آزادی ازدواج همجنسبازان؛ کنشها و واکنشها
آزادی ازدواج همجنسبازان؛ کنشها و واکنشها
در شرایطی که جناحهای سیاسی آمریکا، در پی تصویب ازدواج همجنسبازان منتظر یک عکس العمل عمومی در سطح ملّی بودند و جمهوریخواهان نیز امیدوار بودند که قانونی بودن این ازدواج، رأیدهندگان را در انتخابات آینده به سمت جناح طرفدارش بکشاند، امّا در ظاهر این امر محقّق نشد.
«گَری باور»، یکی از رهبران حزب جمهوریخواه که در انتخابات سال 2000م، به شکلی با شکست مواجه شد، اظهار داشت: «پیشبینی میشود رخدادهای اخیر در مبارزه برای اصلاحات فدرال مؤثر واقع شود. این امر موجب فعالیت بیشتر در سطح ایالتهای آمریکا خواهد شد و تا نوامبر سال جاری حداقل 14 ایالت، ازدواج مذکور را قانونمند می کنند که با این وضع، همه ایالات آمریکا به ازدواج همجنس بازان چهره قانونی خواهند بخشید.
قوانین ایالت ماساچوست در حال حاضر فقط به ساکنان این ایالت، چنین اجازهای را میدهد، اما برخی از سیاستمداران حزب جمهوریخواه بر این باورند که احتمالاً اعتقادات مذهبی در مورد ازدواجهای سنتی برای گرفتن آرای آن دسته از محافظهکاران که شاید در انتخابات آینده شرکت نکنند، مفید باشد. دیگر محافظه کاران در مورد سرمایه گذاری سیاسی تشکیلات بوش بر ازدواج، نسبت به ازدواج همجنس بازان اعتقاد دارند که این مسأله یک قمار و ریسک محسوب میشود.
توکر کارسون، یک جمهوری خواه وابسته به «سی.ان.ان» معتقد است: به نظر من دلایل منطقیای وجود دارد که دولت بوش به دنبال تحوّل سیاسی باشد».
باور و همچنین تعدادی از محافظه کاران بر این عقیدهاند که بیشتر مردم آمریکا با این گونه ازدواج مخالفند اما چنین به نظر نمیرسد. طبق یکی از آخرین نظرسنجیهای عمومی در ماه مِی سال جاری، پشتیبانی عمومی از اصلاحات در حال کاهش بوده، در حالی که حمایت از ازدواج همجنس بازان رو به افزایش میباشد.
بر اساس این نظرخواهی سراسری در آمریکا، 55 درصد از مردم این کشور مخالف ازدواج همجنس بازان بوده که نسبت به 65 درصد در ماه دسامبر با کاهش مواجه بوده و 42 درصد از مردم با این نوع ازدواج موافقند که نسبت به 31 درصد در ماه دسامبر افزایش پیدا کرده است. بر اساس این آمار، باوِر اعتقاد دارد: «این مسأله باید از اهم خط مشیهای جمهوری خواهان باشد، چون با نزدیکترشدن به زمان برگزاری انتخابات، این امر رنگ سیاسی بیشتری به خود میگیرد تا یک موضوع سلیقهای.
باوِر مایل است تفاوتهای موجود بین جرج دبلیو بوش و جان کِری را یادآور شود.
سناتور جانکری،نماینده حزب دموکرات همچنان ازدواج همجنس بازان را خلاف اصلاحیه قانون اساسی میداند،ولی بوش به شدّت حامی این جریان بوده است. هم اکنون قانون جدیدی برای روشن شدن مغایرت ازدواج همجنس بازان با اصلاحیه قانون اساسی در کنگره آمریکا در دست بررسی می باشد.
کارلسون معتقد است: «شاید بوش جان کری را قایل به یک شیوه دیگری از زندگی کردن می داند، به اعتقاد من او ارزشها را زیر پا نگذاشته، زیرا نحوه نگرش وی با برداشتی که ما از خانواده داریم متفاوت است و این می تواند یک مبارزه از سوی بوش با جان کری باشد.
