یـک شب حدود ساعت نه بود که صداى زنگ در شنیده شد.
رضا رفت و در را باز کرد.
مردى پیر و دو مرد دیگر پشت در بودند.
رضا سلام کرد.
پیرمرد: سلام علیکم .
پسرم , منزل على آقا تاکسى ران این جاست ؟ - بله , بفرمایید.
- على آقا هستند؟ - نه خیر.
- خانم ایشان چطور؟ - بله , هستند.
- لطفا بگویید چند دقیقه بیاید دم در.
- چشم , بفرمایید داخل .
- خوبه , شما خانم را صدا بزنید.
- الان او را مى آورم .
رضا رفت و مادرش را صدا زد و جریان را به او گفت .
بعد باهم به طرف در آمدند.
پیرمرد تا مادر رضا را دید گفت : سلام زینب خانم .
- سلام علیکم .
- مى خواستم چند لحظه داخل بیایم و عرض مهمى داشتم .
- تشریف بیاورید تو.
- خیلى ممنون .
رضا و مادرش که اصلا آنها را نمى شناختند, خانه را آماده کردند و از آنها پذیرایى نمودند.
پیرمرد گفت : لطفا زحمت نکشید.
بنشینید, چند دقیقه کاردارم .
زینب خانم : چشم .
رضا و مادرش نشستند و منتظر صحبت پیرمرد شدند.
پیرمرد گفت : على آقا کجا هستند؟ - خدا رفتگان شما را بیامرزد, به رحمت خدا رفتند.
پیرمرد با دست زد به پیشانى اش و با صداى بلند گریه کرد ووقتى توانست خودش را کنترل کند, پشت سر هم مى گفت : عجب مرد نازنینى بود, خدا رحمتش کند.
مـدتـى سـکـوت خـانـه را فـراگـرفت .
پیرمرد رو به زینب خانم کردوگفت : زینب خانم بنده را نمى شناسى ؟ - نه پدر.
شما از کجا مرا مى شناسید؟ حـدود 35 سـال پـیـش روسـتـاى ما دچار کم آبى شد و مردم به دلیل کمبود آب صدمات زیادى مـتـحـمـل مـى شـدنـد.
مـن بـراى این که ثوابى کرده باشم و خودم را هم از این بلا نجات بدهم , تمام گوسفندهاى خودم را فروختم تا با پول آن موتور آب بخرم .
قصدداشتم از قحطى نجات پیدا کـنـم و هـم راه در آمدى داشته باشم .
حدود ده هزار تومان پول جمع شد.
همه آن را داخل کیسه گـذاشـتـم و به تهران آمدم .
از بخت بد در خیابان ناصر خسرو بودم که پول هاى مرا دزدیدند و مرا درمـانده کردند.
داشتم دیوانه مى شدم .
نمى دانستم به کجا پناه ببرم .
کنار خیابان ایستاده بودم که یک تاکسى نزدیک شد.
گفتم : تاکسى .
تاکسى نگه داشت و من سوار شدم .
راننده گفت : کجا تشریف مى برید؟ گفتم جهنم پسرم .
گفت : اى بـابـا, شـوخـیـت گـرفـته ؟ گفتم :نه پسرم با این وضعى که برایم پیش آمده , مردن هم برایم نعمت است .
گفت : چى شده پدر؟ چرا گریه مى کنى ؟
یک روز زینب خانم رو به رضا کرد و گفت : پـسـرم الان حدود پنج سال است که نذر تو را ادا نکرده ایم و سه سال است که نتوانستیم به زیارت امـام رضـا(ع ) بـرویـم .
بـاباى خدابیامرزت عهد کرده بود که هر سال برایت گوسفند قربانى کند وگوشت آن را به فقرا بدهد و ما را هر سال به زیارت حضرت رضاببرد.
افسوس که با رفتن او همه چیز از هم پاشید.
رضـا گـفـت : مـادر غـصـه نخور,بیا از پولى که باقى مانده به زیارت امام رضا(ع ) برویم .
