باز هم اول مهر آمده بود و معلم آرام، اسم ها را می خواند:
- اصغر ِ پور حسین!
پاسخ آمد
- حاضر
- قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد
- حاضر
- اکبر لیلا زاد ...
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند
- اکبر لیلا زاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او این جا بود
اینک اما، تنها
یک سبد لاله سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم
- حاضر! ما همه اکبر لیلا زادیم!
مثل چشمه مثل رود دکتر قیصر امین پور
از دیروز با تو که فردایی
بالاخره روزی می فهمی مادر یعنی چه؟ حتی شاید بهتر از من هم بفهمی، چون من هر چه تلاش کنم فوقش معنی پدر را بفهمم و مادر را فقط باید از دور احساس کنم . به من قول بده روزی اگر نویسنده یا شاعر شدی و توانستی مادری را بفهمی و توصیف کنی، آن را برای من هم - اگر زنده بودم - و برای دیگران معنی کن! البته از حالا حسودی ات گل نکند، برای تو هم باید هدیه بیاورند.
شاید برای همین بود آن روز که به بیمارستان آمدم ، تو و مادرت در یک اتاق خلوت با هم پچ پچ می کردید و من غافلگیرتان کردم و نور پنجره به صورت تو و مادر افتاده بود و درست شبیه تابلوهای مریم و مسیح شده بودید و در یک کادر مثلثی کاملاً جا گرفته بودید ، من، بعد از اینکه پیشانی پوسته پوسته و قرمز تو را بوسیدم، خم شدم و دست مادرت را هم بوسیدم، چون تازه به مقام مادری نائل شده بود و داشت همکار خدا می شد و پرتوی از صفت « ربّ » را منعکس می کرد. جلوه ای از اسم خدا بود. من بر آن پرتو که بر روی دستش و گریبانش افتاده بود بوسه زدم، می فهمی دخترم؟ چه قدر خوب است که می توانم بگویم دخترم! این یعنی احساس پدر بودن! این احساس را هم تو به من داده ای، اگر تو نبودی من هم به پدری نمی رسیدم. راستی راستی تو از همین حالا آن قدر قدرت داری که به دیگران مقام اعطا می کنی، تو خیلی قدرت ها داری که خودت هم از آنها بی خبری، تو می توانی آیینه ای باشی که من موهای کودکی ام را در تو شانه بزنم. گریه های کودکی خود را در شب های دور بشنوم. خودم را از فاصله سی و پنج سال پیش ببینم.
کودکی خودرو و بی تشریفات خودم را تجربه کنم. تو حتی می توانی منِ منْ را به من بشناسانی، و انسان را که چه قدر ضعیف خلق می شود. تو این قدرت را داری که ضعف انسان را نمایش دهی یعنی یک آیه خدا را تفسیر کنی، آیه قدرت خدا را، تو می توانی غبار عادت را از چشم های من بروبی، گفتم بروبی! مثل اینکه از همین حالا خانه داری و جارو کردن را شروع کرده ای. تو حیرت فراموش شده مرا به من باز می گردانی، چه طور این همه زندگی در دو وجب خلاصه شده است، عروسکی که مرا می شناسد، تکرار مؤنث من!
نامه های پیش از میلاد - نامه های پیش از شناسنامه - زندگی پیش از میلاد - زندگی بدون شناسنامه - زندگی در خواب - نامه را برای کسی می نویسند که بتواند بخواند و جواب بدهد. ولی من تا موقعی که نمی توانی جواب بدهی برایت می نویسم. بعداً می توانم حرف هایم را برایت بگویم. نیازی به نامه نوشتن نیست. اما اگر این حرف ها را حالا برایت نگویم از دست می روند. آنها را در صندوق دفترم پس انداز می کنم برای روزی که خودت بتوانی آنها را باز کنی و بخوانی، شاید روزی هم که تو بتوانی جواب بدهی من نباشم. تو هم اگر حرفی داشتی حتماً بنویس و مطمئن باش که من آنها را از زیر خاک می خوانم. آن وقت تو هرچه دلت خواست بنویس چون مطمئن هستی که من نمی توانم جواب بدهم. این به آن در! البته این دنیایی است که من می بینم و نمی خواهم دنیای خودم را به چشم های قشنگ تو تحمیل کنم. تو هم حق داری دنیا را آن جور که خودت می خواهی تجربه کنی. اگر خواستی می توانی به تجربه های من هم بیندیشی. شاید بعضی از آنها به دردی بخورند اگر چه درمان نباشند ولی دردی در آنها هست. از درد آب خورده اند. همان طور که من با تو در تاریخ پیش از میلادت حرف زده ام. تو هم می توانی با من در زندگی پس از وفات حرف بزنی! من از دیروز با تو که فردایی حرف می زنم. از دیروز تو با تو در هر فردایی که این ها را می شنوی یعنی می خوانی. فردایی که امروز توست. می بینی که هیچ کدام از اینها معلوم نیست و تو می توانی انتخاب کنی که این فردا کدام امروز تو باشد ...
