عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟
حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی
مهدی فرجی
... شرمندهام. همهچیز بر همهچیز اثر میگذارد اما نمیدانم این آشفتگیهای اخیر بنده به چه چیزهای اخیر دیگر ربط دارد. به هر حال معلوم است که بدجوری آشفتهام. آنقدر که در مطلب هم پیداست. لذا سعی میکنم با تفکیک موضوعات یک طوری ماجرا را از آشفتگی درآورم.
***
اولین قضیه این است که روزنامة الریاض نوشته یک مؤسسه طالعبینی در آمریکا پیشگویی کرده که برد پیت و آنجلینا جولی، دو ستارة هالیوود در بهار سال 2010 از هم جدا میشوند.
1- از خواندن این خبر نه خوشحال شدم و نه ناراحت. به طور کلی مدتی است که احساساتم را از دست دادهام. مثلاً دارم دربارة آنجلینا جولی مینویسم، اما انگار دارم به اپرا وینفری نگاه میکنم.
2- تا بهار سال 2010 صبر میکنیم، اگر این دو نفر از هم جدا شدند، بعد میرویم کلی سؤال میپرسیم از پیشگویان مؤسسه فوقالذکر، مثلاً احتمالاً خواهیم پرسید:
الف: آیا سریال حضرت موسی(ع) را هم میدهند فرجالله سلحشور بسازد یا نه؟
ب: آیا رئیسجمهور آینده یک اسلامشناس بزرگ خواهد بود؟
ج: دودو تا میشود چند تا؟
د: قضیة هولوکاست چنددرصدش دروغ است؟
و: آیا برد پیت و آنجلینا جولی به خیر و خوشی رجوع میکنند یا خیر؟
ز: [...] این مورد کاملاً شخصی است و جز به مؤسسة پیشگویی و بازپرس محترم نخواهم گفت.
***
باور کنید از خودم و شما و اسفندیار خجالت میکشم از بس که در اینباره برایتان مینویسم. ولی چاره چیست. به قول سعدی علیهالرحمه:
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم و از تو دیده بپوشم
برای مثال این جملة دیروز اسفندیار رحیممشایی اسلامشناس برجسته را بخوانید و خودتان را در مقام یک طنزپرداز تصور کنید. میشود دربارهاش ننوشت؟!
اسفندیار رحیممشایی، اسلامشناس برجسته و رئیس دفتر ریاست جمهوری: «من سخنگو نیستم ولی آقای رئیسجمهور به من فرمودند شما با توجه به اشرافی که به حوزههای مختلف در ارتباط با دولت دارید، میتوانید به سؤالات پاسخ بدهید.»
1- بناست سه نفر سخنگوی دولت شوند. تا این سه نفر نیامدهاند، این اسلامشناس برجسته کارشان را انجام میدهد. حالا خودتان حدس بزنید که ایشان به طور کلی عوض چند نفر در دولت کار میکند.
2- اگر سؤالی دارید بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است.
3- اسلامشناس برجسته
جناب آقای اسفندیار رحیممشایی
با توجه به اشراف کلی شما به کلیة امور عالم، بدینوسیله به سمت مدیرکل کلیة امورات جهان در زمینة به طور کلی منصوب میشوید.
امید است که پس از چهارسال، بنده به همین سمت در دولت سرافراز حضرتعالی، سرافراز شوم.
امضاء
الاحقر
***
سردر دانشگاه تهران به عنوان نماد آموزش عالی کشور، از زمان ساخت بنای آن یعنی از 40 سال پیش تاکنون شسته نشده است. عملیات شستوشوی این بنا از دیروز آغاز شده است.
1- خیلی خوب است که عملیات شستشوی این بچة سرتق شروع شده. به امید روزی که پاک شود و به قول شاعر، بشود حسنی نگو یه دسته گل! از قدیم هم گفتهاند بچه تمیزش خوبه. در همان داستان عبرتانگیز «حسنی نگو یه دسته گل» تا او به حمام نرفت و تمیز نشد نه قلقلی، نه فلفلی، نه مرغ زرد کاکلی نه جوجهها، نه حتی کره الاغ کدخدا، هیچکدام با او بازی نمیکردند.
