| درد وارهها |
|
دردهای من
دردهای من نگفتنی
دردهای من
من ولی تمام استخوان بودنم
انحنای روح من
دردهای پوستی کجا؟
این سماجت عجیب
اولین قلم
دفتر مرا
درد، حرف نیست |
دکتر قیصر امین پور
روز ناگزیر
این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند :
" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده ، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه می کشد
و کفشهای کهنه ی سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز ، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب ، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟
آینه های ناگهان دکتر قیصر امین پور
تقدیم به شهدای حادثه تروریستی سرباز
در سینهام دوباره غمی جان گرفته است
« امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است »
تا لحظهای پیش دلم گور سرد بود
اینک به یمن یاد شما جان گرفته است
در آسمان سینهی من ابر بغض خفت
صحرای دل بهانهی باران گرفته است
از هر چه بوی عشق تهی بود، خانهام
اینک صفای لاله و ریحان گرفته است
دیشب دو چشم پنجره در خواب میخزید
امشب سکوت پنجره پایان گرفته است
امشب فضای خانهی دل، سبز و دیدنی است
در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته است
سلمان هراتی
آن روز
بگشوده بال پر
با سر به سوی وادی خون رفتی
گفتی
امروز من به پای خود رفتم
فردا
شاید مرا به شهر بیاورند
بر روی دستها
اما
حتی تو را به شهر نیاوردند
گفتند
چیزی از او به جای نمانده است
جز راه ناتمام
<قیصر امین پور>
آقا بیا
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
آقا بیا تا با ظهور چشمهایت
این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد
آقا بیا تا این شکسته کشتی ما
آرام راه ساحل دریا بگیرد
اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم
شبهای جمعه تا سحر احیا بگیرد
پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت
تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد
آقا خلاصه یک نفر باید بیاید
تا انتقام دست زهرا را بگیرد
"علی اکبر لطیفیان"
آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!
قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»
من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!
آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان
- اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
- آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!
«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
یا زیر دستهای نجیب تو در امان!
آقا اجازه!............................
.......................................!
باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان...
از آنجایی که خبرگزاری محترم «فارس» اهمیت زیادی برای سلامتی مردم قائل است، هرازگاهی گفتوگوهای علمی مفیدی انجام میدهد. مثلاً گفتوگو با سیدتقی نوربخش، عضو هیأت مدیره انجمن ارتوپدی ایران.
آقای نوربخش در یک گفتوگو با فارس تصریح کردهاند که «هنگام نشستن روی صندلی، پاها نباید آویزان باشد.» و در ادامه درد و مرضهایی که ممکن است از بابت آویزانی پا ایجاد شود را شرح کردهاند.
با خواندن مطلب فوق سؤالاتی در ذهنم شکل گرفت:
1- اینکه پاهای آدم آویزان باشد، هزار و یک درد میآورد. اگر آدم از پاهایش آویزان باشد، چه دردهایی در کجاهای آدم پدید میآید؟
2- اگر بنا باشد میزها و صندلیها را از ادارات جمع کنند و تشکچه و مُخده بگذارند،تکلیف بعضیها که اساساً به صندلیهایشان چسبیدهاند، چه میشود؟
3- طرح بالا که به راحتی امکان اجرا ندارد. با این حساب تکلیف مسئولانی که در طول شبانهروز 25 ساعت پشت میزهایشان خدمت بیوقفه میکنند، چه میشود؟ آنها باید پایشان را کجا بگذارند؟
ده گرم کراک، یه تخته حشیش و یه CD شجریان
در همین سایت «خبرآنلاین» خودمان خواندم که آلبوم «زبان آتش» محمدرضا شجریان، استاد سابق آواز ایران و وطنفروش و دشمن ضدبشر کنونی (!) به صورت زیرزمینی منتشر شده است.
موقعیت اول: پارک
غلامساقی: نشئهجات همهرقم. بدو بدو تا مأمورا نیومدن. آتیش زدم به مالم. کراک، شیشه، بنگ، دوا، پاسور، ترامادول، CD شجریان...
اکبرعمل: سلام داشغلام.
غلامساقی: سلام اکبرجون. چی میخوای؟
اکبرعمل: پنیر داری؟
غلامساقی: آره، بنگال اصله. یه سیگاریش میبردت بغل دست راجر واترز توی کنسرت دیوار برلین.
