دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827774
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
از پیر عاشق کربلا چه‏ها باید آموخت؟
پیرمرد بود، اما خانه‏ نشینی را انتخاب نکرد. می‏توانست گوشه‏ ای بنشیند و خود را به سجاده‏ای بچسباند و زندگی‏اش را با رکوع و سجود به پایان برساند.

اما او مردی نبود که مرگ بستر را انتخاب کند. رکوع و سجودِ بی‏ولایت، برای او مرگ تدریجی بود.
..........
پیرمرد بود، از قبیله بنی‏اسد. یک سال پیش از بعثت نبوی به دنیا آمده بود و سال‏های پرحادثه‏ای را از سر گذرانده بود. چه جنگ‏ها که در رکاب امیرالمؤمنین نکرده بود و چه زخم‏ها که از تیغ‏ها و زبان‏های مخالفان نخورده بود.
..........
پیرمرد بود، و از یاران قدیمی‏اش جدا افتاده. احساس می‏کرد که از بعضی از رفقایش عقب مانده است. از رفقایی مانند «میثم تمار». همان که از عشق علی (ع)، سر به دار شد و سر و دست و زبان خود را در این نرد عشق، فدای یار کرد.
..........
پیرمرد بود، ولی در عشق‏ورزی گوی سبقت از جوانان ربوده بود. تا شنید مولایش حسین (ع) به کوفه نزدیک شده است، مرکبش را زین کرد و به راه افتاد. شب‏ها حرکت می‏کرد و روزها استراحت می‏نمود تا در بند ماموران «ابن زیاد» اسیر نشود. سرانجام روز هفتم ماه محرم، در کربلا، خود را به کاروان عشق رساند.
..........
سخن از حبیب است؛ «حبیب بن مظاهر». قهرمان کهنسال کربلای حسین (ع). بزرگ طایفه‏ی بنی‏اسد، که بزرگ قبیله‏ی فداکاران شد و اسوه جاودانه‏ی پیرغلامان اهل بیت (ع).
..........
کودکی و نوجوانی حبیب در عصر پیامبر گذشت، و جوانی‏اش با علی.

رسول خدا که رحلت کرد، حبیب با مولایش علی بیعت نمود و تا آخر عمر در خط ولایت او استقامت کرد. از پیامبر شنیده بود که : «انا مدینة العلم و علی بابها» پس محضر او را مغتنم می‏شمرد و به شاگردی‏اش افتخار می‏کرد. حاصل این شاگردی، دانش‏های گرانبهایی بود که آموخت.

حبیب در فقه و تفسیر و قرائت و حدیث و ادبیات و جدل و مناظره تبحر داشت. دانش دیگر او «علم بلایا و منایا» بود. یعنی: پیشگویی حوادث و خبر داشتن از وقایع گذشته و آینده.
..........
درباره صفات «حبیب بن مظاهر» بسیار گفته‏اند.

او شجاع و باصلابت و با قدرت بود. مردی عابد و پرهیزگار بود. با تقوی و حلال و حرام الهی را رعایت می‏کرد. حافظ کل قرآن بود و در دل شب به نیایش و عبادت خدا می‏پرداخت. زهد را، سرمشق زندگی خود قرار داده بود و زندگی پاک و ساده ای داشت. حبیب حتی آخرین شب عمر خود ـ شب عاشورا ـ را هم، به نیایش با پروردگارش سپری کرد.

حبیب، در یک کلام، یک شیعه واقعی بود.
.........
پیرمرد بود. 75 سال از عمرش می‏گذشت. اما در روز نبرد، با صلابت یک جوانمرد قوی‏پنجه، در مقابل لشگر عمر سعد ایستاد.

شجاعتش مانع از آن نشد که اول مردم را ارشاد نکند. پس شروع به نصیحت و اندرز کرد؛ بلکه آن خفتگان و اسیران هوای نفس را بیدار کند.

