یا ابا الفضل ...
(1)
ساقی! برخیز و هفت تکبیر بزن!
طرحی نو در پهنهی تقدیر بزن!
دستان بریدهی تو شمشیر خدا
شمشیر بزن! ـ ساقی! ـ شمشیر بزن!
(2)
عشاق که در آینه لبخند زدند
این آینهی شکسته را بند زدند
شیدایی آواز بریدهی مرا
با دست بریدهی تو پیوند زدند
(3)
از کوثر عشق آب زلالت دادند
سرمستی ناب و بیزوالت دادند
ای مشک به دوش خیمههای گل و نور
دستت که بریده شد، دو بالت دادند
(4)
در هرم عطش اگرچه بیتاب شدیم
چشمه ـ چشمه پیش رخت آب شدیم
ای ساقی عشق! از ازل تا به ابد
از مشک تو و اشک تو سیراب شدیم
(5)
این سوی منم؛ مات تو در خیمهی آب
آن سوی تویی؛ آینهای در مهتاب
با ما تا رود العطش راه بیا!
ای دست بریده عاشقان را دریاب!
عبدالرضا رضائینیا
سلام...
سلام ...
سلام ...
توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست
پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
زدست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست
درختها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
فاضل نظری
نازنینم ...
سلام
دلم برایت تنگ است ...
میدانی
چند روز است ...
به خدا تقصیر من نیست ...
خسته شدم
آمدم ...
هر روز
و هر روز
وهر روز ...
اما دریغ ...
مطالبت را خواندم و لذت بردم .
مثل همیشه
عالی
عالی عالی عالی ...
.
.
.
.
.
.
.
ولش کن بابا
بذار خودمونی بنویسم . مردم از بس اومدم و نتونستم
نظر بدم . گفتم الان با خودت چی فکر میکنی ؟
نمیگی این چقدر بی معرفته ؟؟!!!
بابا به خدا دلم برات تنگ شده . ولی چه کنم ؟
اینجا هم که نمیشه احساسات خرج کرد ....
فقط بدون به یادتم .
دوستت دارم .
ماه منی .
عزیزم .
مراسم تشییع آیت الله منتظری با حضور هوادارن و مقلدان این مرجع پرحاشیه شد.
به گزارش خبرآنلاین از ساعت 30/10 تشیع کنندگان آیت الله که بیشتر آنان از هوادارن میرحسن موسوی بودند با سر دادن شعارهایی که بعضا ربطی به مراسم تشییع نداشت و شعارهایی چون« یاحسین میر حسین»،به سمت بیت مرحوم آیت الله منتظری حرکت کردند.
این گزارش می افزاید: شرکت کنندگان در مراسم تشییع جنازه پس از آن در جلوی درب بیت آیت الله منتظری تجمع کردند. پس از آن یکی از اعضای بیت آیت الله منتظری به میان جمعیت آمده و از آنان خواست تا با حضور در بیت از دادن شعار پرهیز کنند.
در ادامه حضور مخالفین در مقابل بیت، درگیری میان برخی هوادران و مخالفان آیت الله به وجود آمد که با حضور نیروی انتظامی خاتمه یافت.از ساعت 30/12 نیز مسیر منتهی به بیت آیت الله منتظری با حضور نیروهای انتظامی تحت کنترل قرار گرفت.
منبع : خبر آن لای
عزیز دل زهرا ...
دلم امروز گواه است کسی میآید
حتم دارم خبری هست، گمانم باید...
فال حافظ هم هر بار که میگیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» میآید
ماه در دست به دنبال که اینگونه زمین
مست، میگردد و یک لحظه نمیآساید؟!
باید از جاده بپرسم که چرا میرقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید!
گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید
محمدمهدی سیّار
السلام علی الحسین ...
پرده بر میدارد امشب، آفتاب از نیزهها
میدمد یک آسمانْ خورشیدِ ناب از نیزهها
میشناسی این همه خورشید خونآلود را
آه ـای خورشیدـ زخمی! رُخ متاب از نیزهها
کهکشان است این بیابان، چون که امشب میدمد
ماهتابْ از نیزهها و آفتابْ از نیزهها
ریگریگش هم گواهی میدهد روز حساب
کاین بیابان، خورده زخمِ بیحساب از نیزهها
یالهایی سرخ و تنهایی به خونْ غلتیده است
یادگار اسبهایی بیرکاب از نیزهها
آرزوی آب هم این جا عطش نوشیدن است
خواهد آمد «العطش»ها را جواب از نیزهها
باز هم جاریست این جا رودْرود از سینهها
بس که میآمد صدای آبْآب از نیزهها
گر چه این جا موجْموج تشنگیها جاری است
میتراود چشمهچشمه، شعر ناب از نیزهها
سعید بیابانکی
حسینم وای ...
بر لب دریا لب دریا دلان خشکیده است
از عطش دلها کباب است و زبان خشکیده است
کربلا بستان عشق است و شهامت ای دریغ
کز سموم تشنگی این بوستان خشکیده است
سوز بی آبی اثر کرده است بر اهل حرم
هر طرف بینی لب پیر و جوان خشکیده است
آه از مهمان نوازانی که در دشت بلا
میزبان سیراب و کام میهمان خشکیده است
دامن مادر چو دریا اصغرش چون ماهی است
کام ماهی بر لب آب روان خشکیده است
نازم این همت که عباس آید از دریا ولی
آب بر دوش است و لبها هم چنان خشکیده است
گر ندارد اشک تا آبی به لبهایش زند
چشمه چشم رباب از سوز جان خشکیده است
سید فضل الله قدسی
به فدای لب عطشان حسین ...
از راه میرسند پدرها غروبها
دنیای خانه، روشن و زیبا غروبها
از راه میرسند پدرها و خانهها
آغوش میشوند سراپا غروبها
از راه میرسند و هیاهوی بچهها
زیباترین ترانهی دنیا غروبها
اما به چشم دخترکان شوق دیگریست
شوق دوباره دیدن بابا غروبها
بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشستهایم همینجا غروبها
اینجا پدر خرابهی شام است، کوفه نیست
اینجا بیا به دیدن ما با غروبها
بابا بیا که بر دلمان زخمها زدهاست
دیروز تازیانه و حالا غروبها
دست تو را بهانه گرفتهست بغض من
بابا ز راه میرسی آیا غروبها؟
بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنهایم هر دو تو را تا غروبها
از جادهها بیایی و رفع عطش کنی
از جادهها بیایی ... اما غروبها
بسیار رفتهاند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفتهاند خدایا غروبها
کمکم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظههای غربت دریا غروبها
خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروبها
بعد از هزارسال هنوز اشک میچکد
از مشک پارهپارهی سقا غروبها
اسماعیل امینی