دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827712
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
محققان در یک پژوهش جدید دریافته‌اند که مصرف پسته برای پایین آوردن فشارخون موثر است .

به گزارش ایسنا، این متخصصان می‌گویند: خوردن یک مشت مغز پسته در روز نه تنها یک میان وعده مناسب و خوشمزه است بلکه برای سلامتی نیز مفید است؛ چون بر اساس نتایج این تحقیق جدید پسته با کاهش روند جذب کربوهیدرات‌ها در بدن می‌تواند فشارخون را پایین بیاورد.

محققان دانشگاه تورنتو در کانادا که این مطالعه را انجام داده‌اند، تاکید کردند: چون مصرف پسته به همراه مواد غذایی حاوی کربوهیدرات بالا مانند نان سفید، جذب کربوهیدرات را پایین می‌آورد بنابراین مغز این خشکبار می‌تواند به کنترل دیابت بویژه در کشورهایی مانند هند که در حال حاضر 40 میلیون بیمار مبتلا به دیابت دارد کمک کند. این در حالی است که محققان هندی پیش بینی کرده‌اند؛ شمار مبتلایان به دیابت در این کشور تا سال 2025 به 80 میلیون نفر خواهد رسید.

به گفته متخصصان تغذیه؛ پسته حاوی مقدار زیادی پروتئین گیاهی، مواد نشاسته‌ای غنی و مواد معدنی‌ مهم مانند پتاسیم و منیزیم است که بسیاری از نیازهای بدن را تأمین می‌کند. علاوه بر این، پسته برای آرامش قلب و آرام کردن اعصاب مفید است و مصرف آن برای بازکردن مجاری کبد توصیه می‌شود. پسته معده را تقویت و برای تسکین سرفه هم مفید است.

بعضی محققان عقیده دارند که پروتئین پسته به اندازه‌ای است که می‌توان آن را به عنوان جایگزینی برای گوشت و حبوبات دانست. در ضمن عنصر "روی" موجود در آن نیز در رشد سلول‌ها و بافت‌های بدن تاثیر به سزایی دارد. علاوه بر اینها وجود کلسیم و آهن در پسته سبب شده که این نوع خشکبار نقش بسیار مهمی در استحکام‌ بخشیدن به استخوان‌ها و دندان‌ها و همچنین درمان بیماری‌هایی چون کم‌خونی‌های ناشی از فقر آهن داشته باشد.

محققان می گویند؛ خوردن پسته برای افزایش حافظه و تقویت ذهن نیز مفید است ولی با توجه به این که خاصیت چاق‌کنندگی دارد، اگر رژیم دارید، اعتدال را در مصرف آن رعایت کنیدم.

منبع : بازیاب

دسته ها : خبر - علمی
پنج شنبه هفدهم 10 1388

راندن نیازمند
امام علی (علیه‌ السلام):
سَبَبُ زَوالِ الیَسارِ مَنعُ المُحْتاجِ.
راندن نیازمند، علت از بین رفتن آسایش‌ است.
Rejecting the needy is the cause of the cessation of (one's) wealth.
غررالحکم و دررالکلم، ج 4، ص 190
دسته ها : مذهبی - احادیث
پنج شنبه هفدهم 10 1388

دست های روشن

 

با هرچه عشق

نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود

 راه تو را می توان سرود

 بیم از حصار نیست

که هر قفل کهنه را

با دست های روشن تو

می توان گشود

 

محمد رضا عبد الملکیان

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه شانزدهم 10 1388
خودمان را از مردم پنهان نکنیم
گفتگو با سعید پیردوست
جام جم: سعید پیردوست، بازیگری را از 40 سال پیش شروع کرده است. او کوله‌باری از خاطرات مختلف را با خود به همراه دارد، البته پیردوست از زمانی بیشتر شناخته شد که در مجموعه‌های طنز مهران مدیری ظاهر شد.

از کارهای این بازیگر پیشکسوت می‌توان به فیلم‌های مزاحم، چهره، دندان مار و ... اشاره کرد. آشنایی او با سیروس الوند به سال‌ها پیش برمی‌گردد. زمانی که در دبیرستان بدر به مدیریت مرحوم الوند درس می‌خوانده است. آن هم کنار افراد دیگری مانند مسعود کیمیایی و فرامرز قریبیان. او اکنون در سریال «خسته‌دلان» ایفاگر نقش بهبودی است. به همین مناسبت با او به گفتگو نشستیم.

از چه زمانی به گروه سازنده سریال خسته‌دلان پیوستید؟

سال 87 این کار کلید خورد و قرار بود کار 5 ماه طول بکشد، اما به خاطر شرایط مکانی و زمانی تصویربرداری خسته‌دلان نزدیک به یک‌سال طول کشید و در این فاصله توانستم تنها در یک تله‌فیلم به نام «شکر و قهوه» به کارگردانی علیرضا امینی بازی کنم.

