دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827748
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

فرزندم!

رویای روشنت را

دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!

-حتی برادران عزیزت-

می ترسم

شاید دوباره دست بیندازند

خواب تو را

در چاه

شاید دوباره گرگ...

می دانم

تو یازده ستاره و خورشید و ماه

در خواب دیده ای

حالا باش!

تا خواب یک ستاره دیگر

تعبیر خواب های تو را

روشن کند

ای کاش...!

قیصر امین پور

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه ششم 10 1388

 یا ابا صالح ...

 

صداى بال ملائک ز دور مى آید

 مسافرى مگر از شهر نور مى آید  

دوباره عطر مناجات با فضا آمیخت

مگر موسى  عمران ز طور مى آید

ستاره اى شبى از آسمان فرود آمد

 و مژده داد که صبح ظهور مى آید 

چقدر شانه غم بار شهر حوصله کرد

 به شوق آنکه پگاه سرور مى آید 

به زخمهاى شقایق قسم،هنوز از باغ

شمیم سبز بهار حضور مى آید  

مگر پگاه ظهور سپیده نزدیک است؟

 صداى پاى سوارى ز دور مى آید

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه ششم 10 1388
نوحه روز عاشورا منسوب به سیدالشهدا(ع)
نوحه‌ای منسوب به سیدالشهدا (ع) وجود دارد که گویا حضرت در لحظات آخر عمر شریفشان این شعر را سروده‌اند. سال‌هاست مداحان و واعظان در جلسات هفتگی خود آن را همخوانی می‌کنند. این شعر به «شیعتی» معروف است. گفته می‌شود که دلیل سلام دادن شیعیان پس از نوشیدن آب، همین شعری است که حضرت در ظهر عاشورا گفته‌اند.
نوحه‌ای منسوب به سیدالشهدا (ع) وجود دارد که گویا حضرت در لحظات آخر عمر شریفشان این شعر را سروده‌اند. سال‌هاست مداحان و واعظان در جلسات هفتگی خود آن را همخوانی می‌کنند. این شعر به «شیعتی» معروف است.

گفته می‌شود که دلیل سلام دادن شیعیان پس از نوشیدن آب، همین شعری است که حضرت در ظهر عاشورا گفته‌اند. و اما شعر:

شیعتی مَهْما شَرِبْتُم ماءِ عَذْبٍ فاذکرونی (شیعیان من! هنگامی که آب گوارا نوشیدید، مرا یاد کنید.)
اَوْ سَمِعْتُم بِغَریبٍ اَوْ شَهیدٍ فَانْدُبُونی (و یا هنگامی که از غریبی یا شهیدی خبری شنیدید، بر من ندبه کنید.)

فـَاَنا السِّبْطُ الَّذی مِنْ غَیْرِ جُرْمٍ قَتِلُونی (من، نواده [پیامبر] هستم که مرا بی گناه کشتند.)
وَ بِجَرد الخَیْلِ بَعْد القَتْلِ عَمْداً سَحِقُونی (و پس از آن از روی عمد، مرا پایمال سم اسبان کردند.)

لَیْتَکُم فی یَوْمِ عاشورا جمیعاَ تَنْظُرونی (ای کاش، همگی در روز عاشورا بودید و می‌دیدید.)
کَیْفَ اِسْتَسْقی لِطِفْلی فَاَبوا اَن یّرْحَمُونی (که چگونه برای کودک خردسالم، آب خواستم و آنان رحم نکردند.)
منبع : تابناک
دسته ها : مذهبی - شعر - عاشورایی
يکشنبه ششم 10 1388

یا زینب ...



