در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زیمن
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟
چون تشنگى بر یوسف غلبه کرد به برادرش روبیل رو کرد و گفت: اى برادر تو از همه بزرگترى و پدر مرا به تو سپرده و کارهاى مرا به عهده تو گذاشته، تو به من لطفى کن، به ضعف و شکستگى من رحم کن.
روبیل با بى توجهى سیلى سخت به رخسار نازکش زد که برگ گلش مانند بنفشه کبود شد.
یوسف علیه السلام رو به برادر دیگر که نامش شمعون بود کرد و گفت: کوزه آب مرا بده که از تشنگى جانم به لب رسیده تا کمى آب بنوشم این کوزه همان کوزه اى بود که یعقوب علیه السلام از براى یوسف قدى آب و مقدارى شیر با هم آمیخته بود و به شمعون سپرد و سفارش نموده بود که هنوز از لب یوسف بوى شیر مىآید و یوسف را طاقت تشنگى نخواهد بود و هر گاه تشنه شود از این کوزه او را سیراب کن.
چون یوسف از شمعون آب طلبید، شمعون هر چه در کوزه بود روى زمین ریخت و آن آب و شیر با خاک آمیخته شد. و غذائى که پدر براى او پخته بود خودشان خوردند و به او هیچ ندادند.
یوسف علیه السلام گفت: اى شمعون این آب را چرا ریختى
شمعون گفت: نظر ما اینست که خون از گلوى تو بریزیم، چه رسد که آب را در حلق تو بریزیم، تو تشنه آبى و ما تشنه خون تو.
یوسف علیه السلام چون سخن کشتن شنید بر خود لرزید و از بیم جان آب و نان را فراموش کرده، در آن محل یوسف را از تشنگى کام و زبان چون لاله آتش بار شده و حدقه چشم چون دیده نرگس آب گرفته بى طاقت شد و از پاى افتاد. (ادامه دارد)
در روایتى مىخوانیم که:
در این طوفان بلا که یوسف اشک مىریخت و یا به هنگامى که او را مىخواستند به چاه افکنند، ناگهان یوسف شروع به خندیدن کرد.
برادران سخت در تعجب فرو رفتند که این جاى خنده است، گوئى برادر، مسئله را به شوخى گرفته است. بى خبر از اینکه تیره روزى در انتظار او است، اما پرده از راز این خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت:
فراموش نمى کنم روزى به شما برادران نیرومند با آن بازوان قوى و قدرت فوق العاده جسمانى نظر افکندم و خوشحال شدم، با خود گفتم کسى که این همه یار و یاور نیرومند دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت.
آن روز بر شما تکیه کردم و به بازوان شما دل بستم، اکنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مىبرم و به من پناه نمى دهید.
خدا شما را بر من مسلط ساخت تا این درس را بیاموزم که به غیر او حتى برادران تکیه نکنم. (18)
نوشته اند پسران یعقوب مقابل پدر یوسف علیه السلام را از یکدیگر مىگرفتند و بر دوش و بر گردن یکدیگر مىنشاندند بلکه او را بر روى سر مىگذاشتند.
فلما ذهبوا به چون برادران یوسف را بردند و از نظر پدر غایب شدند او را با تمام نیرو بر زمین زدند یوسف به گریه در آمد و گفت: اى برادران عزیزم من چه کرده ام که با من اینگونه رفتار مىکنید و مرا پیاده مىدوانید.
