اشعث از جمله افرادى بود که هم گام با هم فکرانش هم چون جریر بن عبدالله، در کوفه مسجدى ساخت و مردم را با حیله هاى مختلف تشویق به حضور در آن مى نمود.
شریک بن عبدالله مى گوید: روزى نماز صبح را در مسجد اشعث به جاى آوردم. پیش از این که امام جماعت سلام نماز را بگوید، در مقابل من و سایر نمازگزاران کیسه اى پول و یک جفت کفش گذاشتند. وقتى سؤال کردم، گفتند: دیشب اشعث از مسافرت برگشته و دستور داده است در جلوى هر کسى که صبح در مسجد ما نماز مى خواند، یک جفت کفش و یک کیسه پول بگذارند. مسجد اشعث جزو مساجد ملعون است. بنابراین، ساختن مسجد از سوى اشعث نشانگر این مطلب است که او پایگاهى براى مقابله با على(علیه السلام)ایجاد نموده بود.
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که اشعث بن قیس در خانه خود مأذنه اى ساخته بود و در هنگام نماز، که در مسجد کوفه اذان مى گفتند، بالاى آن مى رفت و با صداى بلند مى گفت: «اى مرد، تو دروغگوى ساحر هستى.» به هر روى، اشعث در صحنه سیاسى و نظامى، بزرگ ترین ضربه را بر پیکر حکومت عادلانه امام(علیه السلام) وارد کرد و شکست ظاهرى آن حضرت تا حد زیادى مرهون خوش خدمتى هاى او به معاویه، بود.
آنچه براى اشعث پیش آمده بود، به اطلاع معاویه رسید. او فرصت را غنیمت شمرد، و از شاعر خود، مالک بن هبیره، خواست با سرودن اشعارى، اشعث را بر ضد على(علیه السلام) برانگیزد.
از جمله سروده هاى او این مضامین است: «ریاست اشعث کندى را از او گرفتند و حسّان بن مخدوج فرمان دهى را به دست گرفت. هان اى مردان! این چنان ننگى است که آب فرات توان شستن آن را ندارد و عقده اندوهى است که هرگز نتوان آن را گشود. این ننگى است که مردم عراق منکر فضیحت آن نیستند و عارى است آشکار. بنى ربیعه به حقى که بى تردید از آن کندیان است و اینک از آنان سلب گردیده و به ایشان بخشیده شده، سزاوار نیستند.» چون این شعر به آگاهى یمنیان رسید، شخصى به نام شریح بن هانى گفت: اى مردم یمن، رفیق شما (گوینده این شعر) جز آن نمى خواهد که میان شما و بنى ربیعه جدایى افکند. حسّان بن مخدوج، که متوجه نقشه دشمن شد، با پرچم خود نزد اشعث رفت تا آن را در قرارگاه او نصب و فرمان دهى کل را به او تسلیم کند. اشعث گفت: «این پرچمى است که به نظر على بزرگ و با اهمیت مى آید، در حالى که به خدا سوگند، در نظر من از پرِ نرم شترمرغى سبک تر است و پناه بر خدا اگر این جریان مرا نسبت به شما تغییر بدهد و خشمناک گرداند!» امیرالمؤمنین(علیه السلام) براى جلوگیرى از ادامه این معضل، که بر اثر کوته فکرى و خودخواهى اشعث ایجاد شده بود، دست از تصمیم سابق برداشتند و به او پیشنهاد کردند که همان مأموریت پیشین خود (فرمان دهى کل هر دو قبیله) را بازگیرد. ولى او خوددارى کرد و گفت: اى امیرمؤمنان، اگر در واگذارى و آغاز آن مأموریت به من، شرافت و فضیلتى بود، در معزولى و پایان آن ننگ و عارى نیست.