اکبرعمل: یه تخته 30 گرمی بده. CD شجریانم میخوام.
غلامساقی: خلافت سنگین شدهها! سیاسی حال میکنی. داداش CD رو اقلاً با ده گرم کراک میفروشیم. کارت با حشیش راه نمیافته اگه بخوای گوشش کنی. بعدشم چون ماجرا به وقایع اخیر مربوط میشه، حتماً باید 3 گرم شیشهم ببری.
اکبرعمل: آره بده. شیشه که خوراک وقایع اخیره.
موقعیت دوم: کلانتری
اکبرعمل: تورو خدا بیخیال شو جنابسروان. من زن و بچه دارم. اینا مال من نیست. واسهم پاپوش دوختن. من اصلاً عملی نیستم.
افسرنگهبان: این چیزا به من مربوط نیست. کراک و شیشه و حشیش که عادیه توی جیب همه پیدا میشه. ولی تو جرمت سیاسیه CD شجریان داری.
اختراعات اخیر
نرگس قنبری، یک مخترع ایرانی در گفتوگو با خبرگزاری «فارس» گفته است:
«اختراعات تکراری به علت نبود نظارت، دوباره در کشور ثبت میشوند.»
لذا لیستی از برخی اختراعات که احتمالاً در سالهای اخیر دوباره به ثبت رسیدهاند، تقدیم حضور میگردد:
1- سرانجام به دست مخترعان ایرانی پاروی بلند برای درآوردن نان سنگک از ته تنور برای نخستین بار اختراع شد.
2- یک متخصص توانمند ایرانی برای بار سوم «سوزن تهگرد» را اختراع کرد.
3- یک موسیقیدان ایرانی سازی به نام زنبورک به ثبت رساند. این ساز ابتکاری با دهان نواخته میشود و صدایی خاص با رزونانسی ویژه تولید میکند.
4- هستهگیر آلبالو باز هم اختراع شد.
وقایع اخیر
مدتی است هر روز یک یا دو مورد به وقایع اخیر اشاره میکنم در مطالب این ستون. آدم باید شکرگزار باشد. لذا در پایان همین روز دست دعا بلند میکنم و به بارگاه حضرت دوست عرض میکنم که: «خدایا، این وقایع اخیر و مسببان آن را از ما مگیر تا دستکم مشکل سوژه برای نوشتن نداشته باشیم.»
منبع : خبر آن لاین
ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری
کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دریای نور داری
من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟
برعکس چشمهایم چشمی صبور داری
از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما
کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟
در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت
کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟
| غزلتر ازغزل انتظار من، برگرد |
| ابر ستاره شبهای تار من، برگرد |
| کرشمهای کن و چشمی خمار و در عوضش |
| تمامی هستی و دار و ندار من، برگرد |
| میان گردو غبار گمان، ترک برداشت |
| فسیل باور ایل و تبار من، برگرد |
| ... کجاست شطح دو تار نگاه مشرقیات؟ |
| که پینه بسته گلوی سه تار من،برگرد |
| بیا به یاری این پای ناتوان، افسوس |
| پر از گناه شده کوله بار من، برگرد |
| بکوب بر دف و با رقص تیغ عریانت |
| بچرخ دور جنون مدار من، برگرد |
| شهید کن عطشم را، شتاب کن موعود |
| به سر رسیده دگر انتظار من، برگرد |
سعید یغمایی
من روز و شب ظهور تو را، آه میکشم
در آسمان عبور تو را، آه میکشم
میپرسمت ز رود و بیابان و کوه و دشت
من پاسخ ظهور تو را، آه میکشم
پیداتری از آن که ببینم تو را به چشم
در محضرت، حضور تو را، آه میکشم
میخوانمت بهنام و نمیدانمت هنوز
من فرصت مرور تو را، آه میکشم
گاهی غم فراق تو را، گریه میکنم
گاهی وصال دور تو را، آه میکشم
وقتی نمیرسم به خیال وصال تو
من هم دل صبور تو را، آه میکشم
از این فصول پر زحقارت دلم گرفت
من فصل پرغرور تو را، آه میکشم
موعود عشق! مهر جهانتاب آخرین
بر من بتاب، نور تو را، آه میکشم
رضا اسماعیلی