نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟
با شما طیکردهام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا میشناسیدم؟
راه ششصدسالهای از دفتر حافظ
تا غزلهای شما، ها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! میشناسیدم
اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا میشناسیدم؟
در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را میشناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی میشناسیدم
من همانم مهربان سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
حسین منزوی
وقتی که روزگار ازل آفریده شد
دنیا به افتخار غزل آفریده شد
تا استعارهای شود از چشمهایتان
کندوی بیزوال عسل آفریده شد
منسوب کرد ماه خودش را به چهرهات
یک صنعت جدید: مثل آفریده شد
اسم بلند کیست که بعد از طلوع آن
خورشید سر کشید و بدل آفریده شد
تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو
یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد
گل راضی است پیش شکوه بهار تو
راضی به اینکه حداقل آفریده شد
حالا به افتخار خودم دست میزنم
حالا که شب رسید و غزل آفریده شد
ابراهیم واشقانی فراهانی
قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای اینکه سفالینهای گلین بشوی
پیالهای بشوی با شرابهای مگو
و بعد همدهن ربالعالمین بشوی
تو را ملائکه در دستشان بچرخانند
ایاک نعبد و ایاک نستعین بشوی
زمان گذشته و زمین چون کلاف سردرگم
قرار شد که تو سر رشته یقین بشوی
گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیهگاه دین بشوی
تو را به مکتب اعراب ــجهد بفرستند
که ناظم غزل عین و قاف و شین بشوی
به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده زمین بشوی
ولی نبود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگین بشوی
حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق یا و سین بشوی
چه افتخاری از این بیشتر که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی
به خط کوفی در انتهای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی
تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو میروی که به گوش زمان، طنین بشوی
تو آمدی که سرت روی نیزهها برود
تو میروی که سر افرازتر از این بشوی
برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو اینبار دستچین بشوی
علیرضا بدیع
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
مجذوب تبریزی (مجذوب علی شاه)
ما خیل بندگانیم ما را تو میشناسی
هر چند بیزبانیم، ما را تو میشناسی
ویرانهایم و در دل، گنجی ز راز داریم
با آنکه بینشانیم، ما را تو میشناسی
با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم، ما را تو میشناسی
آئینهایم و هر چند لب بستهایم از خلق
بس رازها که دانیم ما را تو میشناسی
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو میشناسی
از ظن خویش هر کس، از ما فسانهها گفت
چون نای بیزبانیم ما را تو میشناسی
در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو
گلزار بیخزانیم ما را تو میشناسی
آئینه سان برابر گوییم هر چه گوییم
یکرو و یک زبانیم ما را تو میشناسی
خط نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو میشناسی
لب بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو میشناسی
با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوشی است گه غم
ما دُرد غم کشانیم ما را تو میشناسی
از وادی خموشی راهی به نیکروزیست
ما روز به، از آنیم ما را تو میشناسی
کس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم»
بهر کسان امانیم ما را تو میشناسی
حضرت آیت الله خامنه ای
با من بیا به فرصت یک چشم هم زدن
در کوچه های باور مردم قدم زدن
گرم است جای پای شهیدان به روی خاک
باید سری به کوچه پر پیچ و خم زدن
یک ساک کهنه ، آینه ، قرآن ، وداع و بعد ...
بر قله های صبر و صلابت علم زدن
حس کن نسیم رفتن گرمای خانه ، شد
تاریخ غصه های زنی را رقم زدن
زن با بهانه های دو کودک چه می کند
جز از "می آید از سفرش زود" دم زدن
مردی گذشت از زن و فرزند و زندگی
آغاز دل به وسعت دریای غم زدن
- دشمن مگر به خانه ما رحم می کند
باید به موج حادثه اینک بلم زدن
حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است
باید سری به خانه این متهم زدن !
پروانه نجاتی
نگاه منتظرش، مانده رو به در... که نمیرد
دلی شکسته و چشمی همیشه تر ... که نمیرد
و هر نفس ـ غزلی در گلو ـ به شِکوه نشسته
ترانهای ز خدا میکند ز بر ... که نمیرد
چه آسمان بزرگی است در حوالی غُربت
به میلههای قفس بسته بال و پر ... که نمیرد
نگاه منتظرش مانده رو به ما، به خیابان
و سُرفه میزند و سرفه، آنقدر که نمیرد
نه فکه و نه شلمچه نه کربلا نه دو کوهه
میان خانه جان میدهد پدر... که نمیرد
تحمل تو مرا کُشت ای شهید مکرّر
به پای ماندنت این دل نهاده سر که نمیرد
دلم گرفته از این برزخ همیشه دویدن
نه آن جگر که نماند، نه آن هنر که نمیرد
نگاه منتظرش ماند و... در دوباره به هم خورد
بگیر قلب مرا با خودت ببر که نمیرد
چه ذره ذره دلم میدود به جان کندن
به پای عشق نخواهد رسید، هر که نمیرد
نگاه منتظرش ماند و... کاش بارانی!
دلی شکسته و قلبی همیشه تَر... که نمیرد
علی داوودی
به سالهای پر اندوه همسران مفقودین
آسمان خم شده تا بوسه زند مویش را
ماه دیدست در آیینه او رویش را
تشنه لب آمده آورده به قربانگاهت
گردن عاشق هفتاد و دو آهویش را
لاله با یاد تو از جام تهی می نوشد
چشم نرگس به تو مدیون شده سوسویش را
آسمان مشک به دندان مهی خواهد داد
که زمین پل زده بر دجله دو بازویش را
خنجر و حنجره سرخ تو...وا فریادا
آه ای خاک به ما هم برسان بویش را
ماه در کاسه خون...خون خدا در صحرا
آسمان آمده تا بوسه زند مویش را
نغمه مستشار نظامی
از راه میرسند پدرها غروبها
دنیای خانه، روشن و زیبا غروبها
از راه میرسند پدرها و خانهها
آغوش میشوند سراپا غروبها
از راه میرسند و هیاهوی بچهها
زیباترین ترانهی دنیا غروبها
اما به چشم دخترکان شوق دیگریست
شوق دوباره دیدن بابا غروبها
بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشستهایم همینجا غروبها
اینجا پدر خرابهی شام است، کوفه نیست
اینجا بیا به دیدن ما با غروبها
بابا بیا که بر دلمان زخمها زدهاست
دیروز تازیانه و حالا غروبها
دست تو را بهانه گرفتهست بغض من
بابا ز راه میرسی آیا غروبها؟
بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنهایم هر دو تو را تا غروبها
از جادهها بیایی و رفع عطش کنی
از جادهها بیایی ... اما غروبها
بسیار رفتهاند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفتهاند خدایا غروبها
کمکم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظههای غربت دریا غروبها
خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروبها
بعد از هزارسال هنوز اشک میچکد
از مشک پارهپارهی سقا غروبها
اسماعیل امینی
همسایه ی دلمرده ی دیوار به دیوار
ما را چو یکی پنجره بسپار به دیوار
مصراع به مصراع همه سنگ و کلوخیم
ما را بنویسید به دیوار به دیوار
زان روز که فریاد تو در کوچه درو شد
روی من و این طبع گنهکار به دیوار
باید که در این کوچه ی بی شعر و ترانه
درد دل خود گفت به ناچار ... به دیوار ...
این آینه را مشکن و بگذار بماند
این قاب فرو رفته به زنگار به دیوار
تصویر من گمشده در خاطره ها را
با میخک افسوس نگهدار به دیوار
از آن همه فروردین امروز نمانده است
جز سایه ی یک مشت سپیدار به دیوار
مرشد بنشان پرده ی نقالی خود را
در غربت این شهر عزادار به دیوار ....
سعید بیا بانکی
مهدی زهرا بیا ...
ای از بهشت باز دری پیش چشم تو
افسانه ای است حور و پری پیش چشم تو
صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
باید به جای نرگش و مستی بیاوریم
تصویرهای تازه تری پیش چشم تو
"زاین آتش نهفته که در سینه ی من است "
خورشید شعله ... نه، شرری پیش چشم تو
هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟
چیزی نداشتم که کنم پیشکش ، به جز
دیوان مختصری پیش چشم تو
قیصر امین پور