قلبت را با یقین تقویت، با حکمت نورانى و با یاد مرگ خوار گردان(23) .
، باعث تقویت دل مى شود و پژوهش و دانش، و یافتن حقیقت هر چیز قلب را روشن و نورانى مى نماید.
باورى محکم و دانشى حقیقت خیز، راه را براى انسان خواهان کمال، هموار مى کند و کدام باور محکم تر و چه علم و حکمتى نورانى تر از قرآن و کلمات اهل بیت؟ اما این دل گر چه قوى و نورانى شده است اما باید مرتب کنترل شود.
غرور، برترى طلبى، زیاده خواهى، خود بزرگ بینى،... که تیرگى دل را به دنبال دارد، باید مهار گردد.
این امر جز با یادآورى دایمى و دم به دم مرگ میسر نیست، باید همیشه و هر صبح و شام، خویش را مخاطب قرار دهیم که: هان اى در محمل امن و آسایش غنوده و اى به تلاش دنیا و مادیات ایستاده! هشدار، پایان راه، مرگ و حرمان و جدایى است! تا کى دنیا را براى دنیا خواستن و تا کجا کار براى کار و زندگى براى زندگى! و تا چه اندازه تن به ذلت دادن؟ طلب دنیا براى دنیا طلبیدن! مذموم است، مردود است و در اندیشه اى آسمانى مطرود.
اما همین دنیا اگر وسیله شد، وسیله براى آخرت، مزرعه شد، مزرعه براى جهان دیگر، سرمایه شد، سرمایه براى کسب سود در عالم همیشگى، آن وقت این دنیا جاى آبادانى است جاى کاشت است و جاى سپرده گذارى و پس انداز! اولیاى خدا، پیامبران، امامان همه مرد کار بودند، مرد آبادانى دنیا بودند، مرد تلاش بودند، اما لحظه اى از یاد خدایشان غافل نبودند، یک لحظه کار را براى دنیا نخواستند و دنیا را براى داشتن و انباشتن، باور نکردند.
یاد مرگ، انسان را از تلاش و کوشش در دنیا باز نمى دارد؛ بلکه او را وادار مى سازد تا فرصت اندک، سرمایه ى ناچیز و توان قلیل خویش را براى سفرى جاودانه به کار گیرد.
اگر چنین شد و روش ما روش انبیا و منش ما منش اولیا شد، لحظه لحظه ى تلاشمان در زندگى، عبادت است، چرا که براى خداست، آبادانى خاک و دل نبستن به آن، عبادت است چرا که دنیامان پلى به سوى آخرت است.
و این چنین پرداختن به زندگى و خاک و دنیا هرگز مذموم و مردود نیست.
و از قلب اقرار بگیر که ماندنى نیست و ناگوارى هاى دنیا را به او عرضه کن و او را از دگرگونى شب و روز و زشتى آن بترسان(24) .
به قلب خویش بفهمان که براى ماندن نیامده و براى رفتن پا در این عرصه نهاده است.
زشتى ها، پیچیدگى ها، و سختى ها را براى دلت بیان کن تا دنیا نزد او بى ارزش و بى بها جلوه کند، از جاده هاى ناهموار و تاریک زندگى برایش سخن بگو تا دل بر آن نبندد و عزم اُتراق نکند و سریع تر از آن گذشته، دل به آخرت بسپارد.
فرزندم قلبت را با موعظه زنده گردان و با زهد بمیران (22).
خدایا! این چه ترکیبى است که على آورده؟ قلب را زنده کنم یا بمیرانم؟! زندگى و مرگ نقیض همند، چگونه دلم را مخاطب هر دو کنم؟ چگونه از یک سو به زنده کردن دلم فرمان مى دهد و از سویى به میراندن آن؟ و چگونه دلم هم باید بمیرد و هم باید زنده شود؟؟ هم آغوشى مرگ و زندگى چه سان ممکن است؟؟!!...آه... شاید این دو در تالار دل در عرض هم قرار مى گیرند! آرى... زهد و موعظه در کنار همند، نه در امتداد هم.
اگر زهد و اندرز در دل جاى بگیرند که مى گیرند پس مرگ و زندگى هم با هم جمع مى شوند.
میراندن با زهد، عین زنده کردن است.