در فیلم آقای «هفت‌رنگ» هم بازی داشتید. درست است؟

بله. آن کار هم به من پیشنهاد شد و در 2 پلان آن بازی کردم، اما به دلیل حضورم در سریال خسته‌دلان از آن کار هم انصراف دادم، چون آقای الوند اصرار داشتند من در کنار کار حضور داشته باشم، چون متن‌ها را شب می‌نوشتند و ما صبح کار می‌کردیم.

اما فیلمنامه را محمدهادی کریمی نوشته و گویا شما با فیلمنامه کامل سرصحنه رفته‌اید؟

بله، اما بازنویسی نهایی متن‌ها را خود الوند انجام می‌داد. برای همین ممکن بود موقعیت داستان، تعداد پرسوناژها و کلا شرایط تغییر کند، بنابراین حضور تک‌تک افراد الزامی بود.

شاید حساسیت زیاد به این دلیل بوده که سیروس الوند کارگردان سینماست و وسواس خاصی در کار دارد؟

درست است. خسته‌دلان اولین تجربه الوند در زمینه ساخت یک مجموعه تلویزیونی بود. به همین دلیل خیلی حساس شده بود و سعی می‌کرد برای کار سنگ تمام بگذارد، به طوری که همه ما فکر می‌کردیم مقابل دوربین 35 هستیم و همه چیز هم کاملا سینمایی بود، از دکور گرفته تا نورپردازی.

چند کوپه اصلی داشتید؟ چون بیشتر کوپه‌ها شبیه هم هستند؟

ما 5 کوپه اصلی داشتیم که در منطقه‌ای از سعادت‌آباد و در یک سوله آن را ساخته بودند. این قطار ساخته شده یک راهروی اصلی و یک رستوران داشت. یک کوپه متعلق به بهداری بود و یکی هم برای رئیس قطار. یادم است نورپردازی در آن راهروی تنگ بسیار کار مشکلی بود، آن هم با توجه به تعداد پرسوناژها. برای همین گاهی وقت‌ها ما فقط روزی دو سه دقیقه تصویربرداری می‌کردیم، اما می‌دانستیم که یک کار خوب ارائه خواهیم کرد و برای همین خستگی از تنمان در می‌رفت.

آشنایی دیرینه شما با کارگردان خسته‌دلان چقدر در حضورتان در این سریال موثر بود؟

من سال‌هاست با خانواده الوند آشنا هستم. پدر آقای الوند مدیر دبیرستان بدر بودند و من آنجا تحصیل کردم و خود الوند را هم از زمانی می‌شناسم که فیلمنامه‌نویس و روزنامه‌نگار بود؛ اما سیروس الوند آنقدر که به نقش‌های فیلمنامه‌اش فکر می‌کند،‌ به رفاقت‌هایش فکر نمی‌کند و هیچ‌گاه از سر دوستی نقشی را به کسی واگذار نکرده و وقتی می‌خواهد کاری را بسازد، چشمش را روی تمام رفاقت‌هایش می‌بندد؛ بنابراین من به خاطر آشنایی‌ام با او در این کار بازی نکردم، بلکه این نقش مثل همه نقش‌های دیگر به من پیشنهاد شد و سپس آن را پذیرفتم.

خودتان نقش بهبودی را چقدر دوست داشتید؟

خیلی زیاد. به نظرم بهبودی شخصیت بامزه‌ای داشت. به قول الوند، بهبودی چاشنی شیرین این سریال است.

بهبودی جزو نقش‌‌های اصلی و حساس نیست، اما خیلی خوب دیده شده است؟

بله. البته ابتدا نظر کارگردان این بود که چون او زیاد حضور ندارد بهتر است با من جلسه‌ای قرار‌داد ببندند، اما آقای الوند اصرار داشتند من در طول کار باشم، چون معتقد بودند نقش من در طول کار زیادتر خواهد شد. به هر حال من هم سعی کردم این نقش را شبیه شخصیت طنزهای 90 شبی اجرا نکنم و اگر شیرینی‌ای در آن کاراکتر وجود دارد، ناخودآگاه است که بیشتر از طریق حرف‌ها و نگاه‌هایش شکل می‌گیرد. به نوعی می‌شود گفت من در این نقش غرق شده‌‌ام، به طوری که وقتی مقابل در قطار می‌‌ایستادم مردم عادی از من می‌پرسیدند که کدام کوپه را باید سوار شوند.

سیروس الوند آنقدر که به نقش‌های فیلمنامه‌اش فکر می‌کند،‌ به رفاقت‌هایش فکر نمی‌کند و هیچ‌گاه از سر دوستی نقشی را به‌کسی واگذار نمی‌کند

حفظ راکورد حسی، آن هم در طول یک سال برایتان سخت نبود؟

خیر، چون وقتی یک بازیگر سه چهار ماه مداوم یک نقش را بازی می‌کند دیگر آن نقش ملکه ذهنش می‌شود و شاید اگر یک سال بعد هم دوباره در آن شرایط قرار بگیرد باز بتواند آن نقش را ایفا کند؛ البته ارتباط برقرار کردن با نقش هم بسیار مهم است.

