تقدیم به مولای سبز پوش موعود
امام زمان (عج)
ماندیم زدیدار تو آواره و حیران
ای عشق خدایی همه ای چشمه ی جوشان!
چشمان شقایق همه در راه تو مانده است
ای شور غزل در نفس سبز بهاران
دیریست در اندیشه ی خود غوطه ورم تا
با نام تو آذین شود این سینه به عرفان
سرگشته و حیران همه در ورطه ی طوفان
ای ساحل امنیت این شیعه مسلمان
زندان جنون گشته زمین بی نفس تو
برگرد بیا ماهمه چون خیل اسیران
مولود تویی وعده ی موعود تویی تو
برگرد عدالت بنما ظلم بسوزان
تو آیه ی عشقی تو همه سوره ی عدلی
ای نور تجلی شده از صاحب قرآن
در حد توان نیست که وصف تو بگویند
گر جمع شوند و بنگارند دبیران!
فرهاد مرادی
یا مهدی زهرا ...
ای شرقی همیشه که شعرم برای توست
در بیت بیت هر غزلم رد پای توست
احساس میکنم که کمی دوست داریام
تنها دلیل منطقیام چشمهای توست
گویا مرا به نام حقیقی صدا زدی
باور کنم ـ پرنده من ـ این صدای توست؟
حال و هوای چشم تو شعر مرا سرود
شعرم همیشه حاصل حال و هوای توست
همواره انتهای غزل خوب میشود
وقتی که انتهای غزل ابتدای توست
در ابتدای چشم تو شعری شروع شد
شعری که بیتهای قشنگش برای توست
هادی خورشاهیان
گامهای گرم
در انتظار روی تو میمانم این چشمها همیشه همین جور است
این اشکها به شوق تو لبریز است این قلبها ز هجر تو رنجور است
یک روز با تمام غزلیات، با آیههای روشن و زیبایت
میآیی ای همیشهی جاویدان، این حرف عاشقان سلحشور است
تنها امید ماندن و روییدن! ای مایه طراوت جان برگرد
چشم انتظار آمدنت هستم، تنها دلم به یاد تو پر نور است
خوش آن دلی که مهر تواش پر کرد خوش آن زبان که نام تو را آورد
در عزت و شکوه تو میبالد مردی که از وجود تو مغرور است
بر این دل شکسته و تنگ و سرد با گامهای گرم خودت برگرد
در انتظار روی تو میمانم این چشمها همیشه همین جور است
فرامرز عربعامری ـ سمنان
یا مهدی فاطمه ...
چه میِشد اگر او مرا میسرود
هجا در هجا در هجا میسرود
دلم پوک و پوسیده شد کاشکی
مرا باز یک ماجرا میسرود
و یا مثل تصویر یک حنجره
صدای مرا بی صدا میسرود
سکوتی زبان بستهام کرده است
دلم را زبان شما میسرود
زمانی نت گامهای مرا
همین کوچه پس کوچهها میسرود
دلی از تباری دگر داشتم
که یا شروه میخواند یا میسرود
بلقیس بهزادی ـ کرمانشاه
مرد ظهور
ما منتظریم از سفر، برگردی
یکروز شبیه رهگذر برگردی
با کاسه ی آب و مجمری از اسپند
ما آمده ایم پشت در، برگردی
وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم
گفتیم نمی شود سحر، برگردی؟؟
ما منتظر تو ایم آقا، نکند
یک جمعه غروب بی خبر برگردی
من گوشه نشین کوچه ی برگشتــم
ای کاش که از همین گذر برگردی
پرواز نمی کنیم از اینجا، باید
در فصل نبود بال و پر برگردی
وقتش نرسیده است ای مرد ظهور
با سیصدوسیزده نفر، برگردی؟
علی اکبر لطیفیان
یا عزیز زهرا ...
آسمان آسمان مهربانی در نگاه نجیب تو جاریست
باغ سیبی است چشمان سبزت باغ سیبی که بویش بهاریست
ای که در سینهات راز داری، بال و پر، عشق پرواز داری
یک سبد شعر و آواز داری در کلام تو اعجاز جاریست
در هجوم تبآلود اندوه مثل کوهی ستبر و مقاوم
جذر و مد نگاه نجیبت موج در موج از بیقراریست
شهر ما شهر درد است، زرد است، آی آبیترین مرد عاشق
دست خورشیدیت در دل ما هر سحر گرم آیینه کاریست
میشناسم تو را ساده هستی، سرو آیین و آزاده هستی
تا تو هستی سراپا بهارم، بی تو دل غرق در سوگواریست
هاشم کرونی ـ فارس
* عفت شریعتی نماینده مردم مشهد و کلات در مجلس شورای اسلامی و عضو کمیسیون اجتماعی مجلس در گفتوگو با «فارس» گفته است: «محصولی میتواند وزارت رفاه را از وضعیت نامناسب فعلی نجات دهد.»
