«والَّذینَ ءَامَنوا و عَمِلُوا الصّـلِحـتِ لَنُکفّرَنَّ عَنهُم سَیِّئاتِهِم و لَنَجزِینَّهُم أَحسنَ الَّذى کَانوا یَعمَلون». (عنکبوت/7) کلمه «الصّالحات» که جمع بوده و با «ال» شروع شده است، در همه اعمال صالح ظهور دارد; پس طبق این آیه و آیات مشابه آن، تکفیر، نتیجه ایمان و انجام همه اعمال شایسته است. با توجّه به این مطلب، اشکالى وارد مى شود که لازمه انجام همه اعمال صالح، ترک تمام گناهان است; بنابراین، سیّئه اى وجود ندارد تا تکفیر شود.
طبرسى این اشکال را در موارد متعددى این گونه پاسخ مى دهد: مراد سیّئاتى است که پیش تر در حال کفر انجام مى دادند. به نظر برخى، مراد از تکفیر سیّئات، سقوط عذاب کفر و گناهان در حال کفر، و مراد از بهترین پاداش اعمال، پاداش به اعمال در حال اسلام است. برخى نیز گفته اند: مراد از سیّئات، گناهان صغیره است; بنابراین، منافاتى ندارد که شخص، همه اعمال صالح را انجام دهد; یعنى گناهان را ترک و واجبات را به جا آورد، در عین حال، گاهى گناه نیز در زندگى اش رخ دهد. آیه 9 تغابن نیز بر این مطلب دلالت دارد که ایمان به خدا و انجام کارهاى شایسته، موجب زدوده شدن بدى ها از شخص مى شود. «و مَن یُؤمِن بِاللّهِ و یَعمَل صلِحًا یُکَفِّر عَنهُ سَیّئَاتِهِ ...». قرآن در آیه 2 محمد ایمان و عمل صالح را به همراه ایمان به حقّانیت قرآن، سبب تکفیر گناهان دانسته است: «والَّذینَ ءَامَنوا و عَمِلُوا الصّـلِحـتِ و ءَامَنوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحمّد و هُو الحَقُّ مِن رَبِّهم کَفّرَ عَنهُم سَیِّئاتِهِم و أَصلَحَ بالَهُم»
از دعایى که در اواخر سوره آل عمران آمده، استفاده مى شود که ایمان سبب آمرزش گناهان است: «رَبَّنا إِنَّنا سَمِعنا مُنادِیاً یُنادِى لِلإیمنِ أَن ءَامِنوا بِرَبِّکُم فَـامَنّا رَبّنا فَاغفِرلَنا ذُنوبَنا و کَفِّر عَنّا سَیِّئاتِنا و تَوفَّنا مَع الأَبرار».(آل عمران/193) قرآن در جاى دیگر، یکى از آثار فتح المبین یا نزول آرامش بر دل هاى مردان و زنان مؤمن را زدودن گناهانشان قرار داده است: «لِیُدخِلَ المُؤمِنینَ والمُؤمِنتِ جَنّـت تجرِى مِن تَحتِهَا الأنهر خلدینَ فیِها و یُکفِّرَ عَنهُم سَیِّئاتِهِم ...».(فتح/ 5)
1. ایمان، عمل صالح و تقوا: آیات در این زمینه چهار گروه است:
1. آیاتى که ایمان را عامل تکفیر مى داند;
2. آیاتى که ایمان توأم با عمل صالح را موجب تکفیر قرار داده است;
3. آیاتى که ایمان همراه با تقوا را عامل تکفیر معرفى کرده است;
4. آیاتى که در آن ها تقوا به تنهایى عامل تکفیر شمرده شده است.
