پسر پرچمدار پدر

پسر پرچمدار پدر

رضـا و مادرش براى این که از نظر زندگى در فشار قرار نگیرند,راننده اى را پیدا کردند و تاکسى پدرش را به او سپردند.

بنابود که آن راننده هر چقدر کار مى کند نیمى از درآمد را بر دارد و بقیه را بـه آنـهـابـدهـد.

رضـا هم که مشغول تحصیل بود به گونه اى برنامه ریزى کردکه درس خواندن ضربه اى به حضور او در انقلاب نزند و حداقل جاى خالى پدر خود را به عنوان یک فرد پرکند.

رضـا هـر وقـت مـطلع مى شد که بناست در شهر تظاهرات بشود,به هر نحو که شده خودش را به آن جـا مـى رساند و به آنان ملحق مى شد.

روز شانزده شهریور براى کمک به دوستش احمد به خانه آنها رفته بود.

احمد از درس ریاضى تجدید شده بود و رضابه او کمک مى کرد تا این که در امتحان تـجدیدى موفق بشود.

وقتى مشغول درس دادن به احمد بود شنید که برادر بزرگ احمدبه پدرش مى گوید: بـابا, دیروز و امروز تهران خیلى شلوغ بود ولى اتفاق ناگوارى نیفتاد و ماءموران فقط به زدن گاز اشـک آور و...

اکـتفا کردند.

الحمدللّه کسى کشته نشد.

مردم قرار گذاشته اند که فردا صبح ساعت هشت در میدان ژاله (شهدا) جمع شوند و تظاهرات کنند.

رضـا بـا شـنـیدن حرف هاى برادر احمد, تصمیم گرفت هر طورشده خودش را فردا به تظاهرات بـرسـانـد.

بـعـد از ایـن که از احمدخداحافظى کرد, به او گفت : فردا نمى تواند به خانه آنها برود چون کار مهمى دارد.

(0) نظر
برچسب ها :
پدر در چنگال ساواك

پدر در چنگال ساواک

از ایـن ماجرا چند وقتى گذشته بود که یک روز صبح زود, قبل از اذان صبح , مادر رضا به سراغ او رفت و گفت : رضا, رضا, پاشو پسرم .

- چشم مادر, هنوز که اذان نگفته اند.

- مادر جون پاشو که کار مهمى دارم .

زود باش معطل نکن .

رضا نگران از خواب بلند شد و گفت : چیه , چى شده مادر.

- پـسـرم , بـابات دیروز به قم رفت و به من سفارش کرد که اگر تااذان صبح نیامدم , وسایل مرا از خانه بیرون ببرید.

گفت که ببریم خانه خاله زهرا.

- چرا, مگر اتفاقى افتاده ؟ - پـسـرم دیروز بنا بود در قم تظاهرات بشود و چون احتمال داشت ماءموران شاه پدرت را دستگیر کـنند, به من سفارش کرد که وسایل او را از خانه بیرون ببریم تا مدرکى به دست آنها نیفتد و کاراو مشکل نشود.

- چه چیزهایى را باید ببریم ؟ - به غیر از قرآن , همه کتاب ها و نوارها و کاغذها را.

چشم مادر.

سـپـس هـر دو بـلـنـد شـدند و کتاب هاى پدرش را که از ده تا تجاوزنمى کرد و نوارها و صندوق کاغذهاى او را داخل گونى گذاشتند ورضا گونى را به وسیله فرغون به خانه خاله زهرا برد.

آن روز گـذشـت امـا اتـفاقى نیفتاد.

هنوز على آقا نیامده بود.

مثل این که توسط ماءموران ساواک دسـتگیر شده بود.

روز بعد وقتى رضااز مدرسه آمد دید در خانه شان باز است و وضع عادى ندارد.

خیلى سریع خود را به خانه رساند.

دید خاله و بعضى از آشنایان آنها دورمادرش جمع شده اند.

مادر تا چشمش به رضا افتاد, در حالى که گریه مى کرد گفت : رضا, پسرم دیدى چه خاکى بر سرمان شد؟ رضـا کـه بـهـت زده شـده بـود در حـالـى که بغض گلویش را گرفته بود گفت : مگر چى شده مادر؟نکند بابا شهید شده ؟ - نه پسرم , آن ظالم ها پدرت را دستگیر کرده اند و امروز هم آمدند و خانه را گشتند.

- مگر چیزى هم پیدا کردند؟ - آره پسرم , آره .

بدبخت شدیم .

- چى پیدا کردند؟ - پسرم آنها نوار سخنرانى آقا را از توى ضبط صوت پیداکردند.

- اى واى , چه اشتباه بزرگى .

حالا چى میشه ؟ باید چکارکنیم ؟ - هیچى پسرم ,این نوار ممکن است باعث شود دیگر تا روزقیامت پدرت را نبینیم .

غیر از صبر و دعا هم هیچ راه دیگرى نداریم .

خدا ان شاءاللّه ریشه ظلم را بکند.

بـعـد از ایـن واقـعـه , رضا و مادرش حدود سه ماه به هر درى زدند,نتوانستند اطلاعى از على آقا به دست آورند و بالاخره نا امید شدندو از جستجو براى پیدا کردن او دست برداشتند.

(0) نظر
برچسب ها :
حضور در صحنه هاى انقلاب

حضور در صحنه هاى انقلاب

از اخـلاق پـسـنـدیده على آقا این بود که همیشه با قناعت زندگى مى کرد و خانواده خود را وادار مـى نـمـود در مـخـارج زنـدگـى قـنـاعـت کـنـنـد.

در عـوض لازم نبود براى تاءمین زندگى خـصوصاخرج هاى اضافى , بیش از حد کار کند و از خودسازى و رشدفکرى خانواده غافل بماند.

او اوقـات فـراغت خود را با مطالعه وشرکت در مجالس دینى و علمى مى گذراند.

لذا مطالعه قرآن وکـتـاب هـاى دیـگـر و گوش دادن به سخنرانى هاى دینى و اجتماعى باعث شده بود که از لحاظ فـکـرى داراى بـیـنـش صـحیح باشد.

به همین دلیل در سال هاى 56 و 57 تحولات محسوسى در زندگى او پیدا شده بود و زیاد به مسافرت مى رفت .

یک روز رضا رو به پدرش کرد و گفت : - پدر این روزها ما کمتر شما را مى بینیم .

نکند براى درآمدبیشتر, شب ها نیز کار مى کنید؟ - نه فرزندم , این روزها بذرى که قرن ها پیش در دل اسلام کاشته شده بود, بارور شده و مى خواهد بروید.

- یعنى چه ؟من که منظور شما را نفهمیدم .

- فـرزنـدم , خـداوند پیامبر خود را براى این فرستاد که انسان هااز بندگى شرک و کفر نجات پیدا کـنند و در سایه حکومت خدا وبرقرارى عدالت اجتماعى زندگى کنند.

ولى متاءسفانه این حرکت ازهـمـان آغـاز منحرف شد و عده اى به خاطر مقام و...

تمام زحمات پیامبر را بر باد دادند و حرکت پـاک اسـلامـى را خـدشـه دار نـمـودنـد.

این بود که حکومت اسلامى بعد از آن به جز یک آرزو در دل انسان هاى پاک وجود دیگرى نداشته .

- مگر امام على (ع ) حکومت تشکیل نداد؟ - آرى پـسـرم آن هـم چـه حکومتى ؟حکومتى که وارث 25 سال خرابى دیگران بود.

حکومت وقتى بـه دسـت صـاحـب واقـعـى آن افـتـادکـه 25 سال انحراف , گمراهى هاى زیاد به بار آورده بود و انـسـان هـاى بـسـیارى را دگرگون کرده بود.

به همین دلیل بود که نقص هاى بى شمار و اخلاق دگـرگـون شـده انـسان ها دست به دست هم دادند وسد راه یگانه مردى شدند که جز به خدا و اجـراى عـدل , بـه چیزى فکر نمى کرد.

این چنین بود که عدم آگاهى و حمایت مسلمانان ازحق و هـمـچـنـیـن رفاه طلبى و دنیاخواهى بعضى , باعث شد که حکومت حق تضعیف گردد و کم کم عناصر فاسد و فرصت طلبى مثل معاویه و فرزندان او...

زمام حکومت را به دست گیرند.

- حالا چه خبر شده که شما این قدر مسافرت مى کنید؟ - بـعـد از آن هـمه بى عدالتى و ستمى که مسلمانان تحمل کرده اند, حالا آیت اللّه خمینى , مرجع بـزرگ شـیـعه که اساس حرکت خودش را قیام براى خدا قرار داده ,علم مخالفت باستمگرى هاى شـاه بـلند کرده , زیرا شاه به نصیحت هاى اوگوش نداده و همچنان غلام حلقه به گوش آمریکا و شوروى باقى مانده است .

او به مردم ستم مى کند.

آقا به مردم دستور داده اندعلیه شاه قیام کنند, به هـمین دلیل در حوزه هاى علمیه , دانشگاه ها,بازار و...

تظاهرات و راهپیمایى آغاز شده و دارد اوج مى گیرد.

من نیز سعى مى کنم بنابر وظیفه اى که دارم خود را به آن محل ها برسانم و دین خود را ادا نمایم .

- بابا مى شود مرا هم با خود ببرى ؟ - به موقعش تو را هم با خودم مى برم ,حالا زود است .

(0) نظر
برچسب ها :
درس خواندن براى رضاى خدا

درس خواندن براى رضاى خدا

رضـا کـه از مـحبت و تربیت کافى برخوردار بود, در اخلاق ورفتار نمونه شده بود.

او خیلى خوب درس مـى خـوانـد و هـمـیـشـه شـاگـرد اول مـدرسـه بود.

حالا رضا کلاس پنجم دبستان است ودرس هایش هم بسیار خوب است .

او همیشه نمره اش بیست بود وانتظارى جز این نداشت .

وقتى کـه کـارنـامـه ثـلث دوم بچه ها رامى دادند, معلم اسم رضا را صدا زد.

رضا با خوشحالى جلو رفت وکـارنـامـه اش را گـرفـت .

