ماجراي يک عشق

ماجرای یک عشق

به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار اتظارت تا سحر گاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیزست توشیداییم را

به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست

ولی دل رابه چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آب نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی

و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد

نگاهش کردم و چیزی به من نگفت

توو هم در انتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق

ببین با سرنوشت من چها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را

میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مقل باران

فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم

فقط یک لحظه باریدی و رفت ی

دلم پرسید از پروانه یک شب

چرا عاشق شدی در عجیبی ست

و یادم هست تو یک بار این را

ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندید و رفتی

دلم گلدان شب بو های رویا ست

پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار

کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصه ترسیدی و رفتی

غروب کوچه های بی قراری

حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را

بروی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشتی تا سپیده

ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگارن را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها

خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه

تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را

نمی دانی که من ن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را

به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست

پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری

دل من را کشانیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی

تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم

تو پایان مرا دیدی و رفتی

(0) نظر
برچسب ها :
. سبزترين سرخ:
. سبزترین سرخ:

تابلوى زیباى هستى که زمینه ى سبز خود را از آل محمدعلیهم السلام وام گرفته چرا نقشى سرخ یافته و حسین سبزترین سرخ آفرینش تا همیشه ى تاریخ قد برافراشته است؟

2. ناگهان عشق، ناگهان رهایى:

کربلا، راه هاى ورودى بسیار دارد، و راه هاى خروجى بسیار... سیاست، اجتماع، اخلاق و... خوانندگان این کتاب از دریچه ى سیاست به عشق وارد کربلا مى شوند و از دروازه ى رهایى آن سرانجام مى جویند.

3. اى جوانان وطن:

پاسخ به جدى ترین پرسش ها و جستجوى راه حل براى اصلى ترین مشکلات جوانان امروز ایران در همّت این کتاب است.

4. انفجار نور:

روح خدا با عصاى محمدصلى الله علیه وآله و ذوالفقار على علیه السلام به جنگ بت ها آمد و آنان را به دست نابودى سپرد.

هشدار که دوباره جان نگیرند!

5. با خلیل:

قرآن برجسته ترین قهرمانان را در زیباترین قصه ها معرفى نموده است.

هم دم بودن با قهرمان بت شکن تاریخ - ابراهیم علیه السلام - در زلال قصه ى قرآن، بدون پیرایه ى تحلیل هدف کتاب خلیل است.

6. طور سینا:

موسى علیه السلام قهرمان پرتکرار قرآن بى آرایه و افزونه اى به روایت فرقان هم دم خوانندگان این کتاب است.

جوان... از وقتى شنیدن را آموخته اى على علیه السلام راهم شناخته اى.

اما... هرگز اندیشیده اى که آیا امام على هم با تو و به یاد تو بوده است یا نه؟؟ این کتاب با الهام از نامه ى امام به فرزند جوانش مجتبى جستجوگرى تو را مى نمایاند، عشق به خود سازیت را بیان مى کند، نقش سازنده ات را در جامعه تبلور مى بخشد و جهان آخرت و دغدغه هایش را برایت تبدیل به آرامشى دوست داشتنى مى نماید.

این کتاب دستت را در دستان نوازشگر امامت على مى گذارد که تا آسمان پروازت دهد.

قسمتى از روى جلد من الوالد الفان، المقر للزمان، المدبر العمر، المستسلم للدنیا، الساکن مساکن الموتى، و الظاعن عنها غذاً، الى المولود المؤمل ما لا یدرک، السالک السبیل من قد هلک.

أى بنى، انى لما رأیتى قد بلغت سنّاً و رأیتنى أزداد و هناً بادرت بوصیتى الیک و اوردت خصالاً منها قبل ان یعجل بى أجلى دو ان افضى الیک بما فى نفسى او ان انقص فى رأیى کما نقصت فى جسمى.

أى بنى انى وان لم اکن عمرت عمر من کان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فکرت فى اخبارهم و سرت فى آثارهم حتى عدت کأحدهم بل کأنى بمن انتهى الىّ من أمورهم قد عمرت مع اولهم الى آخرهم.

یا بنىّ انى قد انبأتک عن الدنیا و حالها و زوالها و انتقالها و انبأتک عن الآخره و ما أعد لأهلها فیها و ضربت لک فیهما الامثال لتعتبر بها و تحذوا علیها.

انما مثل من خبر الدنیا کمثل قوم سفر نبا بهم منزل جدیب.

یابنىّ اجعل نفسک میزاناً فیما بینک وبین غیرک فأحبب لغیرک ماتحب لنفسک و اکره له ما تکره لها.

یا بنىّ اکثر من ذکر الموت و ذکر ما تهجم علیه و تفضى بعد الموت الیه حتى یعطیک و قد اخذت منه حذرک و شددت له أزرک و لا یعطیک بغتة فیبهرک و ایاک ان تغترّ بما ترى من اخلاد أهل الدنیا الیها.

واعلم یا بنىّ ان رزق رزقان رزق تطلبه و رزق یطلبک فان انت لم تأته اتاک ما اقبح الخضوع عند الحاجة و الجفاء عند الغنى انما لک من دنیاک ما أصلحت به مثواک.

(0) نظر
برچسب ها :
از آشفتگى تا آسايش

از آشفتگى تا آسایش

پسرکم....

بدان راهى طولانى و دور و مشکل و سخت در پیش رودارى و چاره ایت نیست جز اینکه آنچه باید، طلب کنى و سبکبار باشى و سبکبال؛ که نجات از آنانى است که کوله بارشان سبک تر است و قامتشان راست تر.

بر شانه ات بار اضافى نگذار که برایت دست و پاگیر است.

اگر کسى را یافتى که بارت را با او تقسیم کنى تا برایت حمل کند و در روزگار نیاز به تو بازگرداند، تردید مکن و از اندوختن آن اجتناب کرده، بار خویش را هر چه بیشتر به او بسپار پس شاید در جستجوى چنین کسى باشید و او را نیابید(47) .

امام پس از آگاه کردن و بیم دادن از مسیر سخت آینده، راهنمایى هاى تعیین کننده اى را بیان مى کند که در مسیر جوان به سوى آسمان آخرت بسیار سودمند است: هر چه مى توان باید آلودگى به دنیا را کم تر کرد.

براى راهى طولانى، آنکه سبکبارتر است، خستگى کم تر و موفقیت بیشترى را نصیب خود خواهد کرد.