آن گاه على(علیه السلام) به او گفتند: «من تو را در این کار (یعنى فرمان دهى کل سپاه) شرکت مى دهم.» اشعث گفت: این در اختیار توست. سپس امام(علیه السلام)، او را به سردارى میمنه خود، که جناح راست کل سپاه عراق بود، گماشتند. این ماجرا نشان مى دهد که اشعث از دیدگاه امام، لیاقت کافى براى فرمان دهى گروه هاى کوچک و بزرگ لشکر را نداشته، ولى جوّ حاکم اجازه نمى داد امام او را طرد نماید. بدین دلیل امیرالمؤمنین(علیه السلام) براى حفظ اتحاد بین نیروهاى رزمنده و جلوگیرى از بروز تعصّبات قبیلگى و ممانعت از سوء استفاده دشمن با این مهره نالایق، که شهرت کاذبى در بین نیروهاى یمنى یافته بود، مدارا نمودند و او را در فرمان دهى سپاه شرکت دادند.
اشعث گرچه از مقام کارگزارى آذربایجان و حلوان توسط امیرالمؤمنین(علیه السلام) عزل شد، ولى براى کسب مقام، مکرّر به نزد حضرت مى رفت. روزى امام با تندى با او سخن گفتند و او بازگشت و امام را تهدید به مرگ کرد. حضرت به او فرمودند: «آیا مرا به مرگ مى ترسانى یا تهدید مى کنى؟ قسم به خدا، باکى ندارم که مرگ مرا فراگیرد یا من او را فراگیرم.» وقتى اشعث این کار را بى نتیجه دید باز هم ناامید نشد و از در مکر و حیله وارد شد: امام(علیه السلام) نقل مى کنند که در نیمه شبى، اشعث ظرفى سرپوشیده، پر از حلواى خوش طعم و لذیذ به خانه ما آورد، ولى این حلوا معجونى بود که من از آن متنفر شدم; گویا آن را با آب دهان مار یا استفراغش خمیر کرده بودند. به او گفتم: «این هدیه است یا زکات یا صدقه؟ زکات و صدقه بر ما اهل بیت حرام است.» گفت: صدقه و زکات نیست، هدیه است.
به او گفتم: «آیا آمده اى از راه دین خدا ما را بفریبى؟ آیا درک ندارى، نمى فهمى و یا دیوانه و جن زده اى و یا بیهوده سخن مى گویى؟» آن گاه امام قسم یاد کرد که «اگر هفت اقلیم را با هر چه در زیر آسمان آن هاست به من بدهند که خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى کنم، هرگز نخواهم کرد.» از این جملات، مى توان پى به حماقت و خودباختگى اشعث برد که براى رسیدن به پست و مقام، امام(علیه السلام) را نیز مورد خدعه و حیله قرار مى دهد، اما نمى داند که فاصله بین امیرالمؤمنین(علیه السلام) با خلفاى سابق (که گول او را مى خوردند) از زمین تا آسمان است و او را از راه هاى دینى و دنیوى نمى توان فریفت.
اشعث به دلیل خودخواهى و تکبرى که داشت، به هر چه از آن خبرى نداشت، اعتراض مى کرد. بعد از ماجراى حکمیّت، یک بار امیرالمؤمنین(علیه السلام)براى مردم سخنرانى کردند و جمله اى فرمودند که اشعث مقصود آن حضرت را نفهمید. به همین دلیل، اعتراض کرد و گفت: «این جمله به ضرر تو تمام شد، نه به سودت.» امام(علیه السلام) نگاه تندى به او کردند و فرمودند: «تو چه مى دانى که چه چیز ضرر و چه چیز به نفع من است؟ نفرین خدا و نفرین کنندگان بر تو باد، اى متکبر متکبرزاده و اى منافق کافرزاده...!»