همین که به کارنامه اش نگاه کرد, چیزى دیدکه هرگز توقع نداشت .

چشم هایش سیاهى رفت و روى زمین افتاد.

معلم کلاس بهت زده شد و در حالى که دست پاچه شده بودزیربغل هاى رضا را گرفت .

همه بچه ها جـمـع شـدند و رضا رابلندکرده روى صندلى نشاندند.

یکى از بچه ها رفت و لیوانى آب آورد.

با هر زحـمـتـى بود رضا را سر حال آوردند.

رضا هنوزنمى توانست درست صحبت بکند که بریده بریده گفت : چ چ چراری ری ریاضى ش ش شانزده شدم !؟ معلم گفت : پسرم حتما اشتباه شده و نمره شاگرد دیگرى را به تو داده اند.

این که ناراحتى ندارد.

- آ آخر م م من درسم را خوب خوانده بودم ! - نـاراحـت نـبـاش .

اصلا ناراحت نباش .

همین حالا مى روم وبه ورقه امتحانى تو نگاه مى کنم .

شاید اشتباه شده باشد.

حتمااشتباه شده .

- آره آقا, من خیلى خوب درسم را خوانده بودم .

- خوب حالا ناراحتى نکن , تا من با خیال راحت بروم و ورق امتحانى تو را ببینم .

- بـاشـه آقا, من الان حالم خوبه , دیگر خیلى ناراحت نیستم .

شما کارنامه بچه هاى دیگر را بدهید, بعد بروید ورقه مرا ببینید.

ازاین که کلاس را به هم زدم معذرت مى خواهم دست خودم نبود.

مـعـلـم خـیلى سریع کارنامه بچه ها را داد و به دفتر رفت .

اوباعجله برگه هاى امتحانى بچه ها را گـشـت و بالاخره برگه امتحانى رضا را پیدا کرد.

وقتى دقت کرد, فهمید که اشتباهى رخ نداده ونمره ریاضى رضا شانزده است .

در تصحیح ورقه دقت کرد.

رضا,راه حل دو مساءله را درست رفته بـود, ولـى اعـداد را اشتباه گرفته بود,به همین دلیل نمره آن دو مساءله را نیاورده بود.

در نمره اشـتباهى رخ نداده بود.

معلم نمى دانست چه بکند و چگونه مساءله را با رضادر میان بگذارد.

برگه امتحانى را با خود برداشت و پیش مدیردبستان آمد.

ماجرا را براى او شرح داد.

مدیر دبستان راضى بـود کـه بـه رضـا بیست بدهد, چون اخلاق و رفتار او خوب و سابقه تحصیلى اش درخشان بود.

اما تصمیم گرفت تا در مورد این مساءله با پدر رضا مشورت کند و او را در جریان قضیه قرار بدهد.

بنا شد تاقطعى شدن مساءله به رضا بگویند که در تصحیح ورقه باید تجدیدنظر شود.

معلم به کلاس آمد و گفت : با نگاهى که به ورقه رضا کردم ,راه حل رضا درست بوده وباید در نمره آن تـجـدید نظر بشود.

سپس رو به رضا کرد و گفت : شما هم مطمئن باش که مساءله اى نیست و مـامـى خـواهیم در مورد برخورد شما با این مساءله با پدرت مشورت کنیم .

خوب است به او بگویى فردا یا پس فردا به مدرسه بیاید.

- چشم آقا.

روز بـعـد عـلـى آقـا بـه مـدرسـه آمـد.

مـعلم رضا او را پیش مدیرمدرسه برد.

آنها با هم صحبت کـردنـد,معلم رضا شرح ماجرا و علت کمى نمره و تصمیمى را که با مدیر مدرسه گرفته اند, براى على آقاتوضیح داد.

على آقا:شما چگونه مى خواهید چهار نمره به او اضافه کنید؟ معلم : دو نمره براى راه حل مساءله و دو نمره هم براى حسن سابقه درسى .

- من موافق نیستم .

- آن وقت ممکن است پسر شما از نظر روحى ضربه بخورد.

- حل این مساءله با من .

- باشد, ما حرفى نداریم .

ما چگونه پسر شما را از نمره اصلى اش مطلع کنیم ؟ - آن هم به عهده من .

- ما شعور و انصاف شما را تحسین مى کنیم .

على آقا خداحافظى کرد و به خانه رفت .

بـعـد از ظـهـر آن روز در حالى که لباس هایش را پوشیده بود رو به پسرش کرد وگفت :پسرم ,من مى خواهم مقدارى پیاده روى کنم آیاحاضرى با من بیایى ؟ - البته پدر جان , اگر صبر کنى همین حالا آماده مى شوم .

- پس من منتظرم .

پـس از چـند دقیقه , رضا آماده شد و بعد از بستن بند کفش هایش به همراه پدر از در حیاط بیرون رفت .

ضمن راه رفتن , على آقا ماجراى دیروز رضا را پیش کشید و درمورد آن صحبت هاى زیادى کرد و سـفـارش کـرد کـه از این به بعدخودش را کنترل کند تا باعث ناراحتى دیگران نشود.

همین طور که راه مى رفتند به یک تابلوى پمپ بنزین رسیدند, على آقا پرسید: - پسرم , بگو ببینم این تابلو چه چیزى را نشان مى دهد؟ - این تابلو, علامت این است که در این جا پمپ بنزین وجوددارد.

- حالا اگر این علامت نباشد چه مى شود؟ - ممکن است بعضى ها از وجود پمپ بنزین مطلع نشوند.

- مگر پمپ بنزین به این بزرگى را نمى بینند؟ - بله , البته که مى بینند.

- پس این علامت براى چیست ؟ - براى این که قبل از رسیدن به پمپ بنزین بفهمند, در این نزدیکى ها پمپ بنزین وجود دارد.

- آفـریـن پـسـرم , پس اگر کسى این تابلو را ندید, بالاخره وقتى نزدیک آمد, خواهد فهمید این جا پـمـپ بـنـزیـن وجـود دارد.

حـالا بـگـوبـبـینم اگر چند علامت بزرگ و قشنگ باشد ولى پمپ بنزین نباشد,این علامت ها ارزشى دارند؟ - نه .

- پـس ارزش این علامت ها به وجود پمپ بنزین است .

یعنى اگر پمپ بنزین نباشد این علامت ها با آهـن پـاره فرقى ندارند وبرعکس اگر پمپ بنزین باشد ولى علامت نباشد, هر چند ممکن است از دور کسى به وجود آن پى نبرد ولى از نزدیک به وجود آن پى خواهد برد.

- بله همین طور است .

- حالا مى خواهم بپرسم , نمره بیست براى دانش آموز یعنى چه ؟ - یعنى این که دانش آموز درس خود را خوب خوانده است .

- حـالا اگـر دانش آموزى وظیفه خود را خوب انجام داده باشدو بداند که خداوند و پدر و مادر و معلم از کارش راضى هستند,نمره اش چند خواهد شد؟ - معلوم است بیست .

- پس بیست , علامت خوب درس خواندن است ؟ - بله .

- حـالا اگـر کسى خوب درس خوانده بود و به عللى این علامت را نداشت ,به معناى این است که درس نخوانده ؟ - هرگز.

- پس بیست به دلیل بیست بودنش ارزشى ندارد, به این دلیل ارزش دارد که به دیگران مى فهماند این شاگرد, وظیفه خود راانجام داده است .

- بله .

- حـالا اگـر دیگران بدانند و یقین داشته باشند که کسى وظیفه خود را انجام داده , ولى او بیست نگرفته باشد به معناى این است که او درس نخوانده ؟ - هرگز.

- فرزندم من مى خواهم مطلبى را برایت بگویم که شاید تاحدودى خودت پى برده باشى .

على آقا حقیقت ماجرا را به فرزندش گفت و او را نسبت به برخوردش در کلاس متوجه نمود و به رضـا گـفـت کـه بـا معلمشان مساءله را در میان بگذارد و درخواست کند که همان نمره شانزده رابراى او ثبت کند.

(0) نظر
برچسب ها :
نذر و نياز

نذر و نیاز

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که یک روز برادرعلى آقا به منزل آنها آمد و گفت که قصد رفتن به مشهد را دارند.

و ازآن جا که فقط دو نفر بودند و ماشین آنها هم جاى کافى داشت , ازعلى آقـا و هـمسرش دعوت کرد تا در این سفر همراه آنها باشند.

آنها هم که از خدا مى خواستند, دعوت برادر را پذیرفته و جهت رفتن به زیارت حضرت رضا(ع ) مهیا شدند.

مـقـدمات سفر آماده شد و آنها به قصد پابوسى حضرت رضا(ع )عازم مشهد شدند.

وقتى به مشهد رسیدند, على آقا براى زیارت امام لحظه شمارى مى کرد.

مثل این که این زیارت با زیارت هاى سابق خـیلى فرق داشت .

على آقا این بار آمده بود درخانه امیدش رابزند, به امید آن که حاجتش برآورده گـردد.

لـذا بـعـد از انـجـام مـقـدمـات زیارت , در حالى که سر از پا نمى شناخت به طرف صحن مـطـهـربه راه افتاد.

وقتى داخل صحن شد, شوق زیارت تمام وجودش رافرا گرفته بود.

قلبش به سرعت مى تپید.

چشمش که به ضریح افتاد,ایستاد و بى اختیار شروع به گریه کرد.

وقتى توانست خـودش راکنترل کند, با همان دل شکسته مشغول اعمال زیارت شد.

بعدازآن ,از ته قلب و با تمام وجـود در مـقابل مولا ایستاد, عرض کرد: یا على بن موسى الرضا! شفاعت کن که خدا به من فرزند بـدهـد, من هم عهد مى بندم هر سال گوسفندى قربانى کنم و گوشت آن را فقط به فقرا بدهم .

یا على بن موسى الرضا! من به امید گرفتن فرزندى صالح به پابوس شما آمده ام , تو را به حق مادرت زهرا ناامیدم نکن .... سه ماه بعد, یک روز على آقا خسته و کوفته براى خوردن ناهاربه خانه آمد.