در آیه 33 محمّد اطاعت نکردن از خدا و پیامبر(ص) موجب حبط اعمال دانسته شده است: «یَـأیّهَا الَّذینَ ءَامَنوا أَطیعُوا اللّهَ و أَطیعُوا الرَّسولَ و لاَ تُبطِلوا أَعمـلَکُم». این نافرمانى در صورتى باعث حبط اعمال است که مراد آیه، نهى از ابطال عمل به وسیله نافرمانى از خدا و رسول، با حفظ ایمان باشد، نه با کفر و شرک. برخى گفته اند: مراد از ابطال عمل، احباط آن با شرک یا منّت گذارى بر رسول یا با ریا، عجب، معصیت، یا خصوص گناه کبیره است. بر اساس روایتى از امام باقر(ع) در تفسیر آیه پیشین، دشمنى با اهل بیت(ع) موجب باطل شدن اعمال مى شود.
اگر کسى بعد از انفاق، بر خدا یا بر گیرنده آن منت بگذارد و او را آزار دهد، عمل او حبط و ثواب انفاق در راه خدا نصیبش نخواهد شد: «یَـأیُّهَا الَّذینَ ءَامَنوا لاَتُبطِلوا صَدَقتِکُم بِالمنِّ والأَذى». (بقره/ 264) از کلمه «لاَ تُبطِلوا» استفاده مى شود که هرگاه صدقه اى به طور صحیح داده شود و پس از آن، منّت و آزار باشد، آن صدقه باطل مى گردد. آیه 262 بقره نیز این مطلب را تأیید مى کند.
در آیات بعد، مثال دیگرى مى آورد و کسانى را که صدقه خود را با منت و آزار باطل مى کنند، به کسى تشبیه مى کند که باغى سرسبز با میوه هاى گوناگون دارد و آب ها در آن روان است و در حالى که آن شخص داراى فرزندان ضعیفى است، پیرى وى فرا مى رسد و در این هنگام که شدیداً به آن باغ نیاز دارد، گردبادى آتشین آمده، آن را مى سوزاند.
در آیه دوم حجرات صدا را بر صداى پیغمبر بلندتر کردن و نیز بلند سخن گفتن در مقابل وى، از عوامل حبط شمرده شده است: «یَـأیُّها الَّذینَ ءَامَنوا لاَ تَرفَعوا أَصوتَکُم فَوقَ صَوتِ النَّبِىّ و لاَ تَجهَروا لَهُ بِالقَولِ کَجَهرِ بَعضِکُم لِبعض أَن تَحبَطَ أَعمـلُکُم و أَنتُم لاَ تَشعرُون». در تفسیر این آیه، آراى گوناگونى مطرح است:
الف. برخى از گناهان دیگر به جز کفر نیز باعث حبط بعضى از اعمال نیک مى شوند و این دو گناه، از جمله آن ها هستند.
ب. برخى از مفسران این آیه را به حبط عمل بر اثر کفر مربوط دانسته اند. آنان گفته اند: طرح سخن گفتن فراتر از پیامبر(ص) و فریاد زدن نزد او در این آیه، از آن جهت نبوده که خود این دو عمل موجب حبط اعمال مى شود; بلکه این ها کاشف از کفر است و کفر، حبط اعمال را در پى دارد; پس این دو فعل، عامل مستقلى براى حبط نخواهد بود. این نظریّه، خلاف ظاهر قرآن است; زیرا در این آیات به مؤمنان خطاب شده که برخى از آنان در حضور پیغمبر(ص) رفت و آمد داشتند و از صحابه به شمار مى آمدند; افزون بر آن که بلند سخن گفتن نزد پیامبر همیشه (کاشف از کفر نیست; لذا برخى این عمل را از جهت اهمیت حفظ مقام شامخ پیامبر(ص) به منزله کفر قرار داده اند، نه آن که کفر حقیقى باشد.