آنگاه به میدان کارزار تاخت، تا پس از عمری جهاد اکبر، دِین خود را به جهاد اصغر نیز ادا کند.
..........
از حبیب چه می توان آموخت. و چه درس ها در مکتب این آموزگار پیر می‏توان فرا گرفت؟

اول: امام شناسی

گفته‏اند: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة». زندگی حبیب بن مظاهر، مصداق کامل است از یک امام شناس. حبیب، عصر هفت معصوم را درک کرده بود و در محضر سه امام علم آموخته بود، و برای هر سه‏ی آنها، حبیبی کامل بود.

دوم: ولایت‏مداری

معرفت صحیح اگر نباشد، شیطان پیله‏های زیادی دارد که به دور انسان بتند. مثلاً می‏تواند کاری کند که انسان با خود بگوید: «من هم‏سن پدر او هستم، چرا اطاعتش کند؟»

اما معرفت صحیح که باشد، انسان می‏داند که خداوند ممکن است کسی را در گهواره، رهبر تمامی بشریت قرار دهد.

ولایت‏مداری حبیب، از معرفت صحیح او می جوشید.

سوم: دوری از عافیت‏طلبی

می‏گویند: «چون که شصت آید، نشست آید». پیر که شدی به جهان و جهانیان چه کار داری؟ برو گوشه‏ای بنشین و آخر عمر را به عافیت سپری کن. تو را به جنگ و شمشیر و فتنه چه کار؟

اما این زمزمه‏ها برای کسی چون حبیب نیست.

معرفت حبیب، به امام شناسی او انجامید، و امام شناسی او به ولایتمداری او، و ولایتمداری او به دوری کردنش از عافیت طلبی. و شهادت در رکاب حسین، پاداش اینهمه حق‏جویی و حق‏طلبی.

چهارم: شیعه‏بودن در عمل

بسیاری از ما خود را شیعه‏ی خالص می‏دانیم. اما پای عمل که وسط بیاید، کمیتمان لنگ می‏زند و معلوم می‏شود که آنهمه ادعا، لقلقله‏ی زبانی بیش نبود.

حبیب اما ، عاشق واقعی خدا بود و شیعه‏ی حقیقی اهل بیت. ارادت او تنها زبانی نبود، بلکه در عقیده و افکار و اخلاق و بینش و بصیرت و زندگی فردی و اجتماعی خویش آنگونه رفتار می‏کرد که خدا و رسول و امامانش به او آموخته بودند.

باید بنشینیم و بیاندیشیم. باید خود را برانداز کنیم. بابد خود را با این میزان بسنجیم.

بسنجیم که چقدر شیعه‏ایم؟ و چقدر حبیب محمد و آل محمد؟

به قلم: ع. حسینی عارف ـ سردبیر ابنا
منبع : تابناک
دسته ها : ادبی - مذهبی - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388

 السلام علیک یا ابا صالح ...

 

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه پنجم 10 1388

زیارتنامه / شعری از زکریا اخلاقی

 شعر آیینی پس از وقوع انقلاب اسلامی و به ویژه پس از جنگ تحمیلی به طرز شگفتی تحول پیدا کرد و شاید حتی بتوان گفت انقلابی در شعر آیینی رخ داد.

تنوع و تکثر مناظر و چشم‌اندازی که شاعران آیینی پیش‌روی مخاطبانشان قرار دادند هم به لحاظ کمی و هم کیفی چشمگیر بود.

در این میان به شعر عاشورایی به دلیل پیوندی که با مفاهیمی همچون انقلاب و مقاومت و پایداری داشت توجه بیشتری شد. شاعران انقلابی با بهانه قرار دادن عاشورا می‌توانستند باورهای ایدئولوژیک خودشان را نیز عرضه کنند، اما در میان این چشم‌اندازهای متنوع و رنگارنگ، منظر عرفانی آن هم با بیان کاملاً امروزی از همه جالب‌تر می‌نمود.

با سلمان هراتی، شعر انقلاب با نوعی سهراب سپهری انقلابی مواجه شد. نگاه سلمان هراتی‌وار در مدت کوتاهی طرفداران بسیاری پیدا کرد و طولی نکشید که شاعران انقلابی و متعهدی که به مسائل پیرامونی خود نوعی نگاه معنوی و عرفانی داشتند در عرصه ادبیات کشور ظاهر شدند.

