نقطه، سر خط آب بابا نا ندارد
از بس که دستش پینه بسته نا ندارد
سارا نمی فهمد چرا در بین آن ها
بابا که از جنگ آمده یک پا ندارد
بابا هوای سینه اش ابری ست، سارا!
اما کسی در فکر بابا نیست، سارا!
از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد
اما نمیداند دلیلش چیست سارا.
بابا برایم قصه می گویی دوباره
از آسمان از ابر از باران، ستاره
از عشق می گویم برایت خوب سارا
از مردهای عاشقی که تکه پاره ...
... سارا کجایی دیکته ..._ خانم پدر رفت
از پیش ما دیروز تنها، بی خبر رفت
خانم معلم چشم هایش خیس شد، بعد
نقطه، سرخط، عاقبت _ بابا _ سفر رفت
الهام فرامرزی نیا
تابی به گیسویش داد دیدم که آن جهانی ست
لبخند زد غزل خواند، دانستم آسمانی ست
فرمود هر سحر عشق... گفتم سلام بر عشق
جز عشق هر چه هیچ است، جز عشق هر چه فانی ست
باید که بی زبان بود، در درد خود نهان بود
تا بود بی نشان بود، این بهترین نشانی ست
ای دل اگر بهوشی، رخت هوس مپوشی
با عاشقی جوان باش، کاین اول جوانی ست
در عشق زنده باید... ما زندگی نکردیم!
از بدو زندگانی تا مرگ مان تبانی ست
از دردمان مگویید، از دین مان مپرسید
تقوای ما به چشم است، ایمان ما زبانی ست
از دست نابرادر یک روز خوش نداریم
در خانه غریبان هر روز روضه خوانی ست
این زخمه های موزون، درد است و آتش و خون
فریاد خسروان است، سربانگ خسروانی ست
این ناله های محزون شرح دعای عهدی ست
این شکوة حزین است، این نغمة فغانی ست
این حضرت شعیب است بر دامنش بیاویز
موسای من! کجایی؟ این موسم شبانی ست
علیرضا قزوه
دلم گرفته آقا ...
شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو
ولی نه مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو
دلی سبز و تناور داشت گلدان
نگاهی خیره بر در داشت گلدان
دو رکعت ندبه خواند و منتظر شد
نباریدی ترک برداشت گلدان
شنیدم مژده تابیدنت را
ندارم فرصت فهمیدنت را
به خورشید زمینی خیره ماندم
که تمرین کرده باشم دیدنت را
دلیل عشق مادرزادی ما
بیا تا جان بگیرد شادی ما
بجوشد رشته رشته از دل خاک
قنات تشنه آبادی ما
شکفتن، آرزو، لبخند، جمعه
جهان را گرچه آکندند جمعه
گذشت و باز هم باران نبارید
تحمل تا به کی، تا چند جمعه؟
سید حبیب نظاری
ظهور کن موعود ...
سلام وارث تنهای بینشانیها!
خدای بیت غزلهای آسمانیها
نیامدی و کهنسالهایمان مُردند
در آستانهٔ مرگاند نوجوانیها
چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: «دیوانهها! روانیها!
کسی برای نجات شما نمیآید
کسی نمیرسد از پشتِ نُدبهخوانیها»
مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!
تو ـ هر که هستی از آنسوی مهربانیها!
بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بیزبانیها
هنوز پنجرهها باز میشوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانیها
و زرد میشوند و دانهدانه میافتند
کنار پنجرهها برگِ شمعدانیها
پانتهآ صفایی بروجنی
دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس
باور نکرد سهم مرا سر کشیده است
باور نکرد جای تو را پر نمی کنند
باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است
این امتیازهای کذایی که بی دریغ
طومار طعنه همه هم کلاس هاست
ای کاش بودی ای پدر اینها ولی نبود!
سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست
رفتی که راه باز شود، راه باز شد
اما کنار جادّه مرا هیچ کس ندید
زیر غبار رفتن شان اشک های من
در انتظار آمدنت سیل آفرید
تو مایه غرور منی گرچه نیستی
مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من
باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام
خلوت نشین قطعه خاموش شهر من
اینک منم که در هوس چشم های تو
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها!
در حسرت چشیدن گرمای دست تو
می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها
پروانه نجاتی
فرزندم!
رویای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
-حتی برادران عزیزت-
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره دیگر
تعبیر خواب های تو را
روشن کند
ای کاش...!
قیصر امین پور
یا ابا صالح ...
صداى بال ملائک ز دور مى آید
مسافرى مگر از شهر نور مى آید
دوباره عطر مناجات با فضا آمیخت
مگر موسى عمران ز طور مى آید
ستاره اى شبى از آسمان فرود آمد
و مژده داد که صبح ظهور مى آید
چقدر شانه غم بار شهر حوصله کرد
به شوق آنکه پگاه سرور مى آید
به زخمهاى شقایق قسم،هنوز از باغ
شمیم سبز بهار حضور مى آید
مگر پگاه ظهور سپیده نزدیک است؟
صداى پاى سوارى ز دور مى آید
یا زینب ...