وقتى که در را باز کرد, زینب خانم به او سلام کردوگفت : مژده بده على آقا! - چیه , مگه چه خبره ؟ - خیلى خبرها! - مثلا؟! - على آقا هم بابا میشه , بابا! - راست میگى زینب ؟! - البته که راست میگم .

- کى ان شاءاللّه ؟ - ان شاءاللّه هفت ماه دیگر.

- خـدایـا! صد هزار مرتبه شکرت .

زینب , ان شاءاللّه وقتى به دنیاآمد, پابوس امام رضا مى رویم .

اگر بچه مان پسر بود اسمش را رضاو اگر هم دختر بود اسمش را زهرا مى گذاریم .

نظر تو چیه زینب ؟ - معلومه نظر من , نظر على آقاست .

انـگار دنیا داشت به على آقا مى خندید.

مثل این که تمام غصه هاو ناراحتى ها براى همیشه از دل او سـفر کرده و رفته بود.

على آقا وزینب خانم خیلى خوشحال بودند.

دوستان و آشنایان آنهاخصوصا روحـانـى مـحـل از شـادى آنها خوشحالى مى کردند.

هفت ماه گذشت , اما چطور؟! فقط على آقا مـى داند و زینب خانم .

روزى نبود که اسم زهرا یا رضا در آن خانه پر محبت برده نشود.

بالاخره در یکى از روزهاى بهار سال 1343 صداى گریه کودکى سکوت دلگیر خانه على آقا را شکست .

خاله گفت : على آقا, مژده بده ! - چشم خاله جان , به روى چشم , حالا بگو ببینم بچه سالم هست ؟ - شکر خدا, سالم سالم .

- خـدایـا! صـد هـزار بار شکرت .

اى خداى عزیز! کمک کن که فرزندى صالح باشد.

حالا بگو ببینم دختر است یا پسر؟ - پسر, على آقا,پسر.

- رضا, رضاى من , خدایا شکرت ! خدایا شکرت ! یا امام رضامن قربان شفاعت شما بشوم .

ان شاءاللّه به زودى به پابوس شمامى آییم .

بعد رو به خاله اش کرد و گفت : خاله جان کى بچه را به من مى دهید تا اذان و اقامه را برایش بگم .

- به همین زودى , عجله نکن على آقا.

- فقط زود باشید که من دیگر طاقت ندارم .

سپس على آقا رو کرد به نوه خاله اش و گفت : جواد جان ,بروپیش اصغر آقا قصاب و بگو گوسفند را قـربـانى کند و گوشت آن را همان طورى که حاج آقا گفته بود بسته بندى بکند و بعد همه را به حاج آقا بدهد.

برو بارک اللّه پسر.

اولـین قربانى و اولین زیارت انجام شد و عهد دوم و سوم و...

یکى بعد از دیگرى انجام مى شد.

رضا هم بزرگ و بزرگ تر مى شد,تا این که مثل بچه هاى دیگر وقت مدرسه رفتن رسید.

پدر و مادررضا در راه تـربیت صحیح فرزندشان از هیچ کوششى دریغ نمى کردند و براى این کار با افراد متدین و باتجربه , مشورت لازم رامى نمودند.

(0) نظر
برچسب ها :
همدردى

همدردى

على آقا رو به حاج آقا کرد و گفت : حاج آقا بنابر فرمایش شما قصد داشتم به زیارت امام رضابروم , ولى حالا نظرم عوض شد و دوست دارم پـولـى را کـه پس اندازکرده ام به شما بدهم و شما به هر طریقى که صلاح مى دانید به آقاتقى بدهید.

ان شاءاللّه یک سببى هم پیدا مى شود که به زیارت امام رضا(ع ) برویم .

حاج آقا که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود گفت : خداوندان شاءاللّه از تو قبول کند.

تو با این کار, قلب حضرت را شاد کردى .

ان شاءاللّه آن حضرت شفاعت بکند و به زودى دلشاد بشوى .

- اگر زحمت نیست همین الان به خانه ما برویم و پول راتقدیم شما کنم .

- نه اصلا زحمت نیست , بلکه رحمت هم هست .

(0) نظر
برچسب ها :
عيادت از دوست

عیادت از دوست

آقا تقى , پیرمرد فقیرى بود که فرزند ده ساله اش ناراحتى معده داشت .

علت بیمارى اش سوء تغذیه بـود.

او تمام زندگى اش راصرف درمان این بچه کرده , ولى به نتیجه اى نرسیده بود.

در این اواخر هم بیمارى فرزندش شدت گرفته بود.

صداى در بلند شد و آقا تقى با صداى بلند و لرزانش گفت :آمدم , آمدم .

هـمین که در را باز کرد, حاج آقا و على آقا را دید.

خیلى خوشحال شد.

سلام و احوالپرسى کرد و از آنها دعوت کرد تا داخل خانه بروند.

بعد از این که نشستند و احوالپرسى تمام شد, حاج آقارو کرد به آقا تقى و گفت : آقاتقى , خدا بد نده ! شنیده ام , ناراحتى بچه شدید شده , چند شب هم هست که به مسجد نمى آیى .

- حاج آقا گرفتاریم زیاد شده .

امشب قصد داشتم خدمت برسم .

با شما هم عرضى داشتم , ولى سر اذان باز هم بچه شروع کرد به ناراحتى کردن و فریاد کشیدن .

چند تا مسکن به او دادم ومقدارى هم با او صحبت کردم تا آرام گرفت .

- آقاتقى , بالاخره نتیجه این دوا و دکترها چى شد؟ - آقـا شـفـا دسـت خداست .

این دکترها هم هر روز یک حرفى مى زنند.

حالا مى گویند: باید عمل جـراحـى بـشـود.

مـن حـرفـى ندارم اما اوضاع مالى ام مناسب نیست , به همین دلیل مى خواستم امشب خدمت برسم .

- چقدر خرج بر مى دارد؟ - حدود بیست هزار تومان .

- اصـلا نـگـران نباش , خدا سبب سازه .

شما فردا شب براى نمازبه مسجد بیا, تا ببینم چه مى شود کرد.

ان شاءاللّه خداوندشفامى دهد.

- خدا خیرتان بدهد.

حاج آقا, رفتار شما, ما را به یاد امامان مى اندازد.

- این حرف ها کدام است آقاتقى .

ما اگر یک عمر نیکى کنیم نمى توانیم رنگ و بوى شیعیان آنان را داشته باشیم , چه برسد که مثل آنها باشیم .

آقاتقى , که انگار بار بزرگى از دوشش برداشته باشند مقدارى رنگ و رویش عوض شد.

بلند شد و بیرون رفت , پس از لحظه اى با یک سینى چاى وارد شد و آن را پیش حاج آقا و على آقاگذاشت .

على آقا بعد از برداشتن چاى و تشکر گفت :حالا پسرت کجاست ؟ - خواب است .

- ان شاءاللّه که خداوند حاجت همه را برآورده کند.

همه با هم گفتند: ان شاءاللّه .

بعد از چند لحظه , حاج آقا و على آقا بلند شدند و براى خداحافظى آماده شدند.

آقا تقى هم آنها را تا دم در همراهى کرد وبعد از تشکر و قدردانى از عیادت آنان ,با آنها خداحافظى نمود.

(0) نظر
برچسب ها :
داستان موسى و خضر

داستان موسى و خضر

حضرت موسى از خداوند خواست کسى را براى آموزش وتعلیم او معرفى کند.

زمینه هاى کار آماده مـى شود وحضرت موسى به حضرت خضر برخورد مى کند, و مى فهمد که او, همان کسى است که بـایـد از او عـلـم بـیـاموزد.

لذا به او گفت : اگر من به توخدمت کنم آیا مرا از علوم الهى آموزش مى دهى ؟ حـضـرت خضر گفت : تو طاقت ندارى که با من باشى , زیرا به واقعیت کارهایى که مى کنم آگاه نیستى .

- ان شاءاللّه صبر مى کنم و باتو مخالفت نمى کنم .

- اگر تابع من شدى نباید از چیزى سؤال کنى تا این که خودم درمورد آن با تو صحبت کنم .

حضرت موسى قبول کرد و به راه افتادند.

رفتند و رفتند تا به یک کشتى رسیدند و سوار آن کشتى شدند.

وقتى که سوار کشتى شدند حضرت خضر کشتى را سوراخ کرد, حضرت موسى که ازاین کار حضرت خضر شگفت زده شده بود, گفت : چرا کشتى راخراب مى کنى ؟ آیا مى خواهى مردم را به کشتن بدهى ؟ این چه کارى است که انجام مى دهى ؟ حضرت خضر گفت : من نگفتم که تو طاقت ندارى کارهاى مراتحمل کنى ! - این بار مرا ببخش .

من قولم را فراموش کرده بودم .

حضرت خضر عذر او را پذیرفت و هر دو به سفر ادامه دادند.

پس از چندى به جایى رسیدند و پسرى زیبا را دیدند.

حضرت خضر آن پسر را کشت .

حضرت موسى که از کار حضرت خضر شگفت زده شده بود, گفت : چرا بدون هیچ جرمى این نوجوان را کشتى ؟ این چه عملى است که انجام دادى ؟! حضرت خضر گفت : نگفتم که تو طاقت ندارى اعمال مراتحمل کنى ! - ایـن بـار نـیز فراموش کردم , اگر یک بار دیگر مرتکب چنین اشتباهى شدم دیگر مرا همراه خود مبر.

حـضرت خضر عذر او را پذیرفت و دوباره به راه افتادند.

رفتندو رفتند تا به یک روستا رسیدند.

در هـر خـانـه اى را زدنـد کـسى به آنهاچیزى نداد.

ناچار گرسنه و تشنه بازگشتند, در کنار روستا دیوارى دیدند که فرسوده شده و در حال فرو ریختن بود, حضرت خضرمشغول تعمیر دیوار شد.

حضرت موسى این بار نیز تحمل نکرد و گفت : حداقل براى تعمیر دیوار پولى یا نانى مى گرفتى .... حضرت خضر گفت : دیگر مهلتت تمام شد و معلوم شد که تحمل اعمال مرا ندارى .