یکی از موفق‌ترین این شاعران طلبه خوش‌ذوقی بود به نام ذکریا اخلاقی. طلبه‌ای که هم خوب طلبگی کرده بود و هم خوب شعر می‌گفت و این دو را شعر او به خوبی شهادت می‌دهد. یکی از درخشان‌ترین غزل‌های ذکریا اخلاقی، غزلی است با عنوان «زیارتنامه» که در عین حال از بهترین غزل‌های عاشورایی معاصر محسوب می‌شود. 

آخر ‌ای مردم ما هم عتباتی داریم
کربلایی داریم، آب فراتی داریم

ما پر از بوی خوش سیب پر از چاووشیم
وز چمن‌های مجاور نفحاتی داریم

داغ هفتاد و دو گل تشنگی از ماست اگر
دست و رو در تپش رشته قناتی داریم 

آن سبکبار ترانیم که بر محمل موج
ساحل امنی و کشتی نجاتی داریم 

در تماشای جمال از جبروتی سرخیم
که شگفت آیینه جلوه ذاتی داریم

در همین روضه سربسته خدا می‌داند
دست در شرح چه اسماء و صفاتی داریم 

زیر این خیمه که از ذکر شهیدان سبز است
کس نداند که چه احساس حیاتی داریم 

همه هستی ما عین زیارتنامه است
گر از این گونه سلام و صلواتی داریم

منبع : خبر ان لاین

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388

 عمو جان ابا الفضل ...

 

بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
چون باد برآشوب که دشمن همه بید است

بگذار گشایش گر این واقعه باشی
بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است

ابروی ترک خورده عبّاس ... خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخ‌ترین سوره قرآن مجید است؟

روزی که سر از ساقه هر نیزه بروید
در عالم عشّاق عزایی‌ست که عید است

 بایست قلم گردد اگر از تو نگوید
دستی که نویسنده این شعر سپید است

شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را
چون قافیه باخته شعر یزید است

چون قافیه باخته شعر یزید است
شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را

یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام
بگذار به چشمان ملائک قدم‌ات را ...

 

علیرضا بدیع

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388

یا ابا عبد الله ...

 

وقتش شده که هستی خود را فدا کنیم
تا اینکه نذر روضه خون خدا کنیم

وقتش شده که مثل حسینیه های اشک
دل را به رنگ پرچم ماه عزا کنیم

وقتش شده که در دلمان با محرمت
آقا دوباره هیئت گریه بنا کنیم

 چشمی بده که هر شب روضه به پایتان
در آن هزار خیمه ماتم به پا کنیم

اشکی بده که دیده خود را برایتان
تا روز حشر چشمه آب بقا کنیم

قسمت شده دوباره شب جمعه یا حسین
با نامتان حسینیه را کربلا کنیم

یک لحظه هم نمی شود آقا دخیل دل
از پرچم سیاه عزای تو وا کنیم

با یک سلام ، می شود از راه دور هم
دل را دوباره زائر قبر شما کنیم

یوسف رحیمی

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388
فصل دهم از فتح خون: تماشاگه راز
سید مرتضی آوینی
راوی:
حسین دیگر هیچ نداشت که فدا کند، جز جان که میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود... و اینجا سدره المنتهی است. نه... که او سدره المنتهی را آنگاه پشت سرنهاده بود که از مکه پای در طریق کربلا نهاد... و جبرائیل تنها تا سدره المنتهی همسفر معراج انسان است.

او آنگاه که اراده کرد تا از مکه خارج شود گفته بود: « من کان فینا باذلاً مهجته و موطناً علی لقاءالله نفسه فلیرحل معنا، فاننی راحل مصبحا ان شاءالله تعالی.»

سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است. عقل بی اختیار. اما قلمرو آل کسا، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی دهند که هیچ، بال می سوزانند. آنجا ساحت انی اعلم ما لاتعلمون است، آنجا ساحت علم لدنی است، رازداری خزاین غیب آسمان ها و زمین؛ آنجا سبحات فنای فی الله است و بقای بالله، و مرد این میدان کسی است که با اختیار، از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان کند ... و چون اینچنین کرد، در می یابد که غیر او را در عالم اختیار و اراده ای نیست و هر چه هست اوست.

اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان که به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است؛ تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه جنون، تو را خواهد برد... طیّّّّّّ این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست؛ بال می خواهد و بال را به عباس می دهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد.

این حسین است که عرصات غایی خلافت تکوینی انسان را تا آنجا پیموده است که دیگر جز جان میان او و مقصود فاصله نیست. آنان که با چشم ظاهر می نگرند او را دیده اند که بر بالین علی اکبر علی الدنیا بعدک العفا گفته است و بر بالین قاسم عزَّ والله علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک ثم لا ینفعک و اکنون بر بالین ابی الفضل عباس می گوید: الان انکسر ظهری و قلت حیلتی، اما حجاب های نور را نمی بینند که چه سان از هم دریده و رشته های پیوند روح را به ماسوی الله چه سان از هم گسسته! نه ماسوی الله، که اینجا کلام نیز فرشته سان فرو می ماند.

مردانگی و وفای انسان نیز به تمامی ظهور یافت و آن قامت مردانه عباس بن علی با دستان بریده بر شریعه فرات، آیتی است که روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است که آن باطن چگونه در این ظاهر جلوه می کند.

بعدها امّ البنین در رثای عباس سرود:

یامن رای العباس کر علی جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد

انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید

و یلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد

لوکان سیفک فی یدیک لما دنی منک احد

دستان عباس بن علی قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر سر او بکوبد. اما تا دستان ظاهر بریده نشود، بال های بهشتی نخواهد رست. اگر آسمان دنیا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟ فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین، کران تا کران، به تسخیر انسان کامل در آید و رشته اختیار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا کامل نشود، در نخواهد یافت که دهر، بر همین شیوه که می چرخد، احسن است.

چشم عقل خطابین است که می پرسد: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطایی باشد و او نبیند... نه! می بیند که خطایی نیست و هرچه هست وجهی است که بی حجاب، حق را می نماید. هیچ پرسیده ای که عالم شهادت بر چه شهادت می دهد که نامی اینچنین بر او نهاده اند؟

منبع: سایت جامع فرهنگی شهید آوینی
دسته ها : ادبی - مذهبی - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388
ضرب وشتم همسرشهیدهمت دراصفهان
همسر شهید همت در مراسم بزرگداشت آیت الله منتظری که قرار بود در مسجد سید اصفهان برگزار شود مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
به گزارش خبرنگار کلمه روز چهارشنبه به دعوت و میزبانی آیت‌الله طاهری اصفهانی بنا بود مراسم یادبود آیت‌الله منتظری برگزار شود که دقایقی بعد از ساعت اعلام شده یعنی ۹صبح برای برگزاری این مراسم، در مسجد بسته می‌شود و مردم که در محوطه مسجد در حال قرائت حمد و سوره بودند با حمله نیروهای لباس شخصی مواجه شدند.

لباس شخصی ها با بستن در اصلی مسجد سید به مردم گاز فلفل و گاز اشک‌آور پرتاب کردند.

کلمه نوشت: در جریان این حمله همسر شهید همت نیز مورد ضرب و شتم لباس شخصی ها قرار گرفت. وی پیش از این هم از این گونه موارد بی نصیب نمانده بود.
منبع : تابناک
دسته ها : خبر - سیاسی
شنبه پنجم 10 1388
مقام حضرت عباس
امام سجاد (علیه‌ السلام):
إنّ لِلْعَبّاسِ عِنْدَ اللهِ تَبارَکَ وَتَعالَی لَمَنزِلَةً، یَغْبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهَداءِ یَوْمَ القِیامَةِ.
عباس نزد خداوند منزلتی دارد که روز قیامت همۀ شهیدان به آن رشک می‌برند.
On Judgment Day, Abbās has such a degree in the sight of Allah that all martyrs will envy him.
خصائص، ج 1، ص 68
دسته ها : مذهبی - احادیث
شنبه پنجم 10 1388

پهلوون قصه ما

 یکی از اتفاقات جالب و شیرین و درعین حال عجیب در سال‌های اخیر، رویکرد شاعران آیینی به قالب‌های نوین شعری بود.