باز این چه شورش است مگر محشر آمده؟
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده

آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی
این آفتاب از افقی دیگر آمده

چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست
این شاه کم سپاه که بی‌لشکر آمده

یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش
این کشتی نجات که بی‌لنگر آمده

«شاعر شکست خورده توفان واژه‌هاست»
یا این غزل بهانه چشم تر آمده؟

بانگ «فیا سیوف خذینی» است بر لبش
خنجر فروگذاشته با حنجر آمده

آورده با خودش همه از کوچک و بزرگ
اصغر بغل گرفته و با اکبر آمده

ای تشنگان سوخته لب، تشنگی بس است
سر بر کنید ساقی آب‌آور آمده

این ساقی علم به کف بی‌بدیل کیست؟
عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده

این ساقی رشید که در بزم می کشان
بی‌دست و بی‌پیاله و بی‌ساغر آمده

آتش به خیمه‌های دل عاشقان زده
این آتشی که رفته و خاکستر آمده

آبی نمانده، روزه بگیرید نخل‌ها
نخل امید رفته، ولی بی‌سر آمده

جای شریف بوسه پیغمبر خداست
این نیزه‌ای که از همه بالاتر آمده

آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود
امشب به خون نشسته به طشت زر آمده

ای دست پرسخاوت روشن، گشوده شو
دریوزه‌ای به نیت انگشتر آمده

بوی بهشت دارد و همواره زنده است
این باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده

بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم
هفتاد و دومین گل از خون بر آمده

لب واکن از هم ای تن بی‌سر حسین من!

حرفی به لب بیار ببین خواهر آمده ...

 

سعید بیابانکی

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
يکشنبه ششم 10 1388

مثنوی آیت‌الله وحید درباره عاشورا

 آیت‌الله وحید خراسانی از مراجع تقلید شیعیان در سال 1337 مثنوی بلندی در رثای سالار شهیدان حضرت اباعبدالله (ع) سروده است که در پی می‌آید.

روز عاشوراست یا صبح ازل؟
مشرق‌الانوار وجه لم یزل

مطلع‌الفجر شب قدر وجود
شد برون از پرده هر سرّی که بود

دوش سر خیل رسالت بی رداست
چون عزای خامس آل عباست

من چه گویم بارالها روز کیست
آن قدر گویم که روز آن کسی است

که خریدار متاع او خداست
خون او را خود خدایش خونبهاست

درج عصمت گوهرش را پرورید
حق در آن تن روح قدسی را دمید

شیر نوشید از زبان مصطفی
پرورش دادش دو دست مرتضی

مهد جنبانش بود روح الامین
رفت در گهواره تا خلد برین

روز اول پر گشود او تا فلک
بال و پر بگرفت از فرش ملک

روز آخر در گذشت از ماسوی
رفت با سر تا حریم کبریا

از همه کون و مکان دامن کشید
خود خدا داند کجا او آرمید

تشنه‌لب جان داد بر شطّ فرات
خاک درگاهش بشد آب حیات

کاروان‌سالار عشّاق خدا است
در صراط الله مصباح‌الهدی است

عرش اعلی منزل آب و گلش
تا کجا رفته دگر جان و دلش

هست دست عالمی بر دامنش
ماه و پروین خوشه‌چین خرمنش

قطب هستی نقطه خال لبش
گردن گردون اسیر زینبش

در سپهر معرفت شمس‌الضحی است
در مدار بندگی بدر الدجی است

کشتی طوفان گرداب بلا است
شاهد محشر شهید کربلا است

عقل حیران، عشق سرگردان که کیست
آنکه نام او حسین بن علی است

پرده خیمه چو افکند از جمال
وجه حق برداشت سبحان جلال

سوره توحید یزدان شد برون
قل تعالی الله «عمّا یشرکون»