آرى... غیر از این نیست.
اگر غرایزى که ما را به دنیا مى بندد، کشش هایى که ما را به سوى جهانى پست مى کشد و جاذبه هایى که ما را اسیر حیوانیت مى کند، کشتیم و علاقه و ارتباط دل را با این غرایز و جاذبه ها قطع نمودیم، دل را زنده کرده ایم.
این میراندن همان زندگى بخشیدن است.
امام على در بلیغ ترین و فصیح ترین بیانى که ممکن است زنده کردن دل را به میراندن آن با زهد تصویر کرده است، آیا مسیحاى موعظه، دلى را که با علایق خاکى و مادى، گرفتار مرگ شده، مى تواند با دم معجزه گر خویش، زنده گرداند؟ هرگز.
زندگىِ با موعظه از دلِ مرگ با زهد بپا مى خیزد.
این زنده کردن بدون آن میراندن امکان پذیر نیست.
باید در اینجا بمیرى تا در آنجا زنده شوى و سفر به سوى آسمان را آغاز نمایى.
زهد بریدن وابستگى هاست، نه بریدن شریان زندگى، زهد، قطع دلبستگى هاست، نه جدایى از اجتماع و کار و تلاش.
زهد عمل نیست، زهد یک روش است یک منش است یک اعتقاد و باور است، اعتقاد و باورى که در عمل انسان تأثیر مى گذارد و در کردار افراد، خود را نشان مى دهد.
کسى که وابسته به دنیا نیست و دل به ظواهر فریبنده نبسته است، هر کارى نمى کند، هر سخنى نمى گوید و درِ خواستن ها را به مشت ذلت نمى کوبد.
یکى از راه هاى زهد براى جوان، روزه است.
مزه مزه کردن گرسنگى و تشنگى به عشق محبوب، آغاز شیرینى براى قطع وابستگى ها و دلبستگى هاست و شروعى موفق براى بى اعتنایى به کشش هاى دنیایى...
دلت را با پند زنده نما (20) قلب انسان مى میرد، دل انسان سنگ مى شود، هر چند صاحبش زنده باشد، نفس بکشد، بخورد، بخوابد، راه برود.
اما دلش مرده است.
آنچه دل را نیز حیات مى دهد و زنده نگه مى دارد، موعظه است، پند و اندرز پیاپى است.
قرآن خود را موعظه و پند و اندرز معرفى مى کند(21).
قرآن زیباترین موعظه است قرآن والاترین و بلندترین اندرزهاست، انس با قرآن، توجه به قرآن و خواندن آیاتى از آن - بخصوص اگر با تفکر همراه باشد - زنگار از دل مى زداید و آثارى شگرف از طراوت و زندگى برجاى مى گذارد.
خواندن آیات قرآن خود ارزش است و صواب زیادى براى آن ذکر شده است اما آنچه از درجه اهمیت بیشترى برخوردار است، مفاهیم کلمات الهى است.
این کلمات گنج هایى از حقیقت در خود دارند که بدون تدبر و تأمل در روح آدمى رسوخ نمى کنند.
اما اگر خواندن قرآن با تفکر و تدبر همراه شد در عمق جان نشسته و دل را زندگى مى بخشد تا آنجا که انسان را تبلور خلیفة اللهى مى نماید.
التزام به خواندن قرآن حتى یک آیه در روز! همراه با تفکر و تعمق در معنا، آرام آرام و گاه پرشتاب و سریع، اثر جان بخش خویش را ظاهر مى نماید.
پسرم توصیه ى من به تو چنگ زدن به ریسمان الهى است که اگر آن را به دست آوردى دیگر چه رابطه اى محکم تر از رابطه تو با خدا یافت خواهد شد(18) .
چرا به دنبال هر جنبنده اى رفته ایم؟، چرا به هر خس و خاشاکى دست انداخته ایم؟! چرا به هزاران ریسمان پوسیده چنگ زده ایم؟ و دامن معشوق را فراموش کرده ایم؟؟!! از ارتباط با او چه ضررى دیده ایم که دل به عشق غیر او سپرده ایم؟! صاحب دلى نماز صبح را در حرم مطهر امام رضاعلیه السلام در مشهد خواند و ساعت 10 صبح در قم بر منبر بود! وقتى از او راز چگونگى این مقامات را پرسیدند، گفت: رابطه ام را با خدا اصلاح کردم او هم امورم را اصلاح کرد!! او این جملات را به سادگى تمام ابراز مى کرد بدون اینکه به رازهاى نهفته در دل اشاره اى کند یا به این مقامات مباهات نماید.
این ها واقعیت هاى زمان ماست، این ها افسانه هاى صدها سال پیش نیست این ها حالات صحابى پیامبر و امامان نیست... این ها احوال مردان روزگار خودماست.
اگر تصمیم بگیریم کارهاى نادرست را کنار بگذاریم، اگر تصمیم بگیریم اعمال پسندیده را روش خویش سازیم و اگر همه را فقط براى خشنودى خدایمان انجام دهیم.
این آثار را در زندگى خویش خواهیم یافت.
این مسایل را مى توان تجربه کرد و باید تجربه کرد(19) در زندگى روزمره، در کسب و کار... در درس خواندن... در خانواده... در دوستى ها... و در همه ى لحظات زندگى... اینها براى شنیدن و خواندن نیست براى عمل کردن است.
انسان در همین زندگى روزمره و در همین رفتارهاى معمولى و عادى به مقامات معنوى دست پیدا مى کند، براى رسیدن، براى کمال...، نیازى به کارهاى خارق العاده و چله نشستن و ریاضت هاى غریب نیست.
باید در زندگى روزمره همسان همه ى مردم، مرد خدا باشیم.
مگر جز این است حال پیرمردى که پیامبر خبر از مقامات او دادند و فردى هر چه در زندگى او جستجو کرد، هیچ حرکت فوق العاده اى از او ندید، کلام پیامبر را که در موردش فرموده بودند به او گفت و وى در جواب گفت: من هیچ کار خاصى انجام نمى دهم فقط سعى مى کنم آن گونه باشم که خدا مى خواهد.
آنچه مانع تعالى روح ماست این گمان باطل است که خدا را در زندگى عادى نمى توان عبادت نمود.
جاى خدا در مسجد و بر روى سجاده و در میان دانه هاى تسبیح است! نه در میانه ى کسب و کار، نه در هنگامه ى درس و تحصیل و نه در سرخوشى هاى تفریح و سرگرمى.
ما در غیر از اماکن مقدس خود را در محضر خدا نمى یابیم.
ما عبادت را در اذکار و ادعیه و نماز و مناجات خلاصه مى کنیم، ما زندگى عادى خویش را جدا از مسیر بندگى به حساب مى آوریم، در حالى که هرگز چنین نیست و در همه جا و همه وقت و همه حال مى توان و باید پیشانى بر خاک خضوع و خشوع سایید و دست در دامن او و دل مالامال از عشق او تا اوج هستى به معراج رفت.
تو را سفارش مى کنم که با یاد او قلبت را آباد کنى (15) آبادانى قلب با ذکر خدا! چگونه؟ با تکرار مداوم واژگان مقدس الحمدللّه لا اله الا اللّه سبحان اللّه و...؟ آیا این اذکار در آذین دل و آبادانى آن کافى است؟ یا ذکر را معناى دیگرى است؟ و نگاه امام على در این فراز به بلنداى دیگرى؟؟ درست است که اذکار و ادعیّه در روشنایى دل مؤثرند، اما حقیقت ذکر، حرکت مداوم لب ها و تکرار وردهاى زبانى نیست که چه بسیار لب و زبان کار خودش را مى کند و فکر و دل به راه خودش مى رود.
روى به محراب نمودن چه سود دل به بخارا و بتان طراز ایزد تو زمزمه ى عاشقى از تو پذیرد نپذیرد نماز حقیقت ذکر، زمزمه ى عاشقى است، حقیقت ذکر، یاد معشوق است، حقیقت ذکر، از خدا و معبود غافل نشدن است.
ذکر یعنى همیشه توجه داشته باشیم در تیررس نگاه محبوب و معبودمان هستیم.
