby face است.»
1- این تعریف است یا تبلیغ یا تأیید یا...؟
2- اگر ممکن است عکس ایشان را هم نشان بدهید.
3- آیا میتوان لپ مدیرعامل baby face هما را کشید؟
منبع : خبر آن لاین
سایت «شفاف» که ارگان اینترنتی ستادهای امتداد مهر محمود احمدینژاد در انتخابات گذشته ریاستجمهوری بوده شعارهای پیشنهادی علیه دو کاندیدای دیگر انتخابات اخیر را منتشر کرده است.
«در مقابل فتنهگران چه شعارهایی بدهیم» عنوان بخشی است که در این سایت به جمعآوری شعارها میپردازد.
در این سایت آمده: «فعلاً برای مبارزه با برخی تجمعها که در مهرماه سال جاری کلید خورده است، این شعارها را به دوستان انقلابیمان پیشنهاد میکنیم.» آنچه درپی میخوانید، برخی از این شعارهاست.
- تا خون در رگ ماست، احمدی در دل ماست!
شرح: رئیسجمهور را دوست داشتن خوب است. اما قافیه هم در شعار مهم است. من نمیدانم چرا برخیها اساساً با قافیه مشکل دارند. «رگ» با «دل» ارتباط دارد ولی همقافیه نیستند. اگر بنا بود فقط ارتباط مهم باشد، آوردن لفظ «سرخرگ آئورت» ارتباط بیشتری با دل داشت. لذا باید گفته میشد: «تا خون در سرخرگ آئورت ماست، احمدی در دل ماست.»
- موسوی آسه برو، آسه بیا، احمدی برگشت.
شرح: استفاده از ضربالمثلها و یا ابیات مشهور در شعار اساساً کار جالب و مفیدی است ولی آدم باید دقت کند که چه چیزی را از ضربالمثل برمیدارد و چه چیزی جایش میگذارد.
- هرکی که ناموس داره، احمدی رو دوس داره.
شرح: این دوستان بناست آشوبها را با شعارهایشان بخوابانند. انصافاً اگر کسی به موسوی رأی داده باشد، یعنی از همان 13 میلیون نفر باشد و پشت پنجره خانهاش همچین شعاری بدهند، چهکار میکند؟
از رئیس جمهور باید اطاعت کرد ولی واقعاً دوست نداشتن رئیسجمهور به ناموس آدم ضربه میزند؟
- جومونگ ایران زمین، احمدی نازنین
شرح: خوب است که در شعارها از مشهورات استفاده شود. ولی بد نیست به زندگی شخصیتی که رئیسجمهور نازنین را جایش میگذاریم هم یک نیمنگاهی بیندازیم. بحث شباهتهاست. این آقای جومونگ در نسخه اصلی سریال از بعضی جهات معلومالحال است. خوشتیپی تنها که ملاک نیست. شاید بهتر بود میگفتند: «رستم ایرانزمین، احمدی نازنین» هم وجوه مشابهت بیشتری بود هم از جهت ملیتگرایی قوت داشت.
- موسوی حیاکن، جمعیت را نیگا کن
شرح: اولاً باید میگفتند جمعیت را نیگا کن و بعد حیا کن. ثانیاً پیشنهاد میشود این شعار به صورت دستهجمعی استفاده شود.
- موسوی موسوی سرت سلامت، دروغی که گفتی گندش دراومد!
شرح: به نظر من این شعار بهترین شعار تاریخ است. هم از جهت اینکه به دشمن هم سر سلامتی میگویند، هم از جهت وزن و قافیه که با معنا کاملاً همخوانی دارد.
- موسوی، موسوی! رأی منو پس بده.
بدون شرح!
نکات آخر:
1- چرا همه عصبانی هستند؟
2 - چرا هیچکس این همه گل و گلاب و بلبل را نمیبیند؟
3 - چرا مردم نمیدانند لادن اتفاقی نیست؟ (سپهری)
4 - قطعاً با این شعارها همه چیز آرام میشود. موفق باشید. من یکی که عمراً از خونه بیرون نمییام!!