آفتابی ز آسمان آواره گشت
چرخ عصمت آن زمان بیچاره گشت

ناگهان عقد ثریا را گسیخت
پیش پایش هر چه اختر داشت ریخت

آه طفلان گشت سدّ راه شاه
حلقه زد چون هاله گرد روی ماه

نوگلان در پیش آن عالیجناب
ریختند از نرگس چشمان گلاب

کای پدر شاید ز ما رنجیده‌ای
بس که بانگ العطش بشنیده‌ای

هین مرو بابا فدایت جان ما
پا بنه بر دیده گریان ما

اشک و آه جمله را با این کلام
داد پاسخ که علیکن السلام

چون وداع شاه با زینب رسید
محشری اندر حرم آمد پدید

زینب ای اعجوبه صبر و ظفر
دخت ردّ الشمسی و شقّ القمر

ای بلند اختر چکیده عقل و دین
دخت زهرا و امیرالمؤمنین

نی فقط شمس و قمر را دختری
بلکه ناموس خدای اکبری

روی‌ زانوی نبی‌ بنشسته‌ای
اندر آغوش علی‌ پرورده‌ای

زین اَب هستی‌ اگر در خانه‌ای
گنج حقی گرچه در ویرانه‌ای

همدم و همراه سلطان وجود
با امین‌الله در غیب و شهود

آمد آندم راه را بر شه ببست
سوز آهش قلب عالم را شکست

مهلتی ای‌ زینت عرش برین
جز تو سبطی نیست بر روی زمین

ای‌ تو تنها یادگار جدّ من
می‌ رود با رفتن تو پنج تن

مهلتی ای شمع جمع اولین
وی‌ ز تو روشن چراغ آخرین

می‌‌روی آهسته تر مرکب بران
می‌‌رود با رفتنت جان از جهان

گفتنی‌ها را به خواهر شاه گفت
زان مسیحا دم گل زهرا شکفت

با زبان حال با بنت رسول
گفت ای‌ پرورده دست بتول

هان نپنداری‌ که پایان یافت راه
راه ما را منتهی باشد اله

رفتم و هستی تو میر کاروان
این امانت را به جدّ من رسان

پاسداری کن پس از من از حریم
خود نگهداری کن از دُر یتیم

غنچه نشکفته باغ مرا
کن تو با خار مغیلان آشنا

این یتیمان را کجا آرامش است
مشعل شام غریبان آتش است

روز پیک حق تو در بازار باش
شب پرستار تن بیمار باش

دختر رنجور اگر بیدار شد
خواب دید و تشنه دیدار شد

چون به دیدارم سپارد جان پاک
در خرابه گنج را بسپر به خاک

هر کجا باشی دلم همراه توست
این سر خونین چراغ راه توست

زان سفر چون دید نبود چاره‌ای
رفت زینب جانب گهواره‌ای

شیرخوار آورد آندم در برش
تا که قرآن را بگیرد بر سرش

چون کلام‌الله را بر سر گرفت
سرور دین افسر از اصغر گرفت

طفلی افسرده دل و خشکیده لب
بر سر دست پدر در تاب و تب

خواست تا بوسد لب خشک پسر
تیر کین بوسید حلقش زودتر

شه رخ از خون پسر گلگون نمود
چهره خورشید غرق خون نمود

ارغوانی رخ ز داغ اکبرش
لاله‌گون گشتی ز خون اصغرش

نازمت ای برده از عالم سبق
خون تو شد آبروی وجه حق

پس به سوی آسمان آن خون بریخت
رشته صبر ملائک را گسیخت

غنچه نشکفه‌ای پژمرده گشت
قلب عالم از غمش افسرده گشت

بر ذبیح عشق خواند آن دم نماز
عقل حیران شد از آن راز و نیاز

با نمازی که بر آن پیکر گذاشت
پرده‌های عرش را از هم شکافت

بانگ تکبیرش بر آن گلگون پسر
زد به جان عالم امکان شرر

گنج هستی را به زیر خاک کرد
خاک را تاج سر افلاک کرد

گلشن خلقت از این غنچه شکفت
راز هستی را عیان کرد و نهفت

دل نمی‌‌کند از کنار تربتش
تا خطاب «دع» بشد از حضرتش

پس ز جا برخاست بر زین زد قدم
با قدر گفتا قضا جف القلم

شاه چون بر پشت مرکب جا گرفت
عرش بر کرسی زین مأوی گرفت

ذو الجناح آندم براق راه شد
ذو الجناحین از دو پای شاه شد