حالا بیا تا علت ایـن سـه کـار خـود را بـرایـت بـگـویم , کشتى را سوراخ کردم , زیرا آن کشتى براى محرومان بود وبه وسیله آن کار مى کردند و روزى به دست مى آوردند.

از طرفى پادشاه ستمگرى همه کشتى هاى سالم را غاصبانه مى گرفت .

من کشتى را خراب کردم تا از گرفتن کشتى آنها صرف نظر کند.

امـا آن نـوجـوان داراى پـدر و مـادر مـؤمـنى بود و وجود این نوجوان باعث مى شد که آنها دین و ایمانشان را از دست داده و کافربشوند.

من آن نوجوان را کشتم تا پدر و مادرش جهنمى نشوند.

و امـا آن دیوار متعلق به دو یتیمى بود که پدرشان فرد صالحى بود و گنجى را زیر آن دیوار پنهان کرده بود, تا وقتى بزرگ شدند ازآن گنج استفاده کنند.

من آن دیوار را تعمیر کردم , تا دیوار قبل ازبـزرگ شـدن آن دو یتیم فرو نریزد و آن گنج را دیگران نبرند.

این رابدان , من هیچ کدام از این کارها را از طرف خود انجام نداده ام وهمه آنها دستور خداوند بود.

سپس از او خداحافظى کرد و از هم جدا شدند.

حـاج آقا, دست روى شانه على گذاشت و افزود: از این داستان پندها و عبرت هاى زیادى مى توان گـرفـت .

آنچه مورد نظر من است این است که کارهاى ظاهرى دنیا حکمتى دارد و ما حکمت آن رانـمـى دانیم .

به همین دلیل نباید براى بود یا نبود چیزى اصرار کنیم .

راستى على آقا اگر شما به جـاى پـدر و مـادر آن جوان بودى چه مى کردى ؟ اگر خداوند به شما فرزندى بدهد و در نوجوانى آن رااز شما بگیرد و شما علت آن را ندانید چه خواهید کرد؟ مطمئنا پدرو مادر آن جوان با از دست دادن فـرزندشان بسیار غمگین شدند وچه بسا از این واقعه بى صبرى ها و ...

کرده باشند, ولى علت واقـعـى مرگ فرزندشان را نمى دانستند, چون از عالم غیب خبرى نداشتند.

پس بهتر است به جاى ایـن نـاراحـتـى ها دعا کنى و صدقه بدهى و به خدا امید داشته باشى .

چطور است دست همسرت رابگیرى و یک سفر پابوس امام رضا(ع ) بروید.

ان شاءاللّه حضرت شفاعت بکند و خداوند خواسته شما را بـر آورده نـمـایـد.

فقط یادت باشد که اگر نذر کردى از خداوند فرزند صالح بخواهى .

فرزندى کـه بـاعـث افـتـخار تو در این دنیا و مخصوصا در آخرت باشد.

شما بروخانه و این قدر غصه نخور.

من هم مى خواهم بروم خانه آقا تقى ,گویا گرفتارى دارد و چند شبى است که به مسجد نمى آید.

- حـاج آقـا اگر اشکالى ندارد من هم با شما بیایم , هم با ماشین شما را مى رسانم و هم سرى به آقا تقى مى زنم .

- بد نیست و من خیلى دوست دارم شما هم بیایید.

(0) نظر
برچسب ها :
اميدوارى

امیدوارى

آن روز عـصـر, عـلـى آقـا با تمامى غمى که در دل داشت ,وضوگرفت و راهى مسجد شد.

تا اذان مغرب و اقامه نماز جماعت مشغول قرائت قرآن گردید.

بعد از مدتى صداى دلنشین اذان بلندشد و نماز جماعت برقرار گردید.

پس از نماز مغرب و عشا,حاج آقا مثل همیشه چند لحظه اى در مسجد نـشـست و با نمازگزاران صحبت کرد.

على آقا که حوصله هیچ چیز را نداشت بلند شد تامسجد را ترک کند.

ناگهان حاج آقا گفت : - على آقا, بى زحمت تشریف داشته باشید, با شماکارخصوصى دارم .

- چشم حاج آقا.

بعد از رفتن نمازگزاران , حاج آقا از جا برخاست و جلو آمد ودر کنار على آقا نشست , سپس گفت : - على آقا خیلى گرفته اى ؟! - حـاج آقـا, بـا ایـن جـوابى که دکترها به ما داده اند, من و زینب دیگر نا امید شده ایم و مى ترسیم آرزوى داشتن بچه را به گورببریم .

- مگر دکترها چه گفته اند؟ - آنها بعد از این همه دوا و دکتر و آزمایش , بالاخره از معالجه ما ناامید شدند و جواب رد به ما دادند.

- دکـتـرهـا بگویند, مگر آنها خدا هستند.

آنها با تجربه واطلاعاتى که دارند نظرى مى دهند, ولى مـعـلوم نیست که نظر آنهاحتمى باشد.

چنانکه اتفاق افتاده که بعضى از نظریات آنها اشتباه ازآب درآمده , شما هیچ وقت نباید نا امید بشوید, اگر خداوندصلاح بداند خواسته شما را هم برآورده مى کـنـد.

شـایـد تاحالابه مصلحت شما نبوده که بچه دار بشوید.

ان شاءاللّه از این به بعد,هم صلاحیت بچه داشتن به شما بدهد و هم بچه را.

راستى على آقا,شما تا به حال چند بار قرآن را ختم کرده اى ؟ - حدود پنج بار.

- تا به حال داستان حضرت موسى و خضر را خوانده یاشنیده اى ؟ - نه حاج آقا.

- شـمـا کـه تـا حـالا پـنج بار قرآن را خوانده اى خوب بود حداقل یک بار هم فقط فارسى آن را مى خواندى , زیرا ثواب فهمیدن قرآن اگر بیشتر از خواندن آن نباشد حتما کمتر نخواهد بود.

- چشم حاج آقا, من تا به حال اصلا به این مساءله فکرنکرده بودم .

- مقصود من داستان موسى و خضر بود.

این داستان که درسوره کهف آمده چنین است :

(0) نظر
برچسب ها :
آرزو

آرزو

در دورانـى کـه آفـتـاب انقلاب در پس پرده هاى ظلمت بود ومزدوران آمریکا به سرکردگى شاه خائن هنوز به مردم مظلوم ماستم مى کردند, در یکى از روستاهاى جنوب تهران خانواده اى متدین زندگى مى کردند, یک زندگى راحت و به دور از تجمل واسراف .

سرپرست خانه راننده اى دلسوز و مهربان بود.

این راننده على نام داشت .

همسر على آقا, زینب خانم زنى وظیفه شناس بود که کارهاى خانه را بر عهده داشت .

حدود پانزده سال از عمر این کانون گرم اسـلامى مى گذشت .

تنها آرزوى این خانواده , وجودکودکى بود تا با لبخند و جنب و جوش خود, سکوت دلگیر این خانه را بشکند و به زندگى آنها طراوت بخشد.

کم کم یک نواختى زندگى و غم نداشتن فرزند, سایه ناامیدى رابر این خانه مسلط مى کرد.

چهره کـودکـان و فـریـاد خـنـده و شـادى آنـهـا,هـر کـدام بـه شـکـلـى , آتـش حسرت درونى آنان را شعله ورمى ساخت .

هـمیشه زمزمه آنها این بود: خدایا! بچه چگونه نعمتى است که این قدر در سرنوشت انسان ها تاءثیر دارد.

آنها که دارند, قدرش رانمى دانند و آنها که ندارند این قدر حسرت به دل دارند.

از همه اینها که بگذریم زخم زبان افراد نادانى بود که این خانواده هم از آن در امان نبود.

اگر لطف خدا و آگاهى این خانواده نبود, بدون شک تاکنون این کانون محبت از هم فروپاشیده بود.

خصوصا وجـود پـر بـرکـت امـام جماعت مسجد که همیشه باراهنمایى هاى خودش به على آقا و همسرش دلگرمى مى داد و خلاکمبود بچه را با مشغول کردن آنها به کارهاى خیر پر مى کرد.

بـا ایـن هـمـه آنـهـا از آرزوى خـود دسـت بـر نمى داشتند.

به همین دلیل براى معالجه به هر جا سـرمـى زدنـد و هـرچـه مى توانستندتلاش مى کردند.

اما همیشه نظر پزشکان همه درهاى امید را به روى آنها مى بست .

(0) نظر
برچسب ها :
رضا فرزند صالح

مقدمه

هدف انبیا تبلور حقیقت عقلانى انسان هاست و گنجینه هاى خرد آدمى فقط درپرتو تربیت اولیاى الهى آشکار مى شود.

در نظام الهى همه چیز درخدمت این هدف مقدس است حتى ساده ترین امور زندگى .

اگـر تـوانمندى هاى انسان در جهت این هدف قرار گیرد بدون شک خدمت صادقانه به انسانیت شده و در غیر این صورت , مشکلى بر مشکلات بشر افزوده و راه پرپیچ وخم هدایت بشرى , آشفته تر مى گردد.

قدرت آفرینش صحنه هاى تخیلى , هنر, شعر و...

اگر در این جهت قرار گیردارزشمند و ارزش آفرین خواهدشد.

هـدف از نـگـارش ایـن کـتـاب , این است که روح هدایت هاى دینى را درقالب صحنه هاى تخیلى بـرگرفته از واقعیت , ارائه نموده و به تبیین ارزش هاى دینى و انقلابى بپردازد و براى نسل آینده انقلاب , از روزهاى حادثه و خون وفداکارى و ایثار سخن گوید.

شـایسته است از اقدام و ابتکار دانش آموز ساعى , على مهدوى که باهمت خود مشوق ما بوده است , تشکر کنیم .