ج. ملاک در نهى از بلند سخن گفتن، آن است که این گونه سخن گفتن معمولا موجب آزار مى شود و آزار پیامبر(ص) کفر بوده، کفر باعث حبط اعمال است; بنابراین اگر از مطلق بلند حرف زدن، نهى شده، بدین سبب است که از عملى که احتمالا موجب آزار پیغمبر(ص) است، نهى شده باشد; چه در واقع به آزار پیامبر(ص) بینجامد یا نه; پس نهى در این جا از باب احتیاط خواهد بود; به این معنا که اصحاب باید از مطلق بلند سخن گفتن نزد رسول الله پرهیز مى کردند تا در آن چه موجب اذیّت حضرت و در نتیجه موجب کفر مى شد، واقع نشوند وگرنه اعمالشان حبط مى گشت. قرینه بر این نظریّه، جمله «و أَنتُم لا تَشعُرون» است; زیرا این دو قسم عمل (قسمى که به کفر مى انجامد و قسمى که به کفر نمى انجامد) مرز مشخصى براى مکلفان ندارد; پس کلمه «لا تشعرون» معنا مى یابد; امّا طبق تفاسیر دیگر، جایى براى این جمله نمى ماند. قرینه دوم، کلمه «أَن تَحبَطَ» است که عده اى آن را به تقدیر «خشیة أن تحبط» گرفته اند. این نظریه نیز با ظاهر قرآن هماهنگ نیست; زیرا اوّلا آیه ظهور در نهى نفسى و استقلالى دارد، نه نهى مقدّمى (و تبعى) و ثانیاً زشتى بالا بردن صدا بر صداى پیامبر(ص) و نیز بلند سخن گفتن در برابر ایشان با عقل قابل درک است; ولى مؤمنان نمى دانستند که ناپسندى آن دو عمل به حدى است که اعمال نیک را حبط مى کند و جمله «و أنتم لاتشعرون» به این مطلب اشاره دارد.
برخى نیز گفته اند که حبط در این آیه، به احباط و تکفیر مربوط نمى شود و مراد از آن، این است که مجالست و گفت و گو با پیامبر در این دو صورت، ثواب ندارد، نه این که به وسیله این دو عمل ثواب اعمال دیگر حبط مى شود.
آیه 16 هود درباره کسانى که زندگى دنیا و زینت هاى آن را خواستارند و به آن ها دل بسته اند، مى گوید: نتیجه اعمالشان را در همین دنیا به طور کامل به آن ها مى دهیم; سپس مى فرماید: «أُولـلـِک الَّذینَ لَیسَ لَهُم فِى الأَخِرةِ إِلاّالنّارُ و حَبِطَ ما صَنَعوا فِیها و بطِلٌ مَا کَانوا یَعمَلون». در روز قیامت، جز آتش به آن ها نخواهد رسید و آن چه در دنیا انجام داده اند، بر باد مى رود و عمل آن ها حبط و باطل مى شود. پیامد دقّت در این آیات آن است که این عامل از عوامل پیشین جدا نیست و به عواملى که پس از این درباره مؤمنان خواهیم گفت، ارتباطى ندارد; زیرا کسانى که به دنیا دل بسته اند، ممکن است یکى از دو گروه مؤمنان یا کافران (به معناى اعمّ از گروه هاى پیش گفته) باشند و با توجه به دو قرینه مى توان گفت که آیات، مربوط به کافران است. 1. در آیات پیشین، سخن از منکران قرآن و نبوّت و تحدّى با آنان است که اگر راست مى گویید و قرآن از جانب خدا نیست، ده سوره مانند آن بیاورید. سیاق آیات اقتضا مى کند که این آیه هم درباره آن ها باشد. 2. آیه از خلود در آتش سخن مى گوید: «... لَیسَ لَهُم فِى الأَخِرةِ إِلاّ النّارُ ...» و خلود، مختصّ به کافران است.
آن چه تاکنون مطرح شد، آیات مربوط به غیر اهل ایمان بود; امّا در قرآن آیاتى وجود دارد که مربوط به حبط اعمال مؤمنان است و در این قسمت به آن موارد پرداخته مى شود.