برادران گفتند: اى صاحب رؤیاى دروغ از ستاره ها و ماه و آفتاب که تو را سجده مىکردند درخواست کن تا امروز بفریاد تو برسند و تو را از دست ما نجات دهند؟
یوسف علیه السلام فرمود: اى برادران شما را با من چه مىشود بر حال پدر رحم کنید و بر کودکى و ضعف من توجه کنید، ولى برادران به او توجه نکردند و سیلى به روى او مىزدند و او را مىدوانیدند و چون کمى او را دواندند بند نعلینش گسیخته شد با پاى برهنه بر خاک و خاشاک مىدوید تا پاهایش مجروح شد و درمانده شد، پس برادران او را روى خاک، گرسنه و تشنه بر صورت مىکشیدند و او هر چه جزع و فزع مىکرد بجائى نمى رسید و نزد هر برادر که پناه مىبرد تا او را شفاعت کند سیلى بر روى او مىزدند و دامن هر کدام را مىگرفت از خود دور مىکرد همین طور او را در صحرا دوانیدند و مىکشیدند تا وقتى که آفتاب غروب و هوا چون سینه یعقوب سوزناک شد. (17) (ادامه دارد)
آورده اند، چون برادران از پدرشان یعقوب علیه السلام چند قدمى دور شدند حضرت یعقوب آهى کشید و گفت: فرزندانم، یوسف مرا رها کنید، یکبار دیگر او را ببینم و از بوستان جمالش میوه وصال بچینم، برادران یوسف را نزد پدر بزرگوار برگرداندند، یعقوب او را در بر گرفت و گفت: فرزندم دل از وصال برداشتى و مرا در فراق بگذاشتى، تو را به خدا سپردم، یوسف علیه السلام پدر را دلدارى داد و او را وداع کرد، چون براه افتادند و از پدر غایب شدند یعقوب علیه السلام با سوز تمام مراجعت نموده و چون نزدیک درخت وداع رسید از هر شاخه آن درخت الفراق، الفراق شنید، دانست که در زیر پرده غیب رنگى عجیب آمیخته و نیرنگى غریب بر انگیخته شده. (16)
گفته اند حضرت یوسف علیه السلام خواهرى به نام دینا داشت زمانى که حضرت یعقوب با فرزندان بطرف بیابان مىرفتند دینا خواب بود که ناگاه در خواب ده گرگ دید که یوسف را از کنار پدر ربوده اند از ترس و خوف این واقعه از خواب بیدار شد، پرسید:
یوسف کجاست
گفتند: با برادران به صحرا رفت
گفت: پدر اجازه داده
گفتند: آرى.
خواهر آهى کشید و گفت: اى روزگار بى وفا ما را از یوسف جدا کردى با شتاب به طرف دروازه حرکت کرد تا به درخت وداع رسید، در آن حال دید که پدر با یوسف در سخن است، خواهر خود را روى پاى یوسف انداخت و گفت: برادر جان خیال کن من یکى از کنیزان تو هستم مرا با خود ببر تا هر کجا پیاده شدى من خاک آن زمین را با مژگان چشمم جاروب کنم و اگر طعام باید پخت من هیزم براى طعام تو جمع کنم و چون آب بنوشى ایستاده زیر جام را براى نوشیدن آب بگیرم. اى خورشید فلک خوبى و اى گوهر صدف یعقوبى و اگر مرا با خود نمى برى زود برگردى تا دل این عاجز بیچاره را به درد فراق به آتش هجران نسوزى.
یوسف علیه السلام از سخنان خواهر گریان شد.
یوسف از طرفى گریه مىکرد و یعقوب از طرفى دیگر اشک مىریخت و خواهر از یک گوشه مىنالید و زارى مىنمود، در آن حال درهاى آسمان ها گشوده شد و حورالعین ایستاده در خروش آمده و ساکنان عالم بالا در جوش آمده و زبان حکم ازلى مىگفت: اى یعقوب تو از مفارقت یک شبه زارى مىکنى و از فراق چهل ساله خبر ندارى.
یعقوب صدا زد اى فرزندان من از اینجا به شهر باز نخواهم گشت تا شما برگردید، و به یکى از پسران به نام روبیل گفت: تو از همه بزرگترى یوسف را به تو مىسپارم از یوسف غافل نشوى و اعتماد به دیگر برادران نکنى!
روبیل قبول کرد و به راه ادامه دادند اما چون چند قدم دور شدند یعقوب آواز داد که آهسته بروید که حریف هجران، دامن جان و گریبان دل گرفته به تقاضاى جان تعجیل مىنماید یعنى نزدیک بود روح از کالبد یعقوب خارج گردد.
برادران مىرفتند و یعقوب علیه السلام بر اثر قدم هاى آنان آهسته قدم مىزد و به هر قدمى قطره اى از دیده مىبارید و در هر لحظه اى آهى سرد بر مىآورد. (15)
چون حضرت یوسف مىخواست از پدر جدا شود پدر فرمود: اى یوسف تو را چهار وصیت مىکنم این چهار وصیت را بشنو و نصب العین خاطر خود کن:
1- یا بنى لا تنس الله بکل حال.
فرزندم خدا را فراموش مکن و در هر کارى که هستى ذکر آفریدگار خود از دل و زبان خویش دور مدار که هیچ قرین و همنشین در سفر و در حضر برابر با ذکر و شکر او نیست.
2- اذا وقعت فى بلیة فاستعن بالله.
اگر به بلائى واقع شدى از فضل خدا یارى بجوى که هر کس سر رشته تدبیر را از دست دهد، اگر چنگ به ریسمان متین کرم او نزند زود یا دیر از پاى در آید.
3- اکثر من قول حسبى الله و نعم الوکیل.
این کلمه حسبى الله و نعم الوکیل را بسیار بگوى که چون پدر بزرگ تو ابراهیم خلیل را در آتش انداختند، این کلمه را گفت، ضرر و شرر نمرودیان از او دفع شد و دود آتش بر چهره عصمتش نرسید.
4- یا بنى لا تنسانى فانى لا انساک.
اى فرزندم مرا فراموش مکن که من تو را فراموش نخواهم کرد. (14)
چون فرزندان یعقوب خواستند یوسف را از پدر جدا کنند پدر دستور داد تا سر و بدن یوسف را شستند و مویش را شانه زدند و لباسهاى نو به او پوشانیدند و پیراهن ابراهیم علیه السلام که موقع انداختن ابراهیم علیه السلام به آتش جبرئیل از بهشت آورده بود مثل بازوبند بر بازوى یوسف بست و او را به برادران سپرد و فرمود: در زیر درخت وداع که بیرون دروازه کنعان است توقف کنید تا من نزد شما بیایم درخت وداع درختى بود که هر کس مىخواست به سفر برود در زیر آن درخت با او وداع مىکردند.
فرزندان به فرمان پدر از شهر بیرون آمدند و در سایه آن درخت قرار گرفتند، یعقوب علیه السلام لباس پشمینه پوشید و عمامه بر سر مبارک نهاد و عصا در دست گرفت و بطرف دروازه حرکت نمود، و چون هرگز رسم نبود که یعقوب به مشایعت فرزندان رود، هر کدام از فرزندان آن حالت را از پدر مشاهده مىکرد متحیر و متعجب مىشد چون همه پدر را دیدند دست و پاى او را بوسیدند.
یعقوب، یوسف را در بغل گرفت و صورت به صورت او گذاشت و رو به فرزندان کرد و گفت اى فرزندان من از شما عذر مىخواهم چون از این پسر بوى جد و پدر استشمام مىکنم و از دیدار او سیر نمى شوم.
حضرت یعقوب به یوسف فرمود: اى پسرم اگر شب در صحرا بمانى و بر نگردى ترس آن هست که در آتش فراق بسوزم.
یوسف علیه السلام خم شد تا پاى پدر را بوسه زند، پدر سر مبارکش را بر داشت و پیشانى نورانى او را بوسید و گفت: اى نور چشمم اندکى کنار من باش و ساعتى در بغل من بمان که معلوم نیست فردا بر سر ما چه آید و سرنوشت ما چه خواهد شد. (13)
نگاه دار زمانى زمام کشتى وصل که بحر حادثه را کناره پیدا نیست
که بحر حادثه را کناره پیدا نیست
روایت شده:
حضرت یعقوب علیه السلام در خواب ده گرگ را دید که یوسف را محاصره کرده اند و متعرض او شدند و به او حمله کردند، ولى یک گرگ نمى گذاشت گرگان دیگر متعرض او شوند که ناگهان زمین شکافته مىشود و یوسف در زمین فرو مىرود و از آن بیرون نیامد، سه روز از خواب یعقوب گذشت که برادران یوسف گفتند او را با ما بفرست.
حضرت یعقوب فرمود: مىترسم گرگ او را بخورد. (12)
در این فراز از داستان به خوبى مشاهده مىکنیم که حضرت یعقوب علیه السلام با اینکه از حسادت برادران نسبت به یوسف آگاهى داشت و به همین دلیل دستور داد خواب عجیبش را از برادران مکتوم دارد، هرگز نشد آنها را متهم کند که نکند شما قصد سوئى درباره فرزندم یوسف داشته باشید، بلکه عذرش تنها عدم تحمل دورى یوسف و ترس از گرگان بیابان بود.
اخلاق و معیارهاى انسانى و اصول داورى عادلانه نیز همین را ایجاب مىکند که تا نشانه هاى کار خلاف از کسى ظاهر نشده باشد او را متهم نسازند، اصل برائت و پاکى و درستى است، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. (11)
پیامبر اسلام صلّى الله علیه وآله و سلم فرمود: لا تلقنوا الکذاب فیکذب، فان بنى یعقوب لم یعلموا اءن الذئب یاکل الانسان حتى لقنهم ابوهم.
فرمود: به دروغگو تلقین نکنید تا به شما دروغ گوید، چرا که پسران یعقوب تا آن موقع نمى دانستند که ممکن است گرگ به انسان حمله کند و او را بخورد و هنگامى که پدر این سخن را گفت از او آموختند.
اشاره به اینکه گاه مىشود طرف مقابل توجه به عذر و بهانه و انتخاب راه انحرافى ندارد شما باید مراقب باشید که خودتان به احتمالات مختلفى که ذکر مىکنید، راه هاى انحرافى را به او نشان ندهید.