(0) نظر
برچسب ها :
4 ـ عوارض زندگى در منِ مجازى

4 ـ عوارض زندگى در منِ مجازى

منِ مجازى، مجاز است و حقیقى نیست،

امّا عوارض حاصل از آن، در انسان حقیقىاند و عبارتند از:

1 ـ اضطراب;

2 ـ تعلق خاطر;

3 ـ بینش غلط;4

ـ تنوع طلبى

5 ـ یأس;

6 ـ افسردگى;

7 ـ ترس;

8 ـ تضاد و تشتّت خاطر;

9 ـ رذایل اخلاقى. چگونى پیدایش این عوارض، در صفحههاى پیش ذکر شد. در این قسمت، براى روشن شدن این مطالب، هر کدام بیشتر شرح داده مىشود. ضمناً این عوارض در فصول دیگر کتاب، در بخش مربوط به رذایل اخلاقى ونفس و بیماریهاى روحى نیز شرح داده شدهاند.

(0) نظر
برچسب ها :
داستانى درباره منِ مجازى و منِ اصلى

داستانى درباره منِ مجازى و منِ اصلى

مولوى، در مثنوى داستانى زیبا دارد. در این داستان، عقل کلّى (= منِ اصلى) را که عاقبتبین است مثال زده که همواره در حال کشش به سوى حق است، اما مىخواهد با ابزار تن و نفس این حرکت را انجام دهد، و نفس (= منِ مجازى) نیز براى خود، خواستههایى دارد و محبوبهایى که متوجه آنهاست و باید به هوش باشیم که دست کم، منِ مجازى، از من اصلى پیشى نگیرد. متن داستان، از اشعار 1533 به بعد در دفتر چهارم است: روزى، مجنون سوار بر شتر خود شد تا به کوى لیلى رَوَد.

(مجنون، منِ اصلى و عقل است و ناقه یا شتر، هواى نفس و تن است، و لیلى، هدفى که باید منِ اصلى به آن برسد، و بچّه شتر، خواستِ ناقه، یعنى خواست نفس و تن است.) مجنون، شتر را مىراند، اما شتر نیز براى خود لیلى دیگرى داشت که بچهاش بود، اما هر چه مىراند، به هدف نمىرسید. هوى ناقتى خلفى و قدامى الهوىوانى ایّاها لمختلفونیعنى هواى ناقه، پشت سر من بود، و هواى من، پیش روى من، من و ناقه در هوا، و مقصد اختلاف داشتیم. به موجب مصداق «الضّدان لا یجتمعان.»

(= دو ضد با هم جمع نمىشوند) همراه مناسبى براى همدیگر نبودند.

از این رو، هرگاه ناقه، افسار خود را سست مىدید، یا درمىیافت که مجنون، به خواب رفته و از او غافل شده است، فوراً حرکت خود را معکوس مىکرد و به سوى بچه شتر برمىگشت، و موقعى که مجنون به خود مىآمد، متوجه مىشد که از مقصد اصلى دور شده است. خلاصه، براى مسافت سه روزه که تا منزل لیلى فاصله بود، سالها طى طریق کرد، و به این نتیجه رسید که مجنون (=منِ اصلى)، با ناقه (=منِ مجازى)، به کوى لیلى نخواهند رسید: گفت اى ناقه چو هر دو عاشقیمما دو ضد بس همره نالایقیمنیستت بر وفق من مهر و مهارکرد

باید از تو عزلت اختیاراین دو، گرچه همراه یکدیگر بودند، راهزن یکدیگر نیز بودند; چرا که اهداف این دو مختلف است. جان ز هجر عرش اندر ناقهاىتن ز عشق خاربن چون ناقهاىجان گشاید سوى بالا بالهاتن زده اندر زمین چنگالهاناگهان، مجنون به هشیارى عجیبى رسید و تصمیم گرفت خود را از ناقه پایین اندازد و این کار را کرد و در حین افتادن، پایش هم شکست. پاى را بربست و گفتا گو شومدر خم چوگانش، غلطان مىرومپس از سالها، تردد و در جا زدن، مجنون به عقل کلّى رسید (به منِ اصلى رسید) و دریافت که ناقه (=نفس و منِ مجازى) که با عقل جزئى حرکت مىکند، او را به کوى لیلى نمىرساند.

عقل کلّى را گفت ما زاغ البصرعقل جزئى مىکند هر سو نظرو مجنون دریافت که در راه عشق (= هدف)، باید مجازها را رها کرده، ابزار را هدف قرار ندهد (حتى از مرکب پا هم باید گذشت) و چون گوى (=سمبل بى شکلى)، غلطان، به سوى هدف حرکت کند. گوى شو، مىگرد بر پهلوى صدقغلط غلطان در خم چوگان عشقکاین سفر زین پس بود جذب خداو آن سفر بر ناقه باشد سِرّ ماو نتیجه داستان این که: چون به بى رنگى رسى کان داشتىموسى و فرعون دارند آشتىدر حالى که در اول داستان مشکل این بود که: چونکه بى رنگى اسیر رنگ شدموسیى با موسیى در جنگ شد

(0) نظر
برچسب ها :
انواع نفس

انواع نفس

 

نفس امّاره:

یکى از جنبههایى که در نفس انسان هست و مربوط به خودِ طبیعى است و تحت فرمان عقل نیست، همان نفس امّاره است. این نام، در قرآن هم آمده و نفس امّاره، انسان را به بدیها سوق مىدهد، که (انّ النّفس لامّارة بالسّوء).

]بىگمان، نفس به بدى امر مىکند.[ این نفس، حتّى تحت تأثیر عقل جزئى، با شدتى بیشتر، در جهت ناصواب عمل مىکند. خواست نفس امّاره، آرزوهاى ناصواب است و انسان را فریب مىدهد، مشغول مىکند، از حال بازمىدارد و قول آینده مىدهد. نفس امّاره، پایگاه شیطان است. نفس و شیطان هر دو یک تن بودهانددر دو صورت خویش را بنمودهاندآمال و آرزوهاى نفس امّاره پایانى ندارد;

همچون آب شور که هر چه بیشتر بنوشیم، عطش، فراوانتر مىشود. دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاستکو به دریاها نگیرد کم و کاستهفت دریا را در آشامه هنوزکم نگردد سوزش آن حلق سوزتمام رذایل اخلاقى، در نفس امّاره شکل مىگیرد و ناشى از نفس امّاره است و بزرگترین پرستش را انسان براى نفس خود، که صنم اکبر است، انجام مىدهد. کسى که مالک نفس خود نباشد، اگر همه دنیا را هم داشته باشد، به گوهر اصلى انسانى نخواهد رسید که:

اللّهم أعوذبک من الشّرک الخفىّ. النّفس هى الصّنم الأکبر. أعدى عدوّک نفسک الّتى بین جنبیک. و همین است که گفتهاند، پیامبر گرامى، همواره در سجده مىفرمودند: إلهى لا تکلنى إلى نفسى طرفة عین أبداً.

البته گفتیم که دشمن برونى، شیطان، و دشمن درونى، نفس است. اما حقیقت این است که اگر نفس را در فرمان خویش درآوریم، شیطان نیز دستش کوتاه مىشود: گر شود دشمن درونى نیستباکى از دشمن برونى نیستبنابراین، همیشه باید دعاى ما این باشد که پروردگارا: بازخر ما را از این نفس پلیدکاردش تا استخوان ما رسید

نفس مطمئنّه:

اگر نفس انسان، از شرور و آلودگیها پاک شود و در پناه عقل کلّى قرار گیرد، به نفس مطمئنّه تبدیل مىشود که به تعبیر قرآن کریم:(یا أیّتها النّفس المطمئنّة إرجعى إلى ربّک راضیّةً مرضیّةً) که نفس، تحت فرمان عقل کلّى و در جهت خدا قرار مىگیرد.

2 ـ منِ اصلى

منظور از «منِ اصلى»، گوهر اصلى انسانى، یا مقام روح است که جلوهاى از ذات بارى تعالى است و یا آن چیزى است که نشأت گرفته از روح است. منِ انسان، یعنى خودِ انسان که هست، و هستِ انسان، از هست خدا (به تجلّى) نشأت مىگیرد، و مجرّد است. بنابراین، من، حد و زمان و مکان ندارد و مشمول مسائل مربوط به مادّه نیست. من، توسط تن و حواس عمل مىکند و اینها، ابزارِ من هستند، و آثار من را نشان مىدهند.

براى مثال، در موردِ دیدن یا شنیدن، این دو، پرتوى از مناند که با ابزار چشم و گوش مىبیند یا مىشنود. امّا دقت کنیم که من، مرکزى به اسم دیدن یا شنیدن ندارد، بلکه من، بتمامه دیدن و بتمامه شنیدن است و در عین حال، دیدن، عین شنیدن است (و همین طور یدیگر شئون) و بین این دیدن و شنیدن، وحدت است، و شأنى (مث دیدن)، او را از دیگر یشئون (مث شنیدن)، بازنمىدارد. خلاصه این که مسأله حضور محض من، در همه شئون مطرح است. ارتباط من، با عالم بیرونى به این صورت است که آن مادّه، یا هر چه در بیرون ماست، در عالم خیال یا مثال، در درون ما تصویر مىشود و از این طریق، با عالم بیرون مرتبط مىشویم;

ضمن این که هیچ گونه اختلاطى با آن عالم بیرونى (= مادّه)، نداریم، و ما از آن منقطع هستیم و توسط این تصویرگیرى، با بیرون مرتبط مىشویم که این برداشت نیز توسط من صورت مىگیرد. اما، ما به غلط گمان مىکنیم که در بیرون از من، حالتى وجود دارد، در حالى که ما آن را در نزد خود ابداع کردهایم. نتیجه این که من، در موطن هر یک از شئونات و ادراکات (شنیدن، دیدن و ...) جلوهاى مىیابد، یا اسمى مىشود، در آن شأن. یعنى من، مىشود دیدن، شنیدن و ... .

این امر، چیزى جز حضور محض من، نیست. از طرفى گفتیم که من، تجلّى ذات حق است و هست من، نسبى و عین ربط با پروردگار است. نتیجه این که، من از یک طرف مىبیند و مىشنود و ... از یک طرف، تجلّى ذات حق است. بنابراین، اگر منِ مجازى نباشد (حجابها نباشد) خدا، که بصیر و سمیع است، او مىبیند و او مىشنود و ... . اگر در این امر خیلى دقت کنیم، متوجه مىشویم که معنى این حدیث که: «بنده من مىرسد به جایى که من مىشوم چشم او، من مىشوم گوش او و... .»

