ابو حمزه ثمالى از امام سجاد علیه السلام نقل مىکند که من روز جمعه در مدینه بودم، نماز صبح را با امام سجاد علیه السلام خواندم، هنگامى که امام از نماز و تسبیح فراغت یافت به سوى منزل حرکت کرد و من با او بودم، زن خدمتکار را صدا زد و فرمود: مواظب باش، هر سائل و نیازمندى از در خانه بگذرد، غذا به او بدهید، زیرا امروز روز جمعه است.
ابو حمزه مىگوید، گفتم هر کسى که تقاضاى کمک مىکند، مستحق نیست!
امام علیه السلام فرمود: درست است، ولى من از این مىترسم که در میان آنها افراد مستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهیم و از در خانه خود برانیم، و بر سر خانواده ما همان آید که بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد!!
سپس فرمود: به همه آنها غذا بدهید مگر نشنیده اید براى یعقوب هر روز گوسفندى ذبح مىکردند، قسمتى را به مستحقان مىداد و قسمتى را خود و فرزندانش مىخورد، یک روز سؤال کننده مؤمنى که روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت عبورش از آن شهر افتاد، شب جمعه بود بر در خانه یعقوب به هنگام افطار آمد و گفت: به میهمان مستمند غریب گرسنه از غذاى اضافى خود کمک کنید، چند بار این سخن را تکرار کرد، آنها شنیدند و سخن او را باور نکردند، هنگامى که او ماءیوس شد و تاریکى شب، همه جا را فرا گرفت، برگشت، در حالى که چشمش گریان بود و از گرسنگى به خدا شکایت کرد، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت، در حالى که شکیبا بود و خدا را سپاس مىگفت، اما یعقوب و خانواده کاملا سیر شدند، و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!
امام علیه السلام اضافه فرمودند: خداوند به یعقوب در همان صبح، وحى فرستاد که تو اى یعقوب بنده مرا خوار کردى و خشم مرا بر افروختى، و مستوجب تاءدیب و نزول مجازات بر تو و فرزندانت شد... اى یعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبیخ و مجازات مىکنم و این به خاطر آنست که به آنها علاقه دارم.
ابو حمزه مىگوید از امام سجاد علیه السلام پرسیدم یوسف چه موقع آن خواب را دید؟ امام فرمود: در همان شب.
جائى که یعقوب آن همه درد و رنج به خاطر بى خبر ماندن از درد دل یک سائل بکشد باید فکر کرد، که جامعه اى که در آن گروهى سیر و گروه زیادترى گرسنه باشند، چگونه ممکن است مشمول خشم و غشب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آنها را مجازات نکند. (5)
در تفاسیر چنین حکایت مىکنند، وقتى که زلیخا بر حضرت یوسف علیه السلام غضب کرد به غلام و خادم خود دستور داد چند تازیانه به یوسف علیه السلام بزند!
غلام تازیانه را بر زمین مىزد و فقط یک تازیانه به بدن یوسف علیه السلام زد!
زلیخا فورا از خانه بیرون دوید و فریاد زد یوسف را مزن، این تازیانه را که الان زدى درد آن به قلبم وارد شد و گویا مرا زدى نه یوسف را.
باز نقل مىکنند روزى زلیخا حجامت کرد وقتى خون بزمین ریخت در تمام اجزاء خون نوشته شده بود، یوسف، یوسف علیه السلام. (4)
در خبر است که آدم علیه السلام در اول خلقت به صورت و زیبائى و جمال حضرت یوسف علیه السلام بود چون از آن درخت تناول نمود حسن و زیبائى حضرت آدم کم شد و آن حسن و زیبائى را حق تعالى به یوسف داد.
گفته اند: شب تار از نور جمال حضرت یوسف مثل روز نورانى مىشد و میان دو چشم او علامتى نورانى بود که مانند ماه تابان بود. و چون مىخندید یا سخن مىگفت نورى از دندان هاى او بیرون مىآمد که در و دیوار را روشن مىکرد.
حضرت یوسف علیه السلام حسن و جمال و زیبائى را از جدش حضرت اسحاق پیامبر و مادر اسحاق به صورت حورالعین بود که حضرت یوسف را به ارث برده بود.
پیامبر صلّى الله علیه وآله و سلم فرمود: نیمى از همه زیبائى ها را به یوسف دادند و نیم دیگر را به سایر مردم.