ان شاءاللّه وضعمان خوب مى شود و به نذرهایى که بابا داشته عمل مى کنیم و همه را جبران مى کنیم .
- باشه مادر, من از خدا مى خواهم که پابوس حضرت بروم ودرددل کنم .
رضا مقدمات سفر را آماده کرد.
زینب خانم هم وسایل سفر راآماده مى نمود.
بنا بود روز پنج شنبه بـا قطار به مشهد بروند.
روزپنج شنبه رضا با مادرش به راه آهن رفتند و سوار قطار شده وسر جاى خود نشستند.
در کوپه دو خانواده دیگر همسفر آنهابودند.
هنوز قطار از تهران خیلى دور نشده بود که سر صحبت بازشد.
پس از ساعتى حرف زدن , مثل این که صد سال با هم آشنا ویا خواهر و برادر هـسـتـنـد.
کـم کـم شـروع کردند به گفتن و خندیدن واهمیت ندادن به حجاب .
مثل این که تا نـشـسـتـنـد تـوى کـوپـه , نـسـبـت بـه هـم مـحـرم شـدنـد.
مادر رضا رو به آنها کرد و گفت : دخترانم یک مقدارى خودتان را جمع کنید.
گناه دارد.
چرا حجاب خود رارعایت نمى کنید؟ یکى از آنها گفت : اى بابا, آدم باید قلبش پاک باشد.
- مـگـر حضرت فاطمه زهرا(س ) که معصوم بود و اصلا گناه انجام نمى داد, نعوذباللّه قلبش پاک نبود که این قدر مواظب حجابش بود و خ -ودش را از نامحرم حفظ مى کرد.
- مادر, شما مواظب خودت باش براى ما هم , خداارحم الراحمین است .
- دخـتـرم چرا جواب سر بالا مى دهى ؟ما اول باید وظیفه خودمان را انجام بدهیم , بعد امیدمان به رحمت خداوند باشد.
اگر مامعصیت کنیم , خدا غضب مى کند و.... رضا گفت : مادر بگذار در عالم خودشان باشند.
اینها با این حرف ها درست نمى شوند.
زن دیگر گفت : آره مادر جان , عیسى به دین خود و موسى هم به آیین خود.
زینب خانم که عصبانى شده بود, گفت : چه مى گویى خانم ,این همه بدبختى کشیده ایم , این همه شـهید و مجروح داده ایم ,این همه مفقودالاثر داده ایم , آن وقت موسى به دین خود و عیسى به آیین خود! رضـا گـفت : مادر, اگر بنا بود اینها اصلاح بشوند,با این همه شهید و مجروح و...
, خودشان به فکر فرو مى رفتند و اصلاح مى شدند.
یکى از زن ها گفت : مادر جان ,اثر بر ما ندارد, گر بخوانى کل قرآن .
زینب خانم گفت : براى این که قرآن کلام مقدسى است و فقطدر دل هاى پاک جا مى گیرد.
بـالاخـره بـه هـر صـورتى بود مشاجره متوقف شد و آنها هرطورى که مى خواستند تا مشهد رفتار کـردنـد.
حـرف هاى زینب خانم در آنهااثر نکرد.
در طول راه , رضا خیلى فکر کرد.
او بیش از همه راجـع بـه ایـن مـسـاءلـه فـکر مى کرد, که توى این چند سال خیلى عوض شده ونسبت به وظایف دیـنـى اش مقدارى سست و بى تفاوت شده است .
و براى این مساءله پشت سر هم خودش را ملامت مى کرد.
سرانجام قطار به شهر مقدس مشهد رسید.
همه مسافران پیاده شدند.
مادررضا با مهربانى رو بـه همراهان خود کرد و گفت : خیلى از شما عذرمى خواهم که نتوانستم خودم را کنترل کنم .
بـیـشـترش به این دلیل بود که فکر کردم شما دارید به مهمانى حضرت رضا مى روید ونباید کارى کنید که حضرت از شما رنجیده خاطر بشود.
غیر ازخیرخواهى قصد دیگرى نداشتم .
آن دو زن هـم بـا بى ادبى جواب زینب خانم را دادند و با سردى خداحافظى کردند.