فکر نمی‌‌کنید اگر داستان خسته‌دلان به صورت دنباله‌دار روایت می‌شد در جذب مخاطب موفق‌تر بود؟

خیر، چون اساسا قصه این کار جا برای دنباله‌دار شدن نداشت و اگر غیر از این بود. قطعا برای مخاطب خسته‌کننده می‌شد، ولی حالا وقتی یک اپیزود تمام می‌شود مخاطب یک نفس راحت می‌کشد و دیگر ذهنش درگیر نمی‌شود.

جاهایی جدیت بهبودی بیشتر از رئیس قطار است چرا؟

چون بهبودی حکم ناظم قطار را دارد و اوست که باید بر همه چیز نظارت داشته باشد، اما رئیس تنها باید روی قوانین کنترل داشته باشد. به هر حال بهبودی سعی می‌کند خودش همه چیز را رفع و رجوع کند پیش از این که رئیس قطار بخواهد دخالت کند.

خودتان کدام قسمت خسته‌دلان را بیشتر پسندیدید؟

قسمت استاد را خیلی دوست داشتم. آقای نصیریان در این قسمت فوق‌العاده بازی کردند.

آیا در سریال خسته دلان از بداهه هم استفاده کردید یا به دیالوگ‌های متن وفادار بودید؟

اصلا فی‌البداهه چیزی را نمی‌گفتیم و همه چیز باید طبق فیلمنامه پیش می‌رفت و حتی یک واو را هم نباید جا می‌انداختیم. کارگردان تاکید داشت درست و منطبق با فیلمنامه کار کنیم.

آیا شما می‌دانید چرا نام خسته دلان را برای سریال انتخاب کرده‌اند؟

به نظر من اسم خوبی برای این سریال انتخاب شده است، چون در این کار ما با آدم‌هایی روبه‌رو هستیم که هر‌کدام گرفتاری بخصوصی دارند و به دنبال راه حل هستند برای رهایی از مشکلات.

در سریال «قهوه تلخ» به کارگردانی مهران مدیری هم بازی دارید. از نقشتان در این سریال برایمان بگویید؟

قهوه تلخ یک طنز هر شبی است. من در این کار نقش یک قهوه‌چی را دارم به نام پهلوان مشیر. در قدیم رسم بر این بوده که وقتی پهلوانی بازنشسته می‌شده، قهوه‌خانه‌ای درست می‌کرده که محفل مردم باشد. به هر حال می‌توانم بگویم این کار یکی از استثنایی‌ترین کارهای مهران مدیری خواهد بود.

آقای پیردوست چرا بجز مهران مدیری با دیگر کارگردان‌های طنزساز همکاری نمی‌کنید؟

چون به مدیری و گروهش اعتقاد دارم و ترجیح می‌دهم تنها با این گروه همکاری کنم. هر چقدر هم که نقشم کوتاه یا بلند‌باشد.

خودتان چقدر روحیه طنز دارید؟

در خانواده و میان دوستان همیشه به عنوان آدمی خنده‌رو معروف بوده‌ام و اگر روزگار سرستیز با من نداشته باشد، آدمی هستم که دیگران از مصاحبتم لذت خواهند برد.

ماندگاری چقدر جزو دغدغه‌هایتان است؟

من زیاد راجع به این مسائل فکر نمی‌کنم. همیشه سعی کرده‌ام ارتباط مستقیم و خوبی با مردم داشته باشم. یک بازیگر نباید خودش را از مردم پنهان کند، چون آنها مشوق ما هستند. در هر حال سعی می‌کنم با اعمال و رفتارم ماندگاری‌ام را تثبیت کنم.

کار با کدام کارگردان برایتان لذت بخش‌تر است.

هر کدام برای خودشان ویژگی خاصی داشته‌اند. مثلا مهران مدیری و سیروس الوند 2 کارگردان خوب هستند. ولی تم کاری‌شان با یکدیگر متفاوت است و نمی‌توان گفت کدام خوب است و کدام خوب نیست.

ارزیابی‌تان از روزهای آینده و حرفه بازیگریتان چیست؟

چون مرغ بر این کنگره تا چند توان خواند

یک روز نگه کن که بر این کنگره خشتیم
منبع : فردا
دسته ها : گفتگو - هنری - فرهنگی
چهارشنبه شانزدهم 10 1388

طنز/ دستگیری محمدرضا شجریان

 شکیبا، شهرام  - چند سالی است که نسل جوان کشور همه برنامه‌هایش منظم و مرتب شده و به شدت در کامروایی به سر می‌برد چرا که همه سحرخیز شده‌اند و صبح اول وقت دم دکه‌های روزنامه‌فروشی صف می‌بندند تا روزنامه «جوان» بخرند.