یعنى چه. و متوجه مىشویم که اگر یکى از اولیاء الله بر سر سفرهاى بنشیند، اگر سفره، شبههناک باشد، دست او جلو نمىرود، یعنى چه. و سرانجام در جهان هستى و در انسان، مىفهمیم که این جهان و این انسان، هستانى هستند که هستى آنها از اوست. کاشکى هستى زبانى داشتىتا ز هستان پردهها برداشتىکه یکى هست و هیچ نیست جز اووحده لا شریک الاّ هوسیر در نفس خود و در عالم هستى، ما را به آیه مبارکه رهنمود مىشود که: (سنریهم آیاتنا فى الآفاق وفى انفسهم، حتى یتبیّن لهم انّه الحق) به زودى نشانههاى خود را در افقها ]ى گوناگون[ و در دلهایشان بدیشان خواهیم نمود، تا برایشان روشن گردد که او خود حقّ است. آیا کافى نیست که پروردگارت خود شاهد هر چیزى است؟

!و جان کلام این که، در حقیقت، ما محسوسات بیرون را توسط چشم، در من شهود مىکنیم (که این چیزى جز خود را دیدن نیست) و همین حالت را در رابطه با عالم غیب داریم. بنابراین، همه ادراکها از درون است و در من. اما چرا عالم محسوسات را بهتر مىبینیم و عالم غیب را کمرنگ؟

زیرا ارتباط با عالم محسوسات، آسان، و جنس آن، از نوع کثرت است و ما نیز خود در وضعیت کثرت (= دنیازدگى و حالت ایندنیایى) هستیم و من را به این حالت کثرات، مشغول کردن، ما را از عالم غیب ـ که حالت وحدت است ـ دور مىکند و این در حالى است که عالم کثرت، هستنماست و در حقیقت، عدم است، و وجود حقیقى، همان عالم غیب و وحدت است. (خدا)باید بدانیم که بهترین دریچه ارتباط با حق، من است

نه غیر آن و سیر در غیر و کثرت، یعنى در ذهنیات و منِ مجازى و سیر در منِ اصلى، یعنى سیر به طرف خدا. بنابراین، باید مواظب باشیم که آینه غیر نشویم، بلکه آینه حق (محلّ تجلّى حق) بشویم. چرا که عالم کثرات از سنخ ما نیست، در حالى که عالم غیب و وحدت، از سنخ ما و عین ربط با منِ اصلى است. از طرفى، من انسان، به هر چه توجه کند، با آن متحد مىشود و به آن مشغول یمىگردد. مث اگر به تن توجه داشته باشد، با آن متحد مىشود و اگر به نفسانیات توجه کند،

با آنها متحد مىشود و همین طور اگر به خدا توجه کند، الهى مىشود. هر چه این، حالات و توجهات من به آن چیز مورد نظر، بیشتر شود، این اتحاد قویتر مىگردد، و در مورد توجه به خدا، هر چه بیشتر به او توجه کنیم، من، شدتى بیشتر و هستى بیشتر مىیابد; زیرا این امر، روشنتر شود. توجه داشته باشیم که موقع خواب، که تعلق من به تن کمتر مىشود، در خواب، مثالى از خود مىبینیم، یا در موقع بیهوشى (در پزشکى و موقع عمل جراحى)، توجه من به تن کم مىشود و یا در موقع مرگ، این توجه قطع مىشود. در آن دنیا نیز منِ انسان است که زنده است و ظهور دارد و البته بدنِ آندنیایى مىبیند و مىشنود، اما ظهور این من در آن دنیا، بسته به نوع توجه او، در این دنیا و حالاتش در این دنیا، متغیّر است.

اگر تمام توجه و اهداف او در این دنیا، غرایز و دنیا و مادّیات و شهوات ونفسانیات باشد، در آن دنیا چیزى ندارد و در حقیقت، به صورت منِ مجازى شهود مىیابد. اما اگر توجه او در این دنیا به عالم غیب و وحدت (خدا) باشد و دنیا و غرایز و خواستهاى تن و نفس را ابزار بندگى کرده باشد، ظهور آندنیایى من، به صورت منِ اصلى و مقام اصلى انسانى خواهد بود. عاشق و معشوق را در رستخیزدو بدو بندند و پیش آرند تیزالمرء مع من احبّ. هر کس با آن چیزى است که آن را دوست دارد. یولو أنّ رج یحبّ حجراً لحشر الله معه. اگر کسى، سنگى را دوست داشته باشد، خدا او را با همان سنگ محشور مىکند. در حالى که در توجه به خدا مىفرماید: ( یحبّهم ویحبّونه) خدا آنان را دوست مىدارد

و آنان ]نیز[ او را دوست دارند. اگر انسانى، به خدا توجه کند، و این توجه را افزون کند، منِ اصلى و هستىاش، شدت مىگیرد; چرا که انسان از آن لحاظ که هست، همه هستى را اشغال کرده و همه عالم از ملک تا ملکوت را دربرمىگیرد، اما خودش را در جایى حسّ مىکند که به آن توجه دارد. توجه به خدا چنان مىتواند شدت بگیرد که انسان به جایى برسد که خدا مىفرماید: «بنده من به جایى مىرسد که من مىشوم چشم او، من مىشوم گوش او و ... .» و در این حال، انسان خدا نمىشود،

بلکه خدا در انسان تجلّى پیدا مىکند. در این توجه به خدا، انسان به لذت و ابتهاج و انبساط حاصل از انس با خدا و اطمینان خاطر دست مىیابد و سپس نفس مطمئنّه و راضیه و مرضیه. در حقیقت، انسان، هست خود را به هست خدا متصل مىکند. البته، این اتصال هست و محال است که قطع شود و نمىتواند قطع شود; چرا که خدا در حال تجلّى دایم و فیض دایم است، مهم این است که ما با توجه به غیر او، از این ارتباط غافل نشویم و این ارتباط را کم نکنیم. بندگى، این قرب و اتصال را فزون مىکند:

گر در طلب منزل جانى، جانىگر در طلب لقمه نانى، نانىاین نکته به رمز گویمت تا دانىهر چیز که اندر پى آنى، آنىاساساً ارزش انسان، در تعلّق است که دارد و حدّش، با تعلّق معیّن مىشود. حال اگر تعلّق او، خداست، الهى مىشود و اگر حدّش، مادّه و حیوانیت است، مادّى و حیوانى مىشود. طالب هر چیز اى یار رشیدجز همان چیزى که مىخواهد ندیدبنابراین، اگر به حق توجه کنیم، حق با ما متحد و در ما جلوهگر مىشود و هر چه این توجه بیشتر باشد، تجلّى بیشتر است. اما در توجه به غیر حق و مشغول شدن به غیر او ـ گر چه به طور موقت مشغول شویم و حتى لذت بریم ـ در نهایت، چون توجه به غیر حق، قوت جان ما نیست و قوت تن و نفس ماست، اقناع نمىشویم و سرخورده مىشویم،

و ریشه همه نابسامانیهاى ما را باید در همین پى جست. (اَمْ تحسب أنّ أکثرهم یسمعون أو یعقلون إنْ هُم إلاّ کالأنعام بل هم یأضلّ سبی) یا گمان دارى که بیشترشان مىشنوند یا مىاندیشند؟! آنان جز مانند ستوران نیستند، بلکه گمراهترند. گر ز صندوقى به صندوقى روداو سمائى نیست، صندوقى بودذوق آزادى ندارد جانشانهست صندوق صور میدانشانمنِ اصلى، هر چه دریافت کند، عین روشنى است: عاقلى گر خاک گیرد، زر شود و حتى: جهل آید پیش او، دانش شود. در منِ اصلى، در پناه نور و حق بسر مىبریم

; در پناه نور و حق مىبینیم; در پناه نور و حق ارتباط برقرار مىکنیم; و سرانجام، بینش ما، در پناه نور و حق است و با روح و عصاره زندگى مرتبط مىشویم; با معانى و باطن امور برخورد مىکنیم، نه با نمودهاى سطحى و ظاهرى. منِ اصلى، چشمهاى زاینده است در جان ما و کوثر است، دریاست، همه چیز است و اتصال به همه بىنهایتها. انسان فارغ از قالبها، که به چیزى شدن، چیزى بودن و چیزى داشتن نمىاندیشد، داراى حالات و کیفیات روحى و روانى خاصى است که براى خود اوست

و نمىخواهد آنها را به نمایش بگذارد و او براى خودش، کافى است (که صاحب دل بداند آنچه حال است) و او، چیزى عمیق و زنده و متحرک و پرمعنا در خود مىیابد که متصل به همه بىنهایتهاست و او را از متعلقات خارجى، بىنیاز مىکند و در نتیجه، او، بیرون را متهم نمىکند، احساس تهى بودن نمىکند; چرا که وجودش از بىنهایت پر است. نتیجه مهم حاکم شدن منِ اصلى این است که مثلث سازنده کمال، عشق و ایثار در انسان به وجود مىآید; چرا که من اصلى، به هدف عالى حیات، که بىنهایت است (=خدا)، مىاندیشد;

همان که کمال مطلق است و به این کمال مطلق عشق مىورزد. بنابراین، به عشق هم مىرسد و در عشق، ایثار را مىآموزد، که ایثار چیزى جز از دست دادن منِ مجازى نیست. البته، نتایج ثانوى بسیارى دیگر در این مثلثِ کمال، عشق و ایثار، عاید انسان مىشود; من جمله، در توجه به کمال مطلق، بینش صحیح پیدا مىکند

و در توجه به کمال مطلق، حلاوت جان خود را ـ که حلاوت اصلى است ـ مىیابد و سرانجام، در حرکت به سوى کمال و با مرکب عشق، بینش صحیح مىیابد; زیرا در حرکت به سوى کمال با مرکب عشق، زشتى و بدى نیست، و بینش او، اصلاح مىشود (خویش را تعدیل کن، عشق و نظر) و همه چیز را در عین زیبایى مىبیند و سرانجام، در مراتب بالاى این راه، به یقین مىرسد که یقین، خود، در مراتب بالاتر علت و ایجاد است که عالیترین مرتبه آن، ظهور اراده خدا در انسان است. (در قسمت بندگى و یقین، اشاراتى بیشتر به این مطالب خواهیم کرد.)

