دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827821
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

دکتر قیصر امین پور

دسته ها : ادبی - شعر
دوشنبه بیست و هفتم 7 1388
سروده شاعر بلوچی درباره شهید شوشتری
فارس: یکی از عشایر بلوچ به نام محمد روان بد در ستایش تلاش‌های مخلصانه شهید شوشتری در منطقه سیستان و بلوچستان شعری سروده است.

سردار نورعلی شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده قرارگاه قدس که در تدارک برگزاری همایش وحدت سران طوایف در استان سیستان و بلوچستان بود امروز صبح در اقدامی تروریستی به فیض شهادت نائل آمد.

این شهید بزرگوار در ایجاد وحدت و اتحاد میان طوایف و عشایر بلوچ نقشی غیرقابل انکار داشته است، به همین دلیل افراد و گروه‌هایی که با اتحاد سران طوایف بلوچ منافع خود را در خطر می‌دیدند وی و همراهانش را به شهادت رساندند.

یکی از عشایر بلوچ به نام محمد روان بد برای تشکر از زحمات این شهید بزرگوار شعری سروده است که در ادامه آن را می‌خوانید:

قوم وفادار بلوچ
حمد خدایی که بود ذوالمنان
نعمت او شامل هرانس و جان
قدرت او در همه جا آشکار
منت او بر همه کس رایگان
مدح نبی شافع روز جزا
فخر همه سید کون و مکان
باد بر او ، بر همه اولاد او
رحمت حق ، بی عدد و بی کران
عرض درودی به امام عزیز
آنکه چو برق آمد و رفت از میان
یافت از او کشور ایران نجات
ازستم شاهی و ظلم عیان
رهبر ما خامنه‌ای نیکدل
حفظ و سلامت کننده مستعان
باز درودی به شهیدان ما
آن که نمودند فدا جسم و جان
پیش قدم بود بسیج و سپاه
در خط جبهه ، زهمه بی گمان
یاد عزیزان گذشته به خیر
نیز سلامی به همه پیروان
سرور ما شوشتری نامدار
آمده در خدمت ما میهمان
مقدم او باد گرامی مدام
مجلس او شاد چو گل جاودان
محتشم و نیکدل و راد مرد
رهرو پویای همین کاروان
لطف کن ای سرور نیکو نهاد
بر در رهبر برسان این فغان
هست ز اولاد همین انقلاب
قوم بلوچ ای پدر مهربان
حافظ مرز است به مردانگی
بهتر از او نیست دگر مرزبان
داد ذخایربه عشایرلقب
رهبر ملت به یقین آن زمان
هست وطن خواهی او در مثل
گیر زتاریخ جهان این نشان
بود نبردش همه با انگلیس
دارد از این گونه بسی داستان
پیش عدو راست چو تیر ایستاد
خم نشده پیش ستم چون کمان
یافت چو آن روز ثمر انقلاب
شد دل ما خرم و شیرین دهان
داد به هر فرد ز اولاد خویش
سهمیه ای از ثمرش ارمغان
نیست به جز حسرت و غم سهم ما
زین همه اعطا و مزایای آن
دانش و فرهنگ و نه دانشکده
مسئله کار به خرد و کلان
فقر بود مایه هر اعتیاد
فقر کند باغ جهان را خزان
گلشن ما خسته و پژمرده شد
آبرسانی کنش ای باغبان
هست چنین وضع اسف بار ما
نیست زهر دیده بینا نهان
خدمت رهبر چو رسیدی بگو
شمه‌ای از مشکل ما بر زبان
هست دعا گوی تو صد ها نفر
باش علی رغم عدو کامران
نصرت حق باد مدام یاورت
در همه گه خرم و خندان بمان
يکشنبه بیست و ششم 7 1388

روز ناگزیر

این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند :
" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده ، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه می کشد
و کفشهای کهنه ی سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز ، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب ، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟

 

آینه های ناگهان                      دکتر قیصر امین پور

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه بیست و ششم 7 1388

 

 تقدیم به شهدای حادثه تروریستی سرباز

در سینه‌ام دوباره غمی جان گرفته است
« امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است »
تا لحظه‌ای پیش دلم گور سرد بود
اینک به یمن یاد شما جان گرفته است
در آسمان سینه‌ی من ابر بغض خفت
صحرای دل بهانه‌ی باران گرفته است
از هر چه بوی عشق تهی بود، خانه‌ام
اینک صفای لاله و ریحان گرفته است
دیشب دو چشم پنجره در خواب می‌خزید
امشب سکوت پنجره پایان گرفته است
امشب فضای خانه‌ی دل، سبز و دیدنی است
در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته است
      