دکتر قیصر امین پور
به تنها دخترش آیه هنگام تولد
کلاس انشا
صبح یک روز نوبهاری بود
روزی از روزهای اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها گرم گفت و گو بودند
باز هم در کلاس غوغا بود
هر یکی برگ کوچکی در دست
باز انگار زنگ انشا بود
تا معلم ز گرد راه رسید
گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم
« آرزوی شما در آینده »
شبنم از روی برگ گل برخاست
گفت: « می خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابر باشم ، دوباره آب شوم »
دانه آرام بر زمین غلتید
رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت : « باغی بزرگ خواهم شد
تا ابد سبزِ سبز خواهم ماند »
غنچه هم گفت : « گرچه دلتنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ
گرم راز ونیاز خواهم شد »
جوجه گنجشک گفت: « می خواهم
فارغ از سنگِ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم
در دل آسمان رها باشم »
جوجه ی کوچک پرستو گفت :
« کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم
باز پیغمبر بهار شوم »
جوجه های کبوتران گفتند :
« کاش می شد کنار هم باشیم
توی گل دسته های یک گنبد
روز و شب زایر حرم باشیم »
زنگ تفریح را که زنجره زد
باز هم در کلاس غوغا شد
هر یک از بچه ها به سویی رفت
و معلم دوباره تنها شد
با خودش زیر لب چنین می گفت :
« آرزوهای تان چه رنگین است!
کاش روزی به کام خود برسید!
بچه ها آرزوی من این است ! »
دکتر قیصر امین پور
|
از دفتر منتشر نشده / قیصر امین پور خاطرات آینده دفتر خاطرات آینده من کجاست ؟ خسته شدم از بس دفتر خاطرات گذشته را ورق زدم. من چه زود پیر شده ام.کاری که عادت پیران است. خاطرات گذشته را همه دیده اند و نوشتن آنها کاری ندارد. اگر من ننویسم، دیگری می نویسد. هر کس مداد داشته باشد می تواند بنویسد. اما می ترسم فردا نباشم تا خاطرات خود را بنویسم، تازه خاطرات گذشته همه تکراری است. امروز، سه شنبه، از سر کار برگشتم، بی حوصله بودم، روزنامه ها را ورق زدم، خوابیدم، بیدار شدم ... اما خاطرات فردا حتماً تکراری نیست. اگر باشم که آنها را خواهم دید، دیگر لازم نیست بنویسم، اما اگر نباشم و آنها را نبینم، حسرت آور است؛ و یا کسی نباشد که آنها را بنویسد. خاطرات ناراحت می شوند از اینکه کسی آنها را به رسمیت نمی شناسد و ثبت نمی کند و آنها را جدی نمی گیرد. اگر بگویند خاطرات آینده که نیستند، هنوز وجود ندارند، چگونه آنها را بنوسیم، می گویم از این نظر خاطرات گذشته هم دیگر نیستند. اگر وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن ما هستند ، خوب خاطرات آینده نیز چنینند، نیستند، وجود خارجی ندارند، تنها می توانند در ذهن ما باشند. همان طور که برای یادآوری خاطرات گذشته باید به ذهن فشار آورد، برای یاد آوری خاطرات آینده نیز می توان اندکی به ذهن فشار آورد. تازه خاطرات گذشته را نوشتن هنر نیست، هر کسی کمی حافظه داشته باشد، می تواند تقلب کند و از روی آنها رونویسی کند. هر شاگرد تنبلی می تواند از روی کتابی که می بیند بنویسد، مشق بنویسد و نوشتن خاطرات گذشته خیلی رنج آور است، تکراری است، یکبار آدم آنها را دیده است، تجربه کرده است، انجام داده است، شنیده است و نوشتن آنها به نظر خسته کننده و بیهوده می آید و خیلی هم بی رحمانه، زیرا یک « واو» را