باز این چه شورش است مگر محشر آمده؟
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی
این آفتاب از افقی دیگر آمده
چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست
این شاه کم سپاه که بیلشکر آمده
یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش
این کشتی نجات که بیلنگر آمده
«شاعر شکست خورده توفان واژههاست»
یا این غزل بهانه چشم تر آمده؟
بانگ «فیا سیوف خذینی» است بر لبش
خنجر فروگذاشته با حنجر آمده
آورده با خودش همه از کوچک و بزرگ
اصغر بغل گرفته و با اکبر آمده
ای تشنگان سوخته لب، تشنگی بس است
سر بر کنید ساقی آبآور آمده
این ساقی علم به کف بیبدیل کیست؟
عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده
این ساقی رشید که در بزم می کشان
بیدست و بیپیاله و بیساغر آمده
آتش به خیمههای دل عاشقان زده
این آتشی که رفته و خاکستر آمده
آبی نمانده، روزه بگیرید نخلها
نخل امید رفته، ولی بیسر آمده
جای شریف بوسه پیغمبر خداست
این نیزهای که از همه بالاتر آمده
آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود
امشب به خون نشسته به طشت زر آمده
ای دست پرسخاوت روشن، گشوده شو
دریوزهای به نیت انگشتر آمده
بوی بهشت دارد و همواره زنده است
این باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده
بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم
هفتاد و دومین گل از خون بر آمده
لب واکن از هم ای تن بیسر حسین من!
حرفی به لب بیار ببین خواهر آمده ...
سعید بیابانکی
روز عاشوراست یا صبح ازل؟
مشرقالانوار وجه لم یزل
مطلعالفجر شب قدر وجود
شد برون از پرده هر سرّی که بود
دوش سر خیل رسالت بی رداست
چون عزای خامس آل عباست
من چه گویم بارالها روز کیست
آن قدر گویم که روز آن کسی است
که خریدار متاع او خداست
خون او را خود خدایش خونبهاست
درج عصمت گوهرش را پرورید
حق در آن تن روح قدسی را دمید
شیر نوشید از زبان مصطفی
پرورش دادش دو دست مرتضی
مهد جنبانش بود روح الامین
رفت در گهواره تا خلد برین
روز اول پر گشود او تا فلک
بال و پر بگرفت از فرش ملک
روز آخر در گذشت از ماسوی
رفت با سر تا حریم کبریا
از همه کون و مکان دامن کشید
خود خدا داند کجا او آرمید
تشنهلب جان داد بر شطّ فرات
خاک درگاهش بشد آب حیات
کاروانسالار عشّاق خدا است
در صراط الله مصباحالهدی است
عرش اعلی منزل آب و گلش
تا کجا رفته دگر جان و دلش
هست دست عالمی بر دامنش
ماه و پروین خوشهچین خرمنش
قطب هستی نقطه خال لبش
گردن گردون اسیر زینبش
در سپهر معرفت شمسالضحی است
در مدار بندگی بدر الدجی است
کشتی طوفان گرداب بلا است
شاهد محشر شهید کربلا است
عقل حیران، عشق سرگردان که کیست
آنکه نام او حسین بن علی است
پرده خیمه چو افکند از جمال
وجه حق برداشت سبحان جلال
سوره توحید یزدان شد برون
قل تعالی الله «عمّا یشرکون»
آفتابی ز آسمان آواره گشت
چرخ عصمت آن زمان بیچاره گشت
ناگهان عقد ثریا را گسیخت
پیش پایش هر چه اختر داشت ریخت
آه طفلان گشت سدّ راه شاه
حلقه زد چون هاله گرد روی ماه
نوگلان در پیش آن عالیجناب
ریختند از نرگس چشمان گلاب
کای پدر شاید ز ما رنجیدهای
بس که بانگ العطش بشنیدهای
هین مرو بابا فدایت جان ما
پا بنه بر دیده گریان ما
اشک و آه جمله را با این کلام
داد پاسخ که علیکن السلام
چون وداع شاه با زینب رسید
محشری اندر حرم آمد پدید
زینب ای اعجوبه صبر و ظفر
دخت ردّ الشمسی و شقّ القمر
ای بلند اختر چکیده عقل و دین
دخت زهرا و امیرالمؤمنین
نی فقط شمس و قمر را دختری
