معرفی وبلاگ
خاطرات و نوشته هاي پراكنده من براي يادآوري و مرور گذشت هام در ساليان بعد
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 36757
تعداد نوشته ها : 31
تعداد نظرات : 13
Rss
طراح قالب
GraphistThem265

خاطرات گذشته بصورت
 شنبه 28 اردیبهشت: گرفتن مرخصی و استفاده از اولین مرخصی در شهرداری برای ثبت نام در حج. پنج شنبه یکسر رفتم تا بانک ملت فرامرز و استقلال و آزادشهر که دیدم خیلی شلوغه و باید از صبح زود نوبت گرفت و ...
شنبه بانک ورزش هم شلوغ بود. رفتم دنبال خانمی و مدرس و اونجا هم خلوت و زود ثبت نام کرده و برگشتیم تا انشاءاله خدا کی قسمت کنه یک دور سه فرمونه تو مکه بزنیم
 دوشنبه 13 خرداد: قطع بودن کل سیستم شهرداری از ساعت 7 صبح تا 2 بعدازظهر و کردن بازیهای مختلف.
 یکشنبه 26 خرداد: رفتن به منطقه و گرفتن آزمایش خون و ادرار برای طرح چکاپ کامل 
 سه شنبه 28 خرداد: مرخصی عصمت برای درد کلیه و تنها بودن در درآمد و یاد گرفتن خیلی چیزها. تماس تلفنی با نجاتی و حسینی... . روزهای پیک کاری و شلوغ شهرداری با توجه به تغییر قیمت منطقه ای 87 از اول تیر. هر چند این چندروزه کلی شلوغ بود ولی خوبیش این بود که درست و حسابی یاد گرفتم. مخصوصا تبدیل پیلوت به مسکونی و تقسیط که بار اول بود انجام میدادیم. باز هم دست همکاران (ابراهیم،مجلس و...) گرامی درد نکنه کلی کمک کردن،مخصوصاً رئیس شهرسازی(خیلی گله).
 پنج شنبه 13 تیر: میخواستم موقت یکرزوه برم ناحیه 3 که سید موافقت نکرد. بنده خدا اولیاء در نبود احمدی سرویس هم فرستادند که من برم ولی نشد که بروم.. ولی دوشنبه 31 تیر تا چهارشنبه 2 مرداد رفتم ناحیه 2 در نبود درآمد اونجا خانم حسین. 
 سه شنبه 15 مرداد: بازدید بهرام پور و حیدری از ما. پرکردن فرم توسط من و تکمیل اون توسط ابراهیمی که ظاهرا برای من سنگ تموم گذاشته بود تا ببینیم در آینده استخدامی ... رفتتن به عروسی مشکی در باغ
 پنج شنبه 17 مرداد: عروسی عباس بود.ساعت 19 رفتیم دنبال خانمی و بعدش در خونه صدیقه اونجا به خونه عروس. مجلس عقدشون تو پیلوت خونه شون برگزار میشد. بردن صاحب هتل عباس به هتل با ماشین پرشیا عباس.

 جمعه 18 مرداد: رفتن به عالمه برای تبدیل فرم اطلاعات اقتصادی خانوار. تا اول فرامرز پیاده رفتم تا یک فتوکپی پیدا کرده و از پشت کارت ملی فتو بگیرم.
 یک شنبه 20 مرداد: رفتن به فرودگاه برای بدرقه خاله طاهره به مکه. بدحجابی زن عباس و تذکر خاله فاطمه. در برگشت با اصغرآقا در میدان فرودگاه و شام مهمون ایشون کباب. تک چرخ موتورهای فراوان و کارهای آرتیستی اونها و نیامدن پلیس 110 با وجود تماس تلفنی به اونها و تصادف جزئی موتور با پراید و ...
 چهارشنبه 23 مرداد: رفتن با خانم پارک ملت(چای،تخمه،پفک و...) ساعت23 شبهای فرامرز ساندیچ خورده و برگشتم خونه. شب پیشش هم رفته بودیم مغازه رستمی کفش خریده بودیم

دسته ها : خاطرات
شنبه 27 7 1387
17 بهمن تولد خانمی بود من شلوار لی و خانواده ام هم یک آلبوم و لباس و حمید که ادکلن خودش رو داده بود.ادکلنی که ظهرش خانمی ازش مصرف کرده بود و خوشش اومده بود و ...
بنده خدا خانواده خانمی زحمت زیاد کشیده بودن. خونه رو تزئین کرده بودن . بنده خدا محمد عطر خریده بود ولی روش نمیشد که بده و در آخر وقت اونر ویواشکی داده بود.