رضا و مادرش وقـتـى داشـتـنـد تـوى ایـسـتـگـاه مـى رفتند, زینب خانم گفت : اگر شده با پاى شلم پیاده به پابوس حضرت بیایم دیگه این طورى سوار قطار نمى شوم .
آنها ماشین گرفتند و به طرف مسافرخانه رفتند.
حدود ساعت نه شب بود, زینب خانم گفت : رضا جان مى آیى برویم زیارت ؟ رضا: مى بینى که من خسته هستم .
مى ترسم به خاطر کسالت نتوانم آن چنان که باید, اداى احترام کـنـم .
بـاشـد پـسرم هر طور صلاح مى دانى .
من امشب به زیارت مى روم .
وقتى زینب خانم رفت , رضاروى تخت نشست و در فکر فرو رفت .
رضا داشت توى صحن قدم مى زد.
چشمش به یک پیرمرد افتاد.
اوداشت گریه مى کرد.
خیال کرد فـقـیـر اسـت یـا چـیـزى لازم دارد.
بـه طرف پیرمرد رفت , ولى وقتى دقت کرد, قیافه او به گدا و...
نـمى خورد.
پیرمردى نورانى خیلى مؤدب و محترمانه زانو زده ومثل ابر بهارى گریه و زمزمه مـى کـنـد.
رضـا بـى اخـتـیـار جـلو رفت وکنار او نشست و مات و مبهوت به زمزمه ها و ناله هاى پیرمردگوش مى داد.
فهمید که پیرمرد این شعر را زمزمه مى کند: آنان که خاک را به نظر کیمیاکنند ----- آیا شود که گوشه چشمى به ما کنند رضا هم بدون آن که به زمزمه ها و یا معناى شعر توجه داشته باشد همراه پیرمرد شروع کرد به ناله و زمزمه کردن .
وقتى پیرمردآرام شد, رضا رو به او کرد و گفت :سلام پدر.
- سلام پسرم .
- میشه معناى این شعر را برایم بگویى .
- معناى این شعر این است : یـک عـمـر خـدا را مـعـصیت کردیم , دستورهاى او را سبک شمرده ایم حالا راحت طلبى , تنبلى و سـسـتـى سـد راه مـا شـده .
مـا بـاظـلـمـى کـه بـه خودمان کردیم , مقام بزرگ انسانى را زیر پا گذاشته ایم .
ما به خودمان ظلم کرده ایم .
حالا هم هیچ راهى نداریم مگر این که به واسطه شفاعت ائمه از این گرداب بلا نجات پیدا کنیم .... کلام پیرمرد مثل جویبار زلالى بود که به دشت تفتیده و گرم سرازیر شده و آن را از حرارت گرما نـجـات مـى دهـد.
مـثـل ابرى بودکه دلش به حال شکاف هاى زمین , سوخته بود و از ته دل براى آنهاگریه مى کرد و آنها را با اشکى مقدس سیراب مى نمود.
قلب رضاهمان زمین تفتیده بود که در طـول سـالـیـان اخـیـر شکافى عمیق برداشته بود.
رضا تا به حال از سخن کسى این چنین متاءثر نـشـده بود.
پیرمرد همچنان به حرف هاى خود ادامه داد و رضا هم مدهوش سخنان او بود.
ناگهان مادر رضا گفت : رضا, رضا, بلند شو پسرم , اذان نزدیک است .
رؤیاى شیرین رضا با صداى مادرش درهم ریخت ,بله رضاخوابش بوده بود و داشت خواب مى دید.
ولـى عـجـب خواب معنادارى .
رضا از آن خواب فقط آن شعر را یادش بود.
هر چندسخنان پیرمرد همه وجودش را فرا گرفته بود ولى از الفاظ آن چیزى به خاطرش نمى رسید.
رضا بلند شد و روى تختخواب نشست و مبهوت به مادرش نگاه مى کرد.
مادرش گفت :چى شده پسرم ؟خواب دیدى ؟ - خواب , چه خوابى از صد سال بیدارى هم بهتر بود.
