یا ابا صالح ...
هزار سال اگر در زمین اسیر شوم
زمان آمدنت یک درخت پیر شوم
هزار ریشه ام این خاک را ورق بزند
برای رد شدنت بهترین مسیر شوم
هزار شاخه ام از آسمان بگیرد برگ
که سایبان سر سبز آن امیر شوم
اگر که میوه ندارم مرا ببخش عزیز
که جز به دیدنت این دل نخواست سیر شوم!
ستاره های نگاهت در آسمان گل کرد
که تک درخت شب سرد این کویر شوم
هزار سال دگر...صدهزار سال دگر
اگر تو زود بیایی،اگر که دیر شوم...
سلام سبز مرا از جوانه ها بپذیر
به پیشوازت اگر یک درخت پیر شوم
نغمه مستشار نظامی
یا امام هشتم ...
اگر یک صندلی در کوپه آخر نگه داری
قطاری را فقط یک ساعت دیگر نگه داری
اگر یک ساعت دیگر،کنار کوپه آخر
نگاه مهربانت را به سمت در نگه داری
اگر وقتی کبوتر ها به گنبد بال می سایند
برای بال پروازم فقط یک پر نگه داری
دلم می سوزد و می سازد از خون جگر بالی
اگر تو آتشم را زیر خاکستر نگه داری
اگر شعری برایت باشم و شعر جدیدم را
بخوانم،بشنوی،در گوشه دفتر نگه داری
اگر نام مرا در بین مشتاقان دیدارت
به عنوان کنیز حضرت مادر نگه داری
اگر قسمت شود پای پیاده می رسم،باشد
مرا وقت شفاعت در صف محشر نگه داری
نغمه مستشار نظامی
اینکه چقدر خبری که میگویم مستند است، نمیدانم. امیدوارم که از بیخ و بن کذب محض باشد. اما به هر حال در وبگردهای دیروز به این خبر رسیدم که گویا در پارهای از ادارات (که امیدوارم زودتر دوخته شوند) زنان شاغل از پوشیدن کفشهای کتانی منع شدهاند. فرض میکنیم خدای ناکرده این موضوع صحت داشته باشد. در چنین شرایطی اتفاقات گوناگونی شکل میگیرد.
مورد اول: بخشنامه
از: فلانجا
به: همه جا
متاسفانه اخیراً گزارش شده که در این اداره برخی از خواهران همکار از کفشهای کتانی استفاده کردهاند. لذا بر کلیه همکاران فکور و برادران غیور در همه واحدهای نزدیک و دور فرض است که با این پدیده محرک، مهلک و ضد بشری با شدتی در خور مبارزه نمایند تا بار دیگر توطئه استکبار جهانی خنثی شده و سریعتر این بساط اباحهگری نیز برچیده گردیده و به طور کلی همه چیز در نطفه خفه شود تا خدای ناکرده فساد تا اقصی نقاطمان نفوذ ننماید. در ادامه متذکر میشود که این بیناموسیها در غیاث آباد ما سابقه نداشته و نخواهیم گذاشت که داشته باشد. در همین غیاث آباد ما یک غلام مقنی داشتیم، یک بار الکی گفتند گویا خواهرش در شهر جواب سلام زنی که کتانی پوشیده بوده را داده است. غلام مقنی رفت فیالفور 7 بسته مرگموش و 20 بسته د.د.ت و به قاعده 3 مشت داروی نظافت خورد تا خودش را از این بیناموسی و بیآبرویی خلاص کرده باشد. حالا ما با آن سابقه درخشان تعصب و غیرت غیاث آبادیمان قبول کنیم این چیزها را؟! حاشا!
مورد دوم: خواستگاری
پدر عروس: آقای محترم صد دفعه گفتم ما به خانوادههای معلومالحال دختر نمیدهیم.
پدر داماد: اولاً اینکه آدم حالش مجهول باشد عیب است معلوم بودن حال که عیبی ندارد. ثانیاً کدام منکر و اشتباهی از خانواده ما سر زده؟
پدر عروس: مگر دختر خالهتون رو از اداره بیرون نکردند؟ خبرها میرسه آقای عزیز.
پدر داماد: خبآره، کار بدی نکرده بود. کتونی پاش بوده بیرونش کردند.
