معرفی وبلاگ
دسته
لینک دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 371586
تعداد نوشته ها : 574
تعداد نظرات : 38
reza
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

کاشکی بدون چشاتو 

 به صدتا دنیا نمیدم

یه موج گیسوی تو رو

به صد تا دریا نمیدم

دسته ها : عشق
1387/9/25 13:35

                                      13:36:10

 

به نام ستاره ی شب تاریکم…YYY

یک شب خوب تو اسمون…YYY

یک ستاره چشمک زنون…YYY

خندیدو گفت کنارتم تا اخرش تاپای جون…YYY

ستاره ی قشنگی بود.اروم و نازو مهربون…YYY

ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون…YYY

اما زیادطول نکشید عشق منو ستاره جون…YYY

ماهه اومدستاره رو دزدیدو برد نامهربون…YYY

 ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون…YYY

حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به اسمون...YYY

دسته ها : عشق
1387/9/25 13:32

هر وقت خواستی تو آسمون یه ستاره واسه خودت انتخاب کنی

همیشه اون کم رنگه رو انتخاب کن. چون همه

 به پر رنگه نگاه می کنن اونم به همه نگاه می کنه.

دسته ها : عشق
1387/9/25 13:31

 

Y این سکوت تلخ  را آواز کن

Yمن به یادت این غزل را ساختم

 

Yدیگر ای آرام جان لب باز کن

 

Yبا من از ناگفته ها حرفی بزن

Yمن خریدار تو ام ، پس ناز کن

 

Yخلوتم را پر کن از حسی غریب

 

Y با  نگاهت باز هم اعجاز کن

دسته ها : عشق
1387/9/25 13:22
سمیرا
دسته ها : دوست یابی
1387/9/24 19:10

همانطور که میدانید اپراتور دوم تلفن همراه با اومدنش سرویس های نسبتا خوبی را برای کاربرای خودش فعال کرده ، که با وارد کردن کدهایی میشه آنها را فعال نمود . کدها سیم کارت های اعتباری و دائمی متفاوت هستند ، که در زیر همشونو نوشتم ...

توجه کنید این کدها همه از چپ به راست می باشد.


[color=#CC0000]
سیم کارت های دائمی :

*130*1#
برای مشاهده ی صورت حساب خود (بدهی)


*130*3*1*1#
فعال سازی پیامگیر

*130*3*1*3#
فعال سازی ذخیره شماره

*130*3*4#
فعال کردن لیست شماره ی طلایی و وارد کردن شماره ها

*130*3*1*4#
حذف همه سرویس ها

*130*3*5#
دریافت تنظیمات MMS

*130*3*6#
دریافت تنظیمات
GPRS





سیم کارت های اعتباری
:

*140*1#
برای مشاهده ی صورت حساب خود (بدهی
(

*140*3*1*1#
فعال سازی پیامگیر


*140*3*1*3#
فعال سازی ذخیره شماره

*140*3*1*4#
حذف همه سرویس ها

*140*3*5#
دریافت تنظیمات MMS

*140*3*6#
دریافت تنظیمات
GPRS




اینم یه سری کد برای حل بعضی از مشکل ها
:

#0000*330#
وقتی که ارتباط با آنتن ندارید (آنتن شما عوض میشه
!)

#21##
زمانی که آنتن هست ولی به شما خط داده نمی شود
.

#16*0000*35#
زمانی که شما نه می توانید SMS بدید و نه بگیرید
!



لطفا با من تماس بگیرید
... !

اگه یه موقع یه جایی بودید که نمیتونستید تماس بگیرید یا مثلا اعتبارتون تموم شده بود اصلا تو فکر نباشید
!
شما میتونید با زدن کد زیر (فرقی نداره اعتباری یا دائمی باشه) یه SMS به فرد مورد نظر ارسال کنید
.
با زدن این کد یه اس ام اس حاوی اینکه "لطفا با من تماس بگیرید" به شخص مورد نظر فرستاده میشه که هیچ هزینه ای هم برای شما نداره .... توی پیامی هم که برای شخص میره به 2 زبون یعنی فینگیلیش و انگلیسی نوشته شده
.

