به پایت ریختم اندوه یک دریا زلالی را
بلور اشکها در کاسه ماه هلالی را
چمن آیینهبندان میشود صبحی که بازآیی
به وقتش فرش راهت میکنم گلهای قالی را
نگاهت شمع آجین قبله جان غزالان است
غمت عین القضاتی میکند عقل غزالی را
چه جامی میدهی تنهایی ما را جلالالدین!
بخوان و جلوهای بخشای این روح جلالی را
شهید یوسفستان توام زلفی پریشان کن
بخشکان با گل لبخندهایت خشکسالی را
سحر از یاس شد لبریز دلهای جنوبیمان
نسیم نرگست پر کرد ایوان شمالی را
افقهایی که خونرنگاند، عصر جمعه مایند
تماشا میکنم با یاد تو هر قاب خالی را
کدامین شانه را سر میگذارم وقت جان دادن
کدام آییینه پایانیست این آشفته حالی را
تو ناگاهان میآیی مثل این ناگاه بیفرصت
پذیرا باش از این دلتنگ، شعری ارتجالی را
عیرضا قزوه
ای روی تو در خوبی، آیینه زیبایی
ای حسن تو جاویدان در اوج دلارایی
از عطر دلاویزت سرمست شده جانها
ای عطر تو جان پرور چون روح مسیحایی
ماییم و دلی تنها در اوج پریشانی
ای در لب نوشینت صد چشمه گوارایی
رونق زرُخ ماهت در باغ و گلستان است
زینت زجمال توست، بر گنبد مینایی
در صحن گلستان، گل در صحن چمن، بلبل
از چشم تو آموزد آیین فریبایی
از آتش عشق تو، بس شعله به جان دارم
کی غم ببری از جان،ای روح شکوفایی!
فارغ زگل و گلشن، آسوده زگلزارم
تا با رخ زیبایت اندر نظرم آیی
شوریده سرم یارا! بنواز دمی ما را
ای مژده بیداری! ای ماه تماشایی
با یاد تو در جوشم، با غصه و غم تنها
ای آرزوی جانها! امید که میآیی
امید به تو دارم، لطف تو بود یارم
ای یاور مشتاقان! ای مونس تنهایی!
تو وسعت ناپیدا، من قطره بی تابم
دانی چه بر سر دارد، این قطره دریایی؟
از شوق تو بی خوابم، در آتش و در آبم
ای کاش شود روزی! کز پرده برون آیی
به نام نامیات ای آفتاب عالم بالا!
غریب لحظه دردم، در این دو روزه دنیا
تمام هستی من نذر روشنایی نگاهت
تمام دارو ندارم به راه توست مهیا
نبود و نیست به جانم هوای گشت و گذاری
وبی هوای تو هرگز! وبی خیال تو حاشا!
مرا ببر به نهایت، نهایتی که تو دانی
مرا بخوان به حضورت به بزم عشق و تولا
به راه سبز نگاهت امید بسته دل من
بیا که بی تو اسیرم، به دست غربت یلدا
عطش نشسته به جانم ببخش جرعه نوری
تو ای ترنم باران! تو ای ترانه دریا!
نمیشود که بخوانم بدون یاد تو هرگز!
نمیشود که بمانم بدون مهر تو این جا
به لحظه لحظه عمرم، خیال بود و تو بودی
به لحظه لحظه عمرم، خیال هست و تماشا
هماره همرهیام کن که بی پناه نمانم
هماره همدم من باش، ای نهایت رؤیا!
نه صبر مانده دلم را نه طاقت و نه قراری
به انتظار نشستم، به انتظار تو، تنها
امیدوارم و دانم که بی نصیب نمانم
تویی که میبری ام تا به اوج سبز تمنّا
بیا بیا که سرآید شبان تیره عالم
تو ای نهایت آبی! تو ای بهار شکوفا!
به حال «نسترن» از راه لطف مرحمتی کن
ترا به حق محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)، ترا به حرمت زهرا (علیها السلام)!
انتظار
سودابه مهیجی
چه جمعه ای... چه غروب غریب و دلگیری...
چرا سراغی از این جمعه ها نمی گیری؟
مسافری که هنوز و همیشه در راهی!
کجای راه سفر مانده ای به این دیری؟
به پیشواز تو آغوش زندگی جان داد
بیا پیاده شو از این قطار تأخیری...
چقدر پیر شدی روی گونه هایم اشک!
تو سال هاست که از چشم من سرازیر...
چقدر ماندی در بند انتظار ای دل!
شدی شبیه دیوانگان زنجیری...
چقدر شاعر مفلوک! قلبت از سنگ است
چطور از غم دوری او نمی میری...