اشعث بن قیس کارگزار عثمان بر آذربایجان بود و عثمان هر سال، صدهزار درهم از خراج آذربایجان را به او مى بخشید. بدین روى، او در مصرف اموال مسلمانان، براى خود محدودیتى قایل نبود. او زمانى بر چیزى قسم خورد و بر خلاف آن عمل کرد، پانزده هزار درهم کفاره داد. طبق نقل انساب الأشراف، حضرت امیر(علیه السلام)براى مدت کوتاهى او را در منصبش ابقا کردند، ولى سپس او را برکنار نمودند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) براى اشعث نامه اى نوشتند و در قسمتى از نامه خود به او فرمودند: «اگر سستى هایى در تو رخ نمى داد، پیش از دیگران در این امر (همکارى با حکومت جدید) اقدام مى کردى و شاید آخر کارت موجب ستایش و جبران اول آن بگردد و بعضى از آن بعضى دیگر را جبران کند، اگر از خدا پروا داشته باشى.» امام در قسمت دیگرى از این نامه نوشتند: «فرمان دارى براى تو وسیله آب و نان نیست، بلکه امانتى است در گردنت. تو نیز باید مطیع مافوق باشى و درباره مردم حق ندارى استبداد به خرج دهى! در مورد بیت المال، به هیچ کارى جز با احتیاط و اطمینان اقدام مکن! اموال خدا در اختیار توست و تو یکى از خزانه داران او هستى که باید آن را به دست من بسپارى و امید است من رئیس بدى براى تو نباشم.» هنگامى که نامه امام به اشعث رسید، یاران خود را فراخواند و گفت نامه على مرا بیمناک کرده است. او مى خواهد اموال آذربایجان را از من بستاند و من مى خواهم به معاویه بپیوندم. یارانش گفتند: مرگ براى تو زیبنده تر از رفتن به سوى معاویه است. آیا شهر و عشیره ات را رها مى کنى و طفیلى مردم شام مى شوى؟! اشعث از شنیدن این سخنان شرمگین شد و از پیوستن به معاویه منصرف گردید.
وقتى این خبر به گوش امام رسید، نامه اى نگاشتند و او را سرزنش نمودند و به کوفه احضار کردند و بیت المالى را که در اختیار او بود، از وى گرفتند.
بلاذرى مى نویسد: حضرت على(علیه السلام)اشعث را پس از برکنارى از کارگزارى آذربایجان، به حلوان و اطراف آن فرستادند و بعداًازاو خواستند به کوفه برود. حضرت نسبت به اموالى که از حلوان و آذربایجان آورده بود، سؤال کردند و درباره آن ها تحقیقوبازجویى نمودند.امااشعث ناراحت شد و بدین روى،با معاویه مکاتبه مى کرد. از این جمله آخر، استفاده مى شود که اشعث شخص منافقى بود و با نفاقش بزرگ ترین ضربه را به حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام)وارد کرد.
ابن ابى الحدید در این باره مى نویسد: اشعث در زمان خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، جزو منافقان بود و نقش او در میان اصحاب آن حضرت مانند نقش عبدالله بن ابّى در میان اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود. هر یک از آن ها در زمان خود، در رأس گروه منافقان بودند. در زمان خلافت حضرت امیر(علیه السلام)، هر توطئه و تشنج و خیانتى که به وجود مى آمد، منشأ آن اشعث بود.
نام اصلى وى معدى کرب و پسر قیس از قبیله «کنده» از قبایل بزرگ یمن بود. اشعث در سال دهم هجرت به همراه گروهى از قبیله کنده، که او ریاست آن ها را به عده داشت، به حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله)رسید و مسلمان گردید، ولى در زمان ابوبکر مرتد شد و مسلمانان او را اسیر کردند، ابوبکر او را بخشید و به درخواست وى، خواهر خود، امّ فروه، را به تزویجش درآورد. اشعث در جنگ هاى قادسیه، مدائن، جلولاء،و نهاوند حضور داشت و در کوفه ساکن گردید. ابن قتیبه مى نویسد: «اشعث بن قیس کسى بود که در حالى که مردان دیگر پیاده بودند، او سوار بر مرکب خود حرکت مى کرد.» این جمله نشانگر تکبّر و ریاست طلبى او است.