قطعاً درست است. صادق محصولی را به راحتی میتوان «سوپرمن» دولت احمدینژاد نام نهاد. محصولِ خدمت محصولی غالباً همین درآوردن نهادهای ذیربط از وضعیتهای نامناسب است. من فکر میکنم دارد به این آقای محصولی ظلم میشود. این اصلاً درست نیست که کلی آدم دست به دست هم بدهند و هی وضعیت نامناسب درست کنند، بعد صادق محصولی مجبور باشد بیاید و عملیات نجات را انجام بدهد. بنده خدا گناه نکرده که پولدار شده؟ چون یکبار توانسته موفق شود که نباید همه استعدادش را صرف رفع عدم موفقیت دیگران در نهادهای دیگر بکند. حالا این قدر کار بریزید سر بنده خدا که همین «دوقران و سیشاهی» هم که برای روز پیری و ناتوانی کنار گذاشته، برباد برود و پاک ناموفق شود.
نگرانی بیمورد
حتماً شما هم توی فامیل و دوست و آشنا، دیدهاید آدمهایی را که بیخود و بیجهت نگرانند و همیشه استرس دارند و ذکر لبشان هم «نمیشه، ما بدبخت میشیم، من میدونم» است. نکته ناجور ماجرا این است که این جماعت همهجا و در هر پست و مقامی هم پیدا میشوند.
مثلاً همین علیرضا محجوب، نماینده مجلس و دبیرکل خانه کارگر که به گزارش «ایلنا» با اشاره به بازگشت به ماده 13 لایحه دولت گفته است: «با توقف افزایش دستمزدها، مردم پس از 5 سال هیچچیز نمیتوانند بخورند.»
اولاً که نگرانی آقای محجوب کاملاً بیمورد است، چون همیشه چیزهایی برای خوردن مردم وجود دارد. ثانیاً این آقای محجوب اساساً «سیاهنما»ست. کارگر جماعت دارد الان در ناز و نعمت دست و پا میزند، آنوقت ایشان هی ناله میکند از بابت کارگران. کسی که خودش دبیر خانه کارگر است و زندگی کارگران غرق رفاه را نمیشناسد، چطور وضع 5 سال بعد خورد و خوراک مردم را میتواند درست پیشبینی کرده باشد؟
مقصود چیست؟
صادقی گلمکانی، معاون نیروی انسانی و توسعه مدیریت وزارت اقتصاد و امور دارایی گفته است: «دولت قصد حذف یارانهها را ندارد.»
اینکه دولت قصد چه کاری را ندارد، موضوع بحث ما نیست. فقط به شدت نیازمند این هستیم که یک نفر بگوید دولت قصد چه کاری را دارد.
این صحبت ایشان توی شرایط کنونی و هاگیرواگیر لایحه و مجلس و اینها، مثل این است که خانوادهای به خواستگاری بروند، ولی دایی داماد اواخر جلسه که همه بحثها مطرح شده، به پدر عروس بگوید: «البته این آقاداماد ما قصد ازدواج با دختر شما را ندارد و مقصودش چیز دیگری است.» حالا اینکه مقصود چیست؟ نمیدانم.
یا صاحب العصر و الزمان ...
من شک ندارم میرسد آن فرصت موعود
سرسبز میگردد زمین از برکت موعود
من شک ندارم آسمان هم رام خواهد شد
روزی به زیر گام های قدرت موعود
میآید آن مردی که میگویند میبارد
از آسمان دستهایش رحمت موعود
گفتند میآید و روشن می کند یک روز
چشمانمان را آفتاب قامت موعود
اما دل من این دل مشتاق و شیدایی
طاقت ندارد بیش از این بر غیبت موعود
در انتظارم تا طلوع صبح آدینه
ای کاش باشم در رکاب حضرت موعود
الهام امین ـ خراسان
یا مهدی فاطمه ادرکنی ...
من که حیران توام وقتی تبسم میکنی
رعشه بر جان میزنی در دل تلاطم میکنی
تازگیها مینشینم پای حرف چشم تو
نرم نرمک شعر باران را ترنم میکنی
چشم من در خلوتت گاهی اگر سر میزند
تو چرا شک میکنی، سوء تفاهم میکنی
اتفاقاً بیشتر حرف تو را میزد دلم
خاطراتی را که در باران تبسم میکنی
با خلوص چشمهایت صحبت از اشراقها
از سماع ساقههای سبز گندم میکنی
راستی! گنجشکها با بیقراری میپرند
در وسیع دیدگانت؟ یا تو هم میکنی
ای بهار مهربانم! با طلوعت در زمین
روشنی را جمعه فردا تکلم میکنی
سید حکیم بینش ـ مهاجر افغانستانی
یا عزیز زهرا .....
کسی میآید از آن سوی این صحرا غریبانه
که زلف عنبر افشانش پریشان است بر شانه
نگاهش مضطرب در هر طرف انگار میپرسد
پرستویی مهاجر را که کوچیدهست از لانه
و گویی باز میجوید نشان خانهای را که
فقط ماندهست تلی خاک و خاکستر از آن خانه
ولی من ماندهام اینجا و داغ آرزوهایم
که بفشارد کسی دستان سردم را صمیمانه
کسی میگرید و رد میشود آرام و آهسته
غبار آلوده طوفان میوزد اطراف ویرانه
زهره صدیق ـ تهران