آنان به اجمال دریافته بودند که برای زنده نگه​داشتن باورهای اصیل و ریشه‌دارشان نباید از اقتضائات زمانه غافل شوند. به همین دلیل مضامین سنتی را در قالب‌های نوین به مخاطبان ارائه کردند، البته این کار، کار دشواری بود که شاید هر کسی از عهده آن برنمی‌آمد.

ورود به چنین عرصه‌ای مستلزم توانایی مضاعف بود یعنی شاعر آیینی می‌بایست هم به موضوع که در آن ورود پیدا می‌کرد شناخت کافی و وافی می‌داشت و هم قالب نوظهور را به خوبی می‌شناخت تا موضوع مقدس به ابتذال کشیده نشود. یکی از این قالب‌های شعری که متأسفانه تا یکی دو دهه پس از انقلاب مهجور ماند قالب ترانه بود.

این قالب به دلیل زبان ساده و روان قدرت تصرف و نفوذ فراوانی داشت. از آن طرف هم به دلیل پیشینه‌اش امکان مبتذل شدن را. ولی انصافاً شعرهای محاوره یا به تعبیری ترانه آیینی بسیار موفقی به وجود آمد.

یکی از شعرهای محاوره‌ای را که به حماسه قمر بنی‌هاشم اختصاص یافته و از شعرهای موفق این سال‌ها به شمار می‌آید سیدعبدالجواد موسوی سروده است؛ شاعری که از قضا از همکاران خبر آنلاین هم هست. برای او آرزوی توفیق و بهروزی داریم.

همیشه خوندنی بوده

سرگذشت پهلوونا

منتهی یه چیز دیگه‌س

پهلوون قصه ما

پهلوونی که مثالش

نه تو قصه‌س نه تو یاده

مادر فلک هنوزم

یکی مثل اون نزاده

پهلوون قصه ما

آبروی عاشقا بود

مثل دریا پرتلاطم

مثل خورشید بی‌ریا بود

یه نگاه عاشقونه‌ش

به همه دنیا می‌ارزید

رو زمین که پاشو می‌ذاشت

پشت آسمون می‌لرزید

تو دلش هزار تا چشمه

تو نگاش هزار تا خورشید

غصه‌هاش مال خودش بود

هیش کی اشکاشو نمی‌دید

 

ولی آخرای قصه

یه جور دیگه رقم خورد

تو یه جنگ نابرابر

همه چی یه هو به هم خورد

***

یه روزی تو ظل گرما

میون یه دشت تفته

اون جای قصه که دشمن

جلوی آبُ گرفته

 

یه صدای بچه‌گونه

می‌گه: ‌ای ما تشنه مونه

هیش کی نیس تو این بیابون

به ما آبی برسونه؟

 

همه تن رگ، همه رگ خون

همه خون جوش جنون شد

آسمون به اون بلندی

پیش چشماش سرنگون شد

دیگه هیچی رو نمی‌دید

نه خودش نه دشمنا رو

نتونس کسی بگیره

بچه شیر مرتضی رو

 

تا رسیدکنار چشمه

جلدی مشک آبُ پر کرد

غافل از این که گرفته

دور اونو هرچی نامرد

 

زیر تیغ و تیر و نیزه

قد پهلوون دوتا شد

حواسش به مشک آب بود

دستاش از بدن جدا شد

 

باز پیچید تو گوش این صحرا

اون صدای بچه‌گونه:

هیش کی نیس تو این بیابون

به ما آبی برسونه؟

پهلوون نیشس رو زانوش

به هوای اون که خسته س

ولی فهمیدن جماعت

پهلوون ما شیکسته س

 