آیات 18 و 19 سوره احزاب از کارشکنى منافقان خبر مى دهد که نه تنها خود به جنگ نمى رفتند، بلکه از رفتن دیگران نیز جلوگیرى مى کردند. علایم آن ها بخل، ترس، زخم زبان زدن و حرص است و خداوند اعمالشان را تباه مى کند: «...أُولـلـِکَ لَم یُؤمِنوا فَأَحبَطَ اللّهُ أعمـلَهُم و کانَ ذ لِک عَلَى اللّهِ یَسیرًا». در آیات 68 و 69 توبه خداوند آن ها را در ردیف کافران قرار داده، مى فرماید: «... أُولـلـِکَ حَبِطَت أَعمـلُهُم فِى الدُّنیا والأَخِرةِ و أُولـلـِکَ هُمُ الخـسِرون». آیه 51 تا 53 مائده نیز چنان که برخى گفته اند، درباره حبط اعمال منافقان است; زیرا تعبیرهایى نظیر «... فِى قُلوبِهم مَرضٌ ...» (بقره/ 10) درباره منافقان آمده است. البته برخى دیگر، این آیات را درباره گروهى از مؤمنان بیمار دل و ضعیف الایمان دانسته اند.
اعمال کسانى که آخرت را دروغ پنداشته اند، حبط مى شود: «والَّذینَ کَذّبوا بِـایـتِنا و لِقاءِ الأَخرةِ حَبِطَت أَعمـلُهُم». (اعراف/ 147) «أُولـلـِکَ الَّذینَ کَفروا بِـایـتِ رَبِّهِم و لِقائهِ فَحبِطَت أَعمـلُهُم» (کهف/ 105) و خداوند، اعمال منکران معاد را چون ذرّات غبار، پراکنده مى سازد: «و قَالَ الَّذین لا یَرجونَ لِقاءَنا ... و قَدِمنا إِلى مَا عَمِلوا مِن عَمل فَجعَلنـهُ هَباءً مَنثورًا» (فرقان/ 21و23
«... و مَن یَکفُر بِالایمنِ فَقَد حَبِطَ عَملُهُ و هُو فِى الأَخِرةِ مِن الخـسِرین». (مائده/ 5) علامه طباطبایى کفر به ایمان را نداشتن التزام عملى به صورت مداوم معنا کرده و گفته است: اگر انسان یکى دوبار بر خلاف مقتضاى ایمان عمل کند، فاسق مى شود، نه کافر; ولى اگر به صورت مستمر چنین کند، کفر به ایمان صادق خواهد بود و اعمال نیک او تباه خواهد شد. شاید بتوان این معنا را با روایاتى که آیه را تفسیر کرده اند، تأیید نمود. امام صادق(ع) فرمود: ... کسى کفر به ایمان دارد که به آن چه خداوند امر نموده، عمل نمى کند و به آن رضایت نمى دهد. محمدبن مسلم از امام باقر یا امام صادق(ع) نقل مى کند که کفر به ایمان عبارت است از عمل نکردن به دستورهاى خدا به طورى که به کلى رها شود. بعد فرمود: و از آن جمله است کسى که نماز را عمداً رها کند; بدون آن که خواب بماند یا کار دیگرى او را از نماز باز دارد.
در آیات 21 و 22 آل عمران کفر به حجت ها و نشانه هاى الهى مانند قرآن و نبوت پیامبر اکرم(ص) به همراه کشتن انبیا و آمران به عدل، موضوع احباط قرار داده شده است: «إِنَّ الَّذینَ یَکفُرونَ بِـایتِ اللّهِ و یَقتُلونَ النَّبیّینَ بِغیرِ حَقّ و یَقتُلونَ الَّذینَ یَأمرونَ بِالقِسطِ مِن النَّاسِ فَبَشِّرهُم بِعذاب أَلیم * أولـلـِکَ الَّذینَ حَبطَت أَعملُهم فِى الدُّنیا والأَخِرةِ ...» و در آیات 103، 104 و 105 کهف کفر به آیات الهى و روز رستاخیز، عامل به هدر رفتن تلاش ها و بى ارزش شدن انسان در قیامت دانسته شده است: «قُل هَل نُنبِّئُکُم بِالأَخسَرینَ أَعملاً * الَّذینَ ضَلَّ سَعیُهُم فِى الحیوةِ الدُّنیا و هُم یَحسَبون أَنّهُم یُحسِنونَ صُنعا * أُولـلـِکَ الَّذینَ کَفروا بِـایتِ رَبِّهم و لِقآئِه فَحبِطَت أَعملُهُم فَلا نُقیمُ لَهُم یومَ القِیمةِ وَزنا»