بلکه ناموس خدای اکبری
روی زانوی نبی بنشستهای
اندر آغوش علی پروردهای
زین اَب هستی اگر در خانهای
گنج حقی گرچه در ویرانهای
همدم و همراه سلطان وجود
با امینالله در غیب و شهود
آمد آندم راه را بر شه ببست
سوز آهش قلب عالم را شکست
مهلتی ای زینت عرش برین
جز تو سبطی نیست بر روی زمین
ای تو تنها یادگار جدّ من
می رود با رفتن تو پنج تن
مهلتی ای شمع جمع اولین
وی ز تو روشن چراغ آخرین
میروی آهسته تر مرکب بران
میرود با رفتنت جان از جهان
گفتنیها را به خواهر شاه گفت
زان مسیحا دم گل زهرا شکفت
با زبان حال با بنت رسول
گفت ای پرورده دست بتول
هان نپنداری که پایان یافت راه
راه ما را منتهی باشد اله
رفتم و هستی تو میر کاروان
این امانت را به جدّ من رسان
پاسداری کن پس از من از حریم
خود نگهداری کن از دُر یتیم
غنچه نشکفته باغ مرا
کن تو با خار مغیلان آشنا
این یتیمان را کجا آرامش است
مشعل شام غریبان آتش است
روز پیک حق تو در بازار باش
شب پرستار تن بیمار باش
دختر رنجور اگر بیدار شد
خواب دید و تشنه دیدار شد
چون به دیدارم سپارد جان پاک
در خرابه گنج را بسپر به خاک
هر کجا باشی دلم همراه توست
این سر خونین چراغ راه توست
زان سفر چون دید نبود چارهای
رفت زینب جانب گهوارهای
شیرخوار آورد آندم در برش
تا که قرآن را بگیرد بر سرش
چون کلامالله را بر سر گرفت
سرور دین افسر از اصغر گرفت
طفلی افسرده دل و خشکیده لب
بر سر دست پدر در تاب و تب
خواست تا بوسد لب خشک پسر
تیر کین بوسید حلقش زودتر
شه رخ از خون پسر گلگون نمود
چهره خورشید غرق خون نمود
ارغوانی رخ ز داغ اکبرش
لالهگون گشتی ز خون اصغرش
نازمت ای برده از عالم سبق
خون تو شد آبروی وجه حق
پس به سوی آسمان آن خون بریخت
رشته صبر ملائک را گسیخت
غنچه نشکفهای پژمرده گشت
قلب عالم از غمش افسرده گشت
بر ذبیح عشق خواند آن دم نماز
عقل حیران شد از آن راز و نیاز
با نمازی که بر آن پیکر گذاشت
پردههای عرش را از هم شکافت
بانگ تکبیرش بر آن گلگون پسر
زد به جان عالم امکان شرر
گنج هستی را به زیر خاک کرد
خاک را تاج سر افلاک کرد
گلشن خلقت از این غنچه شکفت
راز هستی را عیان کرد و نهفت
دل نمیکند از کنار تربتش
تا خطاب «دع» بشد از حضرتش
پس ز جا برخاست بر زین زد قدم
با قدر گفتا قضا جف القلم
شاه چون بر پشت مرکب جا گرفت
عرش بر کرسی زین مأوی گرفت
ذو الجناح آندم براق راه شد
ذو الجناحین از دو پای شاه شد
از دو زانوی شه دین پر گرفت
شهپر روحالقدس دربر گرفت
طایر توحید در پرواز شد
شهسوار عشق میدانتاز شد
کرد عزم شهریار آن شهریار
گشت صحرا از قدومش لالهزار
فرش زیر پای شه رخسار حور
بر سر شه افسر الله نور
مهر تابان از جمال او خجل
عقل فعال از کمالش منفعل
نور حق را شمع رخسارش مثل
طلعتش آئینه صبح ازل
ملک امکان خطّه فرمان او
گوی چرخ اندر خم چوگان او
محو شد در پرتو او هر چه بود
همچو ماهیات در نور وجود
انبیاء و مرسلین در هر طرف
بهر یاریش دل و جان روی کف
پیش روی وی ملائک سر به دست
لیک او سرگرم سودای الست
پیک نصرت آمد و دادش جواب
هین مشو بین من و ربم حجاب
چون خریدار ولای او شدم
عاشق کرب و بلای او شدم
شه سوار و زینبش اندر رکاب
چون مهی تحتالشعاع آفتاب
او چو شمع و خواهرش پروانه بود
هر دو را از سوختن پروا نبود
دید چون خالی است جای مادرش
جای مادر خواست بوسد حنجرش
بوسه زد چون بر گلوی خشک شاه
گشت هم آغوش آندم مهر و ماه
بر گلوی خشک شاه چون لب نهاد
آتشی اندر دل زینب فتاد
کاین گلو را مصطفی بوسیده است
مرتضی آن را چو گل بوییده است
