دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827732
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 یا ثار الله ...

 

نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله‌های بی‌صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه‌ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم کردی و باران یک ریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می‌چرخید گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج کبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوی کبریا دیدم

دمی که اسب‌ها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را‌ ای بی‌کفن، در کسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محکمترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب که سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت
تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم

شکستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم

 

علیرضا قزوه

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه بیست و هشتم 9 1388

 یا حسین ...

 

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

 باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

 در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

 ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

 بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

 از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

 عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...


علیرضا قزوه

پنج شنبه بیست و ششم 9 1388

 نازنینم ...

 

سلام سوژه نابم برای عکاسی‌
ردیف منتخب شاعران وسواسی‌

سلام «هوبره»ی فرش‌های کرمانی‌
ظرافت قلیان‌های شاه عباسی‌

تجسم شب باران و مخمل نوری‌
تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی‌

و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده‌
به روی جامه‌دران با کلید «سل لا سی»

دعا، دعای همان روزگار کودکی است:
خدا تُنه ته دو باله تو مال من باسی‌

حامد عسگری‌

پنج شنبه بیست و ششم 9 1388

 آقای من مولا ...

 

در دفترم هزار معما نوشته ام
یعنی که باز نام شما را نوشته ام

خورشید پشت کوه! ببین دفتر مرا
امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

هر چند مرده ام، به امید کمی نفس
این نامه را برای مسیحا نوشته ام

اصلا قبول، دیر رسیدم سرکلاس
اما اجازه؟! مشق شبم را نوشته ام

عمریست روی تخته سیاه نگاه من
تصمیم...نه! که غیبت کبری نوشته ام

پشت در کلاس فقط گفته ای و من
از درس انتظار تو املا نوشته ام

جان مرا بگیر و بیا! من در این غزل
خود را برای روز مبادا نوشته ام

از عمق چشمهام تمام مرا بخوان!
من نامه ای بلند ولی نا نوشته ام

زنگ کلاس ... بغض تو... موضوع انتظار
از جمعه های غم زده انشا نوشته ام

آقا ببخش! در ورق خیس زندگیم
خطم بدست و باز شما را نوشته ام

سرتاسر حروف الفبات عشق بود
آقا نگو! بدون الفبا نوشته ام

 حسن اسحاقی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه بیست و ششم 9 1388

 یا ابا عبدالله ...

 

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود
شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ
که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود

مدینه نه که حتی مکه دیگر جای امنی نیست
تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود

فتاد از پا کنار رود در آن ظهر دردآلود
کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود

اگر در کربلا توفان نمی شد کس نمی فهمید
چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

علیرضا قزوه

پنج شنبه بیست و ششم 9 1388

 مولای من مهدی ...

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه ای نیست  
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست          
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود              
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم       
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

محمد علی بهمنی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه بیست و ششم 9 1388

 السلام علیک یا صاحب الزمان ...

 

غربت بعد از تو را با آسمان سر می کنم
چشمهایم را به دنبالت کبوتر می کنم

باز طوفانی است حال و روز دریای دلت
بیقرار رفتنی ای یار! باور می کنم

تازه می فهمم که عشقت را دل من کوچک است
حجم قلبم را که با عشقت برابر می کنم

غرق در شور سرودن می شود احساس من !
مثنوی های نگاهت را که از بر می کنم

نیستی تا با حضورت لحظه ها آبی شود
وقتی از باران غربت، گونه را تر می کنم

محبوبه بزم آرا

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه بیست و ششم 9 1388

 دلم برایت تنگ است مولاجان ...

شیوه ی غزل اما سپید می آید
صدای جوشش شعری جدید می آید

چه آتشی غم عشق تو زیرسر دارد
که باغ شعرٍ تر از آن پدید می آید

دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم
مگر زخطّه ی چشمت شهید می آید؟

نفس نفس به امید تو عمر می گذرد
امید می رود آری ، امید می آید

برای درددل تو مفید نیست کسی
وگرنه نامه برای مفید می آید

مردّدم که تو با عید می رسی از راه
و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست
کسی است حق که در آن بی کلید می آید

و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:
چقدر بر تن کعبه سفید می آید

حسن بیاتانی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه بیست و ششم 9 1388

چراغ

 

درون ها تیره شد باشد که از غیب

چراغی بر کند خلوت نشینی       

                                                      حافظ

 

 

سبزم نه از آن دست که گل باشم وباغی

گلدان ترک خورده ای و کنج اتاقی

 

دی شیخ چراغی به کف آورد و طلب کرد

انسان ومن امروز به دنبال چراغی

 

سی سال گذشت از من وآن کودک همزاد

نگرفت ازین گم شده ی خویش سراغی

 

سی سال گذشت از من وعمری که نیفزود

جز بر دلم این آتش افروخته   داغی

 

حافظ تو نگفتی که چراغی رسد از غیب

من منتظرم تا رسد از غیب چراغی

 

عبد الجبار کاکایی

دسته ها : ادبی - شعر - سیاسی
چهارشنبه بیست و پنجم 9 1388
 

عطر حضور

تمام خاک از عطر حضور دست تو پر بود
و من یک ریز می گفتم تو ای تنهاترین موعود


کجایی ای فراتر از زمان از باد از طوفان

کجایی دلیل من تمام پیکرم فرسود


در پس کوچه ها در زیر طوفانی که می تازد

به دنبال تو می گردند این پاهای خاک آلود


به دنبال تو می آیم به زیر باد و باران ها

زمین پوچ است و خاکستر به دنبال تو باید بود


خودم را با تو دردها بر دوش می گیرم

چه باید کرد با این روح خسته، قلب ناخشنود


تمام خاک را گشتم و گشتن پر ز گفتن شد
ولیکن هیچ کس بر من ـ من عاصی ـ دری نگشود


بگو با من در این ژرفا که پشت جاده طوفان

صدا آری صدای سیب سرخی هست تا موعود

سینا میرزایی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه بیست و پنجم 9 1388

پیش از تو محرم شد

 

 

 

یک شهر دعا کرد و بلا کم نشد امسال

خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال

ای ماه چه دیر آمدی از راه و عجیب است

دل واپس تو  عالم و آدم نشد امسال

پیش از تو محرم شد و پیش از تو عزا بود

مویی ز عزاداری تو کم نشد امسال

جایی ننشستیم که یادی نشد از درد

شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال

صد خیمه ی خاموش به تاراج جنون رفت

یک خاطر آسوده فراهم نشد امسال

در گریه نهفتیم عزای شب خود را

تاوان تو زخمی ست که مرهم نشد امسال

عبد الجبار کاکایی

دسته ها : ادبی - شعر
چهارشنبه بیست و پنجم 9 1388
X