2- این حرکت شایان قدردانی است. اما چرا فقط سردر دانشگاه تهران و برج آزادی؟ مسئولان باید اهتمام بورزند و هر چهار سال یکبار به طور کلی مملکت را بشویند.
***
... و اما باقی قضایا. باقی قضایا بماند برای شما. شما سوژه پیشنهاد کنید، بنده در خدمتم.
منبع : خبر آن لاین
تو با آن چشم های شرقی دنباله دار خود
همیشه راه را بر شاعر شوریده می بندی
نگاهت قند را در خاطر دل آب می سازد
پر از آواز شور انگیز عشاق سمرقندی
مرا صد بار کشتی زنده کردی باز هم کشتی
گهی با غمزه ای دل می بری گاهی به لبخندی
در این صحرای دلتنگی شدم مجنون تر از مجنون
تو ای لیلا ترین تا گیسوانت را پراکندی
و من چون کوه در چین خوردگی های خودم بودم
که تو با یک اشارت این حقیقت را ز جا کندی
پرویز بیگی
سبو سبو می ، فدای چشمت
پیاله از پی ، فدای چشمت
همه بخارا همه سمرقند تمامی ری ، فدای چشمت
قصیده لطفی ، اگر ندارد
غزل پیاپی ، فدای چشمت
هزار دفتر ، هزار دیوان
دو مثنوی نی ، فدای چشمت
رمه رمه دشت ، شبان شبان عشق
نوای هی هی ، فدای چشمت
دو تیسفون و دو تخت جمشید
امارت کی ، فدای چشمت
به پای بسته ، همه جهان را
اگر کنم طی ، فدای چشمت
شکسته حالم ، مپرس از من
چقدر تا کی ، فدای چشمت
اگر من من ، جسارتی کرد
ببخش بر وی ، فدای چشمت
پرویز بیگی
دلم در تمنای گیسوی تو
و آن شانه های عسل لک زده ست
بیابانی است این دل هرزه گرد
که در شوق کوه و کتل لک زده ست
برای تو و صبح آغوش تو
به اندازه یک بغل لک زده ست
دلم سیب سرخی ست در دست تو
که یک دم نبیند محل ، لک زده ست
اگر راه حل مرگ باشد ، دلم
به دنبال آن راه حل لک زده ست
پر از واژه های سراسیمه ام
که در التهاب غزل لک زده ست !
محمد رضا ترکی
تنها کمی صدای تو کافیست، تنها کمی نگاه تو گاهی
دلتنگ نیست پنجره تا هست، روشن به نور ماه تو گاهی
این ابر آمده ست بگوید: پیوسته نیست تابش خورشید.
تو پلک میزنی و خوشم با باران گاه گاه تو گاهی
وقتی که مثل قاصدک آمد رویای تو نشست به خوابم،
دیدم که میشود که بپاشَد کوهی به رقص کاه تو گاهی
حتی اگر پیاده بیایم، یا در بر تو دیر نپایم
آن بازیی خوش است که جایم باشد کنار شاه تو گاهی
تکثیر آب و آینه یعنی در عین انتظار ببینم،
تصویر بیقرار خودم را در چشم رو به راه تو گاهی
فریبا یوسفی
هم از مذهب زاهدان ریا
هم از دین لائیکها خسته ام
من از این یقینهای ناپایدار
در انبوه تشکیکها خسته ام
از این خط کشیهای بی حد و مرز
از این گونه تفکیکها خسته ام
از این بوقها ، زردها ، سرخها
من از این ترافیکها خسته ام
تکاپوی آبی دریا کجاست؟
از این آب باریکها خسته ام
ز بس پُست کردم برای خودم
از این کارت تبریکها خسته ام!
محمد رضا ترکی