از دو زانوی شه دین پر گرفت
شهپر روح‌القدس دربر گرفت

طایر توحید در پرواز شد
شهسوار عشق میدان‌تاز شد

کرد عزم شهریار آن شهریار
گشت صحرا از قدومش لاله‌زار

فرش زیر پای شه رخسار حور
بر سر شه افسر الله نور

مهر تابان از جمال او خجل
عقل فعال از کمالش منفعل

نور حق را شمع رخسارش مثل
طلعتش آئینه صبح ازل

ملک امکان خطّه فرمان او
گوی چرخ اندر خم چوگان او

محو شد در پرتو او هر چه بود
همچو ماهیات در نور وجود

انبیاء و مرسلین در هر طرف
بهر یاریش دل و جان روی‌ کف

پیش روی وی‌ ملائک سر به دست
لیک او سرگرم سودای الست

پیک نصرت آمد و دادش جواب
هین مشو بین من و ربم حجاب

چون خریدار ولای‌ او شدم
عاشق کرب و بلای‌ او شدم

شه سوار و زینبش اندر رکاب
چون مهی تحت‌الشعاع آفتاب

او چو شمع و خواهرش پروانه بود
هر دو را از سوختن پروا نبود

دید چون خالی است جای‌ مادرش
جای‌ مادر خواست بوسد حنجرش

بوسه زد چون بر گلوی خشک شاه
گشت هم آغوش آندم مهر و ماه

بر گلوی خشک شاه چون لب نهاد
آتشی اندر دل زینب فتاد

کاین گلو را مصطفی بوسیده است
مرتضی آن را چو گل بوییده است

چشمه جوشان عشق ذات هوست
پس چرا خشکیده یا رب این گلوست

پس ببوسید و به میدان شد روان
سنگباران شد تن جان جهان

سنگ کین چون بر جبین شه نشست
حق نما آئینه‌ای درهم شکست

روز شد بر اهل عالم شام تار
منکسف شد شمس در نصف‌النهار

در حجاب خون نهان شد ماهتاب
از خسوف ماه بگرفت آفتاب

دامنش را بر کشید و ناگهان
گشت سرّ مستتر حق عیان

سینه‌ای کو مخزن توحید بود
برتر از ترسیم و از تحدید بود

سینه یا گنجینه گنج وجود
رازدار عالم غیب و شهود

مظهر اعلای ستار العیوب
پرده دار حضرت غیب الغیوب

قلب عالم اندر او بگرفته جا
وه چه قلبی خانه ذات خدا

دل مگو جان جهان در او نهان
دل مگو نور خدا از او عیان

دل مگو گنجینه علم و یقین
مخزن اسرار رب‌العالمین

ناگهان تیری برون شد از کمان
خورد بر قلب شه کون و مکان

منهدم شد قبله کروبیان
گشت ویران کعبه لاهوتیان

خون ز قلب عالم امکان چو ریخت
ناگهان شیرازه قرآن گسیخت

خون دل را چون به گردون برفشاند
عالم و آدم به خاک غم نشاند

بر ملائک شد عیان سر سجود
کاین چنین گوهر به کان خاک بود؟

فی‌ سبیل‌الله خونش را بداد
افسر ثاراللهی بر سر نهاد

زینت خلد برین شد خون او
خون مگو، نقش و نگار عرش هو

پس به حال سجده بر خاک اوفتاد
تربتش شد خارق سبع‌الشداد

شد جگر تفدیده از سوز عطش
رفته نور از چشم و خشکیده لبش

شرحه‌شرحه دل ز داغ دلبران
قطعه‌قطعه تن ز شمشیر و سنان

بود بسم‌الله و بالله ورد او
در هیاهو خلق و او در ذکر هو

وای از آن ساعت که او در قتلگاه
جان بداد و دیده‌ها بر خیمه‌گاه

پیش چشمش عترت دور از وطن
از قفا می‌شد جدا سر از بدن

عرش می‌‌لرزید و کرسی می‌تپید
از فلک در ماتمش خون می‌‌چکید

بود تسلیماً لامرک بر لبش
یا غیاث المستغیثین مطلبش

ارجعی‌ بشنید آن دم از خدا
با لب خندان سر از تن شد جدا

سر مگو، سرّ‌ خدا در آن نهان
تن مگو، روح خدا در آن روان

آن خداوندی که او را آفرید
قبض روحش کرد و جانش را خرید

مطمئن نفسی به حق پیوست و رفت
او طلسم خلق را بشکست و رفت

شد غبار آلود روی عقل کل