مؤید دیگر این موضوع ماجرایى است که ابن ابى الحدید به طور مفصّل آن را نقل کرده است. او مى نویسد: چون پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)رحلت کردند، قبیله «بنى ولیعة»، که داراى اسلام ضعیفى بودند، مرتد شدند و از طرف مسلمانان، زیاد بن لبیدبیاضى براى جنگ با آن ها مأمور شد.
بنى ولیعه از اشعث کمک خواستند. او گفت تا مرا حاکم قبیله خود نسازید، کمک نخواهم کرد. آن ها اشعث را حاکم خود قرار دادند و تاجى همچون تاج پادشاهان قحطان بر سرش گذاشتند. اشعث مرتد شد و با مسلمانان جنگید و توسط آنان اسیر گردید. اما ابوبکر او را بخشید و خواهرش را به همسرى او درآورد. یعقوبى مى نویسد: «ابوبکر در اواخر عمر، بر چند چیز حسرت مى خورد; از جمله مى گفت: اى کاش اشعث را پیش مى داشتم و گردن او را مى زدم; چه گمانم چنان است که او شرى را نمى بیند، جز این که آن را یارى مى کند.» شیخ طوسى او را جزء یاران على(علیه السلام)ذکر کرده است، سپس مى فرماید: «او خارجى و ملعون گردید.» ازامام صادق(علیه السلام) درباره اشعثو خاندان او روایت شده است که اشعث بن قیس در ریختن خون امیرالمؤمنین(علیه السلام)شرکت داشت و دخترش، جعده، امام حسن(علیه السلام) را مسموم کرد و محمد، فرزندش در ریختن خون امام حسین(علیه السلام)شریک بود. اشعث، که براى مدتى از جانب امام(علیه السلام) در سمت خود ـ یعنى حکومت بر آذربایجان و حلوان ـ ابقا شد، پس از آن که از جانب حضرت به کوفه احضار گردید با مکر و حیله و نفاق، خود را در لشکر امیرمؤمنان در جنگ صفین و نهروان داخل نمود و نقشى بسیار منفى در عرصه نظامى و سیاسى ایفا کرد که هر کدام در جاى خود، قابل بحث است. سرانجام، اشعث پس ازعمرى کارشکنى،خیانت،مقامـ پرستى، تظاهر، تکبّر و دنیاطلبى چهل روز پس از شهادت امیرالمؤمنین(علیه السلام)از دنیارفت.
نبى الله فضلعلى چکیده: امیرالمؤمنین(علیه السلام) آن گاه که با مردم بیعت کردند و حکومت را به عهده گرفتند، در اولین گام به اصلاح ادارى دستگاه حکومت پرداخته و کارگزاران فاسق و نالایق عثمان را برکنار و افرادى شایسته و کارامد را به خدمت گماردند. کارگزاران آن حضرت از لحاظ عملکرد، دو دسته بودند:
الف. گروهى که تا آخر، هم پاى رهنمودها و دستورالعمل هاى امیرالمؤمنین(علیه السلام) پیش رفته، مشکلات و گرفتارى ها را برطرف و وظایف خود را به بهترینوجه انجام دادند ونقش بسزایى در پیشبرد اهداف آن حضرت ـ گسترش عدالت، احقاق حقوق مردم، برچیدن فساد و آبادانى جهان اسلام ـ داشتند.
ب. گروهى که با ظاهرسازى یا به دلیل شرافت خانوادگى و یا به صلاحدید مشاوران و نزدیکان امام(علیه السلام)روى کار آمدند و پس از مدتى از مقام و موقعیت خود سوءاستفاده کردند و با خیانت و کارشکنى، نقش مؤثرى در تضعیف حکومت امام(علیه السلام)داشتند. به محض اطلاع آن حضرت از اوضاع ایشان، برخى مورد غضب و نفرت امام قرار گرفته و از کار برکنار. و برخى دیگر از ترس بازخواست و عزل شدن، از حکومت عادلانه امیرالمؤمنین(علیه السلام)فرار کردند و به معاویه ملحق شدند.