برای سالگرد عموم در نیمه شعبان رفتیم کاخک. من و حمزه و مامان و بابا. تو راه برای تموم شده تاریخ بیمه 7 هزار تومان جریمه شدیم.اونجا زیارت عاشورا ی عمو و خونه دایی محمد و رفعت خوابیدن و پنج شنبه هم که امامزاده و سرخاک. شنیدن اطلاعات مهم درباره گاو از زبان رفعت که گاو میفهمد و افسردگی میگیرد و خیلی حساس است و هر کدام یک اسم دارند و .... در برگشنت هم که نزدیک بود بی بنزین شویم. شانسمون گرفت به پمپ بنزین رسیدیم.
دسته ها : خاطرات
دوشنبه 11 6 1387
ضرب المثل های ایرانی به همراه معادل انگلیسی
بى خبرى , خوش خبرى 
No news is Best news

 شتر دیدى , ندیدى 
You see nothing, You hear nothing 

 عجله کار شیطان است 
Haste is from the Devil 

 کاچى به از هیچى 
Somthing is better than nothing 

 گذشتها گذشته 
Let bygones be bygones 

 مستى و راستى
There is truth in wine

 نوکه اومدبه بازار کهنه شد دل آزار
Out with the old,in with the new
دسته ها : سرگرمی
دوشنبه 11 6 1387
خلاصه خواستگاری و ازدواج من:  

 آشنایی اولیه و قدیمی مامان با حاج خانم غ (عزیزجون)در بیمارستان و رفتن بعد از مراسم ختم یکی از اقوام سر زدن به آنها...

شب تولد امام رضا30/07/86 رفتیم خواستگاری. شنبه3/09/86 صبح آزمایشات و از همه جالبتر آزمایش حضوری ادرار چهارشنبه 21/09/86 شب ازدواج حضرت فاطمه(س) و حضرت علی (ع) رفتیم حرم امام رضا(ع) . عقد و زیارت تنهایی و دو رکعت نماز بالای سر حضرت و دعا برای حجت و رسول نوفرستی (مامانش التماس دعا کرده بود) الهه عشق ... 

بعدش رفتیم خونه عزیز جون. ما و خانواده+ خاله فاطمه و عباس+ اصغرآقا رس و امید+ آقا نعمت وخانواده + دایی مهدی و خانواده از اونجا هم اومدیم خونه. اون شب یک خواب راحت کردم. حالاsms های عمو محمود بماند. نقش پررنگ زندایی خانم( از اقوام شوهر آزیتا آرایشگاه زنانه تو حرم دستها به هم دادن و اصرار برای عکس گرفتن در حالی که دستها به هم داده شده.تو خونه عزیز جون هم که دعوت به رقص و کنار هم نشستن. زن باحالی بود رله رله... )

پنجشنبه22/09/86 ساعت 18:30محضر سر چهارراه آزادشهر. به علت ترافیک! ساعت 19 اومدن. من به علت فراموش کردن انگشتر باز بدو بدو برگشتم خونه تا بردارم. بابا هم که سرکار بود و من و مامان تنها محضر رفتیم و قرارمون محضرشده بود...

 انگشتر برای دستش خیلی هم بزرگ بود. شام رو خانوادگی خونه پدرجون بودیم. اولین شام مشترک که توی یک ظرف مشترک تو اتاق داداش علی خوردیم.... معذب و خجالتی ... زیاد نخورد. شب من رو محترمانه بیرون کردن. مامان کمی ناراحت شده بود ولی من که اصلا به جون جفتمون. 26سال مجرد و معذب بودم یک مدت کوتاه دیگه هم روش تا بالاخره یک کم روها به هم باز بشه و خجالتها کنار زده بشه. با کمی صبر همه چیز درست میشه. به خانمی خودم گفتم که هیچ عجله ای ندارم هر وقت از لحاظ روحی روانی جسمی جنسی و ... کلا آمادگی داشت من در خدمتم...

جمعه صبح در مغازه با sms قول و قرار گذاشتم و رفتم خونشون. دیدن فیلم این چند روزه. بنده خدا خانمی من فداش شوم هنوز خجالت میکشد و معذب بود که رفت یک مانتو هم روی لباسش تنش کرد. رفتیم تو اتاق خالی و صحبت و حرف و .... خلاصه چون دیدم هنوز آمادگی لازم رو نداره دست هم بهش نزدم.... ناهار که اولین ناهار مشترک بودش رو باقالی پلو و گوشت از حرم بود و بعدش هم رفتیم وکیل آباد یک دوری زدیم حالا غیرتی بودن و شدن علی بماند...بعدش هم خونه. 

 یکشنبه25/09/86 خرید. تازه فهمیدم برای خرید کفش کمی وسواس دارن... خرید لباس زیر عروس چه خوشرنگ بودش اونها تو تنش چی میشد. .. از همه مهمتر پرو لباس عروس که عجب ... بنده خدا خانمی همونجا هم کلی خجالت کشید و تابلو بود که با وجود من معذب بود. به مرور زمان درست میشه پنج شنبه برای اولین بار بود که رفتم خونه شون.بنده خدا خیلی دلش تنگ شده بود. همون جا رفتیم تو اتاق و من رو بغلش کرد و اظهار علاقه و محبت و ظاهرا قبلش گریه کرده بوده که دلش تنگ شده .شام و تا صبح بیدار بودیم…. تا کمر که راه باز شد ولی به پائین هنوز نه پ.