مو پریشان جامع الشمل رُسل

پا برهنه، پایه کون و مکان
سر برهنه، سرور پیغمبران

خون بجوشید از زمین و آسمان
غرق ماتم شد جهان بیکران

انبیاء سرگشته در آن سرزمین
گوئیا گم گشته از خاتم نگین

اولیاء‌ بر سینه و بر سر زنان
بارالها کو نشان بی‌نشان

اندر آن غوغا و در آن شور و شین
گفت زینب ناگهان هذا حسین

بانگ یا جدّا چو از دل برکشید
قلب عقل کل ز آه او تپید

رو به جدش کرد و گفت اینجا نگر
کاین حسین توست در خون غوطه‌ور

آنکه روی‌ سینه پروردی به ناز
بر سر دوشت نشاندی در نماز

این تو و این غرقه در خون پیکرش
می‌‌روم شاید کنم پیدا سرش

یوسف زهراست اندر کنج چاه
یا ذبیح الله اندر قتلگاه؟

گوی سبقت برد اندر روزگار
کنز مخفی شد به دستش آشکار

گفت یا رب این عمل از ما پذیر
در ره تو او شهید و من اسیر

زان شهادت، حق و عدل آباد شد
زین اسارت، عقل و دین آزاد شد

شرح این ماتم نگنجد در بیان
هم قلم بشکست و هم کل‌اللّسان

ما یری، ما لا یری، بر او گریست
جن و انس، ارض و سماء، بر او گریست

تا صف محشر عزای او بپاست
در قیامت خون او مشکل‌گشاست

همچو قرآن خاک قبر او شفاست
سجده گاه انبیاء‌ و اوصیاست

چون نباشد بین او با حق حجاب
شد دعا در قبه او مستجاب

کربلای او چو عرش کبریاست
زائرش چون زائر ذات خداست

انبیاء‌ در انتظار رخصتند
قدسیان صف بسته اندر نوبتند

تا به طوف مرقدش نائل شوند
در جوار او به حق واصل شوند

تا قیامت زنده باشد نام او
کل شیء هالک الا وجهه

لب ببند آخر «وحید» از گفتگو
کی بگنجد بحر عشق اندر سبو

منبع : خبر آن لاین
دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388

 یا ثار الله ...

 

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی       
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا      
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی      
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است      
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند      
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش      
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان      
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست     
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش     
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را      
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین      
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود     
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان     
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388

 السلام علیک یا ابا صالح ...

 

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه پنجم 10 1388

زیارتنامه / شعری از زکریا اخلاقی

 شعر آیینی پس از وقوع انقلاب اسلامی و به ویژه پس از جنگ تحمیلی به طرز شگفتی تحول پیدا کرد و شاید حتی بتوان گفت انقلابی در شعر آیینی رخ داد.

تنوع و تکثر مناظر و چشم‌اندازی که شاعران آیینی پیش‌روی مخاطبانشان قرار دادند هم به لحاظ کمی و هم کیفی چشمگیر بود.

در این میان به شعر عاشورایی به دلیل پیوندی که با مفاهیمی همچون انقلاب و مقاومت و پایداری داشت توجه بیشتری شد. شاعران انقلابی با بهانه قرار دادن عاشورا می‌توانستند باورهای ایدئولوژیک خودشان را نیز عرضه کنند، اما در میان این چشم‌اندازهای متنوع و رنگارنگ، منظر عرفانی آن هم با بیان کاملاً امروزی از همه جالب‌تر می‌نمود.

با سلمان هراتی، شعر انقلاب با نوعی سهراب سپهری انقلابی مواجه شد. نگاه سلمان هراتی‌وار در مدت کوتاهی طرفداران بسیاری پیدا کرد و طولی نکشید که شاعران انقلابی و متعهدی که به مسائل پیرامونی خود نوعی نگاه معنوی و عرفانی داشتند در عرصه ادبیات کشور ظاهر شدند.

یکی از موفق‌ترین این شاعران طلبه خوش‌ذوقی بود به نام ذکریا اخلاقی. طلبه‌ای که هم خوب طلبگی کرده بود و هم خوب شعر می‌گفت و این دو را شعر او به خوبی شهادت می‌دهد. یکی از درخشان‌ترین غزل‌های ذکریا اخلاقی، غزلی است با عنوان «زیارتنامه» که در عین حال از بهترین غزل‌های عاشورایی معاصر محسوب می‌شود. 

آخر ‌ای مردم ما هم عتباتی داریم
کربلایی داریم، آب فراتی داریم

ما پر از بوی خوش سیب پر از چاووشیم
وز چمن‌های مجاور نفحاتی داریم

داغ هفتاد و دو گل تشنگی از ماست اگر
دست و رو در تپش رشته قناتی داریم 

آن سبکبار ترانیم که بر محمل موج
ساحل امنی و کشتی نجاتی داریم 

در تماشای جمال از جبروتی سرخیم
که شگفت آیینه جلوه ذاتی داریم

در همین روضه سربسته خدا می‌داند
دست در شرح چه اسماء و صفاتی داریم 

زیر این خیمه که از ذکر شهیدان سبز است
کس نداند که چه احساس حیاتی داریم 

همه هستی ما عین زیارتنامه است
گر از این گونه سلام و صلواتی داریم

منبع : خبر ان لاین

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388

 عمو جان ابا الفضل ...

 

بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
چون باد برآشوب که دشمن همه بید است

بگذار گشایش گر این واقعه باشی
بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است

ابروی ترک خورده عبّاس ... خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخ‌ترین سوره قرآن مجید است؟

روزی که سر از ساقه هر نیزه بروید
در عالم عشّاق عزایی‌ست که عید است

 بایست قلم گردد اگر از تو نگوید
دستی که نویسنده این شعر سپید است

شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را
چون قافیه باخته شعر یزید است

چون قافیه باخته شعر یزید است
شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را

یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام
بگذار به چشمان ملائک قدم‌ات را ...

 

علیرضا بدیع

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388

یا ابا عبد الله ...

 

وقتش شده که هستی خود را فدا کنیم
تا اینکه نذر روضه خون خدا کنیم

وقتش شده که مثل حسینیه های اشک
دل را به رنگ پرچم ماه عزا کنیم

وقتش شده که در دلمان با محرمت
آقا دوباره هیئت گریه بنا کنیم

 چشمی بده که هر شب روضه به پایتان
در آن هزار خیمه ماتم به پا کنیم

اشکی بده که دیده خود را برایتان
تا روز حشر چشمه آب بقا کنیم

قسمت شده دوباره شب جمعه یا حسین
با نامتان حسینیه را کربلا کنیم

یک لحظه هم نمی شود آقا دخیل دل
از پرچم سیاه عزای تو وا کنیم

با یک سلام ، می شود از راه دور هم
دل را دوباره زائر قبر شما کنیم

یوسف رحیمی

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه پنجم 10 1388

پهلوون قصه ما

 یکی از اتفاقات جالب و شیرین و درعین حال عجیب در سال‌های اخیر، رویکرد شاعران آیینی به قالب‌های نوین شعری بود.

آنان به اجمال دریافته بودند که برای زنده نگه​داشتن باورهای اصیل و ریشه‌دارشان نباید از اقتضائات زمانه غافل شوند. به همین دلیل مضامین سنتی را در قالب‌های نوین به مخاطبان ارائه کردند، البته این کار، کار دشواری بود که شاید هر کسی از عهده آن برنمی‌آمد.

ورود به چنین عرصه‌ای مستلزم توانایی مضاعف بود یعنی شاعر آیینی می‌بایست هم به موضوع که در آن ورود پیدا می‌کرد شناخت کافی و وافی می‌داشت و هم قالب نوظهور را به خوبی می‌شناخت تا موضوع مقدس به ابتذال کشیده نشود. یکی از این قالب‌های شعری که متأسفانه تا یکی دو دهه پس از انقلاب مهجور ماند قالب ترانه بود.

این قالب به دلیل زبان ساده و روان قدرت تصرف و نفوذ فراوانی داشت. از آن طرف هم به دلیل پیشینه‌اش امکان مبتذل شدن را. ولی انصافاً شعرهای محاوره یا به تعبیری ترانه آیینی بسیار موفقی به وجود آمد.

یکی از شعرهای محاوره‌ای را که به حماسه قمر بنی‌هاشم اختصاص یافته و از شعرهای موفق این سال‌ها به شمار می‌آید سیدعبدالجواد موسوی سروده است؛ شاعری که از قضا از همکاران خبر آنلاین هم هست. برای او آرزوی توفیق و بهروزی داریم.

همیشه خوندنی بوده

سرگذشت پهلوونا

منتهی یه چیز دیگه‌س

پهلوون قصه ما

پهلوونی که مثالش

نه تو قصه‌س نه تو یاده

مادر فلک هنوزم

یکی مثل اون نزاده

پهلوون قصه ما

آبروی عاشقا بود

مثل دریا پرتلاطم

مثل خورشید بی‌ریا بود

یه نگاه عاشقونه‌ش

به همه دنیا می‌ارزید

رو زمین که پاشو می‌ذاشت

پشت آسمون می‌لرزید

تو دلش هزار تا چشمه

تو نگاش هزار تا خورشید

غصه‌هاش مال خودش بود

هیش کی اشکاشو نمی‌دید

 

ولی آخرای قصه

یه جور دیگه رقم خورد

تو یه جنگ نابرابر

همه چی یه هو به هم خورد

***

یه روزی تو ظل گرما

میون یه دشت تفته

اون جای قصه که دشمن

جلوی آبُ گرفته

 

یه صدای بچه‌گونه

می‌گه: ‌ای ما تشنه مونه

هیش کی نیس تو این بیابون

به ما آبی برسونه؟

 

همه تن رگ، همه رگ خون

همه خون جوش جنون شد

آسمون به اون بلندی

پیش چشماش سرنگون شد

دیگه هیچی رو نمی‌دید

نه خودش نه دشمنا رو

نتونس کسی بگیره

بچه شیر مرتضی رو

 

تا رسیدکنار چشمه

جلدی مشک آبُ پر کرد

غافل از این که گرفته

دور اونو هرچی نامرد

 

زیر تیغ و تیر و نیزه

قد پهلوون دوتا شد

حواسش به مشک آب بود

دستاش از بدن جدا شد

 

باز پیچید تو گوش این صحرا

اون صدای بچه‌گونه:

هیش کی نیس تو این بیابون

به ما آبی برسونه؟

پهلوون نیشس رو زانوش

به هوای اون که خسته س

ولی فهمیدن جماعت

پهلوون ما شیکسته س

 

بازم اشکاشو ندیدن

از میون اون همه خون

آسمون! یه کم حیا کن

چشم خورشید بپوشون

***

من دیگه چیزی نمی‌گم

مابقی‌ش تو قصه‌ها هس

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
پنج شنبه سوم 10 1388
X