کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت
اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت
چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید
تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم
یواشکی من و این چشم های مانده به راهت
هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم
صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت
چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت
نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت
چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت
چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت
چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت
به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت
شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی
خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت
تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند
به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت
دعاترین دعاها همین دعای نگار است
امان بده که بمیرم به پای بقیت الاهت
نجمه امامی
متروک
سپردهام
برای زمستانِ چشمهات
کمی هیزم بفرستد
و پاییزهای پر از خرمالو را
بر سقف پیادهروِ تنهاییات
بیاویزد.
خواستهام
حَرس کنَد
روزهای بیحوصله تابستان را
تا بهارنارنج
سرانگشتانت را
به وجد بیاورد.
آرزوی من در همین حوالی، درجا میزند
حتّی اگر تو
راه را پس بروی
و خانهای که در من ساختهای
متروک بمانَد
رقیه ندیری
شعر
مشقهای یتیم
مینویسد:
«بابا نان داد»؛
امّا نانی در سُفره نیست و
جوانی مادر
در خانه اشرف السّلطنه
پیر میشود
و در سطر بعدی
مادر نان ندارد و
دستهای اشک
مشقهای یتیم هفتساله را
خط میزند.
رضا اسماعیلی
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم
وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو
هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام
تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها
تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من
پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی
ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن
ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
چشمهای منتظر
ای حضور سبز!
کوچههای روشن فردا،
از همین امروز
چشم در راهاند.
چشمهای منتظر
ـ ای مثل باران پاک! ـ
باغ را سرشار از عطر نفسهای تو میخواهند.
هرکجای شهر،
خانه خانه، کوچه کوچه،
عاشقان جمعاند.
دوستان تو،
جمعشان تنها تورا ـ ای دوست! ـ کم دارد.
شهرما هرچند
جشن میلاد تو را هر سال،
غرق در نور و سرور و شور و لبخند است،
تا نیایی،
شادمانی نیز،
طعم غم دارد.
آه ای همسایه با خورشید!
آه، ای همخانه با مهتاب!
اشتیاق و خلوت شب زندهداران را،
با طلوع جاودان خویش دریاب!
سهیل محمودی
اینجا
از نور روی ماه تو هرگز
در ماهوارهها اثری نیست
صد آه،
از نام و از نشانِ تو اینجا
حتی
«در روزنامه هم خبری نیست»...
امّا
فردا که ماهِ روی تو تابید
دیگر
از ماهوارهها اثری نیست
فردا
با روشنایی همه عالم
از گامهای سبز عبورت،
با مُژدههای پیک ظُهورت
دیگر
از روزنامهها خبری نیست.
٭ ٭ ٭
به طلوع مینگرم؛
به غروب مینگرم؛
خورشید،
گلِ آفتابگردانِ روی توست.
٭ ٭ ٭
به طلوع مینگرم
به غروب مینگرم
وقتی تو گریه میکنی؛
خورشید کاسة خون میشود٭
٭ ٭ ٭
آنهایی که به جای تو برای همه تصمیم میگیرند؛
به همه ظلم میکنند.
آنهایی که غافل از تو به زندگی خویش میپردازند،
به خویش ظلم میکنند.
امروز، ظلم همه جای زمین را فراگرفته است؛
بیا!
پینوشت:
٭ اشاره به: «لأندبنّ علیک صباحاً و مساءاً»
و «لأبکینّ علیک بدل الدموع دما».
حسین بیاتانی
| به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. *** حرفهایم، مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شمایت که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. *** و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ. در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید. *** و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ. به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت. *** و به آنان گفتم: هر که در حافظه چو ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند. هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود. آنکه نوراز سر انگشت زمان بر چیند می گشاید گره پنجره ها را با آه. *** زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدم که بهم می گفتند: سحر میداند، سحر! *** سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند. باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد. چشمشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم. دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش. جیبشان را پر عادت کردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم. *****
منظومه حجم سبز سراب سپهری |
در باغی رها شده بودم.
نوری بیرنگ و سبک بر من وزید .
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد .
صدایی که به هیچ شباهت داشت .
گویی عطر خودش را در آیینه تماشا می کرد .
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود :
من ناگاه آمده بودم .
خستگی در من نبود :
راهی پیموده نشد .
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
***
ناگهان رنگی دمید :
پیکری روی علف ها افتاده بود .
انسانی که شباهت دوری با خود داشت .
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش .
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود .
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود :
روشنی تندی به باغ آمد .
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم .
*****
سهراب سپهری
زندگی خوابها
در شرایطی که یک گروه در مجلس بر سر مدرک «رحیمی» معاون اول مسئله دارند و پیگیر ماجرا هستند، دیروز وقتی رحیمی به مجلس آمد، به قدری نمایندگان دورش را گرفته بودند و ماچ و بوسه میکردند که لاریجانی، رئیس مجلس گفت: «لطفاً معانقه نکنید تا بحث آنفلوآنزای خوکی پیش نیاید.»
1- توضیحاً عرض میکنم که معانقه یعنی «عُنُق» به «عُنُق» مالیدن و «عُنُق» به عربی یعنی گردن. پس معانقه یعنی گردن به گردن مالیدن. بر همین منوال «مصافحه» یعنی کف دست به کف دست مالیدن، چرا که منظور از صفحه در این جا سطح کف دست است.