3 ـ منِ مجازى

در صفحههاى قبل، منِ اصلى را شرح دادیم و در این قسمت، به من مجازى مىپردازیم. لازم به ذکر است که خواستهاى منطقى تن و نفس، که در پناه شرع و عقل و منطقند، جایز و صحیح هستند و تأمین آنها، خواست خداست و براى زندگى ما و براى رسیدن به منِ اصلى، توجه به آنها، بسیار مطلوب است. آنچه خواستهاى غیر منطقى و غیر عقلى، تن و نفس است، در چارچوب منِ مجازى، و مذموم است. من مجازى، ساختمانى موهوم است که در نفس خود ساختهایم،

و این ساختار، بر اساس توهّمات و افکار مجازى ماست. منِ مجازى، از یک طرف، رابطه ذهن را با اعماق وجود ما (= منِ اصلى)، قطع مىکند و از طرفى دیگر، مانند یک نوار است که تنها ویژگى ضبط و انعکاس دارد و آنچه مىخواهد، براى سوداگرى، پُز و نمایش مىخواهد. همچو جوى است او نه آبى مىخوردآب از او بر آب خواران مىرسدآب در جو، زان نمىگیرد قرارز آنکه آن جو، نیست تشنه و آبخواروجود خود را چون جوى آب، حمل کننده آب مىکند، اما خود از آن آب بهره نمىیابد

; مىخواهد، اما براى صِرفِ داشتن، براىپُز دادن، و سرانجام چون ویترین عرضه شده، و «چون بیاید مشترى، خویش برفروخت» و اگر مشترى نیاید، برافروخته مىشود. واقعاً، زیانى بزرگ است که انسان، از درون ببرد و اسیر توهّمات بیرونى شود، و از طرفى، به ظرفیتها و استعدادهاى درونى خود، خیانت کند و از طرف دیگر، خود را به یک کارخانه بدل کند که بدلى خرهایى نظیر خودش را در این سوداگرى، خواهان است. او، در این وضعیت، أداى انسانیت را درمىآورد، در حالى که از گوهر اصلى انسانى خود غافل است

; اداى محبّت را درمىآورد، ودر حالى که از عشق حقیقى، بىخبر است. این حالتِ من مجازى، یک وضعیت مىگیرد و مشکل و پوچى را براى او به وجود مىآورد که براى این وضعیت، رنج و عذابى شدید را نیز متحمل مىشود و مشکل این جاست که هر چه را در منِ مجازى دریافت کنیم، منِ مجازى آن را از جنس خود مىکند; یعنى آن را مجازى مىکند: «ناقص ار زر برد، خاکستر شود.» و یا «جهل شد، علمى که در ناقص رود.» روشنایى به مزاق منِ مجازى، خوش نمىآید. او خفاشگونه است;

از نور بیزار است. لیک اغلب هوشها در افتکارهمچو خفاشند و ظلمت دوستداراما نتیجه این وضعیت، بسیار مهلکتر است و آن این که مجبوریم خود را در کرى و منگى و ماتى و کورى فرو بریم، تا این سرمایه هیچ و پوچ را حفظ کنیم و پوچ را به حساب هستى واقعى بگذاریم و خواب را به حساب بیدارى و ظلمت را به حساب روشنایى. خویشتن را کور مىکردى

و ماتتا نیندیشى ز خواب و واقعاتتا دمى از هوشیارى وارهىننگت خمر و بنگ بر خود مىنهىمىگریزى از خودى در بىخودىیا به مستى یا به شغل اى مهتدىهمان طور که در منِ اصلى، مثلث سازنده کمال، عشق و ایثار، حاکم مىشود، در منِ مجازى مثلث مخرّب شهوات (= میلها و تعلقات)، قیاسها (= چون و چرا، تعبیر و تفسیر) و کینه قرار دارد. و این سه ـ یعنى شهوات، قیاسها و کینهها ـ به صورت سه عامل مرتبط و اصلى عمل مىکنند و سیکل معیوبى را به وجود مىآورند و زندانى معذّب براى انسان پدید مىآورند

و حجاب یا کلافى سردرگم، به دور منِ اصلى مىکشند و همه نابسامانیهاى ما را در پى دارند. این پدیده (من مجازى و نفسانیات) عاریتى و عارضى و بیگانه است و علت دستور به توبه نیز همین عاریتى و عارضى بودن نفسانیات است و چون «خوى بد در ذات تو عاریتى است» در نتیجه: آن بد عاریتى باشد که اوآرد اقرار و شود او توبهجو

1 ـ شهوات

شهوات، همه میلها (= خواستنها و تعلقات) است که مربوط به منِ مجازى و نفسانیاتند. و اینها چون یک حرکت برونگرا هستند، ذهن انسان را از منِ راستین دور مىکنند، و این، غفلتى تأسفبار است. البته، واضح است که خواستنها و تعلقاتى که در حد منطقى و شرعى براى تن و نفس، و در چارچوب بندگى مورد نیازند، معقول و پسندیدهاند و بىتوجهى به آنها مذموم است. منظور ما از شهوات، زیادهخواهىهایى است

که با منطق و عقل و شرع، هماهنگى ندارند و ما را از من اصلى و هدف اعلاى حیات دور مىکند و خلاصه، منظور خواستههاى مجازى هستند. شهوات یا میلهاى غیر خدایى حالت خوردن آب شور را دارند، هر چه بیشتر بیاشامیم، عطش ما را بیشتر مىکنند; ضمن این که این شهوات، حلاوتى موقتى دارند، اما حلاوت جان ما نیستند، بلکه سرمایههاى موقتى و سراب مانند هستند.

خفته باشى بر لب جو خشک لبمیدوى سوى سراب اندر طلبزین حجاب این تشنگان کفپرستزاب صافى او فتاده دوردستویسه و معشوق هم در جان تو استوین برونىها همه آفات تو استدر من مجازى، به دنبال هیچ و پوچ مىرویم، و نتیجهاش معلوم است: لا شیئى بر لا شیئى عاشق شده استهیچ نى مر هیچ نى را ره زده استو آن وقت همه نابسامانیها شروع مىشوند. نه ز جان یک چشم جوشان مىشودنه بدن از سبز پوشان مىشودنه صداى بانگ مشتاقى در اونه صفاى جرعه آبى در اوو در وضعیت بدى قرار مىگیریم;

از یک سو، اگر خواستههاى مجازى را تحقق نبخشیدیم، احساس پوچى و ملامت و نقص و کمبود مىکنیم (و خود را خلع سلاح و بدبخت مىدانیم) و نتیجه این امر، همان کینههاست که رأس دیگر مثلث و نتیجه حاکم شدن منِ مجازى و خواستههاى مجازى است. و از سوى دیگر اگر به خواستههاى مجازى، در منِ مجازى برسیم، کبر و غرور و سرمستى مجازى به ما دست مىدهد. بنابراین، زندگى ما مىشود نوسانى بین این دو، و در حقیقت به روى دو سکهاى مىافتیم

که هر دو طرفش پوچ است; چرا که پاى جان و منِ اصلى و هدف اعلاى حیات در میان نیست. چون گرسنه مىشوى سگ مىشوىتند و بد پیوند و بد رگ مىشوىچون شدى تو سیر مردار مىشوىبى خبر بىپا چو دیوار مىشوىپس دمى مردار و دیگر دم سگىچون کنى در راه شیران خوش تکى؟بنابراین، نتیجه این احوال، یعنى خواستههاى مجازى، براى من مجازى مشکلات زیر خواهد بود:

1 ـ حرص:

مادام که به دنبال خواستههاى مجازى، براى منِ مجازى هستیم.

2 ـ هراس:

هر وقت به آن خواستههاى مجازى برسیم، هراس نگهدارى آنها ما را رنج مىدهد.

3 ـ غم:

نگرانى از دست دادن آن خواستههاى مجازى. نتیجه این که، خواستههاى نفس، خواستههاى مجازى است; قوتِ اصلى ما نیست، جان ما را سیراب نمىکند و گونهاى سراب است. قوتِ اصلى بشر نور خدا استقوت حیوانى مر او را ناسزا استلیک از علت در این افتاد دلکه خورد او روز و شب از آب و گلقوت اصلى را فراموش کرده استروى در قوت مرض آورده استنوش را بگذاشته، سم خورده استقوتِ علت، همچو چوبش کرده است

2 ـ قیاسها

در این وضعیت، چون و چرا و تعبیرها و تفسیرها و مقایسههایى است که ابزار آن، وهم و خیال یا فکرى است که در منِ مجازى شکل گرفته; یعنى فکر مجازى. در این حال، انسان در تصورات ذهنى به سر مىبرد و تصورات ذهنى را با صورتها و ظواهر مرتبط مىکند و به چون و چرا مىپردازد و بعد نتیجهگیرى مىکند و عجیب است که از تصورات ذهنى خود، تصویر بیرونى مىسازد، اما نتیجه این دو پوچى، حقیقى است و آن هم هلاکت اوست.

براى روشن شدن مطلب، مثالى مىزنیم: در جنگلى، شیرى بود که خود را سلطان جنگل مىپنداشت (پندار، وهم، خیال و غرور) و حیوانات جنگل را طعمه مىکرد، تا نوبت به خرگوش رسید. خرگوش با توسل به قیاسهاى شیر، نقشهاى کشید و به شیر گفت: «شیر دیگرى آمده و مىگوید من سلطان جنگل هستم، با او چه کنیم؟» شیر از خرگوش پرسید: «آن شیر دوم کجاست؟» خرگوش گفت: «در فلان چاه مسکن دارد.» شیر و خرگوش، بر سر چاه رفتند.