کد : *150*0935
^^^ ^^^^#

به جای (^) ، شماره ی مورد نظر خود رو وارد کنید ... چه 0935 چه 0936 ، فرقی نداره
.
به دلیل اینکه تنها ایرانسل این سرویس رو فعال کرده فقط به تمامی خطوط ایرانسل این کار صورت می گیرد
.




سرویس ذخیره شماره و سرویس پیام گیر صوتی نمی توانند همزمان فعال باشند. شما تنها می توانید از یکی از دو سرویس ذخیره شماره تماس گیرنده یا پیام گیر صوتی در یک زمان استفاده نمایید
.

لازم به ذکر است سرویس ذخیره شماره تماس گیرنده شما را قادر می سازد تا بدانید در زمانی که در دسترس نبوده اید، چه کسانی با شما تماس گرفته اند. چنانچه تلفن همراهتان خاموش بوده یا خارج از محدوده پوشش شبکه باشد، کسی که با شما تماس می گیرد، به یک سرویس پیام گیر هدایت می شود (ترفندستان) که در آنجا شماره این شخص ذخیره می شود. هنگامی که تلفن همراهتان مجدداً در دسترس قرار گیرد، لیستی از تمام شماره هایی که با شما تماس گرفته اند به همراه زمان این تماسها از طریق SMS برای شما ارسال می گردد.این سرویس و سرویس پیام گیر صوتی نمی توانند همزمان فعال باشند. شما تنها می توانید از یکی از دو سرویس ذخیره شماره تماس گیرنده یا پیام گیر صوتی در یک زمان استفاده نمایید .

دسته ها : موبایل
1387/9/21 17:29
            
برای اجرای regedit از منو start گزینه run را انتخاب کرده و کلمه regedit.exe را تایپ کنید و ok را بزنید. سپس کلید های زیرا را پیدا کنید: HKEY_CURRENT_USER\CONTROLPANEL\DESKTOP سپس در پنجره سمت راست عبارت AUTOENDTASK را پیدا کنید و روی ان دبل کلیک کنید. در کادر محاوره ای جدید VALUE DATA روی صفر بطور پیش فرض است، انرا پاک کنید و به جای ان عدد 1 را قرار دهید.
دسته ها : کامپیوتر
1387/9/21 17:26

سلام ممکن است این مشکل برای شما نیز پیش آمده باشد که قصد پاک کردن و Uninstall کردن برنامه ای را دارید و هر چه می کنید برنامه پاک نمی شود. حتی ابزار Add/Remove Programs موجود در کنترل پنل نیز به کمک شما نمی یاید. با استفاده از این ترفند میتوانید تمامی برنامه های نصب شده بر روی سیستم خود را به وسیله رجیستری ویندوز پاک کنید. بدین منظور: از منوی Start وارد Run شده و در آن عبارت regedit را تایپ کنید و Enter بزنید تا ویرایشگر رجیستری باز شود. سپس به آدرس زیر بروید: HKEY_LOCAL_MACHINE/SOFTWARE/Microsoft/Windows/Curr entVersion/Uninstall حالا در لیست باز شده نام تمامی برنامه های نصب شده را میبینید. کافی است روی برنامه مورد نظر کلیک کرده و دکمه Delete را بزنید. تنها دقت کنید برای Uninstall کردن برنامه ها از روش معمول استفاده کنید و تنها در مواری که برنامه پاک نمیشود از این روش استفاده نمایید 