سلمان هراتی

يکشنبه بیست و ششم 7 1388

آن روز
بگشوده بال پر
با سر به سوی وادی خون رفتی
گفتی
امروز من به پای خود رفتم
فردا
شاید مرا به شهر بیاورند
بر روی دستها
اما
حتی تو را به شهر نیاوردند
گفتند
چیزی از او به جای نمانده است
جز راه ناتمام
<قیصر امین پور>

 

يکشنبه بیست و ششم 7 1388

آقا بیا

 

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد

شاید دعای مادرت زهرا بگیرد

آقا بیا تا با ظهور چشم‌هایت

این چشم‌های ما کمی تقوا بگیرد

آقا بیا تا این شکسته کشتی ما

آرام  راه ساحل دریا بگیرد

اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم

شب‌های جمعه تا سحر احیا بگیرد

پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت

تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد

آقا خلاصه یک نفر باید بیاید

تا انتقام دست زهرا را بگیرد

"علی اکبر لطیفیان"

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه بیست و ششم 7 1388

 

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!

قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان

- اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
- آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!

«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
یا زیر دستهای نجیب تو در امان!

آقا اجازه!............................
.......................................!

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان...

 

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه بیست و ششم 7 1388

جای پای مسئولان

 «خدایا،‌ این وقایع اخیر و مسببان آن را از ما مگیر تا دست‌کم مشکل سوژه برای نوشتن نداشته باشیم.»

از آنجایی که خبرگزاری محترم «فارس» اهمیت زیادی برای سلامتی مردم قائل است، هرازگاهی گفت‌وگوهای علمی مفیدی انجام می‌دهد. مثلاً گفت‌وگو با سیدتقی نوربخش، عضو هیأت مدیره انجمن ارتوپدی ایران.

آقای نوربخش در یک گفت‌وگو با فارس تصریح کرده‌اند که «هنگام نشستن روی صندلی، پاها نباید آویزان باشد.» و در ادامه درد و مرض‌هایی که ممکن است از بابت آویزانی پا ایجاد شود را شرح کرده‌اند.
با خواندن مطلب فوق سؤالاتی در ذهنم شکل گرفت:

1- اینکه پاهای آدم آویزان باشد، هزار و یک درد می‌آورد. اگر آدم از پاهایش آویزان باشد، چه دردهایی در کجاهای آدم پدید می‌آید؟

2- اگر بنا باشد میزها و صندلی‌ها را از ادارات جمع کنند و تشکچه و مُخده بگذارند،‌تکلیف بعضی‌ها که اساساً‌ به صندلی‌هایشان چسبیده‌اند، چه می‌شود؟

3- طرح بالا که به راحتی امکان اجرا ندارد. با این حساب تکلیف مسئولانی که در طول شبانه‌روز 25 ساعت پشت میزهایشان خدمت بی‌وقفه می‌کنند، چه می‌شود؟ آنها باید پایشان را کجا بگذارند؟

ده گرم کراک، یه تخته حشیش و یه CD شجریان

در همین سایت «خبرآنلاین» خودمان خواندم که آلبوم «زبان آتش» محمدرضا شجریان، استاد سابق آواز ایران و وطن‌فروش و دشمن ضدبشر کنونی (!) به صورت زیرزمینی منتشر شده است.

موقعیت اول: پارک

غلام‌ساقی: نشئه‌جات همه‌رقم. بدو بدو تا مأمورا نیومدن. آتیش زدم به مالم. کراک، شیشه، بنگ، دوا، پاسور، ترامادول، CD شجریان...

اکبرعمل: سلام داش‌غلام.

غلام‌ساقی: سلام‌ اکبرجون. چی‌ می‌خوای؟

اکبرعمل: پنیر داری؟

غلام‌ساقی: آره، بنگال اصله. یه سیگاریش می‌بردت بغل دست راجر واترز توی کنسرت دیوار برلین.

اکبرعمل: یه تخته 30 گرمی بده. CD شجریانم می‌خوام.

