شنبه تا پنجشنبه غم شده است
جمعه هم بی تو متهم شده است
ریه هایم دوباره مهمان
تاول سرفه های سم شده است
پشت این پنجره نبودن شد
رنگ هر بودنی عدم شده است
مشق شبهای تلخ این دفتر
جمله ی<< بی شما شدم >> شده است
شاید این بیت هم قدیمی شد
شاید این بیت کهنه هم شده است:...
...بال پروانه تا سحر می گفت :
روزی سوختن چه کم شده است
تو غریبی چرا که حتی من-
چیزی از غیبتت سرم شده است
جمکران می رسم خدا را شکر
دلخوشی مان همین حرم شده است
علیرضا لک
مهدی جان ...
سالهای پیش بال آسمانی داشتیم
بال کبوتر کران تا بی کرانی داشتیم
میوه بودیم و سر سال استفاده می شدیم
چون که بالای سر خود باغبانی داشتیم
چهار فصل موی ما برف زمستانی نداشت
پیر هم بودیم اگر رنگ جوانی داشتیم
روزها گردی اگر بر روی دلها می نشست
شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم
مثل شیر مادران ما حلال و پاک بود
در میان سفره ها گر لقمه نانی داشتیم
نذری روز ظهور مهدی موعودمان
صبحها چله به چله عهد خوانی داشتیم
صبح جمعه پیشواز تکسوار فاطمه
زوی پشت بامها صوت اذانی داشتیم
گاه پاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم
گاه گاهی میل سجده جمکرانی داشتیم
ثانیه ثانیههامان گای آقا می گذشت
آی مردم!یک زمان صاحب زمانی داشتیم
پر نداریم و دل بپُر نداریم و...فقط
یادمان باشد که اینها را زمانی داشتیم
علی اکبر لطیفیان
طلسم
در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم
روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم
مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم
هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم
بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم
هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم
فاضل نظری
یا ابا صالح ...
نشستهام به گذرگاه ناگهانی سرخ
در انتظار خطر زیر آسمانی سرخ
نشستهام که بچینم عبور طوفان را
ز جادههای اساطیری زمانی سرخ
بر آن سرم که بخوانم نمازی از آتش
اگر که شعله بگوید شبی اذانی سرخ
تمام هستی من دفتری غزل آتش
و سهم من ز تمام جهان زبانی سرخ
خدا کند دل من در صف خطر باشی
شبی که واقعه میگیرد امتحانی سرخ
در انتهای حماسیترین شب تاریخ
ظهور میکند آن مرد آسمانی سرخ
به قاف خوف و خطر تا ظهور آن موعود
خدا کند دل من منتظر بمانی سرخ
رضا اسماعیلی
یا ابا صالح ...
ای آنکه بیحضور تو من درد میکشم
در کوهسار سینه دلی سرد میکشم
یک اسب و یک سوار که از دور میرسد
خورشید را به چهره یک مرد میکشم
تا رستخیز آمدنت صبر میکنم
بر مشرقزمین قلم زرد میکشم
حالا طلوع میکنی از سمت زندگی
بر دوش تو هزار کیسه رهآورد میکشم
در قالب زندگی کمی از آن نگاه تو
با این دل شکسته چهها کرد میکشم
آقا بیا که آمدنت دیر شد، بیا
آقا ببین که بیحضور تو من درد میکشم
ابوالفضل محمدی البرزی
ای سوار سبز پوش...
نظر ز راه نگیرم مگر که باز آیی
دوباره پنجره ها را به صبح بگشایی
تمام شب به هوای طلوع تو خواندم
که آفتاب منی، آبروی فردایی
تو رمز فتح بهاری، کلام بارانی
تو آسمان نجیبی، بلند بالایی
چه می شود که شبی ای نجابت شرقی
دمی برآیی و این دیده را بیارایی
به خاک پای تو تا من بگسترم دل و جان
صبور سبز! بگو از چه سمت می آیی
هجوم عاصی توفان به فصل غیبت تو
چه سروها که شکست و چه ریخت گل هایی
مصطفی علی پور
برخیز و گاهی، عشق را دعوت کن ای دوست
بنشین و با من – با خودت – خلوت کن ای دوست
بی پرده باش ئ لحظه ای عریانی ات را
با حیرت آیینه ام، قسمت کن ای دوست
مانند راز یک معما سختی – اما
این راز را بگشا، مرا راحت کن ای دوست
لیلای شبهای خیابان گردی ام باش
یادی هم از اندوه مجنونت کن ای دوست
تا عزلت دلتنگی ام، پایان پذیرد
از وسعت بی رنگی ات، صحبت کن ای دوست
یک شهر با من دشمن اند، اما فقط تو
با من به پاس دوستی، بیعت کن ای دوست
یا نه ! تو هم مانند آنهای دگر باش
در انهدام روح من، شرکت کن ای دوست !
سهیل محمودی
نیامد، رفتم
پائیز شدفصل بهاری که به من دادند
طی شد تمام روزگاری که به من دادند
خورشید پیشم هست اما من نمی بینم
نفرین به این چشمان تاری که به من دادند
یعقوب نابینای راه یوسفم کرده
این گریه ی بی اختیاری که به من دادند
از بس نیامد که زمان رفتنم آمد
اینگونه سرشد انتظاری که به من دادند
پایان کار "من" به وصل "او" نینجامید
آخر چه شد قول و قراری که به من دادند
ای جاده ها! ای جمعه ها! ای مردم دنیا
کو وعده آن تکسواری که به من دادند
من آرزوی دیدنش را می برم _ شاید ...
... گاهی بیاید تا مزاری که به من دادند
[] [] []
حالا زمستان است و من درگور خوابیدم
خورشید من! این خانه تاریک ِ به من دادند
علی اکبر لطیفیان
مرد ظهور
ما منتظریم از سفر، برگردی
یکروز شبیه رهگذر برگردی
با کاسه ی آب و مجمری از اسپند
ما آمده ایم پشت در، برگردی
وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم
گفتیم نمی شود سحر، برگردی؟؟
ما منتظر تو ایم آقا، نکند
یک جمعه غروب بی خبر برگردی
من گوشه نشین کوچه ی برگشتــم
ای کاش که از همین گذر برگردی
پرواز نمی کنیم از اینجا، باید
در فصل نبود بال و پر برگردی
وقتش نرسیده است ای مرد ظهور
با سیصدوسیزده نفر، برگردی؟
علی اکبر لطیفیان
یا ابا صالح ...
هزار سال اگر در زمین اسیر شوم
زمان آمدنت یک درخت پیر شوم
هزار ریشه ام این خاک را ورق بزند
برای رد شدنت بهترین مسیر شوم
هزار شاخه ام از آسمان بگیرد برگ
که سایبان سر سبز آن امیر شوم
اگر که میوه ندارم مرا ببخش عزیز
که جز به دیدنت این دل نخواست سیر شوم!
ستاره های نگاهت در آسمان گل کرد
که تک درخت شب سرد این کویر شوم
هزار سال دگر...صدهزار سال دگر
اگر تو زود بیایی،اگر که دیر شوم...
سلام سبز مرا از جوانه ها بپذیر
به پیشوازت اگر یک درخت پیر شوم
نغمه مستشار نظامی