هم نمی شود جابجا کرد، چون اول خود آدم می فهمد که دروغ گقته است، بعد هم دیگران ممکن است بفهمند و ممکن است خیلی هم جالب نباشد، هنر هم نیست. هنر یعنی دخل و تصرف در واقعیت. ولی در واقعیتی که اتفاق افتاده به سختی می توان تغییر داد زیرا دیگر شکل گرفته اند و سخت و سفت شده اند و قالبی! و ضمناً همه هم نظیر آنها را دیده اند و هیچ تازگی ندارد، تکرار مکررات است. اما چه زیباست خاطرات آینده را نوشتن ... زیرا فقط خود آدم از آنها خبر دارد، و هنوز هیچ کس نمی تواند دست آدم را رو کند. هیچ کس نمی تواند بقیه اش را حدس بزند، هیچ کس نمی تواند بگوید راست می گویی من هم آن روز آنجا بودم ...
دکتر قیصر امین پور
| |
ای شما!ای تمام عاشقان هر کجا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟
یک نفر که تا کنون
رد پای خویش را، لحن مبهم صدای خویش را،
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گرچه بارها وبارها
نام این هزار نام را
از زبان این وان شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه ئ گیاه را نمی سرود
اه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را نمی سرود
حرمت نگاه بی نگاه را نمی سرود
وسکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود
نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت
روز های چار شنبه ساعت چهار بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت
ای شما!ای تمام نام های هر کجا !
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟
این دل نجیب را، این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش راه می دهید؟
اخیراً سخنگوی شورای شهر تهران از احتمال آلودگی گوجهفرنگی و سیبزمینیهای موجود در میادین میوهوترهبار استان تهران خبر داده است.
خیلیها از جمله رئیس اتحادیه فروشندگان میوهوترهبار این مطلب را تکذیب کردهاند. اما نظر اینجانب چیز دیگری است.
تاریخ در جغرافیای ایران نشان داده که معمولاً هر چیز در این مرز پرگهر سیاسی میشود و دورهاش سرمیآید، به سرعت دچار آلودگی سیاسی میشود. همواره پس از «پارهای توضیحات» آلودگیهای سیاسی افراد، منجر به کشف انواع و اقسام آلودگیهای دیگر هم میشود.
دو عنصر نامطلوب نامبرده فوق (گوجهفرنگی و سیبزمینی) طی چهار سال گذشته کاملاً به آلودگیهای سیاسی دچار شدند. یکی در غائله گوجهفرنگی و بالا رفتن آن و دیگری در آستانه انتخابات دهم ریاست جمهوری. لذا با توجه به سرآمدن تاریخ مصرف سیاسی هر کدام از دو محصول فوق، طبیعی است که به انواع و اقسام آلودگیها متهم شوند. اینجانب در محضر ملت شریف ایران اعلام میدارم که گوجهفرنگی و سیبزمینی ضمن ارتباط با عناصر معلومالحال و براندازی چون «سوروس» به انواع اعتیاد، آلودگیهای اخلاقی، براندازی، آشوب، مخملی و غیره متهم میباشند و تقاضای اشد مجازات را برای هر دوی این عناصر خواستارم، که همانا کوبیده شدن با گوشتکوب داخل دیزی است.
آقای حسین مهاجران، رئیس اتحادیه فروشندگان میوهوترهبار در دفاع از این دو عنصر نامطلوب سیاسی گفته است: «گوجهفرنگی و کدو و بادمجان جزو صیفیجات بهشمار میآیند و همه از کود رشد و تغذیه میکنند. آلودگی این نوع تولیدات کشاورزی به معنای آلودگی انواع کودهای مرغی و گوسفندی است که درخصوص صحت آن، این مسئله ریشه در اصل دیگری دارد.»