آیاتى که کفر را عامل احباط بیان مى کنند، به چند گروه تقسیم مى شوند:
اعمال کافران مانند خاکسترى که بادى شدید بر آن بوزد، نابود مى شود: «مَثلُ الّذِینَ کَفَروا بِربِّهِم أَعمـلُهُم کَرَماد اشتَدَّت بِهِ الرّیحُ فِى یَوم عاصِف لا یَقدِرونَ مِمّا کَسَبوا عَلى شَىء». (ابراهیم/ 18) در آیه 32 محمد کفر، به همراه باز داشتن مردم از راه خدا و مخالفت با پیامبر، عامل حبط شمرده شده است: «إِنَّ الّذِینَ کَفَروا و صَدّوا عَن سَبیلِ اللّهِ و شاقُّوا الرَّسولَ مِن بَعدِ ما تَبَیّنَ لَهُم الهُدى لَن یَضُرّوا اللّهَ شیئًا و سَیُحبِطُ أَعملَهُم». در آیه اوّل همین سوره، تعبیر «أَضلَّ أَعمـلَهُم» براى کافرانى که مردم را از راه خدا باز مى دارند، آمده است. آیه 8 و 9 این سوره، درباره کافران از آن جهت که از آیات قرآن و نزول آن ها خشنود نیستند، مى فرماید: «والَّذینَ کَفروا فَتَعسًا لَهُم و أَضلَّ أَعملَهُم * ذ لکَ بِأنَّهُم کَرِهوا مَا أَنزلَ اللّهُ فَأحبَطَ أَعملَهُم».
آیه 17 توبه ایمان به خدا را شرط ثواب و پاداش بر عمل صالح دانسته، شرک را موجب بطلان اعمال و خلود در آتش شمرده است: «مَا کانَ لِلمُشرِکینَ أَن یَعمُروا مَسـجِدَ اللّهِ شـهدینَ عَلى أَنفُسِهم بِالکُفرِ أُولـلـِـکَ حَبطَت أَعمـلُهُم و فِى النّارِ هُم خـلِدون».
در آیه 33 سوره محمّد نافرمانى از خدا و رسول موجب باطل شدن اعمال دانسته شده است. این احتمال وجود دارد که هرچند خطاب آیه به مؤمنان است، آیه به حبط عمل به وسیله شرک مربوط باشد; زیرا اطاعت نکردن مؤمنان از خدا و رسول، نوعى شرک است و این آیه به مؤمنان سفارش مى کند که با خدا و رسول مخالفت نکنید تا مشرک نشوید و اعمالتان در اثر شرک باطل نشود. شاید بتوان آیات قبل و بعد را که از احباط عمل مشرکان و کسانى که با پیامبر خدا درافتادند، سخن مى گوید، قرینه بر این مطلب قرار داد.
خداوند، اعمال کسانى را که از دین خود برگشته، در حال کفر بمیرند، باطل دانسته و آنان را اهل دوزخ شمرده است: «... و مَن یَرتَدِد مِنکُم عَن دِینهِ فَیَمُت و هُو کافرٌ فَأولـلـِکَ حَبِطَت أَعمـلُهُم فِى الدُّنیا والأَخِرَةِ و أُولئِکَ أَصحـبُ النّارِ هُم فیها خـلِدون» (بقره/ 217) «إِنّ الَّذِینَ ارتَدُّوا عَلى أدبرِهِم ... * فَأَحبَطَ أعمـلَهُم» = بى گمان کسانى که مرتد شدند ]و به حقیقت پشت کردند[...