دراین مقال، زندگى دو تن از کارگزاران حکومت علوى، که بیش ترین نقش را در تضعیف حکومت امام(علیه السلام)ایفا نمودند، مورد بررسى قرار گرفته است.
الف ـ اشعث بن قیس
اصحاب صُفّه
محمد الیاس عبدالغنى / سیدابراهیم سیدعلوى
ورود به بحث
صفّه (به ضمّ صاد و تشدید فاء) سایبانى بوده در بخش آخر مسجدالنبى(صلى الله علیه وآله) که مردمان بینوا و غریب در آن پناه مىگرفتند و «اصحاب الصفّه»، بر مشهورترین اقوال، به آنجا منسوبند.(1)
مهاجران در مدینه، بر منزل کسانى که با ایشان آشنا بودند، وارد مىشدند ولى کسانى که با انصار سابقه آشنایى نداشتند وارد مسجدالنبى مىشدند. و برخى از مهاجران به مدینه مىآمدند تا شرایع بیاموزند و احکام دین بفهمند و به عنوان «آموزگار» به میان قوم خود برگردند. اینان نمونه و مصداقى از این آیه شریفه بودهاند: «فَلَولا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فرقة منهم طائفةٌ لیتفقّهوا فیالدین ولیُنذِروا قومهم إذا رَجَعوا إلیهم لعلّهُم یَحذَرون»:(2) «چرا از هر فرقه و طائفهاى، جمعى نمىکوچند تا دینفهم شوند و به هنگام بازگشت به میان قوم خود، آنان را انذار کنند، شاید آنها پروا نمایند.»
از طلحه بصرى(3) نقل شده که گفت: هر کس وارد مدینه مىشد و در آنجا آشنا داشت بر او وارد مىشد و هر کس آشنا نداشت در صفّه نازل مىگردید و من با جمعى بودم که بر صفّه نزول کرده بودند با دو مرد با هم بودیم و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هر روز یک مدّ خرما براى ما مىفرستاد.(4)
تردید
به مخروبه ی تردید بازگشتم
وارونه در آینه
تصویر یقیت بودم
دست هایم
در شکسته ها برید
و چشمان سرخ حادثه
از پیوند رگ ها گریخت
خدا فرود آمد
دیشب جای تو خالی
بر بسترم خدا فرود آمد
در آغوش او
راه خواب را پیمودم
تا تیغ زرین آفتاب
تورم پلک های گریه بارم را
به تکرار زندگی گشود
پس در پگاه
خدا را در آسمان رویای گریخته ام دیدم
که لبخند می زد
مرا با خود نبرده بود
| |
پس از سقوط
بیش از ارتفاع عشق
ستاره یخ می بندد
و بغض پرواز
در گلوی آسمان می گندد
همواره پس از سقوط
لب می گشاییم
بیش از ارتفاع عشق
پرنده بال می شکند
از دریا چیزی در استکان باقی نماند
و لب های بسته ی تقدیر
آخرین جرعه را تا پگاه نوشید
خداحاففظ
طفل خرد ثانیه ها
خداحافظ
سقف بتون آرمه
خداحافظ
اتاق ، رختخواب ، کتابخانه ، دفتر
چرخ خیاطی ، پنجره ، طلسم محبت
عطر گیسوی امین الله ، فنجان قهوه
قلم ، رویأ ، چراغ ، مادر ، پدر
خداحافظ
نقابت را عاشق بودم
بسته به زنجیر
صاحب پوشالها بودم
بانوی خانه ی خیال
ومادر طفل رویاها
هر صبح
استکان چای را
در دست نامرئی ات گذاشتم
و تا شب گلزار قالی ها و پرده ها را
روبیدم و نوازش دادم
از انتظار پنجره
آمدنت را پاییدم
قامتت را
و غبار گام هایت را
از نفس هایت
با نفس هایم
خستگی را زدودم
و شعرم را
در گوش هایت زمزمه کردم
و بر بالش ما