منبع : خبر آن لاین
یک اوضاع و احوال عجیبی شده. اول فقط هواپیماها میافتاد اما حالا یک طوری شده که گنجشک هم جرأت پرواز ندارد. یک رفیقی داشتم که مرد عمل بود. دیروز دیدمش، خیلی آشفته و درهم. گفتم: «چیه؟ آشفتهای. نکنه از اهل عمل بریدهای و به اهل حرف پیوستهای.» چون به هر حال در این مرز پرگهر جماعت یا هل عملند یا دائم حرفش را میزنند. طرف گفت: «نه داداش. ماجرا پیچیدهتر از این حرفاس. پر پرواز رو ازمون گرفتن.» بعد شروع کرد به توضیح: «اولاً که دیگه پرهامون قدرت پرواز نداره، از بس که ناخالصی و هندونه گندیده و خون شتر و دمپایی ابری سوخته قاطی پر پرواز میکنن. ثانیاً آدم جرأت پرواز نداره. قبلاً میگفتیم اگه خیلی بالا بپریم ممکنه بخوریم به هواپیماهای در حال سقوط. الان دیگه پایینم نمیشه پرید، آدم میخوره به دکل برق.»
ماجرا از این قرار است که وزارت نیرو در سایت پرواز پاراگلایدر دکل برق نصب کرده و جماعت یا بهکل تصادف میکنند و میمیرند، یا به سیمها گیر میکنند و «معلق بینالارض و السماء» میمانند و جیغ میزنند و داد میکشند و گوشت تنشان آب میشود.
اگر جماعت مرحمت کنند و روی باندهای فرودگاه هم دکل بزنند، بد نیست، اقلاً هواپیما قبل از پرش به سیم گیر میکند. هواپیمایی که نپریده، سقوط نمیکند. همانجا درب و داغان میشود که خطرش کمتر است. آدم روی زمین باشد، بلایی سرش بیاید باز دستش به یک جایی بند است.
تبانی
مدتی است که بیربط حرف زدن خیلی رایج شده. مثلاً جمعه پیش جماعت قرمز و آبی رفته بودند استادیوم. طبیعی بود که یا مثل همیشه به داور فحش بدهند یا به تیم مقابل و هوادارانش. اما در یک تصویر بینظیر از وحدت یکصد هزار نفر یکصدا هر دو تا تیم را مورد «عنایت خاص» قرار دادند، این یعنی حرف و شعار بیربط. آدم نصف روز وقت بگذارد برود استادیوم که با هواداران تیم مقابل همداستان شود و هر دو تیم را فحش بدهد؟ نوبر است.جماعت مدعی بودند که «تبانی» شده تا باز هم نتیجه مساوی باشد.
1- چرا باید تبانی شود؟ برای جلوگیری از چه؟ آشوب و درگیری؟
2- اگر جماعت آشوبگر باشند که کاری به نتیجه ندارند، آشوبشان را میکنند دیگر.
3- اگر این همه آشوبگر داریم، حالا که همه یکجا جمع بودند چرا دستگیرشان نکردند؟
4- اساساً چرا جماعت در استادیوم اینقدر عصبانی هستند؟
5- اگر همه عصبانیها با مساوی آرام میشوند، هر هفته 100 هزار نفر از معترضها را ببرند استادیوم و جلویشان مساوی کنند تا مملکت آرام شود. «حسین فلاحنژاد» عضو هیأتمدیره باشگاه پرسپولیس آب پاکی را روی دست همه ریخته و گفته است: «مگر میشود تبانی در داربی انجام بگیرد و خبرش از میان دو تیم به بیرون درز نکند؟!»
توضیحاً عرض میکنم که بله. به تعداد تبانیهایی که تاکنون در جهان صورت گرفته و خبرش به بیرون درز نکرده، امکان تبانی وجود دارد. آمار تبانیهای جهان که منتشر نمیشود. تبانی هم کار خوبی نیست که کسی جار بزند «آهای مردم ما تبانی کردهایم!»
شکلات و مننژیت
دانشمندان انگلیسی متوجه شدهاند که مصرف شکلات در کودکی، موجب بروز مشکلات رفتاری و جرم و جنایت در بزرگسالی میشود.
- «خانوم اینقدر شکلات به این بچه نده مننژیت میگیرهها! 30 سال دیگه میبینی در اغتشاشات اخیر اون موقعها یا توی کهریزک داره کتک میزنه، یا داره کتک میخوره که به هر حال منجر به مننژیت میشه.»
مطلب فوقالاشاره طولانی است. فقط چند جمله از آن را نقل میکنیم.