بازم اشکاشو ندیدن

از میون اون همه خون

آسمون! یه کم حیا کن

چشم خورشید بپوشون

***

من دیگه چیزی نمی‌گم

مابقی‌ش تو قصه‌ها هس

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
پنج شنبه سوم 10 1388
خاطرات محافظ حضرت امام(ره)
خصوصیت نماز جماعت ایشان این بود که خیلی خلاصه نماز می خواندند و طول نمی دادند. در رکوع و سجود و قنوت، به حداقل بسنده می کردند اما وقتی خودشان به تنهایی مشغول نماز بودند، و بنده چندین بار شاهد این نمازهای انفرادی ایشان بودم، می دیدم که با متانت و به آهستگی عمل می کنند و وقت زیادی را برای آن صرف می کنند و تمام مستحبات مربوط به اقامه نماز را به جا می آوردند.
کیهان: خاطرات محافظین شخصیت ها همیشه جذاب و خواندنی بوده است اما وقتی آن شخصیت «امام خمینی(ره)» باشد این جذابیت دو صدچندان می شود.

حاج حسین سلیمانی در کتاب خاطرات خود به گوشه هایی از نحوه سلوک و زندگی امام بزرگوار می پردازد.
این کتاب 140 صفحه ای شامل دو فصل است. فصل نخست به چگونگی دستیابی سلیمانی به این افتخار و خاطرات وی از دوران حفاظت از امام(ره) می پردازد. در فصل دوم نیز به ماجرای بیماری حضرت امام و در نهایت رحلت ایشان پرداخته می شود که به واقع فصلی سوزناک و البته خواندنی است.
شاید اولین انتقاد به این کتاب که توسط رضا شیخ محمدی تدوین شده، اسم آن باشد. از منظری می توان گفت تا حدودی کتاب بی عنوان است. روی جلد کتاب که فاقد طراحی زیبایی است، نوشته شده «خاطرات حاج حسین سلیمانی از محافظان حضرت امام» این عبارت بلند را بیشتر می توان توضیح کتاب دانست تا نام آن که با انتخاب نامی کوتاه و با مسمی قابل رفع شدن بود.

این کتاب با قیمت 1300 تومان توسط انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است. گلچینی از خاطرات این کتاب را با هم مرور می کنیم.

قرائت قرآن در وضعیت قرمز
یک بار به خاطر دارم که وضعیت قرمز شد و ادوات ضدهوایی شروع کردند به شلیک کردن، بنده در همان حین می خواستم از حیاط عبور کنم. مشاهده کردم یکی از خانم هایی که به عنوان کمک کار در بیت امام بودند، بدنش می لرزد. ظاهراً ضدهوایی ها چیزی مشاهده کرده بودند و به طور خودکار شلیک می کردند. خانم خدمتگزار گفت:
«من الان خدمت حضرت امام بودم. به ایشان گفتم: آقا! شما نترسید! امام لبخندی به من زدند و گفتند: نه مادر! شما نترسید. ما نمی ترسیم!»
امام اصلا بیمی به خود راه نمی دادند. با آنکه صدای ضدهوایی ها مهیب بود و در جایی هم که ما بودیم، به لحاظ اینکه جماران در دل کوه واقع شده بود، صدا چند برابر می شد. خانم خدمتگزار افزود:
«آقا همین طور نشسته بود و با خیال راحت قرآن می خواند».

مطالعه همه جا
دو دکتر دندانپزشک نزد امام آمدند. امام در همان حال که روی صندلی مخصوص و زیردست دندانپزشکان بودند، همراه خودشان چند مجله و بولتن و روزنامه آورده بودند تا در خلال دقایق متمادی که پزشک مشغول قالب گیری دندان ایشان هستند، اگر فرصتی دست داد، مطالعه کنند. و این کار را انجام دادند و شاید در آن مدت چند ساعت، که لازم بود حضرت امام جهت ترمیم دندان هایشان در آنجا باشند، بیشتر وقت شان همان طور که روی صندلی مخصوص دندانپزشکی نشسته بود به مطالعه گذشت.

