دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827741
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ
تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم مهربان سال‌‏های دور
رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

 حسین منزوی

دسته ها : ادبی - شعر
شنبه دوازدهم 10 1388

وقتی که روزگار ازل آفریده شد
دنیا به افتخار غزل آفریده شد

تا استعاره‌ای شود از چشم‌هایتان
کندوی بی‌زوال عسل آفریده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره‌ات
یک صنعت جدید: مثل آفریده شد

اسم بلند کیست که بعد از طلوع آن
خورشید سر کشید و بدل آفریده شد

تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو
یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد

گل راضی است پیش شکوه بهار تو
راضی به اینکه حداقل آفریده شد

حالا به افتخار خودم دست می‌زنم
حالا که شب رسید و غزل آفریده شد

ابراهیم واشقانی فراهانی

دسته ها : ادبی - شعر
شنبه دوازدهم 10 1388

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای اینکه سفالینه‌ای گلین بشوی

پیاله‌ای بشوی با شراب‌های مگو
و بعد هم‌دهن رب‌العالمین بشوی

تو را ملائکه در دست‌شان بچرخانند
ایاک‌ نعبد و ایاک‌ نستعین بشوی

زمان گذشته و زمین چون کلاف سردرگم
قرار شد که تو سر رشته یقین بشوی

گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه‌گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعراب ــجهد بفرستند
که ناظم غزل عین و قاف و شین بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده زمین بشوی

ولی نبود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق یا و سین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

به خط کوفی در انتهای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می‌روی که به گوش زمان، طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه‌ها برود
تو می‌روی که سر افرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این‌بار دستچین بشوی

علیرضا بدیع

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
شنبه دوازدهم 10 1388

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب تبریزی  (مجذوب علی شاه)

دسته ها : ادبی - شعر
شنبه دوازدهم 10 1388

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی

ویرانه‌ایم و در دل، گنجی ز راز داریم
با آن‌که بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی

با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم، ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ایم و هر چند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها که دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

از ظن خویش هر کس، از ما فسانه‌ها گفت
چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو
گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ سان برابر گوییم هر چه گوییم
یکرو و یک زبانیم ما را تو می‌شناسی

خط نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوشی است گه غم
ما دُرد غم کشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیکروزیست
ما روز به، از آنیم ما را تو می‌شناسی

کس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم»
بهر کسان امانیم ما را تو می‌شناسی

حضرت آیت الله خامنه ای

دسته ها : ادبی - شعر
شنبه دوازدهم 10 1388

با من بیا به فرصت یک چشم هم زدن
در کوچه های باور مردم قدم زدن

گرم است جای پای شهیدان به روی خاک
باید سری به کوچه پر پیچ و خم زدن

یک ساک کهنه ، آینه ، قرآن ، وداع و بعد ...
بر قله های صبر و صلابت علم زدن

حس کن نسیم رفتن گرمای خانه ، شد
تاریخ غصه های زنی را رقم زدن

زن با بهانه های دو کودک چه می کند
جز از   "می آید از سفرش زود" دم زدن

مردی گذشت از زن و فرزند و زندگی
آغاز دل به وسعت دریای غم زدن

- دشمن مگر به خانه ما رحم می کند
باید به موج حادثه اینک بلم زدن

حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است
باید سری به خانه این متهم زدن !

پروانه نجاتی

جمعه یازدهم 10 1388

نگاه منتظرش، مانده رو به در... که نمیرد
دلی شکسته و چشمی همیشه تر ... که نمیرد

و هر نفس‌ ـ غزلی در گلو‌ ـ‌ به ش‍ِکوه نشسته
ترانه‌ای ز خدا می‌کند ز بر ... که نمیرد

چه آسمان بزرگی است در حوالی غ‍ُربت
به میله‌های قفس بسته بال و پر ... که نمیرد

نگاه منتظرش مانده رو به ما، به خیابان
و س‍ُرفه می‌زند و سرفه، آن‌قدر که نمیرد

نه فکه و نه شلمچه نه کربلا نه دو کوهه
میان خانه‌ جان می‌دهد پدر... که نمیرد

تحمل تو مرا ک‍ُشت ای شهید مکر‌ّر
به پای ماندنت این دل نهاده سر که نمیرد

دلم گرفته از این برزخ همیشه دویدن
نه آن جگر که نماند، نه آن هنر که نمیرد


نگاه منتظرش ماند و... در دوباره به هم خورد
بگیر قلب مرا با خودت ببر که نمیرد

چه ذره ذره دلم می‌دود به جان کندن
به پای عشق نخواهد رسید، هر که نمیرد

نگاه منتظرش ماند و... کاش بارانی!
دلی شکسته و قلبی همیشه ت‍َر... که نمیرد

علی داوودی
به سالهای پر اندوه همسران مفقودین

جمعه یازدهم 10 1388

آسمان خم شده تا بوسه زند مویش را
ماه دیدست در آیینه او رویش را

تشنه لب آمده آورده به قربانگاهت
گردن عاشق هفتاد و دو آهویش را

لاله با یاد تو از جام تهی می نوشد
چشم نرگس به تو مدیون شده سوسویش را

آسمان مشک به دندان مهی خواهد داد
که زمین پل زده بر دجله دو بازویش را

خنجر و حنجره سرخ تو...وا فریادا
آه ای خاک به ما هم برسان بویش را

ماه در کاسه خون...خون خدا در صحرا
آسمان آمده تا بوسه زند مویش را

نغمه مستشار نظامی

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
جمعه یازدهم 10 1388

از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها
دنیای خانه، روشن و زیبا غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها
آغوش می‌شوند سراپا غروب‌ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌ها
زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری‌ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

این‌جا پدر خرابه‌ی شام است، کوفه نیست
این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌است
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من
بابا ز راه می‌رسی آیا غروب‌ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزارسال هنوز اشک می‌چکد
از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها

اسماعیل امینی

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
جمعه یازدهم 10 1388

همسایه ی دلمرده ی دیوار به دیوار
ما را چو یکی پنجره بسپار به دیوار

مصراع به مصراع همه سنگ و کلوخیم
ما را بنویسید به دیوار به دیوار

زان روز که فریاد تو در کوچه درو شد
روی من و این طبع گنهکار به دیوار

باید که در این کوچه ی بی شعر و ترانه
درد دل خود گفت به ناچار ... به دیوار ...

این آینه را مشکن و بگذار بماند
این قاب فرو رفته به زنگار به دیوار

تصویر من گمشده در خاطره ها را
با میخک افسوس نگهدار به دیوار

از آن همه فروردین امروز نمانده است
جز سایه ی یک مشت سپیدار به دیوار

مرشد بنشان پرده ی نقالی خود را
در غربت این شهر عزادار به دیوار ....

 

سعید بیا بانکی

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
جمعه یازدهم 10 1388

 مهدی زهرا بیا ...

 

ای از بهشت باز دری پیش چشم تو
افسانه ای است حور و پری پیش چشم تو

 

 صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو

 

 باید به جای نرگش و مستی بیاوریم
تصویرهای تازه تری پیش چشم تو

 

 "زاین آتش نهفته که در سینه ی من است " 
­خورشید شعله ... نه، شرری پیش چشم تو

 

 هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟

 

 چیزی نداشتم که کنم پیشکش ، به جز
دیوان مختصری پیش چشم تو

 

قیصر امین پور

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه دهم 10 1388
X