السلام علیک یا صاحب الزمان ...
ای صدایت خوشتر از آواز آب!
تشنگان را نیست دیگر صبر و تاب
از حجاب ابر غیبت، ماه من!
پای رجعت نِه، به چشمان رکاب
دست خود از آستین حق برآر
تا که تیغت را ببوسد آفتاب
اینک این آغوش باز جادهها
ای سوار عشق! بگذر باشتاب
برتن شب ریز، سیل نور را
آفتابا! بر دلم لَختی بتاب
هجرت ـ ای از ما به ما نزدیکتر! ـ
میبرد از دل قرار، از دیده خواب
بیجواب از تو نمانَد پرسشم
پرسشم از تو نماند بیجواب
سهیل محمودی
جواد شمقدری، معاون سینمایی وزیر ارشاد گفت:«این تفکرات که من و دوستانم پیش از این نگاه دیگری داشتیم و اکنون چهره ای دیگراز خود نشان می دهیم تا به نوعی جلب اعتماد صورت بگیرد، نوعی بیماری فرهنگی است.»
1. از گفته بالا نتیجه می گیریم که آقای شمقدری با دوستانش به معاونت سینمایی آمده است تا دور هم باشند.
2. آقای شمقدری هم دکتر است. چرا که تشخیص بیماری ها کار دکترهاست نه مدیران.
3. کاش می گفتند که دوستانشان را با چه وسیله نقلیه ای به ارشاد آورده اند، اتوبوس، مینی بوس، خاور و یا سایر وسایل نقلیه؟
جواد شمقدری:« پذیرش مسئولیت معاونت سینمایی در دولت دهم، فرصت آن را به وجود آورده تا نقاب ها از چهره ما کنار برود و با برطرف شدن حجاب ها روشن شود که خیلی از مباحث مطرح شده در مورد ما واقعیت خارجی ندارد.»
1. بالاخره آقای شمقدری و دوستانشان، فرق کرده اند یا نه؟
2. پس این همه سال آقای شمقدری و دوستانش نقاب زده بودند؟
3. با حجابشان که آن جوری بود، بی حجابشان چه می شود؟
4. بالاخره هر نقابی یک شکلی دارد. کاش می گفتند نقابشان قبلا چه شکلی بوده. نکند اساسا این که به ما می گفتند محمدرضا شریفی نیاست، همین آقای شمقدری بوده که نقاب زده بوده و ما همه فکر می کردیم بازیگر است؟
5. بدین وسیله آمادگی خود را برای برگزاری یک دوره کلاس فشرده با عنوان «چگونه مثال بزنیم و چه طوری از آن استفاده کنیم» را برای برخی از مدیران تازه تاسیس و دوستانشان، اعلام می کنیم.
من زن ایشون نمی شم
محققان انگلیسی با انجام مطالعاتی ادعا کرده اند ازدواج با افرادی که دارای مشاغل خاصی هستند، خطر بروز اختلاف و طلاق را کمتر می کند. این تحقیقات نشان داده افرادی که با مهندسین کشاورزی، معلمان و دامپزشکان ازدواج می کنند کمتر از سایر مشاغل سر از دادگاه های خانواده در می آورند.
1. فقط اشکال این تحقیقات این است که نگفته اند اینها باید شغل زن باشد یا مرد. چون انصافا داشتن شوهر دامپزشک با داشتن زن دامپزشک خیلی متفاوت است.
2. مهندسین کشاورزی که از دیرباز شناخته شده بوده اند و تحقیقات ویژه ای لازم ندارند. تحقیقات از قدیم نشان داده که ایشان اساسا از اقشار کم خطر و کم دردسر هستند.
3. معلمان هم که آنقدر از سر و کله زدن با بچه ها خسته می شوند که وقتی به خانه می آیند دیگر جان و جسد درگیری ندارند.
4. می ماند دامپزشکان. طبیعی است که با این جماعت هم راحت می شود زندگی کرد. کسی که درد حیوانات را بفهمد و ناز آنها را بخرد، چطور ممکن است که نفهمد همسرش چه دردی دارد و ناز وی را به جان نخرد؟ انصافا درک اسب و شتر و مرغ و ماکیان، سخت تر از همسر که نیست.
منبع : خبر آن لاین
(2) روشنی
فرصت چشمهای شما سهم من شد
یا بهشت شگفت خدا سهم من شد؟
من که تاریک تاریک تاریک بودم
این همه روشنی از کجا سهم من شد؟
دور افتاده بودم از آن آبی محض
ناگهان این دو بال رها سهم من شد
در دلم شور دریا و باران در آمیخت
رنگ لبخندهای تو تا سهم من شد
گفته بودم از اول که طاقت ندارم
داغت ای عشق آخر چرا سهم من شد؟
فاطمه سالاروند
(1) دست مریزاد به عشق!
گرچه توفان شد و بیواهمه پرکند مرا
و در این غربت دور از همه افکند مرا
آفرین بر نفسش! دست مریزاد به عشق!
