چشم ها را می گشایی ، صبح می ریزد زمین
با گل لبخندتان باشد بیامیزد زمین
آیه ی تطهیر می بارد نگاهت ، مرد صبح
شاید از خواب هزاران ساله برخیزد زمین
کی هوای تو کبوتر می وزد ای ناگهان؟
کی بگو کی می شود از خون بپرهیزد زمین؟
کی عنایت می کنی کی سیصد و چندی بهار
تا در استقبالتان«شعر تر انگیزد» زمین
تا پر از خورشید گردد این شب وامانده مان
تا قبای ژنده ی خود را بیاویزد زمین
می نشیند پیش رویت آسمان با احترام
پیش پای حضرتت وقتی که بر می خیزد زمین
ذوالفقار تو جهانی را به حیرت می کشد
این زمین بی بهاری را که خواهی زد زمین
کاش سهم بی کسی های دلم باشد ، که نیست
هرچه از سمت ردایت عشق می ریزد زمین
مریم رزاقی
کودکی
تمام هستی من کفشهای کوچک بود
تمام زندگیام آفتاب و میخک بود
گلوی سبز گیاهان و شاخ و برگ صدا
تمام حنجرهها لانهی چکاوک بود
هنوز قصهی آن پشت بام یادم هست
که آشیانه خوشبختی دو لک لک بود
هنوز خاطرهی مشقهای کودکیام
که صفحه صفحهی آن سهم بادبادک بود
برای کودکی از نسل کنجکاویها
کسل کنندهترین هدیهها عروسک بود
زمان کودکی من دریچههای شهود
اگر چه بسته ولی لااقل مشبک بود
در آن اصالت یکدست، آن صداقت محض
جهان خلاصهای از لحظههای کوچک بود
شما شبیه به آدم بزرگها هستید
ولی شبیه خودش بود، آن که کودک بود
زیبا طاهریان
راز پنهان
عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم
سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم
گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم
ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم
میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم
مهدی جهاندار
من راضیم به این همه دوری!
امشب که شعله میزندم ماجرای تو
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بیتاب و بیقرارم و بیواهمه ولی؛
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مردم برای تو
من راضیام به این همه دوری ، ولی عزیز!
راضیترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشستهاند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
عبد الرحیم سعیدی راد
یا ابا صالح ...
من همچنان به یاد تو هستم، غریب وار...
ای ابر نیمه سوخته! برقی بزن ببار!...
برقی بزن! بچرخ و سماعی دوباره کن!
اما ببار تیغ به چشمان روزگـــــــــار....
من همچنان که تو هستی هنوز هم
سیراب از غرورم و سرشار از انتظار
ای باغبان عشق! بیا مثل قبل از این
در زخم های سینه من خنده ای بکار!
تا بنگریم خلوت صبحی دوباره را
دستی بیار و پرده شب را بزن کنار!
عبدالرحیم سعیدی راد
برج های طویل سیمانی
محو کردند خانه هامان را
کوچه های عریض طولانی
دور کردند شانه ها مان را
خانه هایی که برکت نان داشت
گرچه بی رنگ بود و خشتی بود
خانه هایی پر از ترنج و انار
میوه هایش همه بهشتی بود
شانه هایی که تا به پا می خاست
دست هایش به آسمان می خورد
شانه هایی که در غم و شادی
موج می شد تکان تکان می خورد
خانه هایی که بوی مطبخ داشت
بوی نان هم سحر گهان گاهی
شانه هایی صبور و نا آرام
کو ه های بلند و کوتاهی
وسط کوچه مانده ام تنها
با من انگار خانه ها قهرند
آی بن بست های تو در تو
دوستانم کجای این شهرند ؟
از ته کوچه قهر می اید
به گمانم زنی جوان باشد
نام این کوچه کاش مثل قدیم
کوچه ی آشتی کنان باشد ...!
سعید بیابانکی