پدر عروس : همینه دیگه. اولش کتونی میپوشن. بعد شیشه و کراک به خودشون تزریق میکنند و بعد هم دختر فراری میشن و یه جامعه رو در راستای اهداف استکبار جهانی با خودشون به تباهی میکشن. خودم یه باجناق دارم که همه فامیلشون چارق و گیوه و پاتاوه میپوشن. حتی میگن دو تا از عموهاش تو غار زندگی میکنند. اگه بنا باشه دختر بدم میدم به اونا که ناموس و غیرت و تعصب و خانواده سرشون میشه، نه شما معلومالحالها. فلذا برین گم شین.
قرار هستى ما...
دهید مژده به یاران که یار مى آید
قرار گیتى چشم انتظار مى آید
کلید صبح به دست و سرود عشق به لب
ز انتهاى شب آن شهسوار مى آید
ز تنگناى خیالم گذشته است و کنون
به پهندشت دلم آشکار مى آید
طلسم کین به سرانگشت مهر مى شکند
بشیر دوستى پایدار مى آید
سخاى اوست که از چشمه زار مى جوشد
شمیم اوست که از لاله زار مى آید
به جلوه اى که از او دیده آفتاب، چنین
به جیب برده سر و شرمسارى مى آید
جهان براى تماشا به پاى مى خیزد
به پایبوسى او روزگار مى آید
دریغ! کز غم خوبان گرفته است دلش
چو لاله ملتهب و داغدار مى آید
فاطمه راکعى
صبح جمعه
آهسته تر رو به شب کن آهسته ای صبح جمعه
دل بسته چشم انتظاری دلخسته ای صبح جمعه
تو دیرتر شب شو شاید در وقت پایانی تو
آید اذان وصال از گلدسته ای صبح جمعه
چشمی ندارد به فردا امید و چشم انتظاری
امروز معنای فرداست ای جمعه بی قراری
در بند خود ما اسیریم راهی ندارد رهایی
جز آنکه در روز جمعه دستی بیاید به یاری
دیدن ندارد طلوعت ای صبح زیبای جمعه
چشم آرزو مانده او را دیدار مولای جمعه
کو آشنایی که باشد اهل شنا و تلاطم
دل اهل سیر وسفر باش در بحر معنای جمعه
مسعود نوروزی
هیاهوى قیامت
کیست این توفان که آسایش ندارد خنجرش
جز هیاهوى قیامت نیست نام دیگرش
بال اگر بگشاید آنى آسمان گم مىشود
جبرئیلى سر برون مىآورد از هر پرش
آفرینش وامدار اوست عرش و فرش نیز
واى اگر خورشید را روزى براند از درش
او مىآید، آسمان از شوق، آتش مىشود
دانههاى کهکشان اسپندهاى مجمرش
علیرضا قزوه
آغاز سبز زمین
مىبارد از دستش اعجاز، مردى که بالانشین است
تا عاشقى را بفهمید، هان! فرصت آخرین است!
سحرى بکن با عصایت، تا نیل چشمم بخشکد
چشمان من رود رود است، دستان من گندمین است
ماییم و گاهى تغزّل، در کوچه باغ مزامیر
شعرى بخوان از زبورت؛ تصنیفِ گل، دلنشین است!
ارزانیت باد قلبم، ارزانیت باد شعرم؛
این است دار و ندارم؛ دار و ندارم همین است!
مىروید امواج دریا در پهنه داغ و آتش
آن روز آغاز عشق است، آغاز سبز زمین است.
صالح محمدى امین
پنجره ها بازند
ماه اما
داخل نمی شود
این خانه بی تو
همیشه تاریک است.
تنهایی
معبدی است
که زانو می زنم در آن
و دعا می خوانم
که دوست بیاید.
رحمت حقی پور
این راه امشب مرد کم دارد
این چاه امشب درد کم دارد
این کوچه های ساکت و تاریک
یک خیّر شبگرد کم دارد
لبخند و نان گرم هر شب را
این خانه های سرد کم دارد
مرغ سحر دیگر نمی خواند
انگار یک همدرد کم دارد
بعد از تو، ای تنهاترین عاشق!
این شهر، آری، مرد کم دارد.
حمیدرضا شکارسری
ساده است اگر بهار
جنگلی سترگ را
برگ و بر دهد
یا پرنده را
ز شاخه ای به شاخه ای دگر سفر دهد
من در انتظار آن بهار گرم و بیقرار و آفتابی ام،
می رسد
مرا عبور می دهد ز روزهای سرد سخت
خاک را پرنده می کند؛
سنگ را درخت...
مصطفی علی پور