که چنین کرد به چشمان تو پابند مرا
بیخبر آمد و کرد از همه جا بیخبرم
از تو و نام تو و یاد تو آکند مرا
تن سرمازدهام باغ شد و فروردین
تا به لبخند تو پیوند زد اسفند مرا
جادهها در شب تاریک به راه افتادند
تا به روزی که تو باشی برسانند مرا
تا به روزی که... شب و جاده و آواز چهقدر؟
میکشد عشق به دنبال تو تا چند مرا؟
فاطمه سالاروند
چشم ها را می گشایی ، صبح می ریزد زمین
با گل لبخندتان باشد بیامیزد زمین
آیه ی تطهیر می بارد نگاهت ، مرد صبح
شاید از خواب هزاران ساله برخیزد زمین
کی هوای تو کبوتر می وزد ای ناگهان؟
کی بگو کی می شود از خون بپرهیزد زمین؟
کی عنایت می کنی کی سیصد و چندی بهار
تا در استقبالتان«شعر تر انگیزد» زمین
تا پر از خورشید گردد این شب وامانده مان
تا قبای ژنده ی خود را بیاویزد زمین
می نشیند پیش رویت آسمان با احترام
پیش پای حضرتت وقتی که بر می خیزد زمین
ذوالفقار تو جهانی را به حیرت می کشد
این زمین بی بهاری را که خواهی زد زمین
کاش سهم بی کسی های دلم باشد ، که نیست
هرچه از سمت ردایت عشق می ریزد زمین
مریم رزاقی
کودکی
تمام هستی من کفشهای کوچک بود
تمام زندگیام آفتاب و میخک بود
گلوی سبز گیاهان و شاخ و برگ صدا
تمام حنجرهها لانهی چکاوک بود
هنوز قصهی آن پشت بام یادم هست
که آشیانه خوشبختی دو لک لک بود
هنوز خاطرهی مشقهای کودکیام
که صفحه صفحهی آن سهم بادبادک بود
برای کودکی از نسل کنجکاویها
کسل کنندهترین هدیهها عروسک بود
زمان کودکی من دریچههای شهود
اگر چه بسته ولی لااقل مشبک بود
در آن اصالت یکدست، آن صداقت محض
جهان خلاصهای از لحظههای کوچک بود
شما شبیه به آدم بزرگها هستید
ولی شبیه خودش بود، آن که کودک بود
زیبا طاهریان
راز پنهان
عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم
سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم
گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم
ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم
میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم
مهدی جهاندار
من راضیم به این همه دوری!
امشب که شعله میزندم ماجرای تو
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بیتاب و بیقرارم و بیواهمه ولی؛
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مردم برای تو
من راضیام به این همه دوری ، ولی عزیز!
راضیترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشستهاند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
عبد الرحیم سعیدی راد
یا ابا صالح ...
من همچنان به یاد تو هستم، غریب وار...
ای ابر نیمه سوخته! برقی بزن ببار!...
برقی بزن! بچرخ و سماعی دوباره کن!
اما ببار تیغ به چشمان روزگـــــــــار....
من همچنان که تو هستی هنوز هم
سیراب از غرورم و سرشار از انتظار
ای باغبان عشق! بیا مثل قبل از این
در زخم های سینه من خنده ای بکار!
تا بنگریم خلوت صبحی دوباره را
دستی بیار و پرده شب را بزن کنار!
عبدالرحیم سعیدی راد
برج های طویل سیمانی
محو کردند خانه هامان را
کوچه های عریض طولانی
دور کردند شانه ها مان را
خانه هایی که برکت نان داشت
گرچه بی رنگ بود و خشتی بود
خانه هایی پر از ترنج و انار
میوه هایش همه بهشتی بود
شانه هایی که تا به پا می خاست
دست هایش به آسمان می خورد
شانه هایی که در غم و شادی
موج می شد تکان تکان می خورد
خانه هایی که بوی مطبخ داشت
بوی نان هم سحر گهان گاهی
شانه هایی صبور و نا آرام
کو ه های بلند و کوتاهی
وسط کوچه مانده ام تنها
با من انگار خانه ها قهرند
آی بن بست های تو در تو
دوستانم کجای این شهرند ؟
از ته کوچه قهر می اید
به گمانم زنی جوان باشد
نام این کوچه کاش مثل قدیم
کوچه ی آشتی کنان باشد ...!
سعید بیابانکی
یا عزیز زهرا ...
می دونم یه شب می آی خاکو چراغون می کنی
شیشه ی عمر شبو می شکنی داغون می کنی
شنیدم وقتی بیای از آسمون گل می ریزه
کوچه باغا رو پر از بیدای مجنون می کنی
شنیدم وقتی بیای غصه هامون تموم می شه
قحطی گریه می آد ، خنده رو ارزون می کنی
آسمون به احترامت پا می شه به اون نشون
که تو سفره ی زمین خورشیدو مهمون می کنی
دلامون خیلی گرفته س ، شبامون خیلی سیاس
می دونم یه شب می آی خاکو چراغون می کنی
علیرضا قزوه