اطلاعیه
بهحمدالله منبع تغذیه عناصر نامطلوب اخیر هم مشخص شد، لذا تقاضای دستگیری و اشد مجازات انواع مرغ و گوسفند را نیز دارا میباشیم. اگر لازم است برویم دم مرغداری و گوسفندداری هم یک تظاهراتی انجام بدهیم.
(گروهی از عناصر خودجوش ناپیوسته)
منبع : خبر آن لاین
زندانی زر "
" چه باک از دشمنان دارم چو یاری می شود پیدا
ز بحر غم چه پروا ، تا کناری می شود پیدا
ز فردا روزنی باشد به چشم آرزومندان
چو برق اختری در شام تاری می شود پیدا
مباش افسرده ای مرغ چمن کز گردش دوران
به فرجام زمستان نو بهاری می شود پیدا
شب است و ظلمت و بانگ جرس از دور می گوید
که اینجا رهرو شب زنده داری می شود پیدا
به رغم محتسب ساقی ، سرت نازم به می خواران
بنوشان باده تا رنج خماری می شود پیدا
زتوفان ضمیر پاکبازان است گر بینی
به بحر عشق موج بیقراری می شود پیدا
ز بانگ می پرستان است غوفای قدح گیران
اگر در محفل ما هوشیاری می شود پیدا
پریشانی نیابد راه در جمعیت رندان
که آنجا مردم امیدواری می شود پیدا
(( حمید )) ا، نیست در زندانی زر ، شور آزادی
کجا شاخ گلی در شوره زاری می شود پیدا
"حمید سبزواری"
معنای عشق "
برای زنان ، که تفسیر معنای عشقند ...
من باده پیمای عشقم
سرمست صهبای عشقم
از من سبوی محبّت
بستان که سقّای عشقم
می بخشمت زندگانی
آری ، مسیحای عشقم
بنگر که با جرم خوبی
چون بر چلیپای عشقم
می جوشد از من ترانه
آری ، نکیسای عشقم
می پرورد دامنم گل
طبع شکوفای عشقم
دانند گوهر شناسان
غوّاص دریای عشقم
بر دفتر روزگاران
مکتوب خوانای عشقم
در چشم پر راز مریم
رمز معمّای عشقم
هم سعی نستوه هاجر
آن پای پویای عشقم
دست کریم خدیجه
در کار احیای عشقم
من خشم زیبای زهرا
یعنی که غوغای عشقم
در صبر بشکوه زینب
فریاد غرّای عشقم
من خون گرم سمیّه
تضمین فردای عشقم
معراج پایگاهم
یعنی مصّلای عشقم
سر چشمه عشقم ، امّا
لب تشنه ، جویای عشقم
یک جرعه ام مهربانی !
دست تمنّای عشقم
مشکن مرا بی بهانه
ای مست ، مینای عشقم
در مسلخ مهربانی
زخمیترین نای عشق
متعبیر آیات دردم
تفسیر معنای عشقم ...