صبح نماز خوندم. خونه اومدم .شب چله و کلی کار قرار بود بیان خونمون .خرید گوسفند و تهیه شام و... سبد میوه به تزئیین خانم بو. ، کشتن گوسفند سرراهشون، بریدن کیک هندونه شکل، کلی حرف و شام … یک شنبه صبح خرید سرویس طلا و شبش هم رفتن به چاپخانه سیادت و سفارش کارت عروسی و شبش هم برگشت به خونه.

دسته ها : خاطرات
چهارشنبه 9 5 1387

فارغ التحصیلی:

       از جیب و جان که بر آید ...... کز عهده خرجش به در آید
سپاس و ستایش دانشگاه آزاد را، که ترکش موجب بی مدرکی است و به کلاس اندرش مزید در به دری، هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است و چون به پایان رسد مایه ضرر، پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمی شهریه ای واجب .....         
 
=================================
 
در کل دوران تحصیل برای پرداخت پول به حساب دانشگاه اینقدر معطل نشده بودم که شنبه 31 شهریور معطل شدم. برای پرداخت 109800 ریال بابت هزینه صدور دانشنامه فارغ التحصیلی از ساعت 7:45 صبح تا 11:15 تو بانک معطل شدم.قطع بودن سیبا، شلوغی صف و... .بالاخره ساعت 13:10 موفق به اتمام مراحل فارغ التحصیلی شدم و برگه معرفی به حوزه رو دریافت کردم... رفتم پست مرکزی. گفتن دفترچه نداریم هفته دیگه بیا. حالا من عجله هم داشتم تا برای اول اسفند اعزام بگیرم. شنبه 7 مهر ساعت 9 صبح دفترچه خریدم و سریع پست کردم. جوابش هم اومد 1 اسفند تاریخ اعزام...  حالا مونده بقیه کارها. سعی میکردم از جایی امریه بگیرم و این یعنی مثلا شهرداری و شرط آن متاهل بودن. بالاخره متاهل شده و تاریخ اول اسفند 86 برای آموزشی رفتیم کرمانشاه. آموزشی که چه عرض کنم. 6 اسفند اعزام شدیم تا 23 اسفند کرمانشاه بودیم که برای شرکت در انتخابات مرخصی میان دوره دادن تا 16 فروردین. و تا پایان ماه در کرمانشاه بودیم. ریز کلیه اتفاقات روزمره در پادگان شهداء کرمانشاه رو اگه وقت کنم در آینده خواهم گذاشت. فعلا که در دفترچه خاطرات دوران سربازی نوشته شده است و جایش محفوظ است. در اول اردیبهشت 87 آموزشی تموم کرده و مابقی دوران سربازی رو در شهرداری مشغول به تموم کردن هستم.  قضیه و داستان ازدواج بماند برای صفحات بعدی این دفترچه خاطرات.
دسته ها : خاطرات
جمعه 4 5 1387
سلام. حامد هستم 25 ساله از مشهد. یک کارشناس آمار تا حدودی بیکار یک کمی آشنا به کامپیوتر ... .
سال 82 بود. به فکر یک دفترچه خاطرات برای خود افتادم.همگام با پیشرفت تکنولوژی و منم که مثلا مهندس کامپیوتر. شروع به نوشتن یک وبلاگ به عنوان دفترچه خاطرات روزمره کردم. 
توی پرشین بلاگ دفترچه خاطرات من 100 برگ بودش که بعد از تموم شدن برگه هاش، شروع به نوشتن در یک دفترچه خاطرات 100 برگ دیگه توی بلاگفا کردم. به نظر من این دفترچه خاطرات ها از دفترچه خاطراتهای دیگه بهتره. چون نیازی به قفل و گاوصندوق نداره. نگران خوندنش توسط کسی از اقوام و یا خانواده نداری. میتونی یک عمر بنویسی ولی هیچکس به هویت واقعیت پی نبره.... بعد از چند صباحی که از تموم شدن دفترچه 100 برگ بلاگفا گذشته بود، با توجه به اینکه ترم آخرم بود و دردسرهای پایان نامه و فارغ التحصیلی ... حالا تصمیم به نوشتن در یک دفترچه خاطرات 100 برگ دیگه کردم. انشاءالله اینجا میخوام خاطرات، وقایع و دلتنگی های روزمره، نکته های جالب و ... خودم رو بنویسم. پس 
 
 
بنام آنکه جمیل است و دوستدار جمال   

دسته ها :
چهارشنبه 2 5 1387
X