ضمن تشکر ویژه از دست‌اندرکاران این روزنامه میلیونی که به راستی به «رسالت» خود در قبال «وطن امروز» عمل کرده‌اند، خبری را از این روزنامه نقل و بررسی می‌کنیم.

به نوشته روزنامه «جوان» یکی از عوامل اغتشاشات تهران که ضمن میدانداری در قضایای اخیر حضور پررنگی نیز در حواشی ماجراهای تشییع جنازه ‌آیت‌الله منتظری در قم داشته است دستگیر شده. فرد یاد شده که «م. ش» نام دارد، از خوانندگان رپ و دانشجوی دانشگاه آزاد است.

1- هر طور نگاه می‌کنم و هرچه به ذهنم فشار می‌آورم! از «م. ش» نام خواننده دیگری جز محمدرضا شجریان به ذهنم متبادر نمی‌شود.

2- با توجه به اینکه این محمدرضا شجریان را دوستان روزنامه «جوان» فقط با تصنیف «ایران‌ای سرای امید» می‌شناسند که در ایام انتخابات هر 10 دقیقه یک بار از تلویزیون پخش می‌شد و با توجه به اینکه این تصنیف ریتم تندی دارد، بعید نیست که دوستان، شجریان را با خواننده رپ اشتباه گرفته باشند.

3- اصولاً در مملکتی که سال‌ها پیش کامیون‌های طلا به کامیون‌های آهن قراضه تبدیل شد، بعد از این همه سال و این همه پیشرفت که مدارکش هم موجود است، تبدیل «شجریان» به خواننده رپ، بالاخص در حوادث اخیر، به هیچ وجه چیز عجیبی به حساب نمی‌آید.

4- طرف شب که خوابید استاد بی‌‌بدیل آواز بود، صبح که از خواب بیدار شد، شده بود خائن همه‌جانبه، پس تبدیل اخیرش هم چندان غیرمنتظره نیست.

5- برای توضیح بیشتر در هر موردی که سؤال داشتید و توضیحی پیدا نکردید به طور کلی مراجعه کنید به این غزل «مولوی» که به شدت وصف حال همه است و جواب می‌دهد!

چه دانستم که این سودا مرا این‌ سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته‌تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چونان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست چون قارون
چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان‌‌بندی در آن دریا کفی افیون

 

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
چهارشنبه شانزدهم 10 1388
  خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام

خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام

سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام...

                                          مهر ۷۰

محمد رضا ترکی

دسته ها : ادبی - شعر
چهارشنبه شانزدهم 10 1388

 عزیز زهرا بیا ...

 

دو چشم خیس من امشب به ابرها مانده ست
که از نظاره ماه این زمان جدا مانده ست

نگاه خیره من خسته از پلیدی ها
در انتظار تماشای ماه وا مانده ست

تو ای سخاوت آبی! اگر که می دانی
بگو ترا بخدا ماه من کجا مانده ست

زمین اسیر سیاهی و ظلم و گمراهی است
چنان که وضع جهان در کسوف جا مانده ست...

کجاست وارث بر حق ذوالفقار علی؟!
که داغ فاطمه بر سینه های ما مانده ست

کجاست طالب خون های انبیا که هنوز؟!
به قلب منتظران داغ کربلا مانده ست

کجاست قائم هستی که از صلابت اوست ؟!
اگر زمین و زمان قرص و روی پا مانده ست

جمال روی شما از حجاب بیرون است
قلوب قاصر ما غایب از شما مانده است

بیا که چشمه چشمت دوباره زنده کند
قلوب تیره ما را که بی صفا مانده ست

به کام خسته دلان انتظار شیرین است
هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست

سوار کشتی عشقیم و غرق بحر امید
که در میانه امواج ناخدا مانده ست

سخن زعشق شما رفت زین میان تنها
سکوت قافیه ها بهت واژه ها مانده ست

احسان

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه شانزدهم 10 1388

 سوار سبز پوش من...

 

 

ای آخرین ستاره به فردا! تو مانده‌ای
خورشید ناپدید شد، اما تو مانده‌ای

مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خستۀ شبِ هیجا! تو مانده‌ای

السابقون مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده‌ای

ما گم نمی‌شویم که سکان به دست توست
ای ناخدای ورطۀ دریا! تو مانده‌ای

ما هم جگر به گوشۀ دندان گرفته‌ایم
زیرا تو ـ ای شریفِ شکیبا! ـ تو مانده‌ای

پایین نگاه می‌کنم و جمله رفته‌اند
رو می‌کنم به جانب بالا: تو مانده‌ای

تعظیم می‌کنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو مانده‌ای

تنها تویی و ما به جماعت نشسته‌ایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو مانده‌ای

ما مانده‌ایم و معرکه، ما مانده‌ایم و تیغ
الّا همین بهانه که: آقا! تو مانده‌ای

امید مهدی نژاد

 

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه شانزدهم 10 1388

یک مفتی وهابی:حجاب فقط برای زنان پیامبر بود

 یک سایت خبری عربی با انتشار بخشی از فتواهای یک شیخ مفتی نوشت : باور اینکه حکم حجاب صرفا برای همسران رسول خدا نازل شده ، کاملا صحیح است!

به گزارش تابناک، " الغامدی " در دفاع از نظرات عجیب خود می گوید : در آغاز صدور هر فتوا با مخالفت های مواجه می شوم اما مخالفان من پس از آنکه در عمق نظرات من فکر می کنند متوجه می شوند که فتوا دقیقا منطبق بر موازین شریعت و سنت رسول خداست ! و این پدیده موجب می شود که من در عزم خود بیش از گذشته راسخ شوم!

سایت خبری "ایلاف" که به مواضع ضد شیعی شهره بوده و فراتر از آن مشی ضد دینی را در پیش گرفته است، با درج فتوایی از "احمد بن قاسم بن احمد بن وافدیه الغامدی " مفتی جوان اهل سنت در عربستان که با صدور فتواهای عجیب خود بار دیگر افکار " ابن تیمیه " مفتی قرن 12 را احیاء کرد نوعی جنجال در محافل دینی عربستان به پا کرده است.

او در یکی دیگر از فتواهای جنجالی خود گفته است که آیه وجوب حجاب صرفا برای حفظ شان مادران مومنین ( زنان پیامبر ) نازل شده و عمومیت مسلمانان را ندارد.

" الغامدی " در دفاع از نظرات عجیب خود می گوید : در آغاز صدور هر فتوا با مخالفت های مواجه می شوم اما مخالفان من پس از آنکه در عمق نظرات من فکر می کنند متوجه می شوند که فتوا دقیقا منطبق بر موازین شریعت و سنت رسول خداست ! و این پدیده موجب می شود که من در عزم خود بیش از گذشته راسخ شوم!

او نظرات برخی از شخصیت های اسلامی درباره فتواهای خود را بی ارزش خوانده و آن ها را به تعمق بیشتر در قران فرامی خواند

"الغامدی" دکترای افتخاری از یکی از دانشگاه های آمریکا و مدرک دکترای دیگری از دانشگاه ملک عبدالعزیز جده دارد و ناظر فنی پخش برنامه های مذهبی در یکی از کانال های مذهبی در بورکینافاسو است و سمت های مهمی در اداره کل امر به معروف و نهی از منکر عربستان دارد.

گفتنی است این روزها شاهد فتاوای عجیب و غریبی از سوی مفتی های سعودی هستیم و رشد این فتواهای عجیب و غریب این پرسش را ایجاد کرده است که گویی تعمدی در بیان چنین فتواهای خارج از قاعده ای هستیم.

دسته ها : مذهبی - خبر
چهارشنبه شانزدهم 10 1388
آنها که مرگ را باور کرده‌اند
پشت صحنه ایستگاه آخرت و آیینه عبرت
برای غسالان فرق نمی‌کند فقیر هستی یا غنی، پیر هستی یا جوان. همه را روی یک سنگ می‌گذارند. آب را بر روی تن مرده باز می‌کنند تا آخرین وداعش باشد. مهیای سفرش می‌کنند، اینجا اجساد بی روحند و زندگی یعنی تنی سرد بر سنگ شیب دار غسالخانه.

با صدای «بسم الله الرحمن الرحیم» کاور باز می‌شود و صدای صلوات و ذکر مبارک یا زهرا (س)، یا ابوالفضل از سویی و ضجه و شیون از سوی دیگر مهمان گوشهایم می‌شود. دیدگانم بر روی سنگ سرد و سخت قفل شده تا باور کنم اینجا ایستگاه آخر است و آیینه عبرت. غسالخانه بهشت زهرا... بوی تند کافور ریه ام را پر می‌کند و اشکم بی اختیار سرازیر می‌شود. چشمانم به روی دستهایی که آرام بر روی بدن مرده حرکت می‌کنند خیره مانده و آرامش آنها حیرتم را افزوده! آنقدر آرامند که انگاری عزیزی را به حمام برده‌اند. لبخند نمی‌زنند و چهره‌هایشان عزادار است.

روپوش سبز رنگ، دستکش‌ها و چکمه‌های مشکی به تن دارند و صورتهایشان با ماسک سفیدی پوشیده شده، اینجا نه از شامپوهای خارجی با مارک‌های مختلف خبری هست، نه از عطرهای گرانقیمت. برای آنها فرق نمی‌کند فقیر هستی یا غنی، پیر هستی یا جوان. همه را روی یک سنگ می‌گذارند و تبعیضی هم برای کسی قائل نمی‌شوند. آب را بر روی تن مرده باز می‌کنند تا آخرین وداعش باشد. مهیای سفرش می‌کنند، قطره‌های آب به چشمانشان می‌پاشد اما خم به ابرو نمی‌آورند. اینجا اجساد بی‌روحند و زندگی یعنی تنی سرد بر سنگ شیب دار غسالخانه.