شیر در آب نگاه کرد، تصویر خود را دید (تصویر منِ مجازى را دید، نه تصویر حقیقى خود را) و بر آن پرید (منِ مجازى و تصویر من مجازى که هر دو پوچ بودند) و نتیجهاش هلاکت شیر (نتیجه حقیقى از آن دو پوچى) بود که در چاه افتاد و خفه شد.

وانگهى از خود قیاساتى کنىمر خیال محض را ذاتى کنىشیر خود را دید در چه وزغلوخویش را نشناخت آندم از عدوعکس خود را او عدوى خویش دیدلا جرم بر خویش شمشیر کشیدبنابراین، مثل حالت خواستن، که منِ مجازى و خواستههاى مجازى آن مطرحند و دنبال آن خواستهاى مجازى، اثرات حقیقىاش، یعنى مشکلات و رنجها به وجود مىآیند، در قیاسها نیز منِ مجازى و تصویرش، که آن هم مجازى است، حاصل مىشود، اما نتیجه نهایىاش، مشکلات و رنجهاى ما خواهد بود. البته در این جا نیز قیاسهایى که بر مبناى عقل و منطق باشند، مطلوبند و عیبى ندارند، بلکه منظور ما، قیاسهایى است که اساس آنها، نفسانیات و منِ مجازى است.

خلاصه بحث این که، در وضعیت قیاسهاى مجازى و در منِ مجازى، به حقیقت امر نرسیدهایم و در تاریکى هستیم، در حالى که در منِ راستین، عین علم، عین دیدن، عین شنیدن و عین یقین هستیم. آن حقیقت که بود عین عیانهیچ تأویلى نگنجد در میانجانشناسان از عددها فارغاندغرقه دریاى بى چوناند و چندجان شو و از راه جان، جان را شناسیار بینش شو، نه فرزند قیاسجان چه باشد با خبر از خیر و شر؟شاد از احسان و گریزان از ضرر؟

گفتیم که در منِ راستین، رسیدن به کمال و عشق و ایثار مطرح است. پس، تأویل و تفسیر و چون و چرا مطرح نیست; چرا که در منِ راستین، جان ما با جان جهان مرتبط است و در بحر جان، ذهنیات مطرح نیست; حق الیقین مطرح است. نفس نمرود است

و عقل و جان خلیلروح در عین است و نفس اندر دلیلبا توجه به این که گفتیم ساختمانى که به نام منِ مجازى در خود به وجود مىآوریم، بر اساس توهمات و افکار مجازى است، عدهاى عقیده دارند که شناخت منِ مجازى معنى ندارد و هر حرکتى را در منِ مجازى، حرکتى بىهدف مىدانند و معتقدند که حرکات فکرى و ذهن در چارچوب منِ مجازى، راه به جایى نمىبرند. منِ مجازى، منکر حقیقت است و حجابى است

روى منِ اصلى، و خروج از این حجاب با حرکتهایى از جنس خودش، محال است و حتى منجر به تقویت بیشتر من مجازى مىشود. (خون به خون شستن محال است و محال.) مثال آن، کسى است که در زندان باشد (زندان منِ مجازى)، امّا مرتباً در زندان، معلومات خود را ـ اما در چارچوب خودِ زندان ـ زیاد مىکند، نه در چارچوب خروج از زندان یا خارج از زندان. دیده تن دائماً تنبین بوددیده جان جان پرفنبین بودهر درونى که خیالىاندیش شدچون دلیل آرى، خیالش بیش شددیده تن، عین وهم و پندار است.

(0) نظر
برچسب ها :
فصل دوم: شناخت نفس و روان

فصل دوم: شناخت نفس و روان

 

1 ـ نفس و شئون آن

نفس، از دیدگاه تحلیل علمى، به سه جزء تقسیم مىشود: نفس نباتى، نفس حیوانى و نفس انسانى.

نبات:

عبارت است از: مادّه + نفس نباتى.

حیوان:

عبارت است از: مادّه + نفس نباتى + نفس حیوانى.

انسان:

عبارت است از: مادّه + نفس نباتى + نفس حیوانى + نفس انسانى. (= ناطقه)این مراحل، در مورد انسان، شاید چنین مطرح شود که نفس ناطقه انسانى، مراحل زیر را طى مىکند: نفس نباتى (اوایل جنینى) و نفس حیوانى (اوایل زندگى) و سرانجام، نفس انسانى که رسیدن به نفس ناطقه است و با کمک عقل، امکانپذیر است. شئون نفس عبارتند از:

اوّل:

شئونى که از طریق آنها، نفس با بیرون، ارتباط مىیابد که همان حواس پنجگانه هستند.

دوم:

شئونى که از طریق آنها، احساس از درون پیدا مىشود، که همان وهم و خیال است. (وهم، احساسى است که در پناه عقل نباشد و خیال، احساس در پناه عقل را گویند.)

سوم:

عقل، که قواى حسّى و خیالى را فرمان مىدهد.

قواى پنجگانه:

عبارتند از: حسّ لامسه، حسّ بویایى، حسّ سامعه و حسّ باصره، که با آنها، درک محسوسات خارجى انجام مىگیرد و در حقیقت، قواى نفس، در جلوه نازلهاند. همچنین، اعتقاد دارند که یک حسّ مشترک هم هست که عبارت است از ادراکى که محسوسات و فرآوردههاى حسّى به آن مىرسند و بنابراین، جامع و گردآورنده دیگر محسوسات است. البته حسّ مشترک، حسّ ششم نیست، بلکه یک طبیعت مشترک میان حواس پنجگانه است و ادراک حواس پنجگانه، در آن تجمع مىیابند، و تجمع حواس است که شیئى را به صورت برداشت واحد، تصور مىکند. خلاصه این که، جمع و نتیجه میان محسوسات را حسّ مشترک نامند.

وهم و خیال:

از محسوسات است و باعث درک معانى مىگردد و به عبارت دیگر، نیروى وهم و خیال، آمیزهاى از معنى و مادّه را تصویر مىکند. در فصول آینده از وهم و خیال، بیشتر بحث مىشود.

عقل:

مراتبى گوناگون دارد و تمام شئون نفس (= حواس و وهم و خیال) را مىتواند تحت فرمان و نظارت خود درآورد. اگر وهم و خیال و حواس، تحت نظارت و فرمان عقل نباشند، مشکلآفرین خواهند بود. خلاصه مطلب این که نفس، با حسّ ظاهر متحد مىشود که همان نفس حیوانى است در حالى که اگر نفس با وهم و خیال و یا با عقل متحد شود، آن را نفس انسانى نامند. این مراتب نفس را حرکت جوهرى نفس مىنامیم و در ذات نفس است و نفس براى ارتباط با بیرون از بدن، توسط شئون خود، این ارتباط را برقرار مىکند

و باعث ایجاد ادراک مىشود که ادراک، یک حالت غیر مادى است و در خیال واقع مىشود، و در حقیقت، در نفس یک حالت تصویرگیرى به وجود مىآید. بنابراین: نفس، جوهرى است که در ذات و حقیقت خویش، قابلیت تحوّل، دارد و از احساس تا وهم و خیال و سرانجام تا عقل و در نهایت، تا عقل کلّ، مىتواند کمال یابد. همان طور که ما، در آینه ظاهر، مادّه را مىبینیم، در آینه وجودى (نفس)، نیز تصویرگرى داریم; یعنى آینه وجودى ما، مثل یک نوار، فیلمبردارى مىکند،

اما مادام که در مرحله صورت (= ظاهر) و حسّ بماند، نتیجه این انعکاس، مجازى خواهد بود، و این امر، همان برداشت در حسّ و وهم و خیال است (منِ مجازى، این جا مطرح مىشود); اما اگر تصویرگیریها در آینه وجودى ما (= نفس)، همراه و از روى عقل باشد، برداشت واقعى خواهد بود و سرانجام اگر در پناه عقل کلّ باشد، برداشت حقیقى و بینش حقیقى و نگاه اصلى خواهد بود.

(0) نظر
برچسب ها :
فصل نخست : شناخت انسان

فصل نخست : شناخت انسان

انسان از تن، نفس و روان به وجود آمده است.

تن:

وجه مادى انسان است که عین حیات نیست. امّا وقتى که روح به آن تعلق مىگیرد، دیگر مادّه صِرف نیست، بلکه کالبدى حیات یافته است که با مادّه، تفاوتى اساسى دارد. بعد از این که روح به بدن ملحق شد، درست مانند دو آینه، مقابل یکدیگر قرار مىگیرند و به هم آمیخته مىشوند، و در این وضعیت، دیگر جسم و روح را از همدیگر جدا نمىدانیم. درست است که بدن و روح، جداى از هم بودهاند، اما وقتى به همدیگر تعلق مىگیرند دیگر نباید فکر کنیم که بدن و روح، مثل مرغ در قفس تن است، بلکه روح با حقیقت مادّه، در هم مىآمیزد.

نفس:

مجموعهاى است که ناشى از مجاور شدن روح با تن، به وجود مىآید و بیشتر، منظور ما در این کتاب، خواستهاى انسان در رابطه با تن و نفس است، و به عبارت دیگر، منظور، منِ مجازى است که در فصل آینده از آن، بحث خواهد شد.

روان:

گوهر اصلى انسان است که در مرحله نهایى خود، مىتواند حتى بدون ابزار یا واسطه (ى بدن) معنى داشته باشد و این، همان منِ اصلى است. بنابراین، به نظر مىرسد که انسان، سه مرتبه یا سه مقام دارد:

مقام اوّل:

مقام روح (= روان) که قبل از دنیاست: (لقد خلقنا الإنسان فى أحسنِ التّقوی

م)]که[ براستى انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم.، که وجه الهى انسان و مقام اصلى اوست.

مقام دوم:

مقام دنیوى و تنزل یافته و مادّى او، که انسان در این مقام، در حجاب تن و نفس است.

مقام سوم:

مقامى است که انسان باید به آن برسد و آن، مقام اصلى، یا مقام روح است.

(0) نظر
برچسب ها :
X