- ان شاءاللّه که خیر است .
بگو ببینم چه خوابى دیدى ؟ رضـا آنچه از خوابش را به خاطر داشت , تعریف کرد.
مادر رضاگفت : پس من مزاحم خواب شیرین تو شدم .
- نه مادر, خوب کارى کردى که بیدارم کردى , خیلى دوست داشتم قبل از اذان بیدار بشوم .
- پـس بلند شو پسرم .
تا اذان صبح نیم ساعت وقت داریم .
بیا این مفاتیح را بگیر و مقدمات زیارت را انجام بده , تا وقتى که براى نمازجماعت مى روى , زیارت هم بکنى .
- چشم مادر.
رضا مفاتیح را باز کرد و آداب زیارت حضرت رضا(ع ) رامطالعه کرد.
سپس وضو گرفت و به حمام رفـت و غسل زیارت رابه جاآورد.
کاملا آماده شده بود که صداى دلنشین اذان بلند شد.
رضاخود را بـه مـسـجـد رسـانـد و نماز جماعت را به جا آورد.
بعد از دعا ونیایش ,براى زیارت على بن موسى الرضا(ع ) راهى صحن مطهرشد.
او با ادب و احترام خاصى به طرف حرم رفت .
اعمال و اذکارزیارت را بـا خـلـوص نـیـت و حـواس جـمع به جا آورد.
بعد از آن رفت و در گوشه اى نشست .
و در فکر فرورفت , به حوادث زندگى اش فکر مى کرد, به پدر خدا بیامرز و مادر سالخورده اش .
به حوادثى که ایـن اواخر برایش اتفاق افتاده بود.
مهم تر این که سرانجام , چى ؟ آخر و عاقبت کار چطور مى شود؟ توى دلش مى گفت : خدایا من که پدربزرگم را اصلا ندیدم , پدرم هم که مرد,یقینا من هم خواهم مرد, چنانچه دیگران مردند.
خدایا, من اصلا خودم را براى مردن آماده نمى بینم .
خدایا, من یک عمر, خصوصا این اواخر, از تو غافل بودم .
خدایا, من براى به کار اندازى یک عصب از هزاران عصبى که به من عنایت کردى حدود شصت هزار تومان , یعنى حاصل سه سال کار طاقت فرسا را خرج کردم .
خـدایـا, بـراى یـک لـحظه سلب عنایت تو که آن هم براى توجه دادن من بوده , این همه مشکلات کشیده ام !؟ خدایا, من که قبل از این نفهمیدم عصب چه ارزشى دارد وهیچ گاه شکر گزار تو نبودم , ولى حالا مى خواهم توبه کنم و بنده توباشم .
خدایا, تو علاوه بر نعمت سلامتى و هزاران نعمت دیگر,نعمت هدایت و ولایت را به من دادى .
خـدایا, من ارزش ائمه را تا به حال نفهمیدم و هرگز هم نخواهم فهمید.
چرا که اگر عصبم قطع نـشـده بـود ارزش آن را نمى فهمیدم ,ویقین دارم تو هیچ گاه برکت ولایت ائمه را قطع نخواهى کرد, زیراآن وقت همه چیز نابود مى شود.
خدایا, ارزش وجودى ائمه را بدون ابتلا به سختى هجران آنهادر دنیا به ما بفهمان .
خدایا, ما را با خود و اولیاى خودت آشنا کن .
خدایا, مرا از این زندگى روزمره و بى معنا نجات بده .
خـدایا, درست است که تا به حال با اعمالم به آرمان هاى ائمه اسائه ادب کرده ام ولى اکنون آنان را واسطه طلب , نموده ام .
خدایا, دست رد به سینه ام نزن .
اگر به واسطه این بزرگواران نتوانم کارى کنم .... یـا حـضرت رضا,شما شفاعت کن .
یا حضرت رضا, قسمت مى دهم به حق مادرت زهرا(س ), به حق مظلومیت پدرت , به خون هاى به ناحق ریخته شده در دشت کربلا.... ایـن زیارت سواى زیارت هاى سابق بود.