کعب الاحبار گفته: یوسف علیه السلام زیبا روى و داراى موهائى مجعد و چشمانى درشت و میانه اندام و سفید رو و چهار شانه و کمر باریک بود. (3)
از پیامبر صلّى الله علیه وآله و سلم روایت شده که آن حضرت فرمودند: چون شب معراج مرا به آسمان بردند یوسف را به بهترین لطافت دیدم که تعجب کردم و پرسیدم که این شخص کیست
گفتند: او یوسف است.
اصحاب از آن حضرت سؤال کردند که یوسف را چگونه دیدى
حضرت فرمودند: یوسف را چون ماه شب چهارده دیدم. (2)
1- امام صادق علیه السلام فرمودند: هر کس سوره یوسف علیه السلام را، روز و شب بخواند خداوند او را روز قیامت در حالى مىانگیزد و مبعوث مىکند که زیبائیش همچون زیبائى یوسف است و هیچ گونه ناراحتى روز قیامت به او نمى رسد و از بندگان صالح خدا خواهد بود.
2- سوره یوسف را بنویسید و سه روز در منزل نگاه دارید، سپس در خارج منزل در دیوارى دفن کنید، فرستاده سلطان شما را دعوت مىکند به خدمت او و حوائج شما را به اذن الهى انجام مىدهد.
3- آنکه سوره یوسف را بنویسد و در آب بشوید و از آن بیاشامد، روزى او آسان مىشود و حظ و بهره و نصیب او به اذن الله زیاد شود. (1)
نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن
ما نیکوترین قصه ها را از طریق وحى و فرستادن این قرآن براى شما باز گو مىکنیم خداوند یکى از داستانهائى را که نیکوترین قصه ها نام برده داستان حضرت یوسف علیه السلام است، چرا احسن القصص نباشد در حالى که حاکمیت اراده خدا را در داستان یوسف علیه السلام به زیبائى و خوبى مشاهده مىکنیم و سرنوشت بد حسودان را مىخوانیم که خداوند نقشه هاى آنها را نقش بر آب مىکند در حالى که عفریت زشت و ناپسند بى عفتى و عظمت و جلوه و شکوه تقوى و پارسائى را در لابلاى کلمات این سوره مىبینیم و همچنین منظره تنهائى یک کودک کم سن و سال در قعر چاه، شبها و روزهاى یک زندانى بى گناه را در سیاه چال زندان، تجلى نور امید از پس پرده هاى تاریک یاءس و ناامیدى و بالاخره عظمت و شکوه یک حکومت وسیع که نتیجه آگاهى و امانت است همه در این داستانها از مقابل چشم ما مىگذرد و سرنوشت یک ملت با یک خواب و تعبیر خواب پر معنى متحول مىشود و زندگى یک کشور و جمعیت در اثر آگاهى یک زمامدار الهى از نابودى نجات مىیابد و دهها درس بزرگ دیگر در این داستان منعکس شده است باید احسن القصص باشد.
و یکى از ویژگى هاى داستان حضرت یوسف علیه السلام این است که همه آن یکجا بیان شده بر خلاف سرگذشت سایر پیامبران که به صورت بخش هاى جداگانه در سوره هاى قرآن پخش گردیده است، این ویژگى به این دلیل که تفکیک فرازهاى این داستان با توجه به وضع خاصى که دارد پیوند اساسى آن را از هم مىبرد و براى نتیجه گیرى کامل همه باید یکجا ذکر شود، فى المثل داستان خواب حضرت یوسف علیه السلام و تعبیرى که پدر براى آن ذکر کرد که در آغاز این سوره آمده بدون ذکر پایان داستان مفهومى ندارد، لذا در اواخر این سوره که در جلد دوم این داستان است مىخوانیم: هنگامى که یعقوب و برادران یوسف به مصر آمدند و در برابر مقام پر عظمت او خضوع کردند، یوسف علیه السلام رو به پدر کرد و فرمود: یا ابت هذا تاویل رؤیاى من قبل قد جعلها ربى حقا.
