آدم از روز اول تا روز آخر تاوان پس میده ، تاوان زنده بودن ، تاوان زندگی کردن و تاوان به دنیا آمدن
عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو ، خوب و بد می گذرد وای به حال من و تو ، قرعه امروز به نام من و فردا دگری می خورد تیر اجل بر پر و بال من و تو ، مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی ، گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو
روزگار را گذراندیم شاید به خوشی برسیم ، اما ندانستیم همان روزها روزگار خوش ما بود
مه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط ؟ بد و خوبش به شما ، ما که رسیدیم ته خط
تو دیگه بر نمیگردی ولی من چشم انتظارم ، هنوز برام عزیزی چه دل ساده ای دارم
سراغ از من نمیگیری گل نازم ، نمیشناسی صدای کهنه سازم نمیبینی مگه اینجا دلم تنگه ، نمیبینی مگه با با غصه دمسازم ، سراغ از من نمیگیری نگیر اما ، فراموشم نکن هرگز گل زییا
به قلبم نشستی نگفتم چرا ، دلم را شکستی نگفتم چرا ، یکی خوابشبهای من را ربود ، چو دیدم تو هستی نگفتم چرا
سفرهاى زیارتى، آمیزه اى از عشق ملکوتى، تکریم و احترام به پاسداران ارزشها، شستوشوى غبار غفلت و گناه و پناهندگى انسان به پایگاه هاى امن الهى و مشاهد و مراقد برکت آفرین اولیاى او است.
ساماندهى و برنامه ریزى و فراهم آوردن زمینه لازم براى تحقّق اهداف مقدّس و عالى زیارت، مسؤولیتى دشوار و سنگین و در عین حال شیرین است که امید ثواب و پاداش الهى و همراهى با راهیان دیار دوست تمام سختى ها را آسان و رنج ها را دلنشین و گوارا مى سازد. البته سفرهاى گروهى و دسته جمعى همیشه به همفکرى و هماهنگى و استفاده از تجارب پیشگامان قبلى نیاز دارد. استفاده از تجارب مدیران کاروان ها و روحانیون بزرگوار در سفرهاى حج، عمره، سوریه و عتبات عالیات مى تواند سفرهاى زیارتى را به کلاس هاى آموزشى ـ تربیتىِ سیّار مبدّل کند و جمعى گسترده از مردم کشور را در ابعاد اخلاقى، دینى و اجتماعى تحت پوشش قرار دهد.
همفکرىوهمکارى نزدیک نهادهاى مرتبط باامور حج وزیارتو دست اندرکاران کاروانها و دور نگهداشتن این سفرهاى معنوى از انگیزه هاى اقتصادى و تجارى محض، شرط اثر گذارىِ فرهنگى و موفقیت در اهداف عالى عبادى و معنوى است.
خیال تو پرواز در هوای خیال تو دیدنی ستحرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ستشعر زلال جوشش احساس های مناز موج دلنشین کلام تو چیدنی ستیک قطره عشق کنج دلم را گرفته استاین قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ستخم شد- شکست پشت دل نازکم ولیبار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ستمن در فضای خلوت تو خیمه می زنمطعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ستتا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
یاس عشق دیروز در کنار تو احساس عشق بود دستان کوچکت که پر از یاس عشق بوددستان کوچکت که جنون مرا نوشتاین واژه های غرق به خون مرا نوشتهرجا که رد پای شما هست می رومفکری بکن به حال من از دست می رومقلبم شکسته است و هی سرد می شومبگذار بشکند عوضش مرد می شومدستان خسته ام به شقایق نمی رسدفریاد من به گوش خلایق نمی رسداین دست ها همیشه پر از بوی یاس نیستیا مثل چشم های شما با کلاس نیستاین رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ ترهر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تربین خودم و آینه دیوار می کشمهرشب که پشت پنجره سیگار می کشمشاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هستدر ذهن ابرهای درونم تگرگ هستبانوی دشت های قشنگی که سوختیعشق مرا به رهگذران می فروختیچشمانتان پر از هیجان نیست نازنیناین دست ها همیشه جوان نیست نازنینشاید کسی که بین غزل های من گم استدر فصل های زندگی ام فصل پنجم استیا نه درست مثل خودم لاابالی استاز مردمان غمزدهء این حوالی استحالا ببین علیه خودم غرق می شومدر منتها الیه خودم غرق می شومدلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند احساس می کنم غزلم ناتمام ماند
روزگار غریبی است ... سه نقطه های تو گاهی هزار واژه ومنهنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب همیشه معنی صد اضطراب ... من، بی توهمیشه دیدن بی پرده ی شما در خواب چه عاشقانه ی پوچی! تو خوب می دانی میان این همه رویا ، فقط تویی کمیابو من چه خسته تو را چون سراب می جویمچه فصل خالی و تلخی ست سهم من زین خواب! ... کجاست آنکه ز من آتشی بگیراند بسازد از تن من قطعه قطعه های مذاب و یا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل... بخواند از تو غزل های نابِ بی پایاب ... خدا کند که غزلهای آخرم باشدخدا کند که شوم در غمت خراب،خراب چه روزگار غریبی ست نازنین، آری نه حرف مانده برایم ، نه عشق های مجاب بیا... تمام کن این انتظار را در من بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب...یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب ..................................