به کنارش می‌روم و از بالای ماسک چهره با صفای روستایی‌اش را می‌بینم، نگاهم نمی‌کند و به سمت باز کردن کاور می‌رود: «می ترسی!؟» سوالش را با لرزشی در صدایم پاسخ می‌دهم: نه! اما لرزش دستها دروغم را برملا ساخت. پنجاه و چند ساله به نظر می‌رسد، آرامشی که در صورتش نهفته است، آرامم می‌کند و صدایش «سکوت مرگبار» فضا را می‌شکند، اینجا حس مسلم سردی و سکوت است.

سوالاتم را فراموش کردم، در حال جدا کردن اشیای قیمتی از متوفی است، می‌گوید: «شما هم آمدی بپرسی ما قسی القلب هستیم؟ یا این که غذا می‌خوریم؟ والا خانم خبرنگار ما هم آدمیم.»

 
سردی کش آمده بر روی لبم را جمع می‌کنم، ادامه می‌دهد: «خیلی‌ها آمدند و این سوالات را پرسیدند و رفتند. بعد هم نوشتند و در مسابقات برنده شدند. سراغی هم از ما نگرفتند اما اشکالی نداره شما هم بپرس.»

از معصومه می‌خواهم بدون سوال برایم حرف بزند، شاید این بهترین تصمیم بود تا دلش را نشکنم. باز با صدای آرام در حالی که شلنگ شستشو را به دست داشت گفت: «این طوری بهتر شد! کلی حرف دارم بهت بگم. می‌دونی دخترم، مرگ خیلی قشنگه دخترم. هر روز صبح از نزدیک لمسش می‌کنم و این باعث می‌شه که دیگه فکر دروغ گفتن و خود بزرگ بینی رو فراموش کنم. دیگه دلم نمی‌خواد پای حرفهای خاله زنکی دیگران بشینم. محیط اینجا آدمو بی قید دنیا می‌کنه. به نظرم دنیا ارزش نداره و آدم حالت مسافر را داره. اصلا می‌خوام اصل مطلبو بگم؛ به دنیا وابسته نیستم و هر لحظه مرگ را حس می‌کنم.»

نیم نگاهی به چهره متعجب و ترسانم می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «اصلا فیلم نیستا اینایی که می‌گم راسته. این کار تو روحیه ما اثر داره. همه فکر می‌کنن ما شاد و و سرحال نیستیم! اما اینجوری نیست. خب درست هم نیست تو کار بخندیم، ما هم عین خانواده این مرده‌ها عزاداریم. کار من اینجا شناسایی جنازه، شستشوی جنازه به همراه کمک غسال، انجام غسل و احکام شرعی به بهترین نحو است. به من ربطی ندارد طرف پولدار است یا نه. ما کار خودمون رو می‌کنیم.»

وقتی رفت و آمد اهالی غسالخانه را با تعجب نگاه می‌کنم، معصومه وظیفه هرکس را برایم می‌گوید: «اینجا هرکسی وظیفه‌ای دارد، وظیفه غسال، آوردن چرخ جنازه و برگرداندن چرخ خالی، برهنه کردن جنازه به کمک غسال، بیرون بردن زباله ها، شستشو و غسل جنازه به همراه غسال و نظافت وان، شستشوی لیف و لگن و سطل زباله پس از هر شستشو. وظیفه آب ریز تمیز نگه داشتن آب حوض، آماده کردن آب غسل و ریختن آن بر روی جنازه، خلعت کردن جنازه همراه با خلعت بر، آوردن چرخ برای جنازه خلعت شده. بردن چرخ جنازه، هنوط کردن جنازه، بریدن خلعت و آماده کردن بندها است.»

مرده را در حوض می‌اندازند و صدای شیون بلند می‌شود، مادر عزیزم، گل قشنگم! نگاهم را به زور از مرده بر می‌دارم و به روبرو نگاه می‌کنم. فاصله دنیای این طرف و آن طرف تنها یک شیشه ضخیم است.

شیشه‌ای که پشت آن چشمهایی نظاره گرند و من تنها لباسهای سیاه و صورت‌هایی که اشک در چهره‌هایشان می‌رقصد را می‌بینم. می‌دانم از آن ور شیشه چه می‌بینند. مراسم آماده شدن عزیزترینشان برای آن دنیا. حمام آخر. دنیای آن طرف رنگ سیاه و ضجه و شیون و گریه است و دنیای این طرف سبز و زیبا. آن طرف از دست داده‌اند و این طرف به دست می‌آورند.

صدای آرام معصومه من را به دنیای اینور کشاند، «من کارم رو می‌کنم، اصلا حرف دیگرانم برام مهم نیست. قبلاً به حرفاشون حساس بودم، اما الان اصلا. من مرگ رو باور کردم و احساس می‌کنم مرگ یک زندگی جدیدتر است. می‌دونی همسن تو بودم که اومدم اینجا خیلی جوون بودم.»

از علت آمدنش برایم می‌گوید: «مشکل مالی و مریضی شوهرم پامو به غسالخونه باز کرد. اومدم که خرج بچه‌هامو در بیارم. مستاجر بودم و خرج کرایه خانه آزارم می‌داد. الان 16 ساله که کارم شستن مرده‌هاست.»

 
دست معصومه برای شامپو زدن بر روی سر مرده حرکت می‌کند، به زیبایی موهایش را می‌شوید و می‌گوید: «برخورد همه آدمها مثل هم نیست. بعضی‌ها هرچند نارحتند، اما بد برخورد نمی‌کنند؛ اما برخی دیگر از شستن عزیز متوفی‌شان نارحت می‌شوند. اما دو تا مسئله برایم قطعی شده تو همه این سالها جسد آدمی که خوب زندگی کرده، حس سبکی یک آدم زنده را دارد انگار نفس می‌کشد. شاید آدم درشت اندام و چاقی هم باشد، اما به راحتی جابجا می‌شود، کفن و دفن راحتی هم دارد. اما کسانی هم هستند که خیلی نحیف و لاغرند، اما غسلشان خیلی سخت انجام می‌شود؛ سنگینند. غسل چنین فردی برای ما هم بسیار ناراحت کننده و دردناک است.»
به «روی دست رفتن» هم اعتقاد دارم. کسی که کارنامه عملش خوب باشد روی دست پرواز می‌کند و می‌رود اما کسی که کارنامه عملش خوب نباشد، ساعتها می‌ماند.

شستشو تمام شده، تن مسافر را خشک می‌کنند و بوی کافور باز فضا را پر می‌کند. آن طرف شیشه ناله‌هایی است که سر داده می‌شود. مشکی پوشانی که برای آخرین بار عزیزشان را ملاقات می‌کنند. پنبه‌ها روی چشم و گوش مرده جا خوش می‌کنند. سفیدی آخرین لباس قدری توی چشم می‌زند!

صدای شیون چند برابر شده، معصومه پیشانی خیس از عرقش را با دست پاک می‌کند و می‌گوید: «خدا رحمتش کنه. برو دختر خسته شدی! اما یادت نره بنویس من کارمو خیلی دوست دارم.»

تنم را به زور پیش می‌کشم و از غسالخانه بیرون می‌زنم. روی نیمکت کنار غسالخانه مردان تقریبا ولو می‌شوم تیزی این صحنه همچنان آزارم می‌دهد، اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر است و به تنهایی اموات فکر می‌کنم. منتظر مرد غسالخانه می‌شوم.

محمود از میان جمعیت عزادار پیدایش می‌شود و با لباسهای خیسش کنارم می‌نشیند، چهره‌اش اخموست. سیگاری آتش می‌زند و رو به آسمان می‌گوید: «کاش زنده‌ها کمی انصاف داشتند.»

- چرا؟ ـ چرا ندارد. بعضی‌ها با ما خوب رفتار می‌کنن اما خیلی‌ها هم فقط فحش می‌دن. سختی کار یکطرف و برخورد بد مردم هم یکطرف. کسی به این فکر نمی‌کند که ما به‌اندازه کافی از کارمان رنج می‌کشیم. همیشه می‌گوییم این مردم داغدار هستند و کارمان را می‌کنیم اما به ما می‌گویند مرده شور، اما مهم نیست ما با خدا معامله می‌کنیم نه با خلق خدا!

از او می‌پرسم: انگار از کارتان راضی نیستید؟ می‌گوید روزهای اول فراری بودم اما حالا راضی، تقریبا روزی ۱۸ یا حداقل ۱۰ متوفی را می‌شویم. مردم شغل ما را بد می‌دانند. حاضر نیستند در خانه ما یک فنجان چای بخورند یا حتی با ما دست بدهند. می‌گویند بوی مرده می‌دهید.

فرزندانم راضی‌اند به رضای خدا. خوب طبیعتا دوست ندارند اما چاره چیست؟ کار سراغ داری؟ کار ما برای فرزندانمان تلخ است؛ عین تلخی شغل من. اما باید ایمان قوی داشت. ببین آدم وقتی اینجا می‌آید باید یک قدرت الهی و یک ایمان قوی داشته باشد و من دارم و می‌توانم مبارزه کنم.

به او گفتم آیا تا حالا شده با مرده‌هایی که غسل می‌دهی ارتباط برقرار کنی، جواب داد: 100 درصد یک روز متوفی را آوردند که خیلی وحشتناک بود، آنقدر که بچه‌ها ترسیدند و حاضر به شستشویش نبودند. نگاهش کردم و گفتم به من بخند و حس کردم داره می‌خنده...! خودم کارهایش را انجام دادم و بعد بچه‌ها برگشتند.