اى پدر! این تاویل همان خوابى است که در آغاز دیدم، خداوند آن را به واقعیت پیوست و ما داستان حضرت یوسف را به 2 بخش تقسیم که بخش اول آن بنام داستانهاى آموزنده از حضرت یوسف علیه السلام چون اول داستان در آیه 4 نام یوسف با اذ قال یوسف شروع شده و حدود 78 داستان مىباشد بیان نمودم و بخش دوم را با نام داستانهاى آموزنده از برادران حضرت یوسف با حدود 56 داستان نام گذارى شده چون از آیه 58 قرآن کریم و جاء اخوة یوسف برادران یوسف آمدند شروع شده نام گذارى کردیم، امید است با مطالعه دقیق این داستانها بارقه امید در مقابل ناامیدى ها و سختى ها و مشکلات و زدودن حسادتها و بغض ها و دروغ ها و تهمت ها و بى عفتى ها و با بى توجهى به ما سوى الله عنایت فرماید و ثواب آن را به نثار روح همه انبیاء و ائمه معصومین و اولیاء و علماء و شهداء مخصوصا شهداى ایران و امام شهیدان حضرت امام خمینى و عزیزانش به ویژه شهید احمد میر خلف زاده مىنمایم و انشاءالله خداوند در فرج موفور السرور رابط بین زمین و آسمان امام زمان علیه السلام را هر چه زودتر تعجیل و دعاهاى آن حضرت را در حق ما مستجاب و سایه بلند پایه اش را بر همه ما مستدام و خیر و برکت و راءفت و رحمت او را شامل حال همه مستضعفان جهان و ملت هاى ستمدیده مخصوصا مردم خوب ایران بویژه مقام معظم رهبرى و علماء و حوزه هاى علمیه گرداند.
والسلام علیکم
نویسنده: رحیم قاسمی
آقا محمد بیدآبادی، حکیم و عارف مشهور، از عالمان فرزانهایست که در شهر فضیلتپرور اصفهان ساکن بوده و فضای معنوی اصفهان را از نورانیت و برکات وجودی خویش متأثر و بهرهمند نموده است. نقش بسیار مهم او در انتقال میراث فلسفی مکتب صدرالمتألهین محتاج بیان و توضیح نیست.
مرقد مطهر این عارف الهی نیز در تختفولاد از اماکن متبرکه و نورانی و مطاف اهل دل میباشد. محقق ارجمند جناب آقای صدرائی خوئی در راستای معرفی این حکیم فرزانه اقدام به نگارش کتابی به نام «آشنای حق» نمودهاند که در سال جاری به چاپ رسیده است. این کتاب از جهت جامعیت و ارائه مطالب جدید، بسیار باارزش است و مطالعه آن برای تمامی علاقهمندان به مطالعه گذشته پر افتخار حوزه اصفهان مفید میباشد.1
از آنجا که در کتاب مفصلاً به تاریخ و سیره عملی و آراء علمی و سلوکی مرحوم بیدآبادی پرداخته شده و ایشان را از منظر شاگردان و شرح حالنویسان شناساندهاند سخن را در باره این شخصیت بزرگ کوتاه نموده و نوشته استاد شهید مطهری را که در کتاب نقل نشده ذکر کرده و به تماشای چهره پر فروغ حکیم بیدآبادی از منظر حکیم نامور، شهید مطهری، مینشینیم.
استاد شهید در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران فلاسفه دوره اسلامی را در 33 طبقه معرفی کرده و در طبقه 27 این بزرگان را جای داده است: آقا محمد بیدآبادی، ملا مهدی نراقی، میرزا ابوالقاسم حسینی خاتونآبادی و ملا محراب گیلانی. و در باره آقا محمد چنین مینویسد:
«1ـ آقامحمد بیدآبادی گیلانی اصفهانی از اعاظم حکمای قرون اخیر و احیاکننده فلسفه ملاصدرا است. از زمان صدرالمتألهین به بعد هر چند افکار و اندیشههای او در میان فضلا، خصوصا آنان که سلسله شاگردیشان به خود وی میرسیده، مطرح بوده است ولی ظاهرا هنوز موج افکار پیشینیان از قبیل بوعلی و شیخ اشراق غلبه داشته است؛ خصوصا نحلههایی که از میرفندرسکی و سپس ملا رجبعلی تبریزی انشعاب یافته است.
چنان که میدانیم ـ و خود ملاصدرا نیز بازگو میکند ـ ملاصدرا در زمان خودش شهرت و احترامی نداشته است و مانند یکی از طلاب عادی زندگی میکرده. در صورتی که ملا رجبعلی تبریزی، مثلاً، که تقریبا معاصر اوست در مرحلهای از احترام بوده که شاه و وزرا به دیدارش میشتافتهاند.
اندیشههای صدرا تدریجا شناخته شده و روآمد. ظاهرا آن دهانه فرهنگ که این آب جاری زیرزمینی از آنجا کاملاً ظاهر شد و بر همه پدیدار گشت مرحوم آقا محمد بیدآبادی است. وی مطابق نقل روضات فردی فوقالعاده زاهد، متقی، باگذشت و ایثارگر ساده زیست بوده است. آقای آقا شیخ آقا بزرگ تهرانی در کتب خود از او به عنوان یک عارف سالک یاد میکند او واقعا مردی اخلاقی و مهذب بلکه سالک بوده است. در سال 1352 شمسی دو رساله کوچک از وی در سیر و سلوک به زبان فارسی به وسیله آقای مدرسی طباطبایی از افاضل قم، ضمیمه مجله وحید، چاپ شد.
روح اخلاقی و عرفانی بیدآبادی موجب اعراض او از توجه به صاحبان زر و زور بود. آنها به او روی میآوردند و او اعراض میکرد. بیدآبادی شاگردان بسیاری پرورش داده است که عن قریب از آنها یاد خواهیم کرد و در سال 1197 ه·· .ق. درگذشت.»1
استاد شهید در طبقه 28 به ذکر 3 تن از مهمترین شاگردان بیدآبادی میپردازد و در باره ملاعلی نوری مینویسد:
«از بزرگترین حکمای الهی اسلامی و از افراد معدود انگشتشمار سه چهار قرن اخیر است که تا عمق فلسفه صدرایی نفوذ کردهاند. ملا علی نوری از نظر تدریس و تشکیل حوزه درسی و تربیت شاگردان و طولانی بودن مدت کار تدریس و تربیت شاگرد (گفته شده قریب 70 سال) و ترویج علوم عقلی کمنظیر و شاید بینظیر است...2 اهمیت کار مرحوم بیدآبادی از سخنان فوق به خوبی آشکار میشود و البته با مراجعه به کتاب جناب صدرایی آشنایی بیشتری با «آشنای حق» حاصل خواهد شد.
از آنجا که آقای صدرایی بابهای دوم و سوم را به اختصار برگزار کردهاند، توضیحاتی در باره مطالب ایشان ارائه میگردد. امید است مورد قبول واقع شود.
1ـ در ص 52 از سید محمد موسوی شاهاندشتی اصفهانی شمسآبادی (شاگرد حکیم) یاد شده و احتمال داده شده که وی همان سید محمد لاریجانی مازندرانی فقیه متوفای 1266 ه·· .ق. و مدفون در تختفولاد باشد.
این احتمال صحیح نیست و شخصیت موردنظر متوفای سال 1248 ه·· .ق. است و در وادیالسلام نجف مدفون میباشد. فرزند وی سید محمدعلی موسوی م. 1288 ه·· .ق. و صاحب مبانی الاحکام که در کتاب مذکور شده و فرزند او سید عبدالله و همینطور فرزند سید عبدالله، سید محمد ابراهیم، همگی از علمای اصفهان بودهاند و در جوار سید محمد مزبور و در وادیالسلام مدفون میباشند.3 و سید محمد ابراهیم نیز پدر شهید مظلوم آیةالله سید ابوالحسن شمسآبادی است که به دست دشمنان رو سیاه ولایت به شهادت رسید و در ابتدای گلزار شهدای اصفهان مدفون و مزارش محل زیارت خاص و عام است.
2ـ در ص 45 از میر سید علی میر محمد صادقی فرزند میر محمد باقر مدرس اصفهانی بن محمد صادق نام برده شده. شخصیت فوق پدر فقیه و اصولی محقق و نامدار میر سید حسن مدرس مطلق (استاد میرزای شیرازی و میرزا محمد هاشم چهارسوقی و بسیاری از علمای دیگر) است و لقب مدرس نیز برای میر محمد باقر غلط است چرا که این لقب مربوط به فرزند میر سید علی است. همچنین میر محمد باقر فرزند سید اسماعیل واعظ است نه محمد صادق.1
3ـ در ص 75 از ملا مهدی کرمانشاهی اصفهانی نام برده شده و در پاورقی مینویسد:
شرح حال وی در کتاب وحید بهبهانی، ص 332 و کرام البرره، بخش مخطوط موجود است. در صفحه مزبور کتاب وحید تنها مینویسد که مطابق نوشته آن کتاب (انساب وحید) دختر دیگر آقا محمدعلی (بهبهانی) همسر عالم فاضل ملا محمد مهدی کرمانشاهی بوده است و هیچ توضیح بیشتری در آن کتاب نیامده است.
شخصیت فوق مرحوم آخوند ملا محمد مهدی کرمانشاهی، جدّ دوم شهید محراب آیتاله شیخ محمد صدوقی یزدی است وی فرزند ملا ابوطالب و او فرزند ملا محمدرضا فرزند آخوند ملا مهدی است. وی توسط فتحعلی شاه قاجار از کرمانشاه به یزد تبعید گردیده و در سال 1236 ه·· .ق. در آن شهر دار فانی را وداع گفته است.
نسب وی چنانچه بر سنگ مزار او حک شده به جناب رئیس المحدثین، شیخ صدوق منتهی میشود. عبارت سنگ مزبور که نشاندهنده مقام علمی و معنوی صاحب ترجمه نیز میباشد به نقل گنجینه دانشمندان و آثار الحجه چنین است:
«هذا مغرب شمس الهدایة و الکمال، و مغیب بدر الحکمة و الفضال، قطب فلک العرفان، و نقطة دایرة المعرفة والایقان، مجمع الخصوصیات العلیّة، و منبع الافاضات السنیّة، جامع مراتب الحکمة و الاجتهاد، و حاوی مسالک الهدایة و الرشاد، افضل الفضلاء السابقین، و اعلم العلماء اللاحقین... الّذی کان فی التحقیق نطوق، کیف و هو
من نجل الصدوق، عمدة المحققین، و زبدة المدققین، الواصل الی جوار رحمةاللّه الملک الغنی مولانا محمد مهدی الکرمانشاهی اعلی الله مقامه فی شهر جمادی الثانیه من شهور 1236 ه·· .ق.1
4ـ در ص 165 به خواب بیدآبادی در جلالت میر معصوم اشاره شده ولی هیچ توضیحی در باره آن سید جلیلالقدر ارائه نشده است.
وی میر معصوم حسینی خاتونآبادی متوفای 1155 ه·· .ق. فرزند میر عبدالحسین خاتونآبادی (مؤلف وقایع السنین و الاعوام و برادر حکیم میر محمد اسماعیل خاتونآبادی معاصر علامه مجلسی) است. مجتهده نامدار اصفهانی، بانو امین، از نوادگان آن عالم ربانی است.
ماده تاریخ وفاتش:
باد او شافعش به لطف و کرم زهد معصوم چون حدیثش بود
5ـ در ص 172 (بازماندگان بیدآبادی) سنّ مرحوم میرزا یحیی مدرس 59 سال ذکر شده که صحیح آن 95 سال است.
6ـ در ص 17 آمده که محمد رفیع پدر بیدآبادی در تختفولاد در جنب شرقی تکیه آقا حسین خوانساری مدفون گردیده.
قبر مولی محمد رفیع در همان اتاقی واقع گشته که قبر بیدآبادی در آن است و البته آن عمارت در جنب شرقی تکیه مزبور است. هر چند عکس عمارت مزبور در کتاب و پشت جلد کتاب چاپ شده ولی هیچ توضیحی در باره مدفونین در آن نیامده که لازم بود هر چند مختصر توضیح داده شود. قبر میر معصوم خاتونآبای که بیدآبادی وصیت کرده بود وی را در جوار او دفن نمایند در خارج عمارت و پیش روی مرحوم بیدآبادی است و در داخل عمارت علاوه بر پدر و پسر (بیدآبادی) قبر حکیم الهی شیخ محمود مفید آخرین مدرس حکمت در اصفهان متوفای 1382 ه·· .ق. و نیز قبر مرحوم میرزا محمدعلی ساروی مازندرانی مؤلف توضیح الاشتباه والاشکال واقع گشته است. قبر برادر شیخ محمود مفید، جناب شیخ علی مفید (م. 1345) که از فقها و علمای جامع اصفهان بوده متصل به دیوار عمارت است.
7ـ در ص 49 آمده که ملا علی اکبر اژهای (شاگرد بیدآبادی) در تختفولاد در درب تکیه میرزا ابوالعمالی مدفون است. مرقد مطهر ایشان در حوالی (بالا سر) قبر جناب محقق خواجوئی واقع گردیده.
8ـ در پایان تذکر این نکته ضروری است که در اصفهان عارف بزرگ دیگری معروف به بیدآبادی و با نام محمد جواد وجود داشته که لازم بود مؤلف محترم جهت مشتبه نشدن مطلب به آن تذکر دهند چنانچه این تذکر بجا را مرحوم علامه سید محمد حسین تهرانی در کتاب روح مجرد انجام داده است. ایشان مینویسد:
«آقا محمد بیدآبادی از عرفایِ مشهور است و صاحب مقامات و درجات، رحلتش در سنه 1197 هجریه قمریه است و حقیر کرارا بر سر مزارش رفتهام و مراد از بیدآبادی بطور مطلق اوست و اما آقا محمد جواد بیدآبادی از عرفایِ زمان اخیر بوده است و استاد والد صدیق مکرم حاج محمدحسن شرکت است. آقای حاج محمد حسن دام توفیقه گفت مرحوم پدر ما میگفت: آقا محمد جواد بیدآبادی را کسی نشناخت و خود مرحوم بیدآبادی یک بیت سروده بود که مرحوم پدرم یادداشت کرده بود:
نادیدهگرفتند کهاین خانه خراباست»1 صد گنج نهان بود مرا در دل و یاران
صد گنج نهان بود مرا در دل و یاران صد گنج نهان بود مرا در دل و یاران
مرحوم شهید دستغیب در داستانهای شگفت، داستانهای متعددی از کرامات ایشان ذکر نمودهاند.2
1 ـ رجوعشود به: مجله «حوزه اصفهان»، ش 1، مقاله «بزرگمدرس دارالعلم اصفهان»، علی کرباسیزاده.
1 ـ گنجینه دانشمندان، ج 7، ص 443.
1 ـ خدمات متقابل اسلام و ایران، صص 594 ـ 595.
2 ـ خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 596.
3 ـ شرح حال رجال نامبرده در انتهای جلد دوم تحفة الابرار سید شفتی بهقلم مرحوم سید مصلحالدین مهدوی بهچاپ رسیده است.
جذب سرمایه گذارى خارجى و استفاده از تسهیلات بینالمللى، در صورتى که عوارض نامطلوب بر اقتضاى کشور نداشته باشد، در صورتى مطلوب است که با منافع بزرگتر کشور، یعنى ارزشهاى ملى و دینى در تعارض نباشد . ازاینرو، نمىتوان به قیمت جذب سرمایههاى خارجى، از اصول مهم و اساسى نظام اسلامى دست کشید و پذیرش کنوانسیون، چنین سرانجامى را در بلندخواهد داشت .
پذیرش منشور ملل متحد و حتى دیگر معاهدات بینالمللى، که در آنها به صورت کلى و سربسته بر برابرى حقوق زن و مرد تاکید نشده است، دلیلى بر این نیست که خود بهخود نسبتبه تمامى مواد و جزئیات کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان نیز، تعهد ایجاد شده است; چرا که اگر چنین بود، نیازى به امضاى الحاق به این معاهده نبود . شرح و تفسیرى که کنوانسیون طى مواد یک تا شانزده از برابرى ارائه کرده است، نیازمند ایجاد تعهد جدید است و هر کشورى مىتواند در برابر فشار بینالمللى براى الحاق مقاومت کند .
لازمه حضور در کمیته رفع تبعیض، پذیرش چارچوب حرکت کنوانسیون و نظام بینالمللى است و هر گونه طرح دیدگاههاى اسلامى، چنانچه خارج از چارچوب برابرى و ادبیات تشابه باشد، از ایران پذیرفتنى نیست . نمىتوان با پذیرش اصول و چارچوبهاى کنوانسیون که با روح و مبانى دیدگاه اسلامى تنافى دارند، از دیدگاههاى اسلامى دفاع کرد . افزون بر آن، تجربه گذشته حضور موافقان الحاق در مجامع جهانى زنان، نشان مىدهد که این حضور از موضع نقد چارچوبهاى حاکم بر نظام بینالملل صورت نگرفته است . ازاینرو، نقد جدى و اساسى، جاى خود را به مباحث جزئى و موردى داده است .
به ظاهر، نویسنده به بررسى کنوانسیون از نگاه حقوق بینالمللى پرداخته است و در تبیین دلایل موافقان الحاق، به دلایلى اشاره کرده است که بیشتر آنها در حوزه مباحثحقوق بینالملل جاى مىگیرند، ولى در بیان ادله مخالفان الحاق به هفت دلیل اشاره کرده است که چهار مورد آنها در حوزه مباحثحقوق بینالملل جاى ندارند . این دلایل عبارتند از: «تحقق قوانین بدون برخوردارى از مبناى صحیح» ، «لزوم بازنگرى در قوانین داخلى» ، «فقدان معیار حقوقى در مقام تشخیص حق شرط» ، «عدم توجه به قوانین خانواده» .
نویسنده پس از بیان دلایل موافقان، تنها به ذکر دلایل مخالفان - که وى نیز از جمله آنان است - بسنده کرده و از نقد دلایل موافقان به جز یک مورد، خوددارى کرده است . ازاینرو، مناسب استبرخى از دلایل موافقان را نقد و تحلیل کنیم
در مورد الحاق یا عدم الحاق به کنوانسیون و پیامدهاى حقوقى آن در بعد بینالمللى، نظریههاى مختلفى ارائه شده است . مهمترین این نظریهها، الحاق بدون شرط، الحاق با شرط کلى، الحاق به شرط جزئى و عدم الحاق و مسکوت گزاردن وضع موجود به انتظار ایجاد تغییرها و دگرگونىهایى در سطح بینالمللى و داخلى است . در صورت الحاق، یکى از نتایج ذیل حاصل مىشود .
الف) اعتراض پىدرپى دولتهاى عضو معاهده در صورت اعمال شرط، چه به شکل جزئى چه به شکل کلى;
ب) صدور قطعنامههاى مختلف از سوى مجامع حقوق بشرى به عنوان ناقض حقوق بشر; ج) اعلام تخلف دولت از تعهدات خویش و ایجاد مسئولیتبینالمللى;
د) ضرورت ارائه گزارش به کمیته رفع تبعیض (که بىتردید پذیرفتنى نیست; زیرا نیازمند یک رویکرد علمى در مقام تقنینى و اجرایى است) با توجه به تقدم گزارش سازمانهاى غیردولتى بر گزارشهاى دولتى;
ه) تغییر در اصول قانون اساسى;
براى اجراى بند پنجم و ششم کنوانسیون ، مشکلات جدى وجود دارد، زیرا برابر اصل 72 و 4 قانون اساسى، مجلس شوراى اسلامى نمىتواند قانونى مغایر با احکام اسلامى و قانون اساسى صادر کند، حال آنکه براى تحقق این بندها باید این تغییرات انجام شود .
و) تغییر سیستم قانونگذارى کشور و فسخ همه قوانین مخالف کنوانسیون;
ز) تحقق ضمانت اجراهاى مؤثر و بینالمللى و ضرورت عمل به کنوانسیون بهطور جدى; بنابراین، با توجه به تمام پیامدهاى منفى که بیان آن گذشت، معلوم مىشود پذیرش کنوانسیون در شرایط فعلى حتى با اعمال شرط، نه تنها ممکن نیست، بلکه هیچ یک از مشکلات زنان را برطرف نمىکند .
پذیرش کنوانسیون از دو روش ممکن است:
1) پذیرش مطلق: این روش نیازمند انجام تغییرات اساسى در قوانین داخلى است که در عمل، ممکن نیست .
2) پذیرش مشروط: این روش به دو صورت امکان دارد: الف) الحاق با شرط کلى; ب) الحاق با شرط جزئى . درباره مورد اول که مورد نظر هیئت دولتبوده، باید گفت که این شرط با هدف کنوانسیون در تعارض است; زیرا با اعمال این شرط، روند گذشته همچنان جریان پیدا مىکند و این شرطها پذیرفتنى نیستند . (9) در این راستا، عدهاى بر این باورند که شرطهاى کلى به مصلحت نظام است، زیرا موارد تعارض فراوان است و میان محققان نیز، اتفاق نظرى وجود ندارد . ضمن آنکه اعلام رسمى و علنى موارد مغایرت، به مصلحت نظام نیست . ازاینرو، اگر دولتبا شرط کلى به کنوانسیون ملحق شود، دست او براى انجام اقدامات بعدى باز خواهد بود . (10) روشن است که این اظهارات، تنها براى حل موقتى موضوع مىباشد و توجهى به پیامدهاى حقوقى الحاق نشده است; زیرا بر اساس بند دو ماده 28 کنوانسیون، این نوع شرطها پذیرفتنى نیست .
عدهاى از صاحبنظران با پذیرش مشروط به دو قید «مصالح ملى» و «مبانى حقوقى نظام» ، موافقاند و در تایید استدلال خود، از کشورهایى مانند مصر که حق شرط و پاىبندى خود را به مواد 29، 16 و 9 حفظ کردهاند، نام مىبرند . (11) این استدلال نیز وقتى صحیح است که دولت چارهاى جز ملحق شدن نداشته باشد . ولى اگر ناگزیر به الحاق باشیم، باید به دو نکته دیگر دقت کنیم:
1 . تعیین موارد اختلاف; 2 . عکسالعمل دیگر دولتهاى عضو . روشن است که حتى اگر موارد اختلافى را تعیین کنیم، باز عکسالعمل دولتهاى عضو درباره حق شرط، با توجه به تجربه کشورهاى دیگر، منفى است . براى مثال، در سال 1990، دولت نروژ به شرط دولت لیبى اعتراض کرد . در سال 1994، دولت هلند در اعتراض به دولت مراکش، شرط این دولت را شرطى ناسازگار با کنوانسیون اعلام کرد . دولت نروژ و آلمان همین اعتراض را به مالزى و مالدیو داشتند . اگرچه دولتها، خود معیار شناخت تعارض یا عدم تعارض شرطها با محتوا و مفاد کنوانسیون هستند; ولى سازمان ملل در قالب کمیته رفع تبعیض علیه زنان، از اهرمهاى نظارتى خود بر اجراى مفاد کنوانسیون استفاده کرده و مسئولیت این کار را به عهده گرفته است . البته نظرات کمیته از یک سو تنها جنبه توصیهاى دارد، ولى این روند از صدور قطعنامه علیه کشورها جلوگیرى نمىکند .
یکى از مهمترین اشکالات کنوانسیون، کمتوجهى در وضع قوانین مربوط به خانواده است; زیرا آنچه در ماده شانزده کنوانسیون آمده، با یک نگاه واقعبینانه تدوین نشده است . در این سند، بر لزوم مشارکت زنان در همه مراکز تصمیمگیرى، مناصب و مشاغل اجتماعى، پابهپاى مردان تاکید شده است، ازاینرو، وجود همه نوع امکانات و تسهیلات براى نیل به این منظور، در راستاى دستیابى به صلح و توسعه، مورد اهتمام جدى است . ولى وظیفه و نقش مهم زنان، که همان مادرى و تربیت فرزندان و نسل آینده مىباشد و از این رهگذر، آرامش روحى خانواده خویش را فراهم مىکند، نادیده انگاشته شده است .
برابر ماده 230، 219، 218 سند پکن و مواد 22، 16، 5 ، 23 کنوانسیون، ضمانت اجراهاى جدى مطرح شده است . از این رو دولتها باید حق شرطهاى خود را در حد ممکن، محدود و آشکار تنظیم کنند و برابر ماده 230 سند پکن، اطمینان دهند که هیچ نوع حق شرطى را که مغایر با هدف کنوانسیون باشد، اعمال نکنند . ازاینرو، تصویب کنوانسیون در هیئت دولتبا شرط کلى عدم مغایرت با شرع اسلام، نه تنها مفید نیست، بلکه به جهت آنکه با هدف کنوانسیون در تعارض است، مورد اعتراض جدى قرار خواهد گرفت و در صورت الحاق، راهى جز تغییر قوانین باقى نمىماند . بر اساس گزارش یکى از کمیسیونهاى هیئت دولت، تنها ماده یک کنوانسیون، با 90 مورد از قوانین داخلى در تعارض است . (8) در نظر گرفتن موارد تعارض و ضمانت اجراهاى فراوان در این کنوانسیون و فشارهاى دولتهاى عضو براى بازپسگیرى شرطهاى اعمال شده، در صورت الحاق از یک فرایند پیچیده و پىآمدهاى فراوان، خبر مىدهد .
با الحاق دولتى به کنوانسیون، از یک سو جایگاه بینالمللى آن دولت افزایش مىیابد و از سوى دیگر، پى در پى از او این پرسش مىشود که براى تحقق کنوانسیون چه کارهایى انجام داده است . حال اگر دولتى نتواند به تعهدات خود عمل کند، به اخطارهاى قانونى به آن کشور مىانجامد . ازاینرو پذیرش کنوانسیون در سطح داخلى، به نوعى ریسک خطرناک براى دولت جمهورى اسلامى ایران منجر مىشود; زیرا هم باید جوابگوى تعهدات خویش باشد و هم امکان تغییر در قوانین داخلى را به جهت مغایرت با اصول کلى ندارد .