تا پگاه گریستم
تو از پشت دیوار ها
لبخند می زدی
و در پشت نقاب ها
غیرت مرد را سکوت می کردی
من باور پر شکوهم را می سرودم
و سطر سطر می گریستم
تا کاغذ عشقم
از باران قلم لبریز می شد
آه
پنجره های قلبم بی تاب بود
و سکر مدام خواهشت
در شراب خانه جاری بود
اکنون
خیال مه آلود زندگی
از پرده های ذهنم گریخته است
افسوس نقابت را عاشق بودم
و بر سرداب فاصله
شکوه قصر خیال را بافتم
و تو را
نشانی از هیچ نشان باقی نماند
چاقو را برداشتم
آسمان را به اندازه ی ماه بریدم
تا از دریچه ی شب
چشمان بی خوابم بیفتد
صبح
چاقو را برداشتم
نقش دو ماه
از آسمان چشمانم بردیم
و در شیشه ی تاریک تنهایی ام
پنهان کردم
چاقو را برداشتم
دو بال پرنده را بریدم
تا خوش خیال نباشد
چرا تعجب می کنی ؟
خواستم تا به دیوار فردا نکوبد
چاقو را برداشتم
انگشت اشاره ام را بریدم
تا دیگر کبوتر را نشانه نرود
مبادا که
آرزو بر خاک افتد
چاقو را برداشتم
سیب را دو نیم کردم
و روبه روی خیالش گذاشتم
بلکه سهمش را از عشق بردارد
چاقو را برداشتم
عشق را به پهنای جاده بریدم
تا پای رفتنش را بگیرد
چاقو را برداشتم
بر سینه ام
نقش قلب را کندم
شاید چیزی بفهمد
چاقو را برداشتم
لبخند را از لبانم بریدم
تا بیهوده بر عشق نلغزد
چاقو را برداشتم
آرزو را از جانم بریدم
و در گورستان نگاهش دفن کردم
چاقو را برداشتم
روی پوست احساسم کشیدم
و خون جهان بیرون زد
چاقو را برداشتم
شکم کسی را که در آینه ایستاده بود
پاره کردم
آن وقت من بر زمین افتادم
چاقو را برداشتم
تا دیوار رازخمی کنم
فریاد کشید
درد فاصله بودن برایم کافی ست
چاقو را برداشتم
طرح نامم را روی درخت کندم
سال دیگر
یادگاری درخت برای من
خطوط نفرت خواهد بود
چاقو را برداشتم
با آن روی برف ها نوشتم
من از این چاقوکش می ترسم
آفتاب ترس مرا شست
تعلیم نماز در روایات از وظایف مهمّ والدین است. والدین باید فرزندان خود را از سه سالگى با بیان کلماتى از قبیل «لااله الا اللَّه» آشنا کنند و کم کم او را آماده نماز نمایند.
خداوند به پیامبر مى فرماید: «وامر اهلک بالصلوة و اصطبر علیها» (50) به اهل خود فرمان نماز بده وپشتکار داشته باش.
قرآن در ستایش حضرت ابراهیم مى فرماید: «و کان یأمر اهله بالصلوة» (51) او اهل خود را به نماز فرمان مى داد.
لقمان هم به فرزندش سفارش نماز مى کرد: «یابنّى اقم الصلوة» (52)
زن تغییر و تنوع پیرامون خود را دوست دارد از این رو باید او را کمک کرد تا شور و نشاط بیشترى رابه خانواده خود ببخشد ولى این ((تنوع)) غیر از ((تجمل)) است که آدمى را از هدف اصلى خانواده باز مى دارد. بدین منظور جابجایى بعضى از اثاث و اسباب خانه بهترین شیوه ایجاد تنوع است. آن کس که هر سال ـ یا چند سال یک بارـ مبلمان, دکوراسیون, رنگ ساختمان, پرده ها و قالیها, تخت خواب و سرویس غذاخورى خود را عوض مى کند ((تجمل گراست)) نه ((تنوع خواه)).