توجه داشته باشیم که او به همه ى رفتار ما بیناست، لحظه اى از ما غفلت ندارد، خستگى و خواب ندارد(16)، به امور و کردار ما آشناست و... اگر این حال در عاشق ایجاد شد و همیشه خود را در مقابل نگاه نگران معشوق یافت آنگاه رفتار و کردارش به گونه اى دیگر مى شود که نشان از خشوع قلبش دارد، نشان از آبادانى و عمارت دلش دارد و نشان از آرامش دل با یاد خدا دارد. (17)
پس از این مقدمه ى کوتاه، یک باردیگر نامه ى پدر آگاه و دلسوز، على را بگشاییم و دست در دست او در مسیر تحول و پر گشودن به زلال آسمانى خویشتن، با صفاى جوانى پرواز کنیم.
اى پسرکم! من تو را به تقواى الهى و مداومت در دستوراتش وصیت مى کنم.
(14) گام اول در مسیر حق، التزام به دستورات او، انجام واجب و ترک حرام است.
اطاعت از خدا که تصویر خارجى تقوا است، انسان را در مسیر حقیقت ثابت قدم مى گرداند .
انسان با حرکتى معکوس - ترک واجب و انجام حرام - بدیهى است که هرگز به سرمنزل نرسد، اگر چه سال هاى متمادى مشغول ذکر و ورد و مستحبات باشد.
یکى از موانع تغییر و تحول روح و جان، کسالت و خمودى است.
جوان باید سرشار از انرژى، تحرک و نشاط باشد.
تنبلى و انزوا از دام هاى شیطان است(13). انسان با کسالت از حرکت در مسیر حق باز مى ماند.
جوان باید از نشاط و شادابى که لازمه ى سن و سال اوست برخوردار باشد.
در خانه، در بیرون، در برخورد با دیگران، در کار و... لحظه به لحظه این روحیه ى نشاط را در خویش تقویت نماید.
اگر تلقین هایى بر خلاف این، با خود زمزمه کنیم، اگر بگوییم: نمى توانیم، نمى شود، ممکن نیست، از من بر نمى آید و...، امکان شدن و توانایى را از خود سلب کرده ایم و در مقابل اگر مبارزه با سختى ها، تحمل مشکلات و قدرت به دست آوردن کمالات ظاهرى و باطنى را در خود تقویت نماییم، موفق خواهیم بود و راه براى ما باز است.
اما اگر این ها همه، براى تو حاصل نشد و آمادگى روحى و فکرى و اراده ى رسیدن به حقیقت و توانایى دستیابى به آن را نیافتى، بدان تو مثل کسى هستى که چشم بسته در تاریکى قدم مى گذارد و در ظلمت ضلالت و گمراهى فرو مى رود.
حقیقت جویى و دین خواهى از مسیر سرگردانى و اشتباه ممکن نیست و در چنین حالى اجتناب و بازگشت از این مسیر شایسته تر است. (10)
جستجوگرى، خطرناک است، جستجوگرى، مرد میدان مى طلبد.
جستجوگرى، نداى هل من مبارز سرمى دهد.
کسى که قدرت تشخیص ندارد و حق و باطل را در هم مى آمیزد، هر سخنى را مى پذیرد و یاراى کشف حقیقت در او نیست، در انتخاب سرگردان و در گزینش میسر حق، وامى ماند، چنین کسى نمى تواند دین را بیابد و ناخواسته در مسیر بى دینى و خلاف حقیقت، حرکت مى کند.
این فرد بهتر است دست از جستجوى عبث و بى ثمر خود بکشد و به آزموده هاى صحیح گذشتگان موفق خویش بسنده کند.
امام دو شرط حیاتى را براى جستجو عنوان مى نماید تا همه گمان نکنند توانایى گام نهادن در این مسیر را دارند.
اگر این دو شرط حاصل شد و قلب و فکر و عزم آماده گشت و خدا راهنمایى ما را پذیرفت، جستجو را با همه ى خطراتش آغاز مى کنیم و گرنه خوددارى از این حرکت و قناعت به یافته هاى گذشتگان صالح مناسب تر است.
اگر خود نمى توانیم آغازگر جستجو باشیم، به جستجوى دیگرانى که این توانایى را داشته اند و راه را درست یافته اند، اکتفا نماییم و در زندگى خویش از آنان الگو بگیریم.