دسته ها : کامپیوتر
1387/9/21 17:21
سلام با استفاده از یکی از قابلیت های ویندوز XP میتوانید برنامه های نصب شده بر روی سیستم خود را به شکل سریع تر اجرا کنید. به عنوان مثال در نرم افزارهایی مثل Photoshop و Corel Draw گه باز شدن آنها مقداری طول میکشد میتوانید این برنامه ها را سریع تر باز کنید. برای این کار: بر روی Shortcut برنامه مورد نظر راست کلیک کنید ، سپس Properties را برگزینید. سپس به تب Shortcut بروید. اکنون در قسمت Target به پایان آدرس فایل بروید. سپس بعد از علامت " پایانی یک Space بزنید و دستور prefetch:1/ را تایپ کنید. در پایان OK را زده و خارج شوید. 
دسته ها : کامپیوتر
1387/9/21 17:21

            

بوسه ی باد خزونی،با هزار نا مهربونی...

زیر گوش ِ برگ تنها ،می گه طعمه خزونی...

برگ سبز و ترو تازه،رنگ سبزشو می بازه...

غرق بوسه های باد و ،وحشت روزای تازه...

می کنه دل از درخت و،می شه آواره کوچه...

کوچه ای که یادگاره،روزای رفته و پوچه...

می شینه گوشه ی کوچه،چشم به آسمون می دوزه...

می کنه یاد گذشته،دلش از غصه می سوزه...

یاد روزایی که کوچه،زیر سایه ی تنم بود...

مهربون درختِ عاشق،مست عطر نفسم بود...

سهم من از بوسه باد ،چی بگم ای داد و بی داد...

همه زردی و تباهی،مردن و رفتن ِ از یاد...

سهم من از بوسه باد ،چی بگم ای داد و بی داد...

همه زردی و تباهی ،مردن و رفتن از یاد...

سهم من از بوسه باد ،چی بگم ای داد و بی داد...

همه زردی و تباهی ،مردن و رفتن از یاد... 

 

دسته ها : عشق
1387/9/21 17:19

 

 

 

یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ، ترس تموم

وجودمو برداشت. که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر

تنهابشم . سریع از کنار مرداب دور شدم . حالا وقتی که

می بینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم

که از تنهایی نمیرم.....حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست.،

اون خودشو وقف مرداب کرده.....!

............... 

 

دسته ها : عشق
1387/9/21 17:13

 

  نیکی و بدی

  لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد، می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل ها ی آرمانی اش را پیدا کند.   روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.   کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.   وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روًیایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!   "می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند."  

دسته ها : داستان
1387/9/21 17:11

                                       

نگاه

آن روز صبح ایستگاه اتوبوس مملو از جمعیت بود. به زحمت سوار اتوبوس شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم. پیرمردی که سرپا ایستاده بود با حالتی خاص به من نگاه کرد و سرش را به معنی تاسف تکان داد. بی اهمیت به نگاه او مشغول خواندن روزنامه شدم.
 آن شب قرار بود که با مادر و خواهرم به خواستگاری یکی از خانم های همکارم برویم.با یک سبد گل بزرگ به آنجا رفتیم. تمام مدتی که آنجا بودیم از خجالت سرم را بالا نیاوردم .پدر آن خانواده با دیدن من سرش را به حالت تاسف تکان داد، درست به همان شکلی که در اتوبوس انجام داده بود.

دسته ها : داستان
1387/9/21 17:10

نان

  کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز میگردند   پسر زن به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند . بنابراین زن دعا میکرد که او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه  هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: ((کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد .   این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟   یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که میکنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.   آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت:    مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت (( این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .))   وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری  برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد . به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:   هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند

و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز میگردند

دسته ها : داستان
1387/9/21 17:8
 

 

نامه ای به خدا

  یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه­ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه­ای به خدا با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیز، من بیوه­زنی 83 ساله هستم که زندگی­ام با حقوق نا چیز بازنشستگی می­گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می­کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده­ام. اما بدون آن پول چیزی نمی­توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.   کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.   عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.   مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم؟ با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی.   البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!  
دسته ها : داستان
1387/9/21 17:6