1- در این جا ما معمولاً به جای کلمه «متهم» از «مهمان» استفاده میکنیم.
2- چند روز تمام بدون اینکه یک کلمه از او بازجویی بخواهم و روی کاغذ چیزی بنویسد، با هم حرف زدیم.
3- کمکم نظراتمان به یکدیگر نزدیک شد. تا جایی که به قول شماها همدیگر را درک کردیم.
4- آقای ابطحی... میگفت آزادیاش به تأخیر افتاده است.
5- آقای ابطحی که در نوشتههای سایتش و گفتههایش با بستگان و دوستان و حتی نوشتههای ناگفتهاش و گفتههای نانوشتهاش به من لطف دارد.
6- آقای ابطحی و سایر هموطنان عزیزم را که از قبیله انقلاب اسلامی... هستند، دوست دارم.
7- در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود/ کان شاهد بازاری وین پردهنشین باشد.
8- حالا قصه من و آقای ابطحی هم قصه گلاب و گل است.
و اما شرح و تفسیرهای گوناگون و نتیجهگیریهای این جانب از نوشتههای آقای بازجوی نویسنده.
این جور مهمانیها فقط دو عیب دارد، اول اینکه نمیشود با خانواده بعد از شام تشریف برد. عیب دوم هم اینکه نمیشود بعد از صرف شام و شربت و شیرینی به خانه برگشت.
از مورد 4 نقلوقولهای فوق معلوم میشود که بحمدالله تلاشهای هر دو طرف به خوبی نتیجه داده و آقای ابطحی بهزودی آزاد میشود. درستش هم همین است. مهمانی یک روز، دو روز، نه چندین و چند سال!
... و اما اصل ماجرا که میتوانید فرض کنید یکی از جلسات مهمانی گل و گلاب است.
یک میزگرد که شمعی ضخیم در وسط آن روشن است. موسیقی ملایمی فضا را زیباتر کرده است: یک قطعه تکنوازی پیانو از «ریچارد کلایدرمن». دو فنجان قهوه اسپرسوی نیمخورده و یک لبتاپ DELL علاوه بر شمع ضخیم روی میز قرار دارد. دو نفر در دو سوی میز به نینی چشم های هم، چشم دوختهاند. نگاهشان بسیار ژرف، عمیق و مهربان است. آنها لبخندی ظریف برچهره دارند. آن دو «گل» و «گلاب» یا به عبارتی دیگر «شاهد بازاری» و «پردهنشین» هستند.
پردهنشین: چقدر لاغری بهت میاد.
شاهد بازاری: آره، دیدم خیلی چاق شدم، رژیم منو گرفت. منم از موقعیت استفاده کردم که تناسب انداممو به دست بیارم.
پردهنشین: از اینکه روزا میام با هم اینجا حرف میزنیم چه حسی داری؟
شاهد بازاری: یه حس خوب. یه حس قشنگ. میدونی؟ تو خیلی رو من تأثیر گذاشتی؟ نگاهمو عوض کردی به زندگی. دست دلمو گرفتی و دوباره من رو به خودم معرفی کردی. ما نظراتمون خیلی شبیه همدیگه شده.
پردهنشین: تو هم همین حس رو داری؟ چه تفاهمی!
شاهد بازاری: آره تو منو درک میکنی، منم تو رو درک میکنم. این خیلی خوبه. آخه س. م. خ اصلاً منو درک نمیکرد.
دوس دارم همین الان داد بزنم و به همه بگم چقدر با هم تفاهم داریم و چقدر همدیگه رو دوس داریم.
پردهنشین: تو مال کدوم قبیلهای؟
شاهد بازاری: منم از قبیله خودتونم.
پردهنشین: پس واسه همینه که من اینقدر دوستت دارم.
شاهد بازاری: منم دوستت دارم.
پردهنشین: میتونم به DELL تو دست بزنم.
شاهد بازاری: عزیزم. DELLخودته. اصلاً DELL من و تو نداره که.
پردهنشین: میخوام همه چیز رو روی DELL تو بنویسم تا بقیه بخونن.
شاهد بازاری: منم میخواستم بگم همین کارو بکنی. چه تفاهمی. میتونم از حالا به بعد تو رو «گلاب» صدا کنم؟
پردهنشین: آره به شرطی که منم تو رو «گل» صدا کنم.
ادامه دارد..
منبع : خبر آن لاین