حضور کروبی در نمایشگاه مطبوعات، هنوز هم نقل محافل و مجالس است.
دیروز در روزنامه خودمان سه روایت چاپ کرده بودند رفقا، از همین ماجرا. یکی به روایت «خبرآنلاین»، یکی به روایت «ایسنا» و آخری روایت «فارس». هرکدام هم یک جوری ماجرا را نقل کرده بودند. برداشت شخصی من از ماجرای کروبی در نمایشگاه مطبوعات براساس روایات گوناگون چنین است.
روایت خبرآنلاین
مهدی کروبی به نمایشگاه مطبوعات رفته. طبقه دوم را دیده. آمده طبقه پایین. گروهی از دیدن او عصبانی شدهاند. این گروه کسانی هستند که با دیدن هرکسی غیر از خودشان، به صورت کاملاً خودجوش عصبانی میشوند و داد میزنند و حمله میکنند. این گروه کارهای طبیعی خودشان را انجام دادهاند. یک گروه دیگر هم هستند که با دیدن گروه اول، به سرعت شکل آنها میشوند ولی روبهروی آنها قرار میگیرند. دو گروه نسبتاً به جان هم افتادهاند و کروبی هم نسبتاً زیر دست و پا مانده است. ظاهراً کسی هم حواسش نبوده که دعوا سر همین کسی است که دارد لای فشار دو گروه، له و لورده میشود.
روایت ایسنا:
دبیرکل حزب اعتمادملی به نمایشگاه مطبوعات رفته. به محض ورودش به راهروی اصلی مخالفان و موافقان وی درگیر شدهاند. خساراتی وارد شده. او را به طبقه دوم نمایشگاه و از آنجا به بیرون نمایشگاه بردهاند. بعد از رفتن کروبی هنوز جو نمایشگاه متشنج بوده است.
روایت فارس:
شخصی موسوم به مهدی کروبی برای چند لحظه وارد نمایشگاه مطبوعات شد. بلافاصله همه حاضران در نمایشگاه فریاد برکشیدند، «مرگ بر منافق موسوم به کروبی» و او را بیرون کردند. این شخص با افرادی موسوم به طرفدار که چیزهای سفت و درازی موسوم به چماق در دست داشتند به نمایشگاه مطبوعات حمله کردند و شعارهایی در حمایت از افرادی موسوم به «موسوی» و «خاتمی» میدادند. این گروه اندک ولی خیلی خشن به مردم و انقلاب حملهور شدند و به همه فحش میدادند. یکی از افراد موسوم به محافظ شخص یاد شده موسوم به کروبی، به سرعت اسلحهاش را کشید و تیراندازی کرد و ملت را به خاک و خون کشید. بعد همه افراد موسوم به طرفدار شخص موسوم به کروبی به بسیج و اسلام و انقلاب و مردم، ضمن شکستن همهچیز، بعد از دیدن سیل خروشان ملت، از همان راهی که آمده بودند برگشتند. شخص موسوم به کروبی هم از بس به شدت با ضربات کنگفو مردم را کتک میزد، عمامهاش هم افتاد زیر دست و پا و بدینوسیله به روحانیت نیز توهین گردید.
آشوبهای بعدی در نمایشگاه مطبوعات
شنیدهام که بناست میرحسین موسوی و سیدمحمد خاتمی هم به نمایشگاه مطبوعات بروند. لذا آشوب در نمایشگاه ادامه خواهد داشت. طبق برنامه برای ادامه گسترده این آشوبها من نیز روز دوشنبه از اول وقت تا پایان وقت در نمایشگاه حضور خواهم داشت و در غرفه روزنامه «خبر» از نزدیک با مخاطبان دیدار خواهم کرد.
پیشاپیش برای بهتر برگزار شدن پروژه آشوب برنامه بازدید خود را اعلام میکنم.بنده حوالی ساعت 5/9 صبح از غرفه خبرگزاری «فارس» دیدن خواهم کرد و سپس به غرفه روزنامههای کیهان، وطنامروز، جوان، ایران، اعتماد، فرهیختگان و سرمایه میروم و سرانجام آش و لاش و کبود و خونآلود در غرفه «خبر» مستقر خواهم شد.
برای رفاه حال دوستانی که میخواهند کفش پرت کنند، تقاضا میکنم با خودشان کفش کهنه اضافی بیاورند که پابرهنه نمانند. لطفاً از آوردن انواع پوتین، چکمه و کفشهای میخدار ورزشی اجتناب کرده و به هیچ عنوان کفش زنانه پاشنهدار و لژدار پرتاب نکنید. ضمناً از الان گفته باشم که بعداً مثل شاهزاده داستان سیندرلا کفشها را برمیدارم و دنبال صاحبانش میگردم و در این راستا احتمال ازدواج هم وجود دارد. لذا حواستان باشد که کفشها را چطور پرتاب میکنید و به کجا میزنید. بنده همینجوری هم دماغم بزرگ است، اگر بشکند هم واویلاست. خلاصه پرتابی نکنید که موجبات پشیمانی و سرافکندگی را در آینده فراهم کند. به قول شاعر، که منظورم همان ناصر فیض است:
کاری نکن نگاه به دمپاییات کنند
از روی شست پات شناساییات کنند
وعده دیدار ما، فردا در نمایشگاه مطبوعات.