، پس خدا اعمالشان را باطل گردانید» (محمّد/ 25 ـ 28) البته برخى این آیه را درباره منافقان مى دانند که در این صورت مورد استشهاد نخواهد بود. در دو آیه نیز از شرک بعد از ایمان سخن به میان آمده که خود نوعى ارتداد است و عمل را باطل مى کند. در یک آیه، خطاب به پیامبر(ص) مى فرماید: ما به تو و کسانى که پیش از تو بودند ]پیامبران[= وحى کردیم که اگر شرک ورزى، اعمالت تباه مى شود و از زیان کاران خواهى شد: «و لَقَد أُوحِىَ إِلیکَ و إِلَى الَّذینَ مِن قَبلِکَ لَئِن أَشرَکتَ لَیحبَطنَّ عَملُکَ و لتَکونَنَّ مِن الخـسِرین» (زمر/ 65) در جاى دیگر، درباره مردم و این که شرک، اعمال پیشین آنان را باطل و بى اثر مى کند، سخن رفته است: «... و لَو أَشرَکوا لَحبِطَ عَنهُم مَا کانوا یَعمَلون». (انعام/88) در این که آیا عمل، به مجرد ارتداد یا با دوام ارتداد تا هنگام مرگ، حبط مى شود دو رأى وجود دارد: شافعى مى گوید: ارتدادى که تا زمان مرگ ادامه دارد، عمل را حبط مى کند; ولى مالک، مجرد ارتداد را موجب حبط دانسته است; لذا اگر مسلمانى حج به جا آورد; سپس مرتد و مجدداً مسلمان شود، شافعى مى گوید: حج از عهده او برداشته شده است; ولى مالک مى گوید: دوباره باید حج به جا آورد. دلیل نظر مالک، آیه 65 زمر است که به مجرد شرک، حبط حاصل مى شود. دلیل شافعى، آیه 217 بقره است. برخى پاسخ داده اند که جمله «فَیَمت و هُو کَافِر»، شرط حبط عمل نیست; بلکه شرط خلود در آتش است; یعنى حبط به مجرد ارتداد حاصل مى شود; ولى خلود و جاودانگى عذاب، به بقاى ارتداد تا زمان مرگ منوط است.
امامیه پس از ردّ احباط و تکفیر مورد نظر معتزله، معناى درست احباط و تکفیر قرآنى را بیان کرده اند.
در معناى احباط و تکفیر میان امامیه دو قول وجود دارد:
1. انسان با انجام عمل نیک یا بد، مستحق پاداش یا کیفر مى شود; ولى ممکن است برخى از سیئات پاداش برخى از حسنات را نابود کرده یا بعضى از اعمال نیک، بعضى از گناهان را پوشانده، کیفر آن ها را از میان بردارند; البته این مطلب، عمومى نبوده، تمام حسنات و سیئات را دربرنمى گیرد; بلکه محدوده آن به موارد خاصى انحصار دارد که در دین اسلام بیان شده است. برخى درباره حبط گفته اند: هر انسانى با اعمالى که انجام مى دهد، سعادت را مى جوید و حبطِ عمل به معناى بى تأثیر ساختن آن در رساندن شخص به سعادت است; خواه سعادت مطلوب وى دنیایى یا آخرتى و آن عمل عبادى یا غیر عبادى باشد و نیز ممکن است گناهِ حبط کننده، با عمل مقارن باشد یا پس از آن واقع شود.
2. استحقاق پاداش یا کیفر، از همان ابتدا مشروط به این است که در آینده، عملِ حبط کننده یا تکفیر کننده از وى سر نزند; پس اگر چنین عملى را انجام داد، روشن مى شود که از همان ابتدا مستحق پاداش یا کیفر نبوده است. براساس این نظریّه، در هیچ موردى احباط و تکفیر حقیقى وجود نخواهد داشت; زیرا وجود آن به معناى عالم نبودن خداوند از آینده است.
در ردّ این نظریه گفته شده: در بحث حقیقت پاداش و کیفر، چه پاداش و کیفر را نتیجه تکوینى اعمال بدانیم و چه مجازات عقلایى آن ها به حساب آوریم، در هر صورت، انسان به مجرّد انجام عمل، مستحق پاداش یا کیفر و نیز مستحق ستایش یا سرزنش مى شود; گرچه این استحقاق تا قبل از مرگ قابل تغییر است.