پشتت را زیر بار داشتن ها، خم مکن.

چشم به کردار دنیایى دیگران مینداز بلکه به عکس اگر بارکشى یافتى هر چه بیشتر بارت را به او بسپار تا برایت حمل کند و در هنگام نیاز به تو بر گرداند.

على در این فراز راه دیگرى را براى سبکبارى، ذلت نخواستن، نکبت نداشتن و دل کندن از زمین، فراروى جوان باز مى کند: جوانان زمان! آسمانیان زمین! اندوخته هاى خویش را که از ثروت دنیا و از مسیر صحیح به دست آورده اید، به دیگران بسپارید.

امروز که دارید و مى توانید، دیگران را هر چه بیشتر بى نیاز کنید و هرگز گمان نکنید: این شما هستید که به آنان کمک مى کنید، هرگز! این آنانند که بار سنگین شما را حمل مى کنند تا در روز نیاز و احتیاج، به شما بازگردانند! کمک هاى مالى امروز شما به نیازمندان، صدقات شما، انفاق هاى شما، همه و همه کمکى به حال خود شماست.

شما بدهکار آنان هستید نه آنان وام دار شما.

هر چه بیشتر دادید، بیشتر خود را سبک کرده اید و اگر چنین نیازمندانى یافتید،فرصت را غنیمت بشمارید، چه بسا این راه سعادت بر شما بسته شود.

به کسى که در زمان داشتنِ شما آن را به قرض مى خواهد، بسپارید تا در روز نداشتن، به شما برگرداند؛ و این فرصت غنیمت است(48) .

اموال و داشته هاى مادى ما، وبال و سنگینى و خستگى را براى ما در پى دارد، باید هر چه بیشتر آن را به دیگران سپرد تا در روز نیاز، روز قیامت، روز تنگدستى که هر چه آورده باشیم بازهم نیاز خواهیم داشت، به ما باز گردانده شود.

على در جایى دیگر در وصف کسانى که از جنس آسمان اند و در زمین میهمان، تعابیر زیبایى دارد: اینان طایفه اى از اهل دنیا هستند که از اهل دنیا نیستند! در زمین اند اما از زمین نیستند! با بصیرت و آگاهى عمل مى کنند و از آنچه زشت مى شمارند، پرهیز مى نمایند(49) .

اینان ظاهراً مثل بقیه اند.

در دنیا زندگى مى کنند اما جنسشان با اهل دنیا تفاوت دارد.

اینان آسمانى اند.

بابصیرتند و از روى آگاهى عمل مى کنند.

اینان دنیا را نمى بینند.

افق نگاهشان آسمان ها را در مى نوردد و عملشان نیز چون خودشان آسمانى است.

اینها همانند همه ى زمینیان تلاش مى کنند اما دلى به آن نمى بندند، کار مى کنند اما اعتمادشان به کارشان نیست.

تکیه بر خدا دارند و همه چیز را از او مى دانند و مى بینند.

(0) نظر
برچسب ها :
با جوان تا آسمان [جوان و جهان آخرت]

با جوان تا آسمان [جوان و جهان آخرت]

در مقابل این دسته که آسمانى هستند و زندانى زمین، امام حال عده اى دیگر را نیز بازگو مى کند که آسمان در اختیارشان است و خود نمى دانند و همه ى آسمان را به مشتى خاک خرابه مى فروشند.

اینان در کلام امام چنین تصویر مى شوند: مثال کسانى که مغرور به این دنیا شده اند، مثل کسانى است که مى خواهند از سرزمینى آباد به دیارى خراب منتقل شوند.

پس براى اینها هیچ چیزى بدتر از ترک دنیا و رفتن به سوى آخرت و جایى که آنان را خواهند برد، نیست(44) .

کلمات على در ضمن سادگى و زیبایى، عمیق و قابل توجه اند.

على دنیاخواهان را مغرور به دنیا معرفى مى کند، کسانى که فریفته ى دنیا شده اند، فریب دنیا را خورده اند، نه اینکه دنیا مال آنان شده است و صاحب دنیا شده اند.

چرا که دنیا قابل تصاحب نیست.

دنیا حقیقت ندارد، دنیا - به تعبیر قرآن(45) - سراب است.

انسان تشنه است، واقعاً تشنه است و به دنبال آب.

جستجو مى کند که آب بیابد و عطش خود را برطرف کند و دنیا سراب است، آب نماست.

انسان تشنه به گمان اینکه آنچه در دوردست خود را نشان مى دهد، آب است، براى رفع تشنگى به سوى آن مى رود، اما هر چه مى رود، آن آب دورتر مى شود و یا در جهات دیگر خود را مى نماید.

به دنبال آن مى رود.

باز در سوى دیگر شکل آب تصویر مى شود و این دویدن ها ادامه مى یابد تا عمر به پایان رسد و عطش همچنان باقى است.

امامان دیگر نیز در این مورد بسیار گفته اند.

فرموده اند: دنیا همانند سایه است.

چون به دنبالش بروى از تو مى گذرد و چون از او بگریزى، دنبالت خواهد آمد.

کسانى که اهل آخرتند، دنیا به طرف آنان مى آید و آنان بى نیاز از آنند؛ اما اهل دنیا به دنبال آنند و در پایان عمر هنوز از آنچه به دست آورده اند، خشنود نیستند و آن را خواسته ى اصلى خود نمى دانند.

از کسانى که روحیه ى دنیادارى و دنیاخواهى دارند و عمرى را پشت سر گذارده اند، سئوال کنید: آیا در نوجوانى و جوانى آرزویى داشتى که به آن برسى؟ و اگر رسیدى، آیا احساس کامیابى کرده اى؟ قطعاً جواب خواهید شنید: رسیده ایم ولى احساس کرده ایم این که آرزویى نبود، این خواسته ى ما نبود.

آرز و خواسته ى ما داشتن بیشترى بود که هنوز هم به آن دست نیافته ایم.

این معناى غرور است که امام در مورد آنان به کار مى برد و ادامه مى دهد: مثل آنان مثل کسانى است که مى خواهند از خانه اى آباد به خانه اى خراب بروند ، اینها دنیاشان را آباد کرده اند و آخرتشان را خراب.

گرچه آبادانى دنیاشان نیز برایشان کافى نیست و هرچه ساخته اند، هنوز کفایتشان نمى کند و هر چه دویده اند، هنوز نرسیده اند.

(0) نظر
برچسب ها :
مقاومت در اعماق

مقاومت در اعماق

مردان آسمانى زمین، فقط در این اندیشه اند که به جایگاه گسترده و وسیع و پناهگاه امن و قرار خود برسند و در این مسیر هرگز احساس رنج و درد نمى کنند(39) .

در مسیر که هستند مشکلات زیاد دارند، سختى زیاد مى کشند، زخم و سنگ و دشنام زیاد مى بینند اما گویا رویین تن اند.

گویا هیچ زحمتى بر آنان کارگر نیست و هیچ سنگى آنان را از پاى نمى اندازد.

هیچ دردى حس نمى کنند چرا که شوق رسیدن، محیط پیرامونشان را از یادشان برده، حس نمى کنند در اطرافشان چه مى گذرد، فقط به وصال مى اندیشند و به جمال معشوق مى نگرند.

زمینى ها، کسانى که مسیر را هدف خود قرار داده اند نه سرمنزل را، کسانى که درگوشه و کنار راه پناه گرفته اند، اینان وقتى این رهروان را مى بینند، گمان مى کنند در رنج و سختى هستند، در حال شکنجه و در حال زجر کشیدن هستند، در حالى که هرگز چنین نیست.

حال اینها حال دیگرى است.

این سختى ها برایشان سخت نیست که شاید شیرین و دوست داشتنى است.

ما وقتى مردان خدا را مى بینیم که در فقر و درویشى زندگى مى کنند، گمان مى کنیم که سختى مى کشند در حالى که آنها خود چنین احساسى ندارند.

فقر بد است، نداشتن سخت است، ولى سخت تر از آن فقر نفسى و خواستن است.

بعضى انسان ها همیشه احساس نادارى و کمبود مى کنند.

این سخت است.

همیشه مى خواهند که داشته باشند.

همیشه در حسرت دیگران هستند.

این سخت است.

خودشان از امکانات خوبى بهره مندند و زندگى مرفهى دارند اما چشمشان به دنبال دیگران است که از آنها بیشتر و بهتر دارند.

این فقر است، این رنج آور است.

در مقابل افرادى هستند که آسمانى اند، به سرمنزل مى اندیشند، و خودشان را از مسیر نجات داده اند، اینان هرگز در حسرت دیگران نیستند.

اینان غنى نیستند اما مستغنى اند، افراد زیادى هستند که این استغنا را ندارند، ثروتمندند اما همیشه خود را فقیر و نیازمند مى بینند.

همیشه در حسرت برتر از خود هستند، هرگز سیرایى ندارند.

على در جایى به این سیرى ناپذیرى اشاره کرده است: دو گرسنه اند که سیر نمى شوند گرسنه ى دانش و گرسنه ى دنیا(40) .

گرسنه ى مال هر چه مى بلعد باز احساس گرسنگى مى کند، احساس نادارى مى کند.

در مقابل آسمانیانِ زمین، ندارند اما احساس غنا مى کنند، ظاهراً فقیرند ولى درباطن ثروتمند، آنها مستغنى از همه ى داشتن ها و خواستن هایند.

آنها گنج بزرگ استغنا را به چنگ آورده اند.

در تاریخ ما، نمونه هایى از این گونه فراوان است.

شاهِ زمان به دیدن حاج ملاهادى سبزوارى آمد، زندگى زاهدانه و فقیرانه ى ایشان را از نظر گذراند و تصمیم گرفت کمکى جدى و بخششى بى اندازه به ایشان بنماید.

نیتش را به زبان آورد و گفت: آقا چه لازم دارید که تقدیمتان کنیم.

مرحوم حاجى فرمود: ما استغنا داریم.

شاه نفهمید! دوباره تکرار کرد، آقا فرمود: ما استغنا داریم.

گفت: براى نزدیکانتان و اقوامتان.

حاجى سبزوارى تکرار کرد: ما استغنا داریم.

شاه چندین بار مطلبش را گفت و حاج ملاهادى همان کلمه را پاسخ داد.

شاه که خود غنى بود اما استغنا نداشت، معنى این کلمه را هم نمى فهمید.

فکر کرد استغنا چیزى است مثل خانه، درآمد، املاک و...!! وقتى بیرون آمد گفت: تحقیق کنید استغناى این آقا کجاست و چقدر است که من هر چه مى خواهم به او بدهم او مى گوید نمى خواهم من استغنا دارم!!! استغنا حالتى است که در نفس و خویشتنِ خویشِ انسان هاى آسمانى بوجود مى آید.

حاج ملاهادى سبزوارى که یکى از اینان است وقتى مى گوید: استغنا دارم، یعنى احساس نیاز نمى کنم، نیازمند کمک هیچکس و از جمله تو که شاه هستى، نیستم، از زندگیم لذت مى برم و احساس سختى و مشقت نمى کنم، گرچه شاه که به این زندگى مى نگرد جز فلاکت و مشقت نمى بیند.

على در ادامه مى فرماید: رنجى در راه حس نمى کنند و هزینه اى را که در این مسیر مى نمایند، از دست رفته نمى انگارند(41) .

(0) نظر
برچسب ها :
خانواده ى دريايى

خانواده ى دریایى

این على پس از تجربه اى سخت اما موفق، حاصل دست آوردهایش را با کمال اخلاص و دلسوزانه به جوان هدیه مى کند: پسرکم تو را از حال دنیا و زوال دنیا و تحولات دنیا و نیز از آخرت و آنچه براى اهلش آماده کرده اند، آگاه کردم و براى هر کدام مثال ها آوردم تا تو عبرت بگیرى و چونانکه باید، ره بپویى - و اکنون مثالى دیگر - آنانکه دنیا را آزموده اند، در یافته اند که حال مردان حق این است که دنیا را خانه اى سخت و غیرقابل تحمل یافته اند که به امید آرامش و راحت، عزم خانه ى آسایش آخرت کرده اند(37) .

تشبیه و مثال امام بسیار عجیب است.

امام حال دنیا و آخرت و مسافران این مسیر را چنین بیان مى کند: حال مردمى که در این دنیا هستند، حال افرادى است که در خانه اى بدون قوت و غذا و در سرزمینى بى آب و علف زندگى مى کنند اما همه ى دلخوشیشان این است که پس از این سختى ها به خانه اى امن و آرام و به سرزمینى آباد و حاصل خیز خواهند رسید، سرزمینى که جز آسایش در آن نیست، سرزمینى که آرامش کامل در آن، انتظارشان را مى کشد.

چون چنین مى اندیشند و دنیا را اینگونه مى بینند و آخرت را آنگونه مى شناسند، پس سختى راه را تحمل مى کنند و جدایى دوستان را مى پذیرند، خشونت سفر و نامناسب بودن پذیرایى و... همه را خوشایند مى دارند(38)

چرا که مى دانند به کجا مى روند، چرا که آگاهانه قدم در راه گذارده اند، چرا که با حال خود و زندگى پیرامونشان به خوبى آشنا هستند و انتهاى مسیر را نیز به کمال مى شناسند.

راه سخت است، باشد! پایان راه شادى آفرین است.

سفر خشن است، باشد! پایان سفر حیات بخش است.

دوستان همراه ما، ما را ترک مى کنند، جلو یا عقب مى افتند، چه اشکالى دارد! در نهایت مسیر و در هنگام خوشى یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد.

باید فقط به رفتن اندیشید و به رسیدن، دل خوش کرد.

جاى ما آنجاست.

(0) نظر
برچسب ها :
شرطها و مرحله ها

شرطها و مرحله ها

گذر از دنیا و سفر به آخرت بارها توسط امام على علیه السلام عنوان شده است.

در این نامه نیز که خطابى به همه ى جوانان عالم در همه ى حال و آینده ى تاریخ است، این تأکید بارها و به مناسبت هاى مختلف، تکرار مى شود.

على بر این حقیقت پافشارى مى نماید که دنیا به جز پلى که باید از آن گذشت، نیست و خبر حقیقى و وصال در آن سوى پل، انتظار ما را مى کشد؛ و ما باید با همه ى وجود آن حقیقت را باور کنیم.

عاشق در مسیر عشق جز به خانه ى معشوق نمى اندیشد.

هرگز حاضر نیست آن خانه و لحظه ى وصل را با آذین هاى راستین و دروغین کوچه هاى سر راه معاوضه نماید.

راه برایش فقط ارزش گذشتن و رسیدن را دارد و به همین اندازه به آن بها مى دهد.

اگر ضرورت دارد مسیر را هموار کند، مى کند اما به عزم گذشتن، نه ماندن.

اگر لازم است در مسیر، نفسى تازه کند، تأملى مى کند اما به نیت نیرو گرفتن و راه افتادن.

اگر تشنه شده است آبى مى نوشد اما به قصد شاداب شدن و توان راه یافتن و... هرگز جز به دیدار و جز به رسیدن نمى اندیشد.

على عاشقى است که خود، چون افق منزلگاه دوست را در مى یابد، فریاد بر مى دارد: به خداى کعبه رستگار شدم؛ هر چند خون سر و خون جگرش در هم آمیخته و در سنگلاخ مسیر پرفراز و نشیب محبوب و معبود، زخم ها برداشته است

(0) نظر
برچسب ها :
معيار پرتكرار

معیار پرتکرار

امام در انتهاى این سفارش مى فرمایند: امر به معروف کن تا خود از خانواده ى معروف شوى، تکن من اهله .

این جمله ى کوتاه امام على دو ثمره ى باارزش دارد، یکى فردى و دیگرى اجتماعى.

ارزش فردى آن این است که وقتى تو دیگرى را امر کردى که کار خوبى را انجام دهد، خودت لاجرم آن کار را انجام خواهى داد و چون کسى را از کار زشتى نهى کردى، اگر به همان کار زشت آلوده شوى خودت شرمسار خواهى شد.

از سوى دیگر و در حیطه ى اجتماعى، وقتى این امر به معروف و نهى از منکر انجام شد و به صورت روح اجتماعى درآمد، اجتماع اسلامى تبدیل به خانواده ى خوبى ها مى شود.

حرکتى که جوان آغاز مى کند و آن حرکت تکرار مى شود تا همه ى جامعه ى مسلمان به آن خو بگیرند دیگر جایى نمى گذارد که خود این فرد، دست به ارتکاب خلاف بزند.

خود این مسلمان نیز اگر در زمانى و هنگامه اى تحت تأثیر تمایلات شیطانى قرار گرفت، چون جامعه ى پیرامونش همه خوبند و خانواده اى بزرگند که بر محور خوبى و معروف حرکت مى کنند، همه او را از آن کار نهى خواهند کرد.

و او که آغازگر این راه بوده است خود از نعمت خانواده اى نمونه بهره مند خواهد شد که به او مجال بدى و خلاف نمى دهند.

امر به معروف نظارتى همگانى را بانى مى شود که در آن نیازى به ناظر و محتسب نیست.

گاه شنیده مى شود در جایى خلافى صورت مى گیرد و برخى اعتراض مى کنند چرا ناظر نمى گذارید؟ سئوال مى کنیم: اگر ناظر خود خلاف کرد، چه؟ براى او هم ناظر بگذاریم؟ اگر این ناظر دوم هم خلاف کرد، چه؟ امر به معروف و نهى از منکر نظارت همگانى در همه ى ارکان جامعه است.

با امر به معروف، جامعه ى اسلامى را به خانواده اى از خوبى ها تبدیل مى کنند که همه ناظر، مواظب و دلسوز یکدیگرند و همه مى دانند که اگر کشتى اجتماعشان در نقطه اى سوراخ شود، گرچه این سوراخ در زیر پاى دیگرى باشد، باعث هلاک همه ى کشتى نشستگان خواهد شد.

(0) نظر
برچسب ها :
عيار و معيار

عیار و معیار

امر به معروف همانند هر واجب دیگر دارارى شرایطى است.

شرط روزه، سلامت جسم است و اگر کسى این شرط را ندارد اما روزه بگیرد از او پذیرفته نیست و باید روزه اش را در هنگام سلامتى تکرار کند.

شرط حج امنیت راه است، شرط خمس و زکوة داشتن مال است و... امر به معروف نیز شرایطى دارد.

1. کسى که امر به معروف و نهى از منکر مى کند، خودش معروف و منکر را بشناسد، خودش بداند چه چیزى واجب است و چه چیزى حرام.

معروف کدام است و منکر کدام.

2. احتمال تأثیرگذارى در امر یا نهیش باشد.

بداند که کلام او و حرکت او مؤثر است و کسى که مبادرت به ترک معروف یا انجام منکر کرده با عکس العمل او دست از کار ناشایست خود خواهد کشید.

3. ضرر و خطرى متوجه آمر به معروف و ناهى از منکر نباشد.

این ها شرایط امر به معروف و نهى از منکر در وظایف فردى است، اما در وظایف اجتماعى، گاهى بعضى از این شرایط حذف مى شود؛ مثلاً امام امت قدس سره شرط تأثیر را در امور اجتماعى منتفى مى دانند به این صورت که اگر فردى ببیند گفتن او بى تأثیر است اما اگر این گفتن ها تکرار شود، مؤثر خواهد بود، بر او واجب است که امر به معروف یا نهى از منکر کند.

فردى خلافى را انجام مى دهد، اگر من او را نهى کنم اعتنا نمى کند، دومى نهى کند عمل نمى کند، اما بالاخره وقتى چند نفر پشت سر هم به او تذکر دادند به گونه اى که عرصه بر او تنگ شد و احساس کرد این اجتماع و این مجموعه ى انسانى راه به این خلاف او نمى دهند و باید دست بکشد، در این صورت بر همه واجب است که به این اصل عمل کنند و او را نهى از منکر نمایند.

یکى از محاسن این تکرارها این است که زشتى منکرات درجامعه از بین نمى رود.

در شرایط کنونى ما به سویى مى رویم که قبح بعضى از حرام ها و منکرها از میان ما رخت بسته است و بعضاً اصل حرام بودن و منکر بودنش از یادمان رفته است، تذکر پیاپى فردى و جمعى، کم ترین اثرش این است که جلو این فراموشى را مى گیرد و ارزش ها جاى خود را به ضد ارزش ها نمى دهند.

اما اگر در جایى - چنانکه امروز - این روح جمعى بوجود نیامد، به گونه اى که آمر به معروف مورد استهزا قرار گرفت و مسخره شد، این منتفى شدن همان شرط تأثیر است که وجوب را از فرد بر مى دارد.

البته این شرط در امر و نهى هاى جزیى است اما اگر منکرى حیاتى در حال انجام بود یا معروفى حیاتى در حال ترک، این شرایط چندان قابل عمل نیست.

مثلاً اگر در جایى بى گناهى در حال کشته شدن است و ما مى دانیم که فریادهاى ما تأثیرى ندارد، این وجوب را از ما بر نمى دارد و تا جایى که ممکن است باید جلو چنین منکرى ایستادگى کنیم.

شرط عدم ضرر در وجوب امر به معروف و نهى از منکر قطعى است اما در حالى که فرد بى گناهى در دست انسان لاابالى تهدید به مرگ مى شود تا آنجا که ضرر را متوجه خود ما نکند باید تلاش کنیم.

ممکن است در چنین شرایطى جان ما هم به خطر بیفتد اما باید بدانیم که مرگ در راه نشر هر یک از ارزش هاى اسلامى شهادت است و فوز عظیم.

(0) نظر
برچسب ها :
با جوان تا دريا [جوان و جامعه]

با جوان تا دریا [جوان و جامعه]

به نیکى دستور بده تا از اهل نیکى باشى و با دست و زبانت زشتى را طرد کن(33) .

امام در این فراز یکى از مهم ترین و تعیین کننده ترین وظایف اجتماعى جوان را بیان مى کند(34)، امر به معروف و دستور به رفتار نیک و مورد قبول دین و جامعه.

امر به معروف یکى از تکالیف اجتماعى، جدى، مشکل و حیاتى جوان است که باید آن را دقیق فرابگیرد و جامه ى عمل بپوشاند.

امر به معروف مورد مشابهى دارد که نزدیک به آن است اما امر به معروف نیست و مشکلات آن را هم ندارد و آن ارشاد جاهل است.

ارشاد جاهل این است که شخصى با اصل معروف بیگانه است، واجب و حرام را نمى شناسد، خوب و بد را نمى داند.

به چنین فردى باید همه ى اینها را آموخت، نمى داند دروغ حرام است باید به او گفت: دروغ گویى در دین نهى شده است، نمى داند روزه واجب است باید به او گفت: روزه با این شرایط بر تو لازم است و... این ها ارشاد جاهل است.

اما امر به معروف جایى است که فرد مى داند حرام و واجب چیست و چه کارى حرام و چه کارى واجب است اما با این آگاهى خلاف آن را عمل مى کند.

مى داند دست اندازى به ناموس دیگران منکر است اما به آن مبادرت مى کند، مى داند رعایت اموال افراد واجب است اما دست درازى مى کندو... در اینجا تکلیف امر به معروف و نهى از منکر مسلمانان را وارد میدان مى کند تا از اعمال خلاف اینان جلوگیرى کنند.

(0) نظر
برچسب ها :
بالى براى پرواز

بالى براى پرواز

آنچه را نمى دانى نگو، هر چند دانسته هایت اندک است(31) .

از ابتداى نامه ى امام تا انتهاى آن، این ارزش به بهانه هاى مختلف و در بزنگاه هاى گوناگون تکرار مى شود: سخن ندانسته نگو.

زبان را وقتى به حرکت در آور که سخنت مبتنى بر دانسته ها و اطلاعات باشد و اگر اطلاع و دانش تو کم است، سخن را نیز کم و کوتاه کن.

یکى از مشکلات همه ى ما این است که در هر چیزى اظهارنظرکرده و به داد سخن در آن مى پردازیم، هر چند هیچ اطلاعى از کم و کیف آن نداشته باشیم.

تکرار این کلمات از على بن ابیطالب و پافشارى او بر رها کردن این ضد ارزش ها، نشان دهنده ى اهمیت این فراز است.

امام نه تنها در این نامه که در جاى جاى زندگیش براین حقیقت تأکید مى کند که میزان ارزش انسان و جوان و مسلمان در گفته ها و سخنانش است و همچنانکه حکمت در واژه هاى حکیمانه و توأم با اندیشه، نهفته است، رشد و تعالى نیز در سکوت و اجتناب از سخن نابخردانه است.

این مؤلفه ى منفى هم لطمات شخصیتى و شخصى را در پى دارد و هم آشفتگى هاى اجتماعى و جمعى.

چه بسیار مجموعه هاى انسانى که با کلمات بى حساب و بى پایه ى فردى، دچار بحران مى شود، چه بسیار خانواده هایى که با اما و اگرِ فردى در آستانه ى فروپاشى قرار مى گیرد و چه بسیار آبروها و حیثیت ها و منافع اشخاص که با یک موضع گیرى و ابراز چند واژه به پرتگاه نابودى سوق داده مى شود! امام على مى فرماید: نگو....

دانشت اندک است، در محدوده ى دانش خود سخن بگو.

هر چقدر دانشت کم، سخنت کمتر باشد و هیچ نگران نباش که در قضاوت دیگران، فرد کم اطلاعى به حساب بیایى.

اگر چنین ارزشى را در خود بوجود آوردى، تمرین کردى، ممارست داشتى و به این مهم نایل آمدى، حال لیاقت دارى که پله اى بالاتر بیایى و معیارى جدید را در روابط اجتماعى تجربه نمایى: آنچه را دوست ندارى به تو بگویند به دیگران نگو(32) .

کسى که هر سخنى را مى گوید و در هر وادى اظهار رأى و نظر مى کند، بدیهى است نسبت به دیگران هم هر نسبتى را روا مى دارد.

ابتدا باید تمرین کرد که سخن اندیشیده و گزیده گفت تا بتوان به این ارزش والا دست یافت و به دیگران سخنانى گفت که خود دوست داریم در حقمان ابراز شود.

باید زحمت کشید که هر سخنى را نگوئیم تابتوانیم در برخورد با افراد جامعه از گفتار ناخوشایند دست شوئیم.

(0) نظر
برچسب ها :
در آيينه ى تاريخ

در آیینه ى تاریخ

پسرکم خویشتنت را میزان ارتباط خود با دیگران قرار بده، پس براى دیگران همان را دوست داشته باش که براى خود دوست مى دارى و براى دیگران مپسند آن چه براى خود نمى پسندى(29) .

معیار على هیچ پیچیدگى ندارد.

فرمول غیر قابل حل و دور از فهم نیست، معیارى است بسیار آسان و قابل پذیرش براى همه، اما بسیار سخت در عمل، معیارى است با عیارى بالا، معیارى ساده در فهم و مشکل در انجام با عیارى که همه ى روابط انسانى را بهبودى مى بخشد.

- پسرم خودت را میزان ارتباط با دیگران قرار بده.

خود میزان عمل خود باش.

نفست ترازوى برخوردهایت با سایرین باشد.

- چگونه؟ من من چگونه مى تواند میزان اعمال من باشد؟ - براى دیگران همان را دوست بدار که براى خودت دوست مى دارى .

در یک کفه ى ترازوى نفست، خودت را بگذار و در کفه ى دیگر، دیگران را.

اگر دو کفه مساوى شد، روش على را عمل کرده اى و سفارش او را به انجام رسانده اى و اگر کفه ى من سنگین تر بود در روابط اجتماعى ات با مشکل مواجهى! اگر دوست دارى به تو احترام کنند، دیگران را احترام کن.

اگر دوست دارى راز تو را حفظ کنند راز دیگران را حفظ کن، اگر دوست دارى عیب تو را بپوشانند، عیب دیگران را ندیده بگیر و... بر دیگران مپسند آنچه را براى خود نمى پسندى ، آنچه براى خودت نمى خواهى براى دیگران مخواه.

تو دوست ندارى آبرویت را بریزند، آبروى دیگران را مریز، ناراحت مى شوى از تو سخن بگویند، غیبت دیگران را مکن، از دروغ شنیدن آشفته مى شوى به دیگران دروغ نگو و ... به راستى اگر ما به همین معیار على گوش فرا مى دادیم، چقدر عیار طلاى وجودمان بالا مى رفت و اجتماعمان با آنچه مى بینیم، تفاوت مى کرد! نگاهى به پشت سر و گذشته، حال ما را بر ما روشن مى کند، نگاه به برخوردهایى که با دیگران کرده ایم؛ و رفتارهایى که با دیگران داشته ایم.

دوست داریم همان برخوردها و نظیر همان رفتارها را در حق ما روا بدارند؟! اگر با مرور افکار و رفتارمان ببینیم که همانند آنچه کرده ایم در مورد خود نیز مى پسندیم، بدانیم به معیار على رفتار کرده ایم و از رابطه اى پذیرفته و قابل تحسین با اجتماع برخورداریم.

على به عنوان پدرى دلسوز که عمرش رو به انتهاست و این کلمات و جملات را در آخرین نفس هاى زندگیش به ما مى رساند، در سراسر عمر چنین بوده است و جوان شیعه در هر کجاى زمان و زمین از آنجا که شیعه ى او و پیرو اوست باید که چنین و چون او باشد.

معیار على هرگز پیچیده و سخت نیست اما همت مى خواهد.

کدام یک از ما از اینکه در هنگام خرید جنسى، کلاه سرش بگذارند، خوشش مى آید، پس چرا در مقام یک فروشنده که قرار بگیریم، عیب جنس را مخفى مى کنیم، قیمت واقعى را ابراز نمى کنیم و از اینکه کلاهى هر چه گشادتر سر مشترى گذارده ایم، خشنودیم؟ کدام یک از ما دوست داریم در هنگام مراجعه به اداره اى، کارمان بى جهت طولانى شود و از اطاقى به اطاق دیگر سوق داده شویم، پس چرا هنگامى که جامه ى کارمندى مى پوشیم، ارباب رجوع را ساعت ها و روزها و هفته ها گرفتار و خسته مى کنیم.

کدام یک از ما، اگر کارفرما باشیم، دوست داریم کارمندان ما بى قید و بى نظم باشند.

پس چرا هنگام کار از وجدان کارى بدوریم و نه در زمان و نه در کیفیت کار، هیچ دقتى نداریم و... کارمند اداره....

، کارگر کارخانه....

، معلم مدرسه...، دانش آموز در حال تحصیل... کشاورز در مزرعه... و همه و همه دوست داریم آنچه براى دیگران مى پسندیم و به آنان روا مى داریم، براى ما بپسندند و بر ما روا بدارند؟ ببینید با عمل به این معیار ساده و آسان، چگونه روابط و قواعد اجتماعى عوض شده و زندگى جمعى جامعه دچار دگرگونى خواهد گردید.

امروز در جامعه ى ما توجیهى براى همه ى این ناهنجارى ها هست که اغلب از زبان این و آن شنیده مى شود و آن اینکه: دیگران هم مى کنند!!! - چرا کم کارى مى کنى؟ - آقا همه مى کنند!! - چرا گران فروشى مى کنى؟ - آقا کى نمى کند؟! - زیر و روى جنست فرق مى کند؟ - چون همه این کار را مى کنند و... این عذر بدتر از گناه است.

واقعاً چنین جوابى قابل قبول و چنین توجیهى پذیرفته است؟! اگر با ما چنین رفتارى بشود، توجیه همه مى کنند را قبول مى کنیم؟! معیار على ساده اما دقیق و سخت است.

خودمان را میزان روابط با دیگران قرار دهیم تا جامعه مان الگوى جوامع بشرى باشد... ظلم نکن چنانچه دوست دارى به تو ظلم نشود، نیکى کن چنانچه دوست دارى با تو نیکى کنند و آنچه را براى دیگران زشت مى دانى برخود زشت شمار و راضى شو از دیگران به اندازه اى که براى خودت رضایت مى دهى(30) .

به دیگران سخت نگیر، آنان را تحت فشار مگذار چنانچه خود دوست دارى با تو به سختى برخورد نکنند.

روابطت را بر اساس نیکى به دیگران پایه گذارى کن چنانچه دوست مى دارى دیگران با تو به نیکى برخورد کنند و کارهایى را که دیگران انجام مى دهند و تو مى گویى: زشت است، خوب نیست، غیرقابل تحمل است، بدان وقتى که تو هم آن رفتار را داشته باشى، باز هم زشت است و غیر قابل قبول.

(0) نظر
برچسب ها :
سر در دل ابرها

سر در دل ابرها

پرداختن به خود، نگران حال خود بودن، خودسازى، انتخاب شیوه ى صحیح در زندگى شخصى، وظیفه ى همه ى انسان هاست.

اما این وظیفه، تنها وظیفه نیست.

انسان موظف است ارتباطش با دیگران را هم بهبود بخشد.

مسئولیت هاى اجتماعى و روابط انسانى، یکى دیگر از گستره هایى است که انسان و جوان باید در بالابردن سطح آن به سوى هر چه مطلوب تر شدن، همت گمارد.

روابط فرد در خانه، در محیط کار، با دوستان، با نزدیکان و... با همه ى افراد مختلف اجتماع و در همه ى محیطهاى زیستى.

انسان موجودى نیست که به تنهایى قادر به ادامه ى زندگى باشد و ناگزیر باید همراه افراد متعدد دیگرى به حیات ادامه دهد.

این همراهى با سایرین و همزیستى با دیگران روابط خاصى را مى طلبد و کنش ها و واکنش هاى مختلفى را بین فرد و اجتماع باعث مى شود.

براى بهتر شدن این روابط و بهینه شدن این عکس العمل هاى انسانى فرمول ها و معیارهاى متفاوتى عنوان شده است.

امام على در توصیه به جوانان براى چگونگى روابط اجتماعى و عملکرد صحیح و مناسب در قبال جامعه، معیارهایى را عنوان مى کند.

(0) نظر
برچسب ها :
هم آغوشى مرگ و زندگى در خلوت دل

هم آغوشى مرگ و زندگى در خلوت دل

گویا زمانى نمى گذرد که تو هم یکى از آنانى، پس جایگاهت را آباد کن آخرتت را به دنیا مفروش، سخن درباره ى آنچه نمى شناسى ترک کن و آنچه برایت ضرورى نیست بر زبان نیاور(27) .

نکته ى مهمى که در مطالعه ى احوال گذشتگان وجود دارد، این است که همه ى آنها در پایان راه به سوى آخرت پر گشوده اند و سفرى قطعى را آغاز نموده اند و در این پرواز و سفر، آنچه از دنیاست، در دنیا نهاده اند و با خویش هیچ نبرده اند.

بر فتم سوى قبرستان از این پیش بدیدم قبر دولتمند و درویش نه درویشى در آنجا بى کفن بود نه دولتمند برد از یک کفن بیش از آن جا که این پرواز براى همه ى ما هست و این سفر پس از زمانى کوتاه رخ خواهد نمود، امام مى فرماید: خود را آماده ى این سفر کن، اسیر دنیا نباش، درباره ى آنچه نمى دانى، سخن مران و در مورد آن اظهار نظر نکن و چیزى را که وظیفه ى تو نیست، ابراز ننما.

یکى از مشکلات ما و روزگار ما این است که در همه چیز خود را صاحب نظر مى دانیم و درباره اش سخنانى مى گوییم که در وظیفه ى ما نیست و از این روست که بسیارى از مطالب ما پشتوانه ى علمى ندارد و باعث آشفتگى هایى در سطح خانواده، اجتماع و گاهى کشور مى شود.

افرادى نسنجیده و نفهمیده با اضافه و کم کردن مطالبى، آنها را براى دیگران نقل مى کنند و این رشته همچنان توسط دیگران ادامه مى یابد.

ناگهان با انبوهى از اطلاعات نادرست و غیر واقعى روبرو مى شویم که کشف حقیقت از بین آنها بسیار مشکل و گاه محال مى شود.

على به جوان مى گوید: آخرتت را نفروش، حرف بى پایه نزن و اضافه بر وظیفه و تکلیفت اظهارنظر نکن.

از راهى که مى ترسى مسیر گمراهى باشد دورى گزین چرا که خویشتن دارى در هنگام حیرت و هنگامه ى ضلالت، بهتر از سقوط در پرتگاه تباهى و خطرهاست(28) .

آخرین سخن امام در این بخش، کنترل کنجکاوى جوان است، جوان سرى پر شور و دلى خطرپذیر دارد.

این شور و خطرپذیرى باید کنترل گردد و حسابگرانه و سنجیده از آن بهره برده شود.

چه بسا انسان بر اثر همین کنجکاوى و حرکت هاى بدون تأمل، در مسیرى قرار بگیرد که بازگشت از آن ممکن نباشد و چه بسیار جوانانى که بخاطر آزمون چیزهایى که فقط بر اثر تحریک حس کنجکاوى آنان صورت گرفته، در دام هاى غیرقابل رهایى افتاده اند.

مگر اکثر جوانانى که به اعتیاد کشیده مى شوند، منشأى غیر از کنجکاوى آنان را وادار به ورود به این وادى هولناک کرده است؟! - چیست؟ چه طعمى دارد؟ چه حالى مى دهد؟! و... چرا جوان قبل از اینکه گرفتار شود در حال خود و پایان مسیر تأمل نکند.

چرا عاقبت اندیش نباشد و نگاه دورنگر خود را به انتهاى جاده و افق وادى گسترده اى که مى خواهد وارد آن شود، نیندازد.

که اگر چنین کرد به سفارش امامش عمل کرده و براى همیشه از سرگردانى و رنج نجات یافته است.

(0) نظر
برچسب ها :
دل و زندگى

دل و زندگى

تاریخ گذشتگان را بر او بنما و آن چه بر سر پیشینیان آمده است به یادش آور، و در آثار و دیارشان گردش کن و اندیشه کن که آنها چه کردند و از کجا آمدند و به کجا کوچ نمودند(25) .

چشم بر احوال گذشتگان بازکن، کسانى که پیش تر از تو در این جهان زندگى مى کردند.

به رفتارشان نظاره کن و ببین از کجا به کجا منتقل شدند.

على جان فایده ى این نگاه چیست؟ چرا باید زندگى آنها را ببینم؟ ببینم که چه حقیقتى برایم روشن شود؟ تو درخواهى یافت که آنان از میانه ى دوستان جدا شدند و در دل غربت و تنهایى جاى گرفتند(26) .

تو نیز به جایى خواهى رفت که آنان رفته اند، به سرزمین تنهایى، سرزمین غربت، سرزمینى که هیچ دوستى با تو نیست جز عملت در دنیا.

عمل، تنها و صمیمى ترین دوستى است که تو را همراهى خواهد کرد.

آنان که گذشته و آینده در آیینه ى نگاهشان زلال و شفاف نمایان است، چنین نشان داده اند که: وقتى انسان بى جان به طرف قبر مى رود، روح بر این صحنه نظاره مى کند، دوستان و نزدیکان را مى بیند که بعد از پایان یافتن دفن، پراکنده مى شوند و مى روند.

فریاد مى زند که هان کجا مى روید؟ عزیزان من! یاران من! همسر و فرزندان من! چرا مرا تنها مى گذارید؟! اما....

صدایش به هیچ کس نمى رسد و حتى نیم نگاهى هم از آنان که عمر و هستیش را برایشان داده، به او هدیه نمى شود.

کمى که گذشت و باور کرد که در این تنهایى وحشتناک هیچکس را ندارد، حس مى کند تنهاى تنها هم نیست و چیزى کنارش هست.

سئوال مى کند: تو کیستى؟ تو چرا نرفته اى، تو چرا در اینجا مانده اى؟ آن تنها همنشین لب مى گشاید: فرزندانت که آنهمه براى آنها زحمت کشیدى، رفتند، اموالى که در جمع آوریش آن همه تلاش کردى از دست دادى و... من که اینجا مانده ام، همان هستم که توجه ات به من از همه کمتر بود.

من عمل تو هستم....

در این سرزمین فقط انسان است و عمل، نه برادر، نه پدر، نه فرزند، نه همسر، نه ثروت و نه....

هیچکدام!، در این دیار غربت، فقط آن چیزى همراه فرد است که در زنده بودن از آن غافل بوده: رفتار و عمل او.

(0) نظر
برچسب ها :
دست در دامن معشوق

دست در دامن معشوق

قلبت را با یقین تقویت، با حکمت نورانى و با یاد مرگ خوار گردان(23) .

یقین محکم و باور استوار

، باعث تقویت دل مى شود و پژوهش و دانش، و یافتن حقیقت هر چیز قلب را روشن و نورانى مى نماید.

باورى محکم و دانشى حقیقت خیز، راه را براى انسان خواهان کمال، هموار مى کند و کدام باور محکم تر و چه علم و حکمتى نورانى تر از قرآن و کلمات اهل بیت؟ اما این دل گر چه قوى و نورانى شده است اما باید مرتب کنترل شود.

غرور، برترى طلبى، زیاده خواهى، خود بزرگ بینى،... که تیرگى دل را به دنبال دارد، باید مهار گردد.

این امر جز با یادآورى دایمى و دم به دم مرگ میسر نیست، باید همیشه و هر صبح و شام، خویش را مخاطب قرار دهیم که: هان اى در محمل امن و آسایش غنوده و اى به تلاش دنیا و مادیات ایستاده! هشدار، پایان راه، مرگ و حرمان و جدایى است! تا کى دنیا را براى دنیا خواستن و تا کجا کار براى کار و زندگى براى زندگى! و تا چه اندازه تن به ذلت دادن؟ طلب دنیا براى دنیا طلبیدن! مذموم است، مردود است و در اندیشه اى آسمانى مطرود.

اما همین دنیا اگر وسیله شد، وسیله براى آخرت، مزرعه شد، مزرعه براى جهان دیگر، سرمایه شد، سرمایه براى کسب سود در عالم همیشگى، آن وقت این دنیا جاى آبادانى است جاى کاشت است و جاى سپرده گذارى و پس انداز! اولیاى خدا، پیامبران، امامان همه مرد کار بودند، مرد آبادانى دنیا بودند، مرد تلاش بودند، اما لحظه اى از یاد خدایشان غافل نبودند، یک لحظه کار را براى دنیا نخواستند و دنیا را براى داشتن و انباشتن، باور نکردند.

یاد مرگ، انسان را از تلاش و کوشش در دنیا باز نمى دارد؛ بلکه او را وادار مى سازد تا فرصت اندک، سرمایه ى ناچیز و توان قلیل خویش را براى سفرى جاودانه به کار گیرد.

اگر چنین شد و روش ما روش انبیا و منش ما منش اولیا شد، لحظه لحظه ى تلاشمان در زندگى، عبادت است، چرا که براى خداست، آبادانى خاک و دل نبستن به آن، عبادت است چرا که دنیامان پلى به سوى آخرت است.

و این چنین پرداختن به زندگى و خاک و دنیا هرگز مذموم و مردود نیست.

و از قلب اقرار بگیر که ماندنى نیست و ناگوارى هاى دنیا را به او عرضه کن و او را از دگرگونى شب و روز و زشتى آن بترسان(24) .

به قلب خویش بفهمان که براى ماندن نیامده و براى رفتن پا در این عرصه نهاده است.

زشتى ها، پیچیدگى ها، و سختى ها را براى دلت بیان کن تا دنیا نزد او بى ارزش و بى بها جلوه کند، از جاده هاى ناهموار و تاریک زندگى برایش سخن بگو تا دل بر آن نبندد و عزم اُتراق نکند و سریع تر از آن گذشته، دل به آخرت بسپارد.

(0) نظر
برچسب ها :
X