اعمال و رفتار چنین خانواده هایى, جلوه اى از حالات و روحیات تجمل گرایانه آنها خواهد بود و در روابط اجتماعى و موقعیت مردمى ایشان اثر خواهد گذاشت; بویژه افرادى که از موقعیت معنوى و الگو بودن براى جامعه برخوردارند, کلامشان بى اثر و موقعیتشان کمرنگ و ضعیف خواهد شد.
در پایان از خداوند مى خواهیم تا به همه ما توفیق برنامه ریزى صحیح براى رسیدن به اهداف بلند اسلام عنایت فرماید. در قسمت بعد به موضوع تجمل گرایى خواهیم پرداخت.
ان شا الله.
رمز موفقیت بسیارى از مردان بزرگ تاریخ ((نظم و انضباط)) در کارهاى روزانه آنهاست. آنان که اوقات عبادت, مطالعه, عیادت, غذاخوردن, خوابیدن, صله رحم و حتى اوقات کارشان مشخص و معین باشد, از تمام لحظات زندگى خود لذت مى برند.
حضرت امام کاظم علیه السلام مى فرماید:
((اجتهدوا فى ان یکون زمانکم اربع ساعات: ساعه لمناجاه الله و ساعه لامرالمعاش و ساعه لمعاشره الاخوان و الثقات الذیأن یعرفونکم عیوبکم و یخلصون لکم فى الباطن, و ساعه تخلون فیها للذاتکم فى أ غیرمحرم و بهذه الساعه تقدرون على الثلاث ساعات.))(6)
((تلاش کنید تا شبانه روز خود را به چهار قسمت تقسیم کنید: یک قسمت را براى مناجات و عبادت خدا قرار دهید. قسمت دیگر را براى امرار معاش و کار براى اداره زندگى. قسمت سوم را براى معاشرت با برادران و دوستان مطمئنى که عیبهاى شما را گوشزد کرده و در باطن خود, جز خلوص و صداقت انگیزه دیگرى ندارند. و قسمت چهارم را به لذتها و کامروایى هاى مشروع خود اختصاص دهید که با وجود این بخش (تفریحات و لذتهاى سالم و مشروع) مى توانید سه بخش دیگر را[با روحیه بهتر و شاداب ترى] انجام دهید.))
ازاین روایت, چهار دستور ضرورى و فطرى حیات فردى و اجتماعى انسان به دست مىآید:
1ـ ضرورت ارتباط معنوى انسان با خدا در قالب عبادت و تفکر.
2ـ ضرورت اهتمام انسان به امر معاش و تلاش براى توسعه زندگى و حفظ آبرو.
3ـ ضرورت حفظ روابط اجتماعى و معاشرت با بستگان (صله رحم).
4ـ ضرورت تفریح و لذت جویى مشروع براى موفقیت و نشاط روحى و جسمى بیشتر.
بدیهى است که انسان منهاى هر یک از اینها, انسانى غیر کامل است, زیرا دورى از خدا ((اضطراب روحى و شقاوت)) و ترک معاشرت با دیگران ((گوشه نشینى و پى نبردن به کمبودهاى اخلاقى خود)) و بیکارى یا کم کارى ((بىآبرویى و نیازمندى به دیگران)) و ترک تفریح و لذت مشروع, کسالت و ضعف روحیه را به دنبال خواند داشت.
به هر حال, انضباط در زندگى خصلتهاى ارزشمندى را در انسان به وجود مىآورد:
1ـ شخص با انضباط همیشه سرحال و با نشاط است.
2ـ حقوق دیگران را به بهترین وجه رعایت مى کند. اگر معلم است سر ساعت معین به کلاس درس مى رود, اگر کارمند است حق مردم و وقت آنها را ضایع نمى کند و اگر... .