از محمود خواستم به عنوان حرف آخر اگه دردلی داره بگه؟ سری تکون داد و گفت: از دست خبرنگارا ناراحتم. آخه ما استراحت داریم، می‌گوییم و می‌خندیم. قرآن می‌خوانیم. روزنامه می‌خوانیم. اما در سالن غسالخانه محدودتریم و سعی می‌کنیم با غم مردم شریک باشیم، شوخی نکنیم و نخندیم. بعد می‌روند یک جور می‌نویسند که انگار ما قسی القلب هستیم! ما در جامعه دل داریم و اعضای همین مردم هستیم نباید از ما کناره‌گیری کنن. برخوردشون طوری نباشه که باعث ناراحتی و سربه‌زیری ما و خانواده‌هامون باشه.

سکوت می‌کند و نگاهش پشت هاله‌ای از دود سیگار محو می‌شود و می‌گوید: جنازه مومن حرمت داره، نباید روی زمین بمونه باید برم. تو هم زیاد اینجا نمون، مکروهه برات عادت میشه دیگه از «مرگ» هم حساب نمی‌بری!

دیگر طاقت این همه شیون و زاری را ندارم. با متوفی‌هایی که با صلوات روی دستها بلند شده‌اند، از غسالخانه بیرون می‌زنم. تنهایی ناگهان روی قلبم چنبره می‌زند. صدای اموات را که پشت سرجنازه‌شان التماس می‌کنند که «من زنده ام تو رو خدا نبریدم. باور کنید من نمرده‌ام» توی سرم می‌پیچد.

صدای «به عزت شرف لا الله الا الله. محمد رسول الله. علی ولی الله» از هر سو به گوشم می‌رسد. ذکر زنده‌هایی که مرده‌شان را دسته‌جمعی راهی خانه ابدی می‌کنند.

آفتاب در حال غروب است. باید به زندگی برگشت. همان جا که زنده‌ها حتی یک درصد هم به مردنشان فکر نمی‌کنند. باید رفت... غروب نزدیک است.
............................


منبع: خبرگزاری مهر ـ زینب کریمیان
دسته ها : گفتگو
چهارشنبه شانزدهم 10 1388
گاف جدید فدراسیون کاراته لو رفت
این خانواده که متشکل از پدر، مادر و دو فرزند دخترشان بوده‌اند به این بهانه که تنها می‌خواهند همراه فرزندشان باشند و مسابقه‌هایش را از نزدیک ببینند، هزینه‌هایشان را پرداخت کردند و آبانماه همراه تیم کاراته سبک شیتوریو شوکوکای یونیون عازم آلمان، محل برگزاری مسابقات شدند.
شبکه ایران: در حالی که هنوز ماجرای دختران کاراته کایی که بدون حجاب در مسابقات برون‌مرزی بازی کردند، تمام نشده، محافل خبری ، از عدم بازگشت خانواده ای که دو ماه پیش همراه تیم ملی ایران به آلمان سفر کرده بودند خبر می دهند تا یکبار دیگر این رشته ورزشی خبرساز شود.

این خانواده که متشکل از پدر، مادر و دو فرزند دخترشان بوده‌اند به این بهانه که تنها می‌خواهند همراه فرزندشان باشند و مسابقه‌هایش را از نزدیک ببینند، هزینه‌هایشان را پرداخت کردند و آبانماه همراه تیم کاراته سبک شیتوریو شوکوکای یونیون عازم آلمان، محل برگزاری مسابقات شدند.

حال نزدیک به دو ماه از این مسابقات می‌گذرد و هنوز خبری از بازگشت آنها نیست. اگرچه از سوی مسئولان فدراسیون گفته می‌شود آنها هنوز پناهنده نشده‌اند اما مساله اینجاست که تا وقتی این مساله علنی نشده‌ بود آب از آب تکان نخورده بود و کسی هم پیگیر این موضوع نبود.

مدیر روابط عمومی فدراسیون کاراته در این باره می‌گوید: بلافاصله بعد از بازگشت سبک شیتوریو شوکوکای یونیون از این مسئله با خبر شده و پیگیری‌های لازم را انجام داده ایم.

مجید اشجعی تاکید می‌کند: مدارک در دست بررسی است و منتظریم تا استعلام های رسمی را از سفارت آلمان دریافت کنیم تا به اقدامات بعدی بپردازیم.البته حراست سازمان تربیت بدنی کاملاً در جریان ماجرا هست و طبق قانون با این مسئله برخورد می کند.

مدیر امور عمومی فدراسیون کاراته گفت: منتظر دریافت استعلام پناهنده‌شدن از سفارت آلمان هستیم تا مدارک کتبی در اختیار داشته باشیم.
منبع : فردا
دسته ها : خبر - ورزشی
چهارشنبه شانزدهم 10 1388
X