10 هزار عضو از مؤسسه جمهوری خواه «لاگ کابین» که متعلق به یکی از گروههای همجنس باز مردمی می باشند، به حمایت بوش امیدوارند. مدیر این مؤسسه میگوید: سال پیش هنگامی که این اصلاحیه قانون اساسی به عنوان یک جریان ملّی بروز کرد، بودجه و اعضای مؤسسه به میزان دو برابر افزایش یافته است.
وی میافزاید : «به همان اندازه که حزب محافظه کار و حزب جمهوری خواه تلاش می کنند از خانوادههای همجنس باز به عنوان حربهای نفوذی در مبارزات استفاده کنند، به نظر من این امر باعث کنار کشیدن آمریکاییهای میانهرو میشود».
در انتخابات سال 2000 م، حدود یک میلیون نفر از چهار میلیون رأیدهنده که همگی همجنس باز مرد بودند به بوش رأی دادند. آنان مایل به تحصیل درآمد و فعالیت سیاسی بیشتر بوده تا حضور خود را در صحنه فعالیتهای سیاسی بیشتر نمایان سازند.
مدیر مؤسسه مذکور معتقد است که مسائلی از این قبیل موجبات یک نزاع فرهنگی در میان حزب جمهوری خواه را فراهم می آورد. بعضی با این امر موافقند و بعضی دیگر مخالف و راهی که این حزب انتخاب می کند، نشانگر آن است که آیا آنها همراه با تاریخ حرکت میکنند یا خیر و این راه بر روی رأی دهندگان تأثیر گذار خواهد بود.
باور میگوید: از دست دادن حمایتهای جمهوری خواهان همجنس باز به هر شکل ممکن، باعث از بین رفتن میزان حمایت از آنان در تعدادی از ایالتها میشود که چشم به حمایت دوختهاند.
در حالی که کارلسون در مورد توانایی محافظه کاران هم رأی برای استفاده از این جریانات در ایجاد نفوذ بین کری و بوش مردّد است.
وی می گوید کری خود را یک دموکرات قدرتمند، رطاقت و اَبر مرد میداند، کسی که تصمیم دارد مردم را از مثلث «Mekong» (نام رودخانهای است که از جنوب غربی چین سرچشمه گرفته و به جنوبی ترین اقیانوس آسیا سرازیر میشود) نجات دهد.
در پایان یادآور میشود که باید دید کدام یک از این دو جناح یعنی حزب جمهوری خواه (بوش) و حزب دموکرات (کری) آرای بیشتری جذب خواهند کرد و اصلاً آیا مسأله آزادی ازدواج همجنس بازان تا چه حد در انتخابات آمریکا تأثیرگذار خواهد بود
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
همه اینو می دونن
که بارون
همه چیز و کسمه
آدمی و بختشه
حالا دیگه وقتشه
که جوجه ها را بشمارم
چی دارم چی ندارم
بقاله برادرم
می رسونه به سرم
آخر پاییزه
حسابا لبریزه
یک و دو ! هوشم پرید
یه سیاه و یه سفید
جا جا جا
شکر خدا
شب و روزم بسمه
دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار زنی بهیاد سالهای دور
سالهی گمم
سالهایی که در کدورت گذشت
پیر و فراموش گشته اند
می نالد کودکی اش را
دیروز را
دیروز در غبار را
او کوچک بود و شاد
با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته
بود
زیر همین بلوط پیر
باد زورش به پر عقاب نمی رسید
یاد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
این همه درخت از کجا آمده اند ؟
هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
پس راست می گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل می میرند
در لحظه های کوه
و سالهای بعد
دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته
است آنها را در آوازهاشان می خوانند
هر دختری مادرش را
رفتم و وارت دیدم چل وارت
چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
و دیدم سنگ های دست چین تو را
در خرابی کهنه تری
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار دختری به یاد مادرش
نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی : می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا
راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ، می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم
من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی
عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خوراک چیکار می کنن
من : سرما می خورن
مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنیدی ؟
نازی : آره صدای باده ! داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند
و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند
و این چنین شد کهپنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی مردیم
و باد حتی آه نرگس طلایی ما را
با خود به هیچ کجا نبرد
من : همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ، یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی ، درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم /
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی ک در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار
نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
ژسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ، آدم بود
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند