احزاب مردم ومشاركت هاي سياسي

احزاب مردم ومشارکت های سیاسی

 

انتخابات و بسترهای مشارکت
مشارکت سیاسی چیز جدیدی نیست بلکه انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی در متن و بطن خود اصل«مشارکت سیاسی» را در خود نهفته دارد.
بنابراین در خصوص توسعه سیاسی و اینکه این مسئله در اصل و متن و محتوای نظام ما پذیرفته شده است جای هیچ بحثی نیست.
حتی «تمرکز گراهایی » که برای مردم سهم اندکی در جامعه قایل اند نیز پیرامون اصل مشارکت سیاسی و توسعه سیاسی چندان بحث نمی کنند اما هنگامی که سخن از نمادها و عینیت ها می شود این بحث اهمیت پیدا می کند.
در بحث چگونگی زمینه ها ی تحقق و عینیت مشارکت سیاسی چند پارامتر سهم مردم، احزاب و تشکل ها و متولیان قوای سه گانه مهم است و باید به آن پرداخت.
احزاب و تشکل های سیاسی در طول تاریخ تحول سیاسی ایران آن نقش واقعی که می توانستند در تثبیت حضور و مشارکت مردم داشته باشند ایفا نکرده اند به همین سبب سه رکن مردم، احزاب و حکومت هر گز نتوانستند با هم تعامل روشنی داشته باشند، برای بهبود این وضعیت، انتظاری که از احزاب و تشکل های سیاسی می رود این است که با پذیرفتن اصل تحمل یکدیگر و شناخت حق ابراز سلیقه های مختلف در چار چوب قانون اساسی پا به عرصه فعالیت بگذارند؛ در این صورت است که بسیاری از مسائل جامعه در درون این نظام و با تکیه بر ارزش های نهفته در آن قابل حل خواهد بود.
اما سؤال این است که چگونه می توان توسعه سیاسی و مشارکت سیاسی را نهادمندساخت؟
یعنی گرایش به این مسئله باید باشد که اصل حضور و مشارکت سیاسی، چار چوب ها و ضوابط مشخص و مدونی داشته باشد یعنی از ضابطه و استمرار برخوردار شود و البته در دهه سوم انقلاب بدین منظور به احزاب و گروه های سیاسی میدان داده شد که مجموعیت مدیریت جامعه سهمی در تثبیت حضور و مشارکت سیاسی مردم داشته باشد و به همین منظور نیز بود که ریاست محترم جمهوری روی این مسئله که احزاب و گروه های سیاسی و همه گرایش ها و سلایق مختلف باید شناسنامه دار باشند تاکید کرد.
یکی از معضلات اساسی جامعه ما در عرصه مسائل سیاسی آن است که افراد صاحب نظر وصاحب نفوذ در صورت اثبات ناکار آمدی راهها و دیدگاه های ارائه شده ایشان مواضع قبلی خود را انکار و از پذیرش عواقب آن شانه خالی می کنند برای رهایی از این معضل باید همه حرکت ها در قالب احزاب و تشکل های سیاسی شناسنامه دار شوند.
اگر احزاب و تشکل ها نظراتشان را در قالب مرامنامه ها و بیانیه های رسمی ابراز کنند قدرت تشخیص و در نتیجه میدان تحرک مردم بیشتر خواهد شد و از طرفی هر کس پاسخگوی نظرات و دیدگاه های خود خواهد بود.
اما در مبحث انتخابات که قطعاْ جلوه ای از حضور و مشارکت سیاسی مردم است دو یا سه مسئله باید مورد توجه قرار گیرد یکی احزاب و تشکل ها و نقش آنها در انتخابات دوم انتخاب کنندگان و سوم انتخاب شوندگان. دراین میان متولیان جامعه اعلام کرده اند که دو اصل باید از طرف مجریان انتخابات مورد توجه واقع شود: نخست اینکه مانعی برای حضور و نقش آفرینی انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگانی که می خواهند در چاچوب قانون اساسی و قوانین موضوعه در عرصه حاضر شوند وجود نداشته باشد؛ دوم برگزاری انتخابات سالم .
طبیعی است که در این جهت قوانین و مقررات جاری کشور نقش محوری و اساسی دارد. قانون باید به گونه ای تنظیم شود که اصل مشارکت سیاسی در آن به عنوان هدف ملحوظ باشد یعنی به نظر دولت عینکی که به چشم تنظیم کنندگان و تدوین کنندگان قانون است باید عینک خوش بینی به آحاد جامعه باشد اساس عمل باید قانون اساسی باشد که اصل را بر برائت می گذارد. از طرف دیگر تکلیف اجرا و نظارت باید روشن شود ناظر باید بداند وظیفة او چیست؟ و مجری هم باید بداند چگونه عمل کند؟ لذا ضرورت دارد که اجرا و نظارت بر اساس ضابطه و قانون تعامل داشته باشند.

(0) نظر
برچسب ها :
21

بیست و یک

هنگام روز

کجا می روی

در خانه بمان

غمگینم

گیلاس ها بر درختان نشسته اند

پرنده از تنهایی

پر نمی زند

هراس دارد

من

همواره در روز

زخم قلبم را به تو

نشان می دهم

در خانه بمان

آوازها

از خانه دور است

یک ستاره

هنوز در آسمان

مانده است

شب می شود

گلهای سرخ

در شب

در باغچه دیده نمی شوند

در باغچه یادبود تو است

کنار این بوته های گل سرخ

می خواستی بمیری

مردی

به تو بانگ زدیم

تو را صدا کردیم

تو مرده بودی

یار من

لحظه ای در بهشت

دوام آور

شب تمام می شود

کلید خانه را

گم کرده بودیم

در کوچه ماندیم

در کنار خانه

علف ها روییده بود

اما چه سود

سایه نداشتند

زاده شدم

که لباس نو بپوشم

جمعه ها تعطیل باشد

در تابستان

آب سرد بنوشم

عشق را باور کنم

کلمات مرا به ستوه نمی آورد

انگشتانم

در میان برگهای درختان

تسلیم روز می شوم

لباسها بر تنم

کهنه است

من

در تابستان آب گرم

می نوشم

هنوز تشنه ام

(2) نظر
برچسب ها :
20

بیست

فرصتی بخواهید

تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه

شانه بزنید

فرصتی بخواهید

که مخفی ترین نام خود را

که خون شما را صورتی می کند

از رود بزرگ بپرسید

به نام آن اسب

به نام آن بیابان

شما فرصت دارید

تا چیدن گندم ها

تا زرد شدن کامل گندم ها

عاشق شوید

فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر

نگویید

گندم ها زرد شدند

گندم ها چیده شدند

نان گرم آماده است

ولی

شما کنار بوته های زرد ذرت باشید

آب را در کوزه بریزید

کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ

بگذارید

ما

شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ

دوست داریم

(0) نظر
برچسب ها :
19

نوزده

چه سرگردان است این عشق

که باید نشانی اش را

از کوچه های بن بست گرفت

چه حدیثی است عشق

که نمی پوسد و افسرده نیست

حتی آن هنگام

که از آسمان به خانه آوار

شود

(0) نظر
برچسب ها :
18

هجده

هر دارو که علاج بود

در خانه داشتم

اما تنم در باد

به تماشای غزلهای آخر می رفت

امروز را بی تو خفتم

فردا که خاک را به باد بسپارند

تو را یافته ام

مگر تو نسیم ابر بودی

که تو را در باران گم کردم ؟

(0) نظر
برچسب ها :
17

هفده

دست تو

چه قدر تاخیر دارد

وقتی که چای گرم می شود

و تو

چای سرد را تعارف می کنی

دو سه ماه دیگر این اطلسی

که تو کاشته ای

گل می دهد

من به ساعت نگاه می کنم

تو می میری

شمع روشن را به اتاق آوردند

اطلسی گل داده است

قطار در سپیده دم

کنار اطلسی منتظر تو

در باد ایستاده است

گل اطلسی بر سینه تو بود

وقتی تو را

برای دفن می بردند

هنگام که تو مرده بودی

آدم به گل خفته بود

هنگام که تو مرده بودی

یاران به عشق و عطر

مانده بودند

همه ی ما را دعوت کردند

تا در آن ژس یادگاری باشیم

ژاس سراغ تو را گرفت

من بودم

تو نبودی

تو مرده بودی

ژاس از همه ی ما بدون تو

ژس یادگاری گرفت

ژس را چاپ کردند

آوردند

در همه ی ژس فقط یک شاخه اطلسی

و دو دست

از جوانی تو

در شهرستان

دیده می شد

ما همه در ژس سیاه بودیم

(0) نظر
برچسب ها :
16

شانزده

پنهان نمی کنم

خانم ها

آقایان

من نیز می دانم که میوه

در سوگواری طعم ندارد

حرف اگر بزنیم

حرف آوازهایی ست

که زیر باران هم

می توان خواند

(0) نظر
برچسب ها :
15

پانزده

در این ایوان

که اکنون ایستاده ام

سال تحویل می شود

در آن غروب ماه اسفند

از همه ی یاران شاعرم

در این ایوان یاد کرده ام

مادرم

در این ایوان

در روزی بارانی

سفره را پهن کرده بود

برای فهرست عمر من

ناتمام گریه کرده بود

همه ی عمر در پی فرصتی بود

که برای من در این ایوان

از یک صبح تا یک شب

گریه کند

شفای من

سالهای پیش در یک غروب پاییزی

در خیابانی که سرانجام دانستم

انتها ندارد

گم شد

مادرم

در ایوان

وقوع خوشبختی را برای ما دو تن

من و مادرم

حدس زده بود

صدای برگ ها را شنیده بودیم

آمیخته به ابر بودم

زبانم لکنت داشت

قدر و منزلت اندوه را می دانستم

پس

هنگامی که گریه هم بر من عارض شد

قدر گریه را هم دانستم

همسایه ها

به من گفتند : اندوه به تو لطف داشته است

که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است

(0) نظر
برچسب ها :
14

چهارده

اتاق فرسوده است

آینده کدر شد

صورت من کو ؟

من با این صورت

عاشق شدم

امتحان دادم

قبول شدم

ساز شنیدم

دشنام دادم

دشنام شنیدم

گرسنه شدم

باران خوردم

سیر شدم

رنگ شناختم

رنگ باختم

سفید شدم

خوابیدم

بیدارشدم

مادرم را صدا کردم

تو را صدا کردم

جواب دادم

خواب رفتم

عینک زدم

سفر رفتم

غم داشتم

ماندم

آمدم

در آینه نگاه کردم

سفر رفتم

گلدان را آب دادم

ماهی را نان دادم

می دانستم صورت من

صورت توست

سه دقیقه مانده به ساعت چهار

آینه کدر شد

هراس ندارم

آهسته در باز شد

زنی در آستانه ی در نشست

آینه کدورت داشت

به صورتم نگاه کرد

می خواست خودش را

در آینه ببیند

مرا باور کرد

مرا صدا کرد

می خواستم از دور کسی مرا ببیند

تا برای دیگران بگوید

تا کدر شدن آینه

من لبخند داشتم

زن ساکت زن صبور

با سکوت ابریشمی

از طلوع صبح از فنجان قهوه

برمیخاست

آماده بودم

در صبح

برای ریختن باران

در لیوان گریه کنم

از شما هراس ندارم

که به من تو بگویید

فقط صورتم را به دیگران بگویید

که لبخند داشت

لبم سفیدی بود

باغ ندارم

خانه ندارم

رویا ندارم

خواب دارم

عشق دارم

نان دارم

اطلسی دارم

حافظه دارم

خستگی دارم

سردی دارم

گرمی دارم

مادر دارم

قلب دارم

دوست دارم

یک چمدان دارم

یک سفر دارم

یک پاییز دارم

یک شوخی دارم

لباسهای من کهنه نیست

ولی در چمدان بسته نمی شود

یک تکه قالی دارم

آسمان نیست

ابری است

آبی است

فرهنگ لغت دارم

دوازده جلد است

مولف مرده است

یک پرتقال دارم

برای تو

عینک دارم

شیشه ندارد

نه سفید نه سیاه

برای چهارفصل است

یک لیوان از باران دارم

ناتمام است

شکسته است

یک جفت جوراب آبی دارم

دریا را دوست دارم

کار نمی کند

سه دقیقه مانده به چهار را

نشان می دهد

اگر آینه را بشکند

اگر گل نیلوفر دهد

اگر میوه دهد

اگر حرمت مادرم را

با چادر سیاه بداند

اگر شمعدانی در آینه

کوچک تر شود

من کوچک می شدم

(0) نظر
برچسب ها :
13

سیزده

با لبخند

نشانی خانه ی تو را می خواستم

همسایه ها می گفتند سالها پیش

به دریا رفت

کسی دیگر از او

خبر نداد

به خانه ی تو

نزدیک می شوم

تو را صدا می کنم

در خانه را می زنم

باران می بارد

هنوز

باران می بارد

(0) نظر
برچسب ها :
12

دوازده

روزی آمده بودی

که من تمام نشانی ها را نوشتم

با خط بد نوشتم

و تو تمام خانه ها را گم کردی

بمن نگفتی

همسایه ها گفتند

دیر آمدی

پنجره بوی رطوبت داشت

به من نگفتی

که بیرون از خانه باران است

(0) نظر
برچسب ها :
11

یازده

من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام

راه ها رفته ام

بازی ها کرده ام

درخت

پرنده

آسمان

من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم

به مادرم می گفتم

از بازار واژه بخرید

مگر سبدتان جا ندارد

می گفت

با همین سه واژه زندگی کن

با هم صحبت کنید

با هم فال بگیرید

کمداشتن واژه فقر نیست

من می دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن

بیشتر از فقر کم واژگی ست

وقتی با درخت بودم

پرنده می گفت

درخت را باید با رنگ سبز نوشت

تا من آرزوی پرواز کنم

من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم

تنها مدادی که داشتم

و پرنده در زردی

واژه ی درخت را پاییزی می دید

و قهر می کرد

صبح امروز به مادرم گفتم

برای احمدرضا مداد رنگی بخرید

مادرم خندید :

درد شما را واژه دوا میکند

(0) نظر
برچسب ها :
10

ده

از دور حرکت می کنیم

تا به نزدیک تو برسیم

تو اگر مانده باشی

تو اگر در خانه باشی

من فقط به خانه تو آمدم

تا بگویم

آواز را شنیدم

تمام راه

از تو می خواستم

مرا باور کنی

که ساده هستم

تو رفته بودی

اکنون گفتم

که تو هستی

تو اگر نبودی

نمی دانستم

که می توانم

باران را در غیبت تو

دوست بدارم

(0) نظر
برچسب ها :
9

نه حاشا و ابدا

که مرا دلگیری

از آسمان نیست

این سرشت ابر است که ببارد

اگر نبارد

مرا راستی ادامه ی عمر چگونه است

ابر نمی بارد

عمر ادامه دارد

و مرا غزلی به یاد مانده است

که برای تو بخوانم

ایستاده بودم که بهار شد

و غزل را بیاد آوردم

خواندم

تو مرده بودی

حاشا و ابدا

که نه تو را بیاد دارم

غزل را بیاد دارم

ابیاتش شباهت به قصیده دارد

(0) نظر
برچسب ها :
8

هشت شتاب مکن

که ابر بر خانه ات ببارد

و عشق

در تکه ای نان گم شود

هرگز نتوان

آدمی را به خانه آورد

آدمی در سقوط کلمات

سقوط می کند

و هنگام که از زمین برخیزد

کلمات نارس را

به عابران تعارف می کند

آدمی را توانایی

عشق نیست

در عشق می شکند و می میرد

(0) نظر
برچسب ها :
7

هفت

راستی

چگونه باید تمام این عقوبت را

به کسی دیگر نسبت داد

و خود آرام از این خانه به کوچه رفت

صدا کرد

گفت : آیا شما می دانستید

من اگر سکوت را بشکنم

جبران لحظه هایی را گفته ام

که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید

اگر همه ی شما حضور داشتید

تحمل من کم بود

مجبور بودم

همه ی شما را فقط با نام کوچکتان

صدا کنم

(0) نظر
برچسب ها :
X