قلب رضا در این زیارت مالامال از عشق شده بود و رفتار او را کاملا تغییر داده بود.
در این زیارت بود که آرزوى جبهه رفتن در دلش لانه کرد.
به همین دلیل وقـتى از مشهد برگشتند, رضا فقط یک غصه داشت , چطورمى تواند به جبهه برود؟ این فکر همه وجودش را گرفته بود.
ازیک طرف مریضى مادرش و وضع بد مالى , از طرف دیگر عشق حضور در جـبـهـه , او را در تنگنا قرار داده بود.
آن روزها تمام فکررضا این بود که راه چاره اى پیدا بکند و به جبهه برود.
ولى به نتیجه اى نمى رسید.
پس از هشت سال تلاش و پشتکار تحصیلى , براى رضا خیلى سخت بود که از درس جدا بشود, اگر چه قصد داشت شبانه درس بخواند اما با وضعى که در پیش داشت , بعید مى دانست که درس شبانه بتواند نقشى در زندگى او داشته باشد.
پـس از چـندى , محیط کار و افرادى که در تراشکارى بودندروى رضا تاءثیر منفى گذاشتند.
کار بـیـش از حـد وخـسـتـگـى زیاد به اواجازه نداد که درس شبانه را ادامه دهد.
اخلاق و رفتار رضا خـیـلـى عوض شده بود.
او با رضاى سابق , کلى فرق کرده بود.
هر چند درخدمت به مادرش اصلا کـوتاهى نمى کرد و هر کارى که باعث راحتى مادرش بود انجام نمى داد, ولى از لحاظ رشد فکرى واجـتـماعى خیلى عقب افتاده بود.
به همین دلیل از بسیج که مانده بودهیچ , بلکه بیشتر وقت ها نمى توانست براى نماز به مسجد برود.
یک شب امام جماعت مسجد, مادر رضا را در مسجد دید.
حال او را پرسید و سراغش را گرفت ,مادر رضا گفت : حاج آقا, این بچه آن قدر کار مى کند که من دلم برایش مى سوزد.
- شب ها چه وقت مى آید؟ - معلوم نیست ولى از ساعت هشت زودتر نمى آید.
- بهش بگو من روز جمعه در خانه منتظرش هستم .
- چشم حاج آقا.
صـبح جمعه بود که در خانه حاج آقا به صدا در آمد.
وقتى حاج آقا در را باز کرد رضا را دید.
سلام و احوالپرسى گرمى کرد و اورا داخل خانه برد.
وقتى نشستند, گفت : آقا رضا پیدات نیست ؟ - حاج آقا وقت نمى کنم .
- چقدر کار مى کنى ؟ مى خواهى چکار کنى ؟ - حاج آقا دستمزدم کم است مقدار زیادى هم قرض داریم .
- قرض براى چى ؟ - چون مادرم از آب پرهیز دارد و نباید زیاد راه برود, مقدارى وسایل خانه , مثل ماشین رخت شویى و جاروبرقى برایش خریده ام .
خرج زندگى هم زیاد است .
- تـو بـا ایـن وضـع , علاوه بر این که از لحاظ معنوى عقب مى مانى , ممکن است برایت ضرر داشته باشد.
- خودم هم ناراحت این مساءله هستم .
خصوصا براى این که درس را کنار گذاشته و از محیط کار هم راضى نیستم .
ولى در هرحال چاره ندارم .
شما دعا بفرمایید.
- من به این همه فداکارى غبطه مى خورم و مطمئنا تو را نزدخدا عزیزتر از خود مى دانم .
خداوند ان شاءاللّه همه مشکلات راحل کند.
- حاج آقا من آرزو دارم بروم منطقه و مثل جوان هاى دیگر که فداکارى مى کنند وظیفه ام را انجام بـدهـم .
دوسـت دارم شـب هـا بـیـایـم بـسـیج پیش بچه ها, ولى مى دانید که از نماز جماعت هم محروم هستم .
- ان شاءاللّه خداوند خودش همه کارها را درست مى کند.
ان شاءاللّه .