اشک امام
در خصوص پخش برنامه «روایت فتح» هم بنده خودم بارها و بارها قسمت های مختلف این برنامه را دیدم. چند بار هم که خدمت امام رسیدم، دیدم ایشان هم نشسته اند و مشغول تماشای این برنامه هستند. یک بار هم دیدم که در حین پخش این برنامه اشکشان هم جاری است. در مواقعی هم که در اتاق امام نبودیم و در اتاق مجاور بودیم، از صدای تلویزیون اتاق امام حس می کردیم که برنامه «روایت فتح» را نگاه می کنند. شاید دایماً این برنامه را می دیدند.

نماز حداقلی و حداکثری
خصوصیت نماز جماعت ایشان این بود که خیلی خلاصه نماز می خواندند و طول نمی دادند. در رکوع و سجود و قنوت، به حداقل بسنده می کردند اما وقتی خودشان به تنهایی مشغول نماز بودند، و بنده چندین بار شاهد این نمازهای انفرادی ایشان بودم، می دیدم که با متانت و به آهستگی عمل می کنند و وقت زیادی را برای آن صرف می کنند و تمام مستحبات مربوط به اقامه نماز را به جا می آوردند.

نمی گفت آب بیاورید!
احمد آقا می گفت:«موردی را ندیدم که حضرت امام به خانم شان بگویند که برای مثال یک لیوان آب به من بدهید یا چای بیاورید یا سفره را بیندازید! بلکه هر احتیاجی که داشتند، خودشان بلند می شدند و اقدام می کردند. البته اگر بنده یا والده زودتر از تصمیم امام مطلع می شدیم، برمی خاستیم و حاجت شان را برآورده می کردیم؛ ولی خود ایشان ابتدا زبان به درخواست نمی گشودند. حتی حضرت امام از خانمی که به عنوان خادمه در منزلشان کار می کرد، چیزی را طلب نمی کردند».

عنایت ویژه
در زمان ملاقات های بزرگ در حسینیه جماران که شخصیت های طراز اول هم حضور می یافتند و شلوغ می شد، امام سفارش کرده بودند که آقای خامنه ای را از مکان مخصوصی وارد کنند. لذا آقای خامنه ای با ماشین تا نزدیک ترین جای ممکن می آمدند و بعد پیاده می شدند و از داخل بیت امام و حیاط اندرونی عبور می کردند و در جلسه ملاقات حضور می یافتند. به جز ایشان هیچ یک از شخصیت ها اجازه نداشت که از داخل بیت عبور کند.
بوسه بر دست پزشک امام

در ماه رمضان سال 64 یا 65 بود که امام وقتی قبل از ظهر برای مسواک زدن می روند، سرشان گیج می خورد و به زمین می افتند!

زنگی را که برای این منظور تعبیه شده بود، می فشارند. دکتر پورمقدس که نوبت کشیکش بوده با همان لباس استراحتش بالای سر امام می رود و می بیند که ایشان روی زمین افتاده است. تنفس سینه به سینه و دهان به دهان می دهند و بعد هم کپسول اکسیژن می آورند، بعد امام را با برانکارد به بیمارستان بردند و حدود یک ماه ایشان در آنجا بستری بودند که البته کسی از این ماجرا مطلع نشد.
وقتی امام بستری بودند، آقای خامنه ای به دیدنشان آمدند و بنده هم حضور داشتم. در آنجا حاج احمدآقا قضیه را توضیح دادند و گفتند که این آقای دکتر پورمقدس آقا را نجات دادند. در همان موقع، آقای خامنه ای برخاستند و به سمت دکتر رفتند. خم شدند و به زور، دست پزشک را بوسیدند.
منبع : فردا
پنج شنبه سوم 10 1388

 یا ابا صالح ...

 

بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی  

بیابانها به گرد کوهها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی   

تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود

ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی  

بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی، خدا سهم منابر می شود روزی

چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

 سمند نور، زلف تیرگی ها را برآشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی

حامد حسینخانی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه سوم 10 1388
X