این درست به این مىماند که گاه انسان به کودک خردسالش مىگوید، توپ خود را به لامپ نزن، کودک که تا آن وقت نمى دانست مىشود توپ را به لامپ بزند، متوجه این مسئله مىشود که چنین کارى امکان پذیر است و به دنبال آن حس کنجکاوى او تحریک مىشود که باید ببینم اگر توپ را به لامپ بزنم چه مىشود؟ و به دنبال آن شروع به آزمایش این مسئله مىکند، آزمایشى که به شکستن لامپ منتهى خواهد شد.
البته یعقوب پیامبر روى پاکى و صفاى دل این سخن را با فرزندان بیان کرد اما فرزندان گمراه از بیان پدر سوء استفاده کردند. (10)
در اینجا این سؤال پیش مىآید که چرا یعقوب از میان تمام خطرها تنها انگشت روى حمله گرگ گذاشت
بعضى مىگویند: بیابان کنعان بیابانى گرگ خیز بود، و به همین جهت خطر بیشتر از این ناحیه احساس مىشد.
بعضى دیگر گفته اند که این به خاطر خوابى بود که یعقوب قبلا دیده بود که گرگانى به فرزندش یوسف حمله مىکنند.
این احتمال مىرود که حضرت یعقوب با زبان کنایه سخن گفت: و نظرش به انسانهاى گرگ صفت همچون بعضى از برادران یوسف بود. (9)
یعقوب پیامبر دوازده پسر داشت که دو نفر از آنها یوسف و بنیامین از یک مادر بودند که راحیل نام داشت، یعقوب نسبت به این دو پسر مخصوصا یوسف محبت بیشترى نشان مىداد زیرا اولا کوچکترین فرزند او محسوب مىشدند و طبعا نیاز به حمایت و محبت بیشترى داشتند و ثانیا در بعضى از روایات است که مادر آنها راحیل از دنیا رفته بود، و به این جهت نیز به محبت بیشترى محتاج بودند، از آن گذشته مخصوصا در یوسف آثار نبوغ و فوق العادگى نمایان بود.
مجموع این جهات سبب شد که یعقوب علیه السلام آشکاران نسبت به آنها ابراز علاقه بیشترى کند.
برادران حسود بدون توجه به این جهات از این موضوع سخت ناراحت شدند، به خصوص که شاید بر اثر جدائى مادرها، رقابتى نیز در میانشان طبعا وجود داشت لذا دور هم نشستند و گفتند یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند، با اینکه ما جمعیتى نیرومند و کارساز هستیم و زندگى پدر را به خوبى اداره مىکنیم و به همین دلیل باید علاقه او به ما بیش از این فرزندان خردسال باشد که کارى از آنها ساخته نیست و به این ترتیب با قضاوت یک جانبه خود پدر را محکوم ساختند و گفتند: به طور قطع پدر ما، در گمراهى آشکارى است.
اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الى ابینا منا و نحن عصبة ان ابانا لفى ضلال مبین. (8)
قرآن داستان یوسف را از خواب عجیب و پر معناى او آغاز مىکند، زیرا این خواب در واقع نخستین فراز زندگى پر تلاطم یوسف محسوب مىشود.
یک روز صبح با هیجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازه اى برداشت که در ظاهر چندان مهم نبود، اما در واقع شروع فصل جدیدى را در زندگانى او اعلام مىکرد.
یوسف گفت: پدرم! من دیشب در خواب 11 ستاره را دیدم که از آسمان فرود آمدند و خورشید و ماه نیز آنها را همراهى مىکردند، همگى نزد من آمدند و در برابر من سجده کردند.
که ابن عباس مىگوید: یوسف این خواب را در شب جمعه که مصادف شب قدر شب تعیین سرنوشتها و مقدرات بود دید.
در اینکه یوسف به هنگام دیدن این خواب چند سال داشت، بعضى نه سال و بعضى 12 سال و بعضى 7 سال نوشته اند، قدر مسلم این است که در آن هنگام بسیار کم سن و سال بود، این خواب هیجان انگیز و معنادار، یعقوب پیامبر را در فکر فرو برد:
خورشید و ماه و ستارگان آسمان آن هم 11 ستاره فرود آمدند و در برابر فرزندم یوسف سجده کردند، چقدر پر معنا است حتما خورشید و ماه و من و مادرش یا من و خاله اش مىباشیم و یازده ستاره، برادرانش، قدر و مقام فرزندم آنقدر بالا مىرود که ستارگان آسمان و خورشید و ماه سر بر آستانش مىسایند، آنقدر در پیشگاه خدا عزیز و آبرومند مىشود که آسمانیان در برابرش خضوع مىکنند، چه خواب پر شکوه و جالبى، لذا با لحن آمیخته با نگرانى و اضطراب اما تواءم با خوشحالى به فرزندش چنین گفت: فرزندم! این خوابت را براى برادران باز مگو چرا که آنها براى تو نقشه هاى خطرناک خواهند کشید، من مىدانم شیطان براى انسان دشمن آشکار است شیطان منتظر بهانه اى است که وسوسه هاى خود را آغاز کند، به آتش کینه و حسد دامن زند و حتى برادران را به جان هم اندازد. (7)
قرآن کریم مىفرماید: ببه یقین در سرگذشت یوسف و برادرانش نشانه هائى براى سؤال کنندگان بود لقد کان فى یوسف و اخوته آیات للسائلین.
بعضى گفته اند این سؤال کنندگان جمعى از یهود مدینه بودند که در این زمینه پرسش هائى از پیامبر صلّى الله علیه وآله و سلم مىکردند ولى ظاهر آیه مطلق است یعنى براى همه افراد جستجوگر آیات و نشانه ها و درسهائى در این داستان نهفته است.
چه درسى از این برتر که گروهى از افراد نیرومند با نقشه هاى حساب شده اى که از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى یک فرد ظاهرا ضعیف و تنها تمام کوشش خود را به کار گیرند، اما با همین کار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانروائى کشور پهناورى کنند، و در پایان همگى در برابر او سر تعظیم فرود آورند، این نشان مىدهد، وقتى خدا کارى را اراده کند مىتواند آن را حتى بدست مخالفین آن کار، پیاده کند، تا روشن شود که یک انسان پاک و با ایمان تنها نیست و اگر تمام جهان به نابودى او کمر بندند اما خدا نخواهد تار موئى از سر او کم نخواهند کرد. (6)
ابو حمزه ثمالى از امام سجاد علیه السلام نقل مىکند که من روز جمعه در مدینه بودم، نماز صبح را با امام سجاد علیه السلام خواندم، هنگامى که امام از نماز و تسبیح فراغت یافت به سوى منزل حرکت کرد و من با او بودم، زن خدمتکار را صدا زد و فرمود: مواظب باش، هر سائل و نیازمندى از در خانه بگذرد، غذا به او بدهید، زیرا امروز روز جمعه است.
ابو حمزه مىگوید، گفتم هر کسى که تقاضاى کمک مىکند، مستحق نیست!
امام علیه السلام فرمود: درست است، ولى من از این مىترسم که در میان آنها افراد مستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهیم و از در خانه خود برانیم، و بر سر خانواده ما همان آید که بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد!!
سپس فرمود: به همه آنها غذا بدهید مگر نشنیده اید براى یعقوب هر روز گوسفندى ذبح مىکردند، قسمتى را به مستحقان مىداد و قسمتى را خود و فرزندانش مىخورد، یک روز سؤال کننده مؤمنى که روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت عبورش از آن شهر افتاد، شب جمعه بود بر در خانه یعقوب به هنگام افطار آمد و گفت: به میهمان مستمند غریب گرسنه از غذاى اضافى خود کمک کنید، چند بار این سخن را تکرار کرد، آنها شنیدند و سخن او را باور نکردند، هنگامى که او ماءیوس شد و تاریکى شب، همه جا را فرا گرفت، برگشت، در حالى که چشمش گریان بود و از گرسنگى به خدا شکایت کرد، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت، در حالى که شکیبا بود و خدا را سپاس مىگفت، اما یعقوب و خانواده کاملا سیر شدند، و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!
امام علیه السلام اضافه فرمودند: خداوند به یعقوب در همان صبح، وحى فرستاد که تو اى یعقوب بنده مرا خوار کردى و خشم مرا بر افروختى، و مستوجب تاءدیب و نزول مجازات بر تو و فرزندانت شد... اى یعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبیخ و مجازات مىکنم و این به خاطر آنست که به آنها علاقه دارم.
ابو حمزه مىگوید از امام سجاد علیه السلام پرسیدم یوسف چه موقع آن خواب را دید؟ امام فرمود: در همان شب.
جائى که یعقوب آن همه درد و رنج به خاطر بى خبر ماندن از درد دل یک سائل بکشد باید فکر کرد، که جامعه اى که در آن گروهى سیر و گروه زیادترى گرسنه باشند، چگونه ممکن است مشمول خشم و غشب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آنها را مجازات نکند. (5)