- حـاج آقـا, شـما خیلى حق برگردن من دارید.
من وظیفه خودم مى دانم که خدمت برسم , ولى مى دانید که اوضاع اجازه نمى دهد وشرمنده شما هستم .
- پسرم , دشمنت شرمنده باشد.
خیلى وقت تو را نمى گیرم , اگرکارى دارى مى توانى بروى .
- اگر اجازه بدهید زحمت را کم مى کنم .
- راستى نماز جمعه نمى روى ؟ - بـیـشـتـر وقـت هـا مى روم , ولى امروز چون مى خواهم ماشین رخت شویى را تعمیر کنم گمان نمى کنم توفیق داشته باشم .
- ماهم مى خواهیم با حسین آقا برویم , اگر مى آمدى با هم بودیم .
- نه حاج آقا, متاءسفانه نمى توانم بیایم .
- پس وقتت را نمى گیرم .
برو و به کارت برس .
- خدا حافظ حاج آقا.
- خدا حافظ پسرم .
پـنـج سـال گـذشـت .
رضـا تـجـربه خوبى در کار به دست آورده بود,و از لحاظ مالى هم , وضع زنـدگـى شـان بهتر شده بود.
ولى اخلاق رضا خیلى فرق کرده بود.
رضا هر روز پیش خودش فکر مـى کرد,باید روش زندگى خود را عوض کند و از این اخلاق و رفتارى که از همنشینى با دوستان محیط کار به دست آورده بود, اصلا راضى نبود.
ولى هر روز شیطان او را سست مى نمود و تصمیم او رابه وقت دیگرى موکول مى کرد.
روزها سپرى مى شد و عمرهمین طور مى گذشت .
یـک روز صـبـح نـزدیـکـى هاى سحر, آن لحظه اى که فقط چشم عاشقان خدا و پاسداران شرف و مـردانـگـى بـاز بـود, صـداى اذان مـسـجـد بلند شد.
رضا صداى اذان را شنید به خودش گفت : سـروقـت نـمازت را بخوان .
خواب وسوسه اش کرد و گفت : حالا بگذاراذان تمام بشود.
وقتى اذان تمام شد باز به خودش گفت : رضاپاشو.
- بگذار یک چرت دیگر بزنم .
یک چرت کوچک حدود نیم ساعت طول کشید.
وقتى رضابیدار شد به خودش گفت : رضا پاشو.
- حالا که از اول وقت گذشته , پس تا طلوع آفتاب خیلى وقت است .
رضـا در حـال خواب و بیدارى بود که مادرش صدا زد:رضا,رضا, بلند شو پسرم , بلند شو نمازت را بخوان .
رضا در حال خواب و بیدارى گفت : چشم مادر, الان پامى شوم .
ولـى مـثـل ایـن کـه بـیـن چـشم گفتن رضا و بلند شدنش حدودنیم ساعت طول کشید.
وقتى چشم هایش را باز کرد آسمان سفیدشده بود و براى اقامه نماز وقتى نداشت , سریع لب حوض رفت ویـک وضـوى دست و پا شکسته گرفت .
سپس به نماز ایستاد.
حالاحواسش کجا بود خدا مى داند.
بـعـد هـم بـدون ایـن کـه دعا بخواند وسجاده را جمع کند, شلوارش را پوشید و به طرف نانوایى رفـت .
صـف نـان خـیلى شلوغ بود, رضا هم باید خیلى منتظر مى شد.
ناچاررفت توى صف ایستاد.
بـیشتر کسانى که توى صف بودند مردان وزنان مسن بودند.
رضا وقتى به آنها نگاه کرد پیش خود فکر کرد: پس بچه هاى اینها کجا هستند که پدر و مادرشان آمده اندتوى صف نان بخرند.
- شاید رفته باشند جبهه ؟ نه پسر على آقا, استاد جواد, مشهدى کریم و سلطان خانم و...
همه هستند! یعنى اگر من هم بابا داشتم مثل آنها رفتار مى کردم .
چـقـدر آدم بـایـد تـنبل و بى غیرت باشد که حتى زحمت خریدن نان و کارهاