دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827727
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

مرحومه نجمه زارع

دسته ها : ادبی - شعر
پنج شنبه سوم 10 1388
"آن مرد آمد ..."
قطعه ای در مدح حضرت اباعبدالله الحسین(ع):

آن مرد آمد
آن مرد با اسب آمد
آن مرد آمد
آن مرد با عشق آمد
آن مرد با همسر
آن مرد با خواهر آمد
آن مرد با کودک، با برادر،با عشق،با عدالت،با صفا آمد
آن مرد بی مهابا ،به قصد اصلاح آمد
آن مرد آمد
آن مرد حج وانهاده،به شهر خون آمد
آن مرد مکه را رها کرده به نینوا آمد
عافیت طلب ها همه به او گفتند:
صبر کن نامه یزید آمد
آن مرد آمد
آن مرد بی قرار آمد
تا که دیدند اهل سازش نیست
طرح ها یکی یکی آمد
مرد تنها، اهل دنیا نیست
طرح کشتن ، به میان آمد
شهر بصره نه،کوفه نه،نه نه
آنجا... کربلا،نینوا،پر بلا ...، به چه جور آمد

صبح روز دهم ز راه آمد
مرد با یاورانش به دشت خون آمد
مرد مردان برای جنگیدن به مصاف یزیدیان آمد
دسته گل های مرد،آماده
شیربچه های او ساده
علمش در دست مردی که
بعدها دو دستش افتاده
شیر خواری که تیر بلا
دهنش تا گلو ،جر داده
خواهرش زینب است،در این راه بچه هایش یکی یکی داده
همه یاران به خون در افتاده
مرد تنها، ز پا نیفتاده

دشمن اینک به جنگ او آمد
اولی،دومی،سومی،پیر و جوان
برادر و فرزند
بچه های برادر و خواهر...
هر کدام برای ماندن حق
جان خود را فدای او کردند

مرد، صبرش دگر به سر آمد
مرد، تنها برای بار دگر بر سر تپه ای بلند آمد
خواهرش هم به سوی او آمد
بوی عطر شهادتش آمد
آسمان هم از این همه بیداد
گریه کرد و به خشم و خون آمد
مرد در کمال تنهایی،بغض خود را شکست ؛صدا آمد:
گر که دین خدا به خون من است
چشم تاریخ نگران راه من است
گر محمد به من نظر دارد
دین او بسته ی به خون من است
پس تو شمشیر مرا دریاب

وعده حق به سوی او آمد:
ای که نفست مطهر و ناز است
راه جنت به روی تو باز است
پس درآ تو به جنت و رضوان
چون خدایت رضا و دمساز است

حال سالها گذشته،آن تک مرد
در دل نسل های بعد آمد
و چنین بچه های شهر من ،اینک
به وفاداری از آن تک مرد
همه روزه به روی تخته سیاه
اینچنین می نویسند: آمد
آن مرد آمد

هدیه به حسین بن علی "ع" که خون خود را فدای خدای خود ،آزادی و سعادت بشر کرد.
حسن قربانی
منبع : تابناک
دسته ها : ادبی - مذهبی - عاشورایی
چهارشنبه دوم 10 1388

یادداشت زهرا رهنورد با عنوان "سفیر خورشید" در تشریح نقش حضرت زینب در نهضت عاشورا در روزنامه اعتماد را می خوانید.

حضرت زینب(س)؛ به خدا قسم، جز زیبایی چیز دیگری ندیدیم.

این پاسخی است به سوال بازجومنشانه فرعونیت مدار حاکمی که خود را در اوج قدرقدرتی و پیروزی می بیند و با تبختر از او می پرسد اوضاع را چگونه دیدی؟ اما آیا این جناب حاکم نمی داند این چهره پرشکوه و مقاوم و صبوری که در مقابل او ایستاده کیست، آیا این زن که پیشوای زنان و کودکان بی پدر و یتیم و شوهر از دست داده است و تنها در کنار آنها یک جوان بیمار قرار دارد، برای یزید و یزیدیان ناشناس است؟ آنها نمی دانند او زینب کبری، عقیله بنی هاشم، زن خردمندی است که به «راه» پیوسته.
 
این حاکم، این سلطان غاصب، به قدرقدرتی خود و سرکوب نهضت عاشورا می نازد و شراب غرور را سرکشیده و دیوانه وار عربده سر می دهد، چه سخت است برای او یادآوری پیغام حسین ابن علی؛ «خروج کردم برای نجات امت جدم و هیچ هدفی ندارم جز اصلاح.» 

اصلاح؟، ریویزیونیسم، بازگشت به ارزش ها و رفتار جاهلی، کبر، جباریت، خودمداری، ریا و خودمحوری و منفعت طلبی در حاکمیت، رشوه و ربا و تقلب و نابرابری در اجراییات؛ مسلم است که حسین(ع) این همه را برنمی تابد. اما این «خروج برای اصلاح» چه داغی به دل حاکمان اموی نهاده که چاره آن را در کشتار خاندان پیامبر(ص) می بینند و امروز فکر می کنند جام زهرناک طعنه و ریشخند خود را بر کام زینب کبری بریزند و هیچ پیش بینی نمی کنند که ممکن است با جوابی بïراتر از تمامی شمشیرهایی که یزیدیان بر تارک حسینیان فرو کوفتند پاسخ بشنوند؛ «به خدا قسم جز زیبایی چیزی ندیدم.»

زینب(س) می داند در کنه مکنون هر واقعه یی چنانچه از دیدگاه الهی و ارزش های عدالتخواهی نگریسته شود، چیزی جز زیبایی قرائت نمی شود، زیرا زیبایی از ذخایر جاودان انبان انتهاناپذیر حق است، چرا که خداوند خود فرموده همه چیز را زیبا آفریده است؛ «الذی احسن کل شیء خلقه».آیا زیبایی که زینب به آن اشاره می کند یک زیبایی شکلی و فرمالیستی است؟ زیبایی افق خونین و دشت نینوا؟ یا قد و قامت و خط و خال و ابرو؟ آیا سر بریده حسین(ع)، یا بی کفن بدن او؟ یا قامت بی دست برافراشته ابوالفضل عباس، سقای کربلا، یا مرثیه ناخوانده یتیمان و زنان شوهر از دست داده یا معصومیت گلوی بریده علی اصغر یا جوانی پرپرشده علی اکبر، یا حماسه اشک آلود ام وهب، مادر پسران که می سراید «مرا دیگر مادر پسران ننامید» که چهار پسرش در روز واقعه به دست یزیدیان به شهادت رسیده اند...

یا بی پسری زینب کبری که دو پسرش را در راه ارزش های الهی تقدیم کرد و امروز باید بر قلب به تیر جفا از حرکت ایستاده آنان چکامه اندوه بسراید؟نه همه اینها شاید بهانه یی برای تعزیه پردازان و رمان نویسان و شاعران و نقاشان و هنرمندان باشد اما برای زینب در یک کلمه خلاصه می شود؛ «هر چه دیدم زیبایی بوده است.» زینب(س) یک زن چندبعدی است، یک زن، یک مادر، یک مبارز، یک عارف، یک شخصیت ارزشی، دختر علی، خواهر حسین، اما او برتر از اینها است. زینب، «زینب است، پیام آور کربلا». 

و این پیام در اوج زیبایی است. چه پیامی بالاتر از این (محتوایی) که؛ هر روز، عاشورا و هر خاک، کربلا است، هر چند این پیام مقدر را بعدها ائمه کرام در سیمای واژگان و کلمات بیان کنند، که هر خاک، کربلا و هر روز، عاشورا است؟ او می داند در پیروزی یزیدیان بر نابودی بدن های هفتاد و دو تن بزرگ ترین شکست استراتژیک نهفته است. «مظلومیت حق» در این واقعه، حق خواهی ابدی حق طلبان را به دنبال داشته است. او می دانست تا حق به حقدار نرسد بشریت و به خصوص «شیعه» از پای نخواهد نشست. اما از آنجا که او یک عارف بود و عرفان او محصول پرورش یافتن در دامان علی و فاطمه بوده است، حدیث هفتاد و دو تن را قصه شورانگیز وصلی جانانه می دانست که هفتاد و دو تن به خورشید پیوستند و جذب نورافشانی ابدی حق شدند.

منبع : فرارو

دسته ها : ادبی - مذهبی - مقالات
چهارشنبه دوم 10 1388

 ابا صالح مدد ...

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
...
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّقند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

 

مرحومه نجمه زارع

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه دوم 10 1388

 مهدی جان ...

 

دنیا به دور شهر تو دیوارْ بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‏رسد که تکانى دهم به خویش؟

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ها به دور شمع کسى چرخ مى‏خورد

پروانه‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است

در مى‏زنیم و خانه گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏دادم عشق را

حتى زبان ساده اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏تو، آفتاب

انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى‏ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند

در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است

مرحومه نجمه زارع

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه دوم 10 1388

یا قاسم بن الحسن ... 

 

از تنم چند تن درست کنید
بی سر و بی‌بدن درست کنید

سنگ را بر تنم تراش دهید
تا عقیق یمن درست کنید

زره‌ای تن نکرده‌ام تا خوب
از لباسم کفن درست کنید

از پر تیرهای چله‌نشین
بر تنم پیرهن درست کنید

سیزده مرتبه مرا بکشید
سیزده تا حسن درست کنید

آنقدر قد کشیده‌ام که نشد
کفنی قد من درست کنید

 

علی اکبر لطیفیان

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
سه شنبه اول 10 1388

  

      عزیز زهرا ...             مهدی جان ...

 

    هرجا غزل به قافیه یار می‌رسد
    ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می آوری

    او کیست؟ تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    ناگه به خود می‌آیی و درمانده می‌شوی
    دل‌خسته از بهشت خدا رانده می‌شوی

    طوفان شروع می‌شود و ماجرا تویی
    کشتی به آب می‌زند و ناخدا تویی

    از شهر می‌گریزی و تنها، تبر به دست
    حتی بت بزرگ دلت را شکسته است

    یک‌روز دیگر از تو نجابت، نگاه از او
    زل می زنی به چشم زلیخا و آه از او

    این قصه در ادامه به دریا رسیده است
    یعنی عصا دوباره به موسی رسیده است

    دل پادشاه گشت و سلیمان ماجراست
    بلقیس پس کجاست که پایان ماجراست

    ای روزگار! قافیه تنگ است و باز من
    من یونسم دهان نهنگ است و باز من

    وقتی خریده‌اند به سیبی تو را مرنج
    نفروختند اگر به صلیبی تو را مرنج

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری

    او کیست تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    من منتظر نشسته که ناگاه می‌رسی
    یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی

    مهدی جهان‌دار

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
سه شنبه اول 10 1388

 عزیز دل زهرا ...

 

دل را پر از طراوت عطر حضور کن
آقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن

آخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه
برگرد و شهر را پر از امواج نور کن

شب های جمعه یاد تو بیداد می کند
آدینه ای زکوچه دنیا عبور کن

آقا چقدر فاصله اندوه انتظار
فکری برای این سفر راه دور کن

زین کن سمند حادثه را تکسوار عشق
جان را پر از شراره غوغا و شور کن
 
آقا چقدر ضجه زنیم و دعا کنیم
یا بازگرد یا دل ما را صبور کن

پروانه نجاتی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
سه شنبه اول 10 1388

 یا ابا صالح ...

 

در باغ گل برآتش نمرود می رسد
با شعر با صدای دف و عود می رسد

این بار هم به تارک طاغوت می خورد
سنگی که از فلاخن داوود می رسد

پیغمبران آمده، رفته، مبارک است
او که نوید مصحفتان بود می رسد

ای دست های سبز دعا گل برآورید
او گرچه دیر کرده ولی زود می رسد

جزاو به هیچ حادثه ای دل نبسته ایم
موعود جمعه، جمعه موعود می رسد

مهدی فرجی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
سه شنبه اول 10 1388

 السلام علیک یا ثار الله ...

 

نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد
فصل هبوط آدم و گندم، شروع شد

دریای بی‌کران شهادت، که موج زد
توفان نوح بود و تلاطم شروع شد

از «برکه‌ی غدیر»، «محرّم» طلوع کرد
سر مستی «حبیب» هم از «خم» شروع شد

باران اشک شیفتگان غم حسین
«تا گفتم: السلام علیکم شروع شد»[1]

روح دعا، به نام «اباالفضل» چون رسید
غوغایی از توسل مردم شروع شد

وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر
لبخند باغبان و تبسم شروع شد

از اشک و خون اگرچه وضو می‌گرفت عشق
از «تربت شهید» تیمم شروع شد

ای آسمان! مصیبت عظمای اهل بیت
از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد

فصل به خون نشستم گل‌های باغ وحی
از آیه‌ی «لیذهب عنکم» شروع شد

با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت
با تازیانه، ناز و تنعّم شروع شد

وقتی دل ستاره‌ی محمل نشین شکست
با ماه روی نیزه، تکلم شروع شد

محمدجواد غفورزاده(شفق)


1- از فاضل نظری

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
سه شنبه اول 10 1388

یا ابا الفضل ...

 

(1)
ساقی! برخیز و هفت تکبیر بزن!
طرحی نو در پهنه‌ی تقدیر بزن!
دستان بریده‌ی تو شمشیر خدا
شمشیر بزن! ـ ساقی! ـ شمشیر بزن!

(2)
عشاق که در آینه لبخند زدند
این آینه‌ی شکسته را بند زدند
شیدایی آواز بریده‌ی مرا
با دست بریده‌ی تو پیوند زدند

(3)
از کوثر عشق آب زلالت دادند
سرمستی ناب و بی‌زوالت دادند
ای مشک به دوش خیمه‌های گل و نور
دستت که بریده شد، دو بالت دادند
(4)

در هرم عطش اگرچه بی‌تاب شدیم
چشمه ـ چشمه پیش رخت آب شدیم
ای ساقی عشق! از ازل تا به ابد
از مشک تو و اشک تو سیراب شدیم

(5)
این سوی منم؛ مات تو در خیمه‌ی آب
آن سوی تویی؛ آینه‌ای در مهتاب
با ما تا رود العطش راه بیا!
ای دست بریده عاشقان را دریاب!

عبدالرضا رضائی‌نیا

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
سه شنبه اول 10 1388
X