غلام‌ساقی: خلافت سنگین شده‌ها! سیاسی حال می‌کنی. داداش CD رو اقلاً با ده گرم کراک می‌فروشیم. کارت با حشیش راه نمی‌افته اگه بخوای گوشش کنی. بعدشم چون ماجرا به وقایع اخیر مربوط می‌شه، حتماً باید 3 گرم شیشه‌م ببری.

اکبرعمل: آره بده. شیشه که خوراک وقایع اخیره.

موقعیت دوم: کلانتری

اکبرعمل: تورو خدا بی‌خیال شو جناب‌سروان. من زن و بچه دارم. اینا مال من نیست. واسه‌م پاپوش دوختن. من اصلاً عملی نیستم.

افسرنگهبان: این چیزا به من مربوط نیست. کراک و شیشه و حشیش که عادیه توی جیب همه پیدا می‌شه. ولی تو جرمت سیاسیه CD شجریان داری.

اختراعات اخیر

نرگس قنبری، یک مخترع ایرانی در گفت‌وگو با خبرگزاری «فارس» گفته است:

«اختراعات تکراری به علت نبود نظارت، دوباره در کشور ثبت می‌شوند.»

لذا لیستی از برخی اختراعات که احتمالاً در سال‌های اخیر دوباره به ثبت رسیده‌اند، تقدیم حضور می‌گردد:

1- سرانجام به دست مخترعان ایرانی پاروی بلند برای درآوردن نان سنگک از ته تنور برای نخستین بار اختراع شد.

2- یک متخصص توانمند ایرانی برای بار سوم «سوزن ته‌گرد» را اختراع کرد.

3- یک موسیقی‌دان ایرانی سازی به نام زنبورک به ثبت رساند. این ساز ابتکاری با دهان نواخته می‌شود و صدایی خاص با رزونانسی ویژه تولید می‌کند.

4- هسته‌گیر آلبالو باز هم اختراع شد.

وقایع اخیر

مدتی است هر روز یک یا دو مورد به وقایع اخیر اشاره می‌کنم در مطالب این ستون. آدم باید شکرگزار باشد. لذا در پایان همین روز دست دعا بلند می‌کنم و به بارگاه حضرت دوست عرض می‌کنم که: «خدایا،‌ این وقایع اخیر و مسببان آن را از ما مگیر تا دست‌کم مشکل سوژه برای نوشتن نداشته باشیم.»

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
يکشنبه بیست و ششم 7 1388

 

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری
کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دریای نور داری

من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟
برعکس چشمهایم چشمی صبور داری

از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما
کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟

در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت
کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟

 

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه بیست و ششم 7 1388

شتاب کن موعود

غزل‌تر ازغزل انتظار من، برگرد

  ابر ستاره شبهای تار من، برگرد

کرشمه‌ای کن و چشمی خمار و در عوضش

تمامی هستی و دار و ندار من، برگرد

میان گردو غبار گمان، ترک برداشت

فسیل باور ایل و تبار من، برگرد

... کجاست شطح دو تار نگاه مشرقی‌ات؟

که پینه بسته گلوی سه تار من،‌برگرد

بیا به یاری این پای ناتوان، افسوس

پر از گناه شده کوله بار من، برگرد

بکوب بر دف و با رقص تیغ عریانت

بچرخ دور جنون مدار من، برگرد

شهید کن عطشم را، شتاب کن موعود

به سر رسیده دگر انتظار من، برگرد

 

سعید یغمایی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه بیست و ششم 7 1388

موعود عشق

من روز و شب ظهور تو را، آه می‌کشم

در آسمان عبور تو را، آه می‌کشم

می‌پرسمت ز رود و بیابان و کوه و دشت

من پاسخ ظهور تو را، آه می‌کشم

پیداتری از آن که ببینم تو را به چشم

در محضرت، حضور تو را، آه می‌کشم

می‌خوانمت به‌نام و نمی‌دانمت هنوز

من فرصت مرور تو را، آه می‌کشم

گاهی غم فراق تو را، گریه می‌کنم

گاهی وصال دور تو را، آه می‌کشم

وقتی نمی‌رسم به خیال وصال تو

من هم دل صبور تو را، آه می‌کشم

از این فصول پر زحقارت دلم گرفت

من فصل پرغرور تو را، آه می‌کشم

موعود عشق! مهر جهان‌تاب آخرین

بر من بتاب، نور تو را، آه می‌کشم

رضا اسماعیلی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه بیست و ششم 7 1388
X