مبع : خبر آن لاین
با چتر آبیات به خیابان که آمدی
حتماً بگو به ابر، به باران، که آمدی
نمنم بیا به سمت قراری که در من است
از امتداد خیس درختان که آمدی
امروز، روز خوب من و، روز خوب توست
با خندهروییات بنمایان که آمدی
فوارههای یخزده یکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی
شب مانده بود و هیبتی از آن نگاه تو
مانند ماه تا لب ایوان که آمدی
زیبایی رها شده در شعرهای من!
شعرم رسیده بود به پایان که آمدی
پیش از شما خلاصه بگویم ادامهام،
نه احتمال داشت، نه امکان، که آمدی
گنجشکها ورود تو را جار میزنند
آه ای بهار گُمشده... ای آنکه آمدی!
فرهاد صفریان
سراپا کویریم و چشمانتظاری
که یک روز، یکریز بر ما بباری
بیا جامهات را به جنگل بپوشان
که قرآن بروید، قناری قناری
و مردابهایی که در خواب هستند
بیاشوبشان، آی، همواره جاری!
در اینجا که تصویر باران مجازیست
چه زیباست در چشمت آیینهکاری
تو روشنتر از آنی، ای نور غیبی،
که خورشیدها را به یاری بیاری
قسم میخورم شب پُر از خستگی شد
به آن کهکشانی که در چشم داری
خبر از ظهور تو میداد، ای عشق!
نسیمی که میرفت با بیقراری...
ابراهیم رسکتی
حالا سه شب گذشته که من توی این اتاق...
شبهای من ولی همه بیماه، بیچراغ
فنجان چای سرد شده... رختهای چرک
ظرف غذا که پخته و سر رفته از اجاق
خودکار بیک و کاغذ بیکار روی میز
حتّی برای شعر ندارم دل و دماغ
پر کرده است خلوت پاییزی مرا
یک گربه پشت پنجره، یک صبح پر کلاغ
دورم من از تو، ماهی دور از زلال آب
دور از توام، پرندة دور از هوای باغ
سرد است خانه، منتظرم تا بیاورد
از تو کلاغ قصّه، خبرهای داغ داغ
من در کدام لحظه به چشم تو میرسم؟
تو در کدام ثانیه میاُفتی اتفاق...؟!
انسیه موسویان
| اندوه سارا |
| نقطه سر خط ... بابا .. نا ... ندارد
از بس که دستش پینه بسته جا ندارد
سارا نمی فهمد چرا در بین آنها
بابا که از جنگ آمده یک پا ندارد
بابا هوای سینه اش ابریست، سارا!
اما کسی در فکر بابا نیست سارا!
از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد
اما نمی داند دلیلش چیست سارا
بابا برایم قصه می گوید دوباره
از آسمان،ازابر،ازباران،ستاره
از عشق می گویم برایت خوب بابا
از مردهای عاشقی که تکه پاره
سارا کجایی! دیکته ... خانم! بابا رفت
از پیش ما دیروز،تنها، بی خبر رفت
خانم معلم چشم هایش خیس شد، بعد
نقطه ، سرخط،
عاقبت بابا سفر رفت |
| موعود روزهای پر از انتظار من
|
| موعود روزهای پر از انتظار من آقا تویی قرار دل بیقرار من
از های و هوی این تن خاکی دلم گرفت کی می رسد برای همیشه بهار من کی می رسد طلوع عدالت ز پشت ابر
یا جلوه می کند گل نرگس، نگار من
مردم در این خزان غریبی ز انتظار آقا محک بزن به صداقت، عیار من یک روز عاقبت دل من سبز می شود
وقتی نظر کنی ز محبت به کار من ای قائم عدالت حق، صاحب الزمان بگذر شبی ز کوچه ما، از کنار من
شاعر: علیرضا ایمانی پور |
| فدای آمدنت! ... با بهار می آیی ؟ |
| تو از فراز زمین، از غبار می آیی سوار ابر به سمت عروج می تازی تو از قبیله نوری، تو از قبیله طور تو از تبار غدیری و از نژاد فدک ***
پر است خلوتم از عطر ناب شب بو ها *** شعر: حامد حجتی |