توضیحات فوق را عرض کردم که جماعت فکر بدی نکنند و ضمناً با راههای انتقال آنفلوآنزای خوکی هم آشنا شوند. لازم به ذکر است که پس از این تذکر طنزآمیز رئیسمجلس، مجلس به حالت عادی برگشت و «مذاکره»هایی که در دستور کار بود، پیگیری شد.
2- واقعاً منظور آقای لاریجانی از جملهای که گفتند چه بود؟
3- ایشان قصد طعنه زدن به «رحیمی» را داشتند یا نمایندگانی که با وی معانقه میکردند؟ یا به طور کلی همه؟
4- حالا میفهمم چرا نمایندگان اصولگرا به «آقاطهرانی» برای ریاست فراکسیون اصولگرایان رأی ندادند. انصافاً در مجلس با ریاست علی لاریجانی خوش میگذرد.
خادمان شاد
مهندس عادل نژادسلیم، مدیرعامل شرکت ملی صنایع پتروشیمی گفته است: «خدمت به مردم شادیآور است.»
بنده به سهم خودم از آقای مهندس عادل نژادسلیم بسیار ممنون و متشکرم. چرا که با جمله اخیرشان خیلیها را از اشتباه درآوردند و ضمناً مشت محکمی بود بر دهان یاوهگویان که گمان میکردند برخی از مسئولان دائم به ریش دیگران میخندند، در حالی که معلوم شد ایشان کلاً بابت خدماتشان شاد هستند.
موقعیت اول: سر کوچه
سیامک: داشقلی، چشات خیلی قرمزه. دائمم که میخندی! غلط نکنم چت کردی روی خندیدن. از کدوم پارک میای؟ داری بده مام بزنیم شاد شیم، جون داداش.
داشقلی: بیخیال عمو! من شیش ماهه رفتم NA. همه رقم خلافو زدم به پام. امروز مادربزرگ مجید میخواست از خیابون رد شه، میترسید پیرزن. دستشو گرفتم ردش کردم از خیابون. چون خدمت کردم، شادم.
سیامک: آهان. باور کردم. حالا به هرحال قطره نفازولین دارم. بگیر بریز توی چشمات که کسی فکر بد نکنه.
داشقلی: دمت گرم داشسیا!
موقعیت دوم: اتوبان
گشت نامحسوس: 206 آبی بزن کنار.
(206 آبی کنار اتوبان نگه میدارد. راننده 206 و پلیس از ماشینهایشان پیاده میشوند)
راننده: جنابسروان من که سرعتم مجاز بود، دیگه واسه چی گیر میدین؟
پلیس: به خاطر اینکه حالت خوب نیست. زیادی میخندی پشت فرمون.
راننده: ایبابا، جنابسروان! من داشتم میاومدم، دیدم یه خانومی ماشینش پنچر شده. رفتم کمکش کردم و پنچری ماشینشو گرفتم. اینم شماره تلفنش، اگه باور نمیکنین زنگ بزنین از خودش بپرسین. خب جنابسروان شمام اگه جای من بودین، از اینکه خدمت کردین خوشحال بودین دیگه!
پلیس: بله، حق با شماس ولی به هر حال ما باید ماشینتونو بخوابونیم و اعمال قانون کنیم.
راننده: پس اقلاً اجازه بدین من زنگ بزنم همون بنده خدا بیاد دنبالم که توی اتوبان سرگردون نشم!
مشاور زیربنایی
طی حکمی از جانب رئیسجمهور، مهندس محمد علیآبادی به سمت «مشاور رئیسجمهور در امور زیربنایی» منصوب شد.
خدا را شکر که الباقی وزرا رأی آوردند وگرنه چه پست و مقامهایی را باید در 4 سال آینده شاهد میبودیم. پستها و عناوینی مثل:
1- معاون رئیسجمهور در امور احوالپرسی از مهمانان خارجی در حوزه آمریکای لاتین.
2- مشاور معاون اول رئیسجمهور در امور اخذ مدارک تحصیلی و بررسی دانشگاههای معتبر جهانی.
3- رئیس دفتر مشاور معاون رئیسجمهور در زیرساخت روبنای کلیه امور محوله.
4- مشاور ارشد رئیسجمهور در امور «بهطور کلی».
5- رئیسِ معاونِ مشاورِ رئیس دفتر رئیس جمهور در باب ارتباطات اسلامشناسانه و سایر جریانات معنوی در سطح جهانی و غیره...
منبع : خبر آن لاین
یادداشتهای درد جاودانگی؟
چنان داغ دل ، داغ دل دیده ام
که حال خود از لاله پرسیده ام
به هر جا چمن در چمن ، گل به گل
همان مهر داغ تو را دیده ام
کدامین چمن را گل از گل شکفت
کز آن بوی نام تو نشنیده ام ؟
به بوی تو ، تنها به بوی تو بود
که هر جا گلی دیده ام ، چیده ام
دلم را به هر آب و آتش زدم
که چون شمع در گریه خندیده ام
همه هفت بندم همن یک نواست
چو نی در هوای تو نالیده ام
ز راز دل باد بویی نبرد
که چون غنچه سربسته خندیده ام
ز باغ دلم یک بغل پر غزل
برای گل روی تو چیده ام
قیصر امین پور