چشمه جوشان عشق ذات هوست
پس چرا خشکیده یا رب این گلوست
پس ببوسید و به میدان شد روان
سنگباران شد تن جان جهان
سنگ کین چون بر جبین شه نشست
حق نما آئینهای درهم شکست
روز شد بر اهل عالم شام تار
منکسف شد شمس در نصفالنهار
در حجاب خون نهان شد ماهتاب
از خسوف ماه بگرفت آفتاب
دامنش را بر کشید و ناگهان
گشت سرّ مستتر حق عیان
سینهای کو مخزن توحید بود
برتر از ترسیم و از تحدید بود
سینه یا گنجینه گنج وجود
رازدار عالم غیب و شهود
مظهر اعلای ستار العیوب
پرده دار حضرت غیب الغیوب
قلب عالم اندر او بگرفته جا
وه چه قلبی خانه ذات خدا
دل مگو جان جهان در او نهان
دل مگو نور خدا از او عیان
دل مگو گنجینه علم و یقین
مخزن اسرار ربالعالمین
ناگهان تیری برون شد از کمان
خورد بر قلب شه کون و مکان
منهدم شد قبله کروبیان
گشت ویران کعبه لاهوتیان
خون ز قلب عالم امکان چو ریخت
ناگهان شیرازه قرآن گسیخت
خون دل را چون به گردون برفشاند
عالم و آدم به خاک غم نشاند
بر ملائک شد عیان سر سجود
کاین چنین گوهر به کان خاک بود؟
فی سبیلالله خونش را بداد
افسر ثاراللهی بر سر نهاد
زینت خلد برین شد خون او
خون مگو، نقش و نگار عرش هو
پس به حال سجده بر خاک اوفتاد
تربتش شد خارق سبعالشداد
شد جگر تفدیده از سوز عطش
رفته نور از چشم و خشکیده لبش
شرحهشرحه دل ز داغ دلبران
قطعهقطعه تن ز شمشیر و سنان
بود بسمالله و بالله ورد او
در هیاهو خلق و او در ذکر هو
وای از آن ساعت که او در قتلگاه
جان بداد و دیدهها بر خیمهگاه
پیش چشمش عترت دور از وطن
از قفا میشد جدا سر از بدن
عرش میلرزید و کرسی میتپید
از فلک در ماتمش خون میچکید
بود تسلیماً لامرک بر لبش
یا غیاث المستغیثین مطلبش
ارجعی بشنید آن دم از خدا
با لب خندان سر از تن شد جدا
سر مگو، سرّ خدا در آن نهان
تن مگو، روح خدا در آن روان
آن خداوندی که او را آفرید
قبض روحش کرد و جانش را خرید
مطمئن نفسی به حق پیوست و رفت
او طلسم خلق را بشکست و رفت
شد غبار آلود روی عقل کل
مو پریشان جامع الشمل رُسل
پا برهنه، پایه کون و مکان
سر برهنه، سرور پیغمبران
خون بجوشید از زمین و آسمان
غرق ماتم شد جهان بیکران
انبیاء سرگشته در آن سرزمین
گوئیا گم گشته از خاتم نگین
اولیاء بر سینه و بر سر زنان
بارالها کو نشان بینشان
اندر آن غوغا و در آن شور و شین
گفت زینب ناگهان هذا حسین
بانگ یا جدّا چو از دل برکشید
قلب عقل کل ز آه او تپید
رو به جدش کرد و گفت اینجا نگر
کاین حسین توست در خون غوطهور
آنکه روی سینه پروردی به ناز
بر سر دوشت نشاندی در نماز
این تو و این غرقه در خون پیکرش
میروم شاید کنم پیدا سرش
یوسف زهراست اندر کنج چاه
یا ذبیح الله اندر قتلگاه؟
گوی سبقت برد اندر روزگار
کنز مخفی شد به دستش آشکار
گفت یا رب این عمل از ما پذیر
در ره تو او شهید و من اسیر
زان شهادت، حق و عدل آباد شد
زین اسارت، عقل و دین آزاد شد
شرح این ماتم نگنجد در بیان
هم قلم بشکست و هم کلاللّسان
ما یری، ما لا یری، بر او گریست
جن و انس، ارض و سماء، بر او گریست
تا صف محشر عزای او بپاست
در قیامت خون او مشکلگشاست
همچو قرآن خاک قبر او شفاست
سجده گاه انبیاء و اوصیاست
چون نباشد بین او با حق حجاب
شد دعا در قبه او مستجاب
کربلای او چو عرش کبریاست
زائرش چون زائر ذات خداست
انبیاء در انتظار رخصتند
قدسیان صف بسته اندر نوبتند
تا به طوف مرقدش نائل شوند
در جوار او به حق واصل شوند
تا قیامت زنده باشد نام او
کل شیء هالک الا وجهه
لب ببند آخر «وحید» از گفتگو
کی بگنجد بحر عشق اندر سبو