از آنان پیروى کنیم و باور کنیم که پیروى از اندیشمندانى که با خردِ بارور خویش، بر طریق صواب قدم گذارده اند، هرگز ضدارزش نیست، بلکه خود از برترین ارزش هاست.
آنچه ضدارزش است، جستجوگرى همراه با غفلت از خطرات آن است.
جستجوگرى بدون بینش و فراموش کردن مشکلات آن، ضدارزش است.
جستجوگرى منتهى به گمراهى و سرگردانى و ناامیدى، ضدارزش است.
اگر به هر دلیل مقدمات جستجو براى ما فراهم نیست بهتر آن است که به فرموده ى على علیه السلام راه صالحان گذشته و پیشینیان فرهیخته را که به صلاح و موفقیت شهرت یافته اند، پیش گیریم و از حرکت در مرزهاى سرگردانى و گمراهى، چشم فروبندیم.
اگر یقین کردى که روى آوردن به خدا دلت را صفا داده و در مقابل حق خاشع شده است، اگر صفاى باطن پیدا کرده اى و خشوع در خویش یافته اى، اگر اندیشه و بینشت به کمال رسیده و قدرت تصمیم گیرى پیدا کرده اى و اگر تمام عزم خودت را براى رسیدن به حقیقت جزم کرده اى، در این لحظه به آنچه برایت گفتم و تفسیر کردم بیاندیش و اکنون خود به میدان تجربه بیا و صحنه ى آزمون را بیازما. (9)
امام شرط دوم را چنین بیان مى کند: قبل از اینکه جستجو را آغاز کنى از خداوند طلب یارى کن(7) .
مسیر، مسیر خطرناکى است، جستجوگرى و خطر درهم پیچیده اند و چنین نیست که هر کس پاى در این مسیر گذارد، به راحتى آن را طى کرده و پیروز از آن سوى خارج شود.
پس کوچه هاى جستجو سخت و صعب العبور است و دیوارهاى آن، بلند و خطرناک.
اى که از کوچه ى معشوقه ى ما مى گذرى برحذر باش که سر مى شکند دیوارش هر کس مى خواهد وارد شود، باید با خطر آشنا باشد و مهیاى درگیرى.
قبل از حرکت در این مسیر از خدایت یارى بجوى و براى موفقیت به او میل پیدا کن و براى ترک آلودگى هایى که تو را در شبهه فرو برد و یا تسلیم گمراهى نماید، روبه سوى او آور(8).
به سوى او رو بیاور تا مبادا گرفتار ظلمت شبهه ها شوى و از صفا، یقین و ایمان دور افتى.
از او مدد بگیر تا گمراهى تو را نگیرد....
شرط اول این است که تلاش و جستجوى تو در مسیر فهمیدن و فرا گرفتن باشد.
از عمق جان بخواهى که بفهمى و یادبگیرى، واقعاً در جستجوى حقیقت و حق باشى، نه اینکه در شبهه فرو روى و به دشمنى چنگ زنى....
گویا على این جملات را ویژه ى جوانان امروز فرموده باشد.
امروز همه مى گویند: جوان، جستجوگر است.
همه تأکید مى کنند: جوان، خود باید بیاندیشد، خود باید بیابد، خود باید باور داشته باشد و... اما آنچه به نام جستجوگرى و جویایى حقیقت عرضه مى شود، بیش از آنکه در مسیر فهمیدن و دانستن باشد، چسبیدن به دشمنى ها و فرورفتن در شبهه هاست.
پرسش براى پرسش، جستجو براى جستجو، و نه پرسش براى پاسخ و جستجو براى یافتن و فهمیدن! اگر جوان شک کند، بسیار خوب است اما شکى که مقدمه ى یقین باشد.
اگر شک کرد و در شک خود باقى ماند و در آن گرفتار شد، آیا باز هم خوب است یا این شک، جهالت است و ضلالت؟! باید ببینیم که سئوال و پرسشى را که مطرح مى کنیم در مسیر فهمیدن و دانستن است، جستجویى که مى کنیم در مقام حق جویى و دستیابى به حقیقت است یا صرفاً سئوال مى کنیم تا شبهه اى را بگسترانیم، خودِ سئوال را در ذهن ها راسخ نماییم و دشمنى ها را افزایش دهیم؟! امروز جو سیاسى کشور و کشمکش هاى شاخه هاى مختلف سیاسى، همه ى مسایل را تحت الشعاع خود قرار داده و حبّ و بغض هاى گروهى - آنچه امام على آن را به چنگ زدن در دشمنى ها تعبیر مى کند - بر همه چیز سایه افکنده است.
جوان گاه گرفتار این دشمنى هاى ناخواسته شده، و پیش از آنکه در پى یافتن حق باشد و در خود مطلب شنیده شده، بیاندیشد، به این مى نگرد که گوینده اش کیست؟ اگر کسى بود که دوست مى انگاشت، بدون فکر آن را مى پذیرد و اگر گوینده را دشمن بینگارد، بدون تأمل آن را رد مى کند.
در ذهن جوان ما چنین نشسته است که ذات پرسشگرى ارزش است، ذات سئوال کردن لازم است و ذات نپذیرفتن، قابل ستایش... هر چند هدف از این سئوال، فهمیدن و هدف پرسشگر، رسیدن به حق نباشد.
به همین دلیل است که ما امروز با گسترش شبهات مواجهیم.
بسیارى از کسانى که مى پرسند نمى خواهند بدانند.
مى پرسند تا شبهه ى خود را گسترده تر کنند.
سئوال مى کنند تا سئوال را در ذهن جامعه بنشانند.
از این روى اگر در مسیر جواب قرار بگیرند، به آن گوش نمى دهند و به تکرار سئوالشان مى پردازند.
و به تعبیر قرآن گویا درگوششان پرده اى است یا انگشت در گوششان فرو برده اند.
متأسفانه این فضا که اکنون بر ما حاکم شده، فضایى است که در سده هاى گذشته در غرب پیدا شده و امروز به ما رسیده است.
در این فضا، انکار همه ى معیارها و پرسش از تمامى ارزش ها خود، ارزش محسوب شده و معیار و عیار تفکر و اندیشه به شمار مى رود، امام این روحیه را نهى مى کند و شرط اول جستجوگرى را فهمیدن و دانستن، معرفى مى نماید: اگر جستجو مى کنى، سئوال مى کنى، اعتراض مى کنى و... همه براى فهمیدن باشد، همه براى یافتن باشد، نه گرفتار شدن در شبهه و خود سئوال، براى یادگرفتن باشد، براى دانستن باشد و نه براى دوستى ها و دشمنى هاى بى اساس.
امام على روح جستجوگر جوان را مى شناسد و مى داند که اکثراً علاقه اى به ادامه ى آنچه دیگران کرده اند و راهى که دیگران رفته اند، ندارد.
از این رو، این سرباز زدن را نه منع مى کند و نه سرزنش: اگر دلت به پیروى از پیشینیان راضى نمى شود و خودت مى خواهى وارد عمل شوى و راه را تجربه کنى، بسیارخوب، شروع کن.
اگر مسیر گذشتگان و زحماتى که آنان متحمل شده اند، برایت ناکافى است و تو را بى نیاز نمى نماید، چه عیبى دارد؟ حرکت کن، جستجوکن، جستجوگر باش.
على، خوب روحیه ى جوان را دریافته است و از این رو هرگز نمى گوید: این کار غلط است و فقط آنچه آنان گفته اند و کرده اند، باید عمل کنى، هرگز.
امام مى فرماید، اگر مى خواهى خودت تجربه کنى بپاخیز و کمر همت ببند و پاى در راه گذار، اما... با دو شرط: 1
در جستجو فهمیدن را اصل قرار بده، 2.
دست نیازمندت را به سوى خداى بى نیازت برافراز.
سومین سفارش دوست داشتنى على - که آغاز بحث این کتاب نیز هست - این است که فرزندان، گذشتگانشان را مرور کنند و مسیر صالحان و آنان که به اوج انسانى خویش دست یافته اند، برگزینند.
امام براى این مهم در ادامه ى نوشتار خویش، دلیلى ذکر مى کند: آنها همان طور که تو به فکر خودت هستى، به فکر خودشان و در جستجو بوده اند.
آنها همان گونه که تو مى اندیشى، اندیشیده اند و نهایت این اندیشه و این فکرها به آنجا رسیده که فهمیدند آنچه را شناخت پیدا کردند، بگیرند و آنچه را به آن مکلف نشدند، رها کنند(5) .
گذشتگان تو، اندیشیده اند، فکر کرده اند، جستجو نموده اند تا راهشان را یافته اند، زحمتى را که تو مى خواهى تحمل کنى، آنها تحمل کرده اند تا بهترین را بیابند.
پس تو به راه آنان برو و همین مسیر را ادامه بده و سپس ادامه مى دهد: اگر نفس تو از پذیرش روش گذشتگان موفق خود، سرباز مى زند و آنچه آنان یافته اند، نمى پسندد، پس جستجوى خویش را براى فهم و علم قرار بده، نه براى غرق شدن در شبهات و چنگ زدن به دشمنى ها(6) .
امام على دومین خواسته ى مورد علاقه ى خود از جوان و فرزندش را عمل به واجبات و دورى از محرمات عنوان مى کند.
او به جوانان مى گوید که به بهانه ى جستجوگرى، دست از وظایف آسمانى خویش نکشند و به پدران مى آموزد که سفارش به انجام واجب و ترک حرام را به فرزندان، سرلوحه ى برنامه هاى خویش قرار دهند.
انجام واجبات و ترک محرمات کلید ورود به خانه ى معشوق و مسیر عشق بازى و راه بندگى است.
بدون این دو نمى توان به آسمان عشق خدا وارد شد و نمى توان مقامات معنوى را یافت.
امام على اولین شرط و لازم ترین شرط را التزام به این دو مهم مى داند و سفارش مى کند: که اگر این دو حاصل شد مسیر، هموار و بقیه ى امور براى جوان مهیاست و بدون این دو، عمل به همه ى مستحبات و دورى از تمامى مکروهات بدون اثر خواهد بود.
و چنین است که وقتى از عارفان طریق محبوب و سالکان راه معشوق سئوال مى شود: چگونه مى توان دل را نورانى کرد و زنگارهایش را زدود؟ جواب مى دهند: واجب را عمل کن، حرام را رها کن! در کتاب هاى اهل معرفت و سلوک نیز باز اول قدم، همین دو نکته است: عمل به واجب، دورى از حرام.
و على که خود مراد و راهبر همه ى عاشقان و شیفتگان معشوق حقیقى و محبوب جاودانى است، پیش از همه بر این مهم تأکید و سفارش مى کند.
تقوا را معمولاً به ترس از خدا ترجمه مى کنند.
با این ترجمه ما از خدا باید بترسیم چانچه از یک امر هولناک مى هراسیم! در کودکى از یک سر دوگوش و لولو، در نوجوانى از گودزیلا و اکنون و در جوانى از خدا ! در حالى که هرگز تقوا، چنین معنا نمى شود.
تقوا توجه دایمى به این است که در دید و منظر خدا هستیم، تقوا، حال عاشقى است که در نگرانى نگاه نگران معشوق خود به سر مى برد.
خدا زیباترین و دوست داشتنى ترین معشوق و محبوب و معبود هستى است و عاشق، همیشه و همیشه، خود را در زیر سنگینى نگاه او حس مى کند.
نگاهى که نه تنها رفتار ظاهرى او را فرا مى گیرد که فکر و دل و اندیشه و دلواپسى هاى او را نیز در مى نوردد.
با این حال و این دریافت است که اگر خلاف خواسته ى معشوق عمل کرده باشد، برخود مى لرزد و اگر به آنچه معشوق از او خواسته، مو به مو عمل کرده باشد، باز خود را نیازمند، عاجز و زار او مى بیند.
با این ترجمه است که دورى ازگناه و اطاعت از خدا، مصداق هاى تقوا قرار مى گیرد، گرچه تقوا مفهومى وسیع تر و والاتر از این موارد است.
پسرک جوانم! بدان آنچه در بین سفارشات خود، بیش از همه به آن علاقه دارم و بر آن تأکید مى کنم، سه چیز است: تقواى الهى، اکتفا بر وظایفى که خدا برتو واجب کرده است و انتخاب مسیرى که گذشتگان صالح خانواده ى تو برگزیده اند(4).
امام على فرزندش را به سه چیز سفارش مى کند و در ضمن این سه، جستجوگرى جوان را روشن و شرایطش را بیان مى نماید.