شایان ذکر است که برخى از حکیمان، تکفیر را به معناى محو خودِ گناه دانسته اند و از آن جا که به نظر آنان، وجود هر ممکنى با ضرورت و وجوب همراه بوده و هیچ گاه به عدم تبدیل نمى شود و موجودات زمانى در جایگاه خویش نزد موجودات مجرّد محفوظند، محو گناه را به یکى از دو صورت ذیل توجیه کرده اند:
1. هر فعلى که از انسان صادر مى شود، داراى دو جهت است: یکى جهت ثبوت و وجود آن فعل، و دیگرى جهت انتساب آن فعل به فاعل. از جهت اوّل، هیچ فعلى به گناه بودن متّصف نمى شود; زیرا هرچه بهره اى از هستى دارد، آفریده خداست: «اَللّهُ خـلِقُ کُلِّ شَىء» (زمر/62) و هرچه او آفریده، نیکو و زیباست: «الَّذى أَحسنَ کُلَّ شَىء خَلقه» (سجده/ 7) امّا از جهت دوم، فعل قابلیت اتصاف به اطاعت و معصیت بودن دارد; زیرا اگر با امر خداوند موافق باشد، اطاعت، و اگر موافق نباشد، معصیت است; پس هر معصیتى از آن جهت که معصیت است، امرى عدمى و غیر مخلوق بوده، بهره اى از وجود ندارد; زیرا منشأ انتزاع آن، عدم تطابق فعل با امر الهى است; چنان که هرگونه شرّى عدمى است; مثلا درباره کشتن شخصى، قدرت قاتل و تیزى شمشیر و پذیرش قطع از ناحیه عضو مقتول، شرّ نبوده; بلکه همگى خیر هستند، و شرّ، عدم حیات مقتول است که چیزى جز عدم و نیستى نخواهد بود. ناگفته نماند که بین گناه و شرّ تفاوتى وجود ندارد; به جز این که گناه فقط در اعمال و شرّ، هم در اعمال و هم در ذوات به کار مى رود.
2. همان گونه که ذات شخص گنه کار با توبه حقیقى و رسیدن به حقیقت توحید و معرفت، به ذاتى دیگر تبدیل مى شود، افعال بدِ وى نیز به افعال نیک تبدیل مى گردد: «یُبدِّلُ اللّهُ سَیّـاتِهِم حَسنـت». (فرقان/ 70)
تفاوت این دو وجه آن است که وجه اوّل بر عدمى بودن شرّ مبتنى است; ولى وجه دوم بر آن ابتنا ندارد.
احباط، مصدر باب افعال و از ریشه «حبط» و در لغت، به معناى فاسد کردن و هدر دادن است، و تکفیر، مصدر باب تفعیل به معناى پوشاندن است که دو مصدر ثلاثى مجرد آن (کَفر و کُفر) نیز به همین معنا مى آید; هرچند تکفیر، معانى دیگرىِ مانند نسبت دادن غیر به کفر و بى دینى نیز دارد.
احباط و واژه هاى هم ریشه آن شانزده بار در قرآن آمده است و تکفیر و واژه هاى هم ریشه آن 14 بار در قرآن به کار رفته است. در آیاتى از احباط با واژگان و مضامین دیگرى نیز یاد شده است; مانند: ابطال یا باطل، اضلال، هضم، هباء منثور، احتراق، عدم اغناء، خاکستر بر باد رفته، سراب در بیابان و ضایع کردن عمل. در آیاتى نیز از واژه تکفیر و مشتقاتش استفاده نشده; ولى با این موضوع ارتباط دارند; مانند: زایل شدن گناه به وسیله نیکى که در آن واژه تبدیل آمده و در جاى دیگر واژه «درء» به معناى برطرف کردن به کار رفته است.
احباط در اصطلاح از میان رفتن ثواب یا استحقاق آن یا دیگر آثار عمل نیک به وسیله گناه، و تکفیر پوشیده و محو شدن عقاب یا استحقاق آن یا دیگر آثار گناه با انجام کار خیر است. در تعاریف متکلّمان و آیات قرآن، خودِ عمل، متعلّق احباط قرار گرفته; امّا به نظر فخررازى، این مطلب خالى از مسامحه نیست; زیرا خود عمل و اجزاى تشکیل دهنده آن بقا ندارند تا بتوان آن را محو و باطل کرد.