جنگ و سرباز

  سربازی که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت: « پدر و مادر عزیزم ؛ جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم»   والدین او در پاسخ گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم که اورا ملاقات کنیم.   پسر ادامه داد: «ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید. او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد. بنابر این میخواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند.»   پدر گفت:پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است ؛ شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی پیدا کند.   پسر گفت:« نه ؛ من میخواهم او با ما زندگی کند.»   والدین گفتند: تو متوجه نیستی. فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و نمیتوانیم اجازه دهیم مشکل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال کند. بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی.دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت.   در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و والدین او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس سانفرانسیسکو به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشکوک به خودکشیند.پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسکو مراجعه کردند و برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعی پی بردند که تصورش را هم نمیکردند. فرزند آنها فقط یک دست و یک پا داشت.
دسته ها : داستان
1387/9/21 17:6

  جاده وجود

  کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی ره آورد برگردی . کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت .
و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.
مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود .
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود .
درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی !
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست !!!...  

دسته ها : داستان
1387/9/21 17:4

این کار خداست

آیا تاکنون برایتان اتفاق افتاده است که در جایی نشسته باشید و ناگهان احساس کنید دلتان می خواهد برای کسی که دوستش دارید کاری انجام دهید ؟ این کار خداست که از طریق ندای قلبیتان با شما صحبت کرده است . آیا تاکنون از فرط تنهایی احساس کرده اید که به کسی نیاز دارید تا با او صحبت کنید ؟ این کار خداست که می خواهد با او حرف بزنید . آیا پیش آمده , در فکر کسی باشید که مدتها او را ندیده اید و ناگهان تلفن و یا پیغامی از او دریافت کنید ؟ این کار خداست نه یک اتفاق و یا یک تصادف . آیا تاکنون چیزی را به دست آورده اید که در خواستش را نکرده باشید. مثل پیدا کردن پولی در جایی از منزل و یا دریافت حواله خرید چیزی و. این کار خداست که از نیاز های شما با خبر است . آیا هرگز در موقعیتی قرار گرفته اید که ندانید چگونه آنرا به نحو احسن طی کنید و بعد به جایی برسید که همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسیده باشد ؟ این کار خداست که شما را هدایت کرده است . آیا می پندارید که این متن را به طور اتفاقی می خوانید ؟ این کار خداست
دسته ها : داستان
1387/9/21 17:3

 

 

ایمان

  سالها پیش مرد فروشنده ای که از شهر بیرون رفته بود ، پس از بازگشت متوجه شد که در غیاب او خانه و فروشگاه اش آتش گرفته و سوخته و بدین ترتیب تمام دارایی خود را از دست داده بود ، اما او چه کرد. لبخند زد و چشمانش را به سوی آسمان گرفت و گفت:  خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم ؟ روز بعد لوحی را بر ویرانه های خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود:       فروشگاهم سوخت ! خانه ام سوخت! کالاهایم سوخت! اما ایمانم نسوخته است! فردا شروع به کار خواهم کرد!