فاطمه راکعی
آتش پنهان
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
سهیل محمودی
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
سهیل محمودی
ضامن آهو
در بند هواییم یا ضامن آهو
در فتنه رهاییم یا ضامن آهو
بیتاب و شکیبیم تنها و غریبیم
بیسقف و سراییم یا ضامن آهو
عریانی پائیز خاموشی پرهیز
بیبرگ و نواییم یا ضامن آهو
سرگشتهتر از عمر برگشتهتر از بخت
جویای وفاییم یا ضامن آهو
آلوده بدنام فرسوده ایام
با خود به جفاییم یا ضامن آهو
آلوده مبادا فرسوده مبادا
اینگونه که ماییم یا ضامن آهو
پوچیم و کم از هیچ هیچیم و کم از پوچ
جز نام نشاییم یا ضامن آهو
ننگینی نامیم سنگینی ننگیم
در رنج و عناییم یا ضامن آهو
بی رد و نشانیم از دیده نهانیم
امواج صداییم یا ضامن آهو
صید شب و روزیم پابند هنوزیم
در چنگ فناییم یا ضامن آهو
مجبور مخیر ابداع مکرر
تقدیر قضاییم یا ضامن آهو
افتاده به عصیان تن داده به کفران
آلوده رداییم یا ضامن آهو
حیران شدة رنج توفان زدة درد
دریای بکاییم یا ضامن آهو
تو گنج نهانی ما رنج عیانیم
بنگر به کجاییم یا ضامن آهو
با دامنی اندوه خاموشتر از کوه
فریاد رساییم یا ضامن آهو
با رنج پیاپی در معرکه ری
بیقدر و بهاییم یا ضامن آهو
نه طالع مسعود نه بانگ خوش عود
زندانی ناییم یا ضامن آهو
در غربت یمگان در محبس شروان
زنجیر به پاییم یا ضامن آهو
رانده ز نیستان مانده ز میستان
تا از تو جداییم یا ضامن آهو
سودای ضرر ما کالای هدر ما
اوقات هباییم یا ضامن آهو
دلخسته و رسته از هر چه گسسته
خواهان شماییم یا ضامن آهو
روزی بطلب تا یک شب به تمنا
نزد تو بیاییم یا ضامن آهو
در صحن و سرایت ایوان طلایت
بالی بگشاییم یا ضامن آهو
با ما کرم تو ما در حرم تو
ایمن ز بلاییم یا ضامن آهو
چشم از تو نگیریم جز تو نپذیریم
اصرار گداییم یا ضامن آهو
مشتاق زیارت تا جبهه طاعت
بر خاک تو ساییم یا ضامن آهو
گوهر چه نباید گو هر چه بباید
در کوی رضاییم یا ضامن آهو
آیا بپذیری ما را بپذیری؟
در خوف و رجاییم یا ضامن آهو
مهر است و اگر قهر شهد است و اگر زهر
تسلیم شماییم یا ضامن آهو
فریادرسی تو عیسی نفسی تو
محتاج شفاییم یا ضامن آهو
هر چند گنهکار هر قدر سیهکار
بیرنگ و ریاییم یا ضامن آهو
ما بنده درگاه در پیش تو، اما
در عشق خداییم یا ضامن آهو
در رنج و تباهی وقتی تو بخواهی
آزاد و رهاییم یا ضامن آهو
ای چشمه خورشید مهر تو درخشید
در عین بقاییم یا ضامن آهو
ما همسفر شوق فریادگر شوق
آوای دراییم یا ضامن آهو
همخانه شبگیر همسایه تأثیر
پرواز دعاییم یا ضامن آهو
همراز به خورشید دمساز به ناهید
در شور و نواییم یا ضامن آهو
همصحبت صبحیم هم سوی نسیمیم
هم دوش صباییم یا ضامن آهو
ما خاک ره تو در بارگه تو
گویای ثناییم یا ضامن آهو
سوگند الستیم پیمان نشکستیم
در عهد بلیییم یا ضامن آهو
یار ضعفا تو خود ضامن ما تو
ما اهل خطاییم یا ضامن آهو
هم مسکنت ما هم مرحمت تو
مسکین غناییم یا ضامن آهو
از فقر سرودیم یا فخر نمودیم
فخر فقراییم یا ضامن آهو
نه نقل فلاطون نه عقل ارسطو
جویای هداییم یا ضامن آهو
هنگامه وهم آن کجراهه فهم این
ما اهل ولاییم یا ضامن آهو
از گوهر پاکیم از کوثر صافیم
فرزند نیاییم یا ضامن آهو
چاووش شبرزم سرجوش تب رزم
شوق شهداییم یا ضامن آهو
ایمان به تو داریم یونان بگذاریم
تشریک زداییم یا ضامن آهو
منشور نشابور سر سلسله نور
با حکمت و راییم یا ضامن آهو
تو راه مجسم گر راه به عالم
جز تو بنماییم یا ضامن آهو
تا صور قیامت با شور ندامت
شایان جزاییم یا ضامن آهو
حقخواهی استاد آگاهیمان داد
کز تو بسراییم یا ضامن آهو
در صفّه مولا همراه «مصفا»
اصحاب صفاییم یا ضامن آهو
این بخت «سهیل» است کش سوی تو میل است
در نور و ضیاییم یا ضامن آهو
زین نظم بدایع وین اختر طالع
اقبال هماییم یا ضامن آهو
سهیل محمودی