3ـ همیشه براى دیگران الگو و اسوه خواهد بود.
4ـ نزد همه افراد ارزشمند و محترم است.
خانم خانه با داشتن منزلى مرتب و منظم, به خانواده خود صفا, رونق و زیبایى مى بخشد به طورى که تماشاى تکرارى خانه نه تنها موجب ملال و خستگى نمى شود بلکه دلپذیر و آرام بخش خواهد بود; و از طرفى انجام کارها و یافتن اشیا مورد نیاز او به آسانى انجام مى گیرد و او را خسته و کسل نمى کند و ثالثا چنین خانه اى مایه آبرو و سرافرازى افراد خانواده است. چه بسیار افراد ثروتمندى که بخاطر بى سلیقگى خانم خانه, منزلى درهم ریخته و آشفته و بى جاذبه دارند و در مقابل خانواده هاى فقیرى که با کیاست, مدیریت و تدبیر مدیر خانواده, زندگى منظم و نظیف آنها زبانزد عام و خاص شده است. اگر کفشها, جورابها, لباسها, ظروف غذاخورى و میوه خورى, لوازم التحریر فرزندان, وسایل زینتى و... هر کدام در جایگاه اصلى خود قرار گیرند, مشکلى به وجود نخواهد آمد.
آیا مى توان بى نظمى در خانه را به پاى ساده زیستى و زهد گذاشت.
آیا مى توان بى برنامگى در زندگى را یک نوع آزادى و عدم محدودیت براى خود تلقى کرد؟
و آیا...؟
اگر تاکنون در زندگى خود فاقد نظم و برنامه بوده اید از هم اکنون روش خود را عوض کرده و در همه زمینه هاى اقتصادى, معنوى, تربیتى و اجتماعى خویش برنامه ریزى کنید و موفقیت خود را تضمین نمایید.
هزینه هاى بالاى زندگى امروز موجبات نگرانى بسیارى را فراهم آورده است; اما چه باید کرد؟ آیا وضعیت اقتصادى خانواده ها, تحولى در روشهاى مصرف و اداره زندگى را ایجاب نمى کند؟ آیا با این وضع مى توان بهترین خوراک, پوشاک و دکوراسیون را داشت؟
بدیهى است که ((صرفه جویى)) یکى از ابزار کاستن از فشارهاى اقتصادى است. آنان که در مصرف آب, برق, گاز و تلفن صرفه جویى نمى کنند و نسنجیده به خرید هر لباسى اقدام مى کنند; به خوردن هر غذایى علاقمند مى شوند و به زیباسازى محیط خانه دل مى بندند, با ناهماهنگى بین درآمد و هزینه هاى زندگى روبرو شده و گرفتار اضطراب و نگرانى روحى مى شوند.
امام صادق علیه السلام مى فرماید:
((المومن... خفیف الموونه, جیدالتدبیر لمعیشته))(4)
((شخص مومن... کم خرج و مدبرى شایسته براى زندگى خویش است.))
از پایان کلام امام(ع) که فرمود: ((جیدالتدبیر لمعیشته)) مى توان نتیجه گرفت که مومن در برنامه ریزى خانوادگى و اقتصادى خود آنگونه است که به پایان و آینده زندگى عنایت دارد و با ((دور اندیشى)) خاص خود, اندوخته اى را نیز براى فردا و فرداهاى خود و فرزندانش فراهم مى کند تا با آبرومندى هرچه تمامتر زندگى کنند.
((مردى از دنیا رفت و پیامبر بر جنازه اش نماز خواند. سپس پرسید: ((چند بچه دارد و چه چیز براى آنها گذاشته است؟)) عرض کردند: ((اى رسول خدا! مقدارى ثروت داشت اما قبل از مردن همه را در راه خدا داد.)) فرمود: اگر این مطلب را قبلا به من گفته بودید, من بر این آدم نمازنمى خواندم[.چرا] بچه هاى گرسنه را در اجتماع رها کرده است؟))(5)