دسته ها : داستان
1387/9/21 16:58

 و این داستان دو دلداده جوان به نام های دللا Della و جیم Jim است که هر چند بی چیز و فقیر بودند، اما همدیگر را دیوانه وار دوست داشتند. دللا با رسیدن عید کریسمس به فکر خرید هدیه ای برای همسرش جیم می افتد. او خیلی وقت پیش در نظر داشت برای ساعت همسرش یک زنجیر زیبا بخرد چرا که جیم آن ساعت را خیلی خیلی دوست داشت. با وجود این ، شب عید فکری به ذهن دللا خطور می کند . او تصمیم می گیرد موهای زیبایش را بفروشد و برای جیم زنجیر را بخرد. دللا شب عید در حالی به خانه بر می گردد که بسته کادوپیچی شده در دستش بود و محتوای آن هم زنجیری بود که برای ساعت دوست داشتنی جیم خرید بود.به ناگاه نگرانی سراپای وجود دللا را فرا می گیرد. او می دانست که جیم فوق العاده موهای همسرش را دوست دارد و از این رو نمی دانست عکس العمل جیم چه خواهد بود. دللا از آخرین پله ها هم بالا می رود و در را که باز می کند، از دیدن شوهرش که در خانه منتظر او بود تعجب می کند. بسته کادوئی هم در دست جیم بود که معلوم بود هدیه شب عید او برای همسرش است. موقعی که دللا روسری خود را از سر بر می دارد، جیم متوجه موهای کوتاه او می شود و اشک در چشمانش حلقه می زند اما هیچ حرفی نمی زند و در حالی که بغض گلویش را می بلعدهدیه خود را به طرف دللا دراز می کند. موقعی که دللا کادو را باز می کند نمی تواند آنچه را که می بیند باور کند چرا که داخل بسته یک جفت شانه زیبای نقره نشان بود که برای موهای بلند زیبای او خریده بود. حال نوبت جیم بود، وقتی جیم کادوی خود را باز می کند در عین ناباوری می بیند که دللا برای ساعتی که او بسیار دوست داشت یک زنجیر زیبا خریده است و برای همین موضوع هم موهای خود را فروخته است اما متاسفانه جیم برای خرید شانه ها، ساعت خود را گرو گذاشته بود.

دسته ها : داستان
1387/9/21 16:57
اتل متل راحله ... 
اتل متل راحله
اخموی بی حوصله
مامان چرا گفت بگیر 
از پدرت فاصله 

دلش هزار تا راه رفت 
بابا خسته کاره ؟
مامان چرا اینو گفت ؟
بابا دوستش نداره ؟ 

باید اینو بپرسه
اگه خسته کاره 
پس چرا بعضی وقتا
تا نیمه شب بیداره ؟

نشونه بیداریش
سرفه های بلنده 
شش ماه پیش تا حالا
بغض می کنه ، می خنده 

شاید اونو نمی خواد 
اگه دوستش نداره
پس چرا روی تختش 
عکس اونو میذاره ؟

با چشمای مریضش 
عکس و نگاه میکنه 
قربون قدش میره
بابا ، بابا می کنه 

با دست پر تاولش 
آلبومی رو که داره 
از کنار پنجره 
ور می داره می آره 

با دیده پر از اشک 
آلبومو وا می کنه 
رفیقای جبهه رو 
همش صدا می کنه 

آلبوم عکس بابا 
پر از عکس دوستاشه 
عکسی هم از راحله ست
تو بغل باباشه 

با دیدن اون عکسا
زنده می شه،میمیره
با یاد اون قدیما
بابا زبون میگیره

قربون اون موقعا
قربون اون صفاتون
دست منم بگیرین
دلم تنگه براتون

از اون وقتی که بابا
دچار این مرض شد
مامان چقدر پیر شده
بابا چقدر عوض شد

مامان گفته تو نماز 
برای بابات دعا کن
دستا تو بالا ببر
تقاضای شفا کن

دیشب توی نمازش 
واسه باباش دعا کرد
دستاشو بالا برد و
تقاضای شفا کرد

نماز چون تموم شد
دعا به آخر رسید
صدای گریه های 
مامان تو خونه پیچید 

دخترکم کجایی؟
عمر بابا سر اومد
وقت یتیم داری و
غربت مادر اومد

دخترکم کجایی؟
بابات شفا گرفته
رفیقاشو دیده و
ما رو گذاشته رفته

آی قصه قصه قصه
یه دستمال نشسته 
خون سرفه بابا
رو این پارچه نشسته

بعد شهادت او 
پارچه مال راحله است
دختری که در پی 
شکستن فاصله است

کنار اسم بابا
زائرکربلایی
یه چیز دیگه نوشتن
شهید شیمیایی
دسته ها : داستان
1387/9/17 16:45
X