غزلی برای تو اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو گفتم که یک غزل بنویسم برای تواحساس می کنم که کمی پیرتر شدماحساس می کنم که شدم مبتلای توبرگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگودل می دهم دوباره به طعم صدای تواز قول من بگو به دلت نرم تر شودبی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :یک آسمان ، بهانه ی باران برای توناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
رنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد
دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست
اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست
شیرینی اش ، طعم لبانت را نمی دانست
قیچی شدم ، بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ آسمانت را نمی دانست
لای ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست
منتظر مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست بگو که سجده از این قبله گاه بردارم مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارمگناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است بیا که دست از این اشک و آه بردارم
وقت رفتن بار ِ دلــتـنگـیـت ُ بستی ، دیگه وقت رفتنه داری میری و فقط خاطره هات سهم منهدلم از حادثه خونه ، چشام از خاطره خیسدوس داری برو ولی نامه برامون بنویس *به تو می رسم اگه موج ِ مسافر بذاره اگه دلبستگیــا لحظــه ی آخـــر بذاره به تو می رسم به تو پولک نقره کوب ماه !به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !به تو می رسم به چشم ِ انتظاری که داریبه تو می رسم به آغوش ِ بهاری که داری به تو که آینه ها محو تماشات می شدنشبای تیره چراغونی ِ چشمات می شدن *می تونی دل بـِکــنـــی تا ته ِ دنیا برسیامروزُ رها کنی تا خود ِ فردا برسیمی تونی همسفر ِ خاطره های بد باشی می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشیمی تونی تو چار دیوار ِ غربت ِ دنیا بریمی تونی هر جا بمونی ، می تونی هرجا بریامّا هرگـــز نمی تونی غمُ تنها بذاریتو مســــافری نمی شه غربتُ جا بذاری خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه تا ابد غصه ی غربت ، تو دلت جا می مونه
صدای خیس ورق می خورد شب ، با پنجه ی تقدیر در باران
ومی رقصید عطر ِ کال ِ کاج ِ پیر در باران
نگاه ِ بـِرکه ، سرشارازتب ِ رویای وارونه
ومی رویید از ژرفای آن تصویر در باران ..................................................میان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال
خمار ِ خواب های خیس وبی تعبیر در باران
دل ویک گوشوار ِ کاغذی ، انگیزه ی بودن
ومن ، باران ندیده ، دختری دلگیر د ر باران
صدای خیس ِ مردی درگلوی تار می روئید
کسی مثل خودم، مثل خودش درگیر در باران
به جرم ِ بی گناهی ، دارهای چشم ها می دوخت
به سرتاپای من ، یک درد ِ دامنگیر در باران
غمی کم کم خودش را دررگ ِ دیوانه ام می ریخت
جنون بود وتب ِ رقاصی ِ زنجیر در باران
جنون بودآن شب وآئینه ای صد پاره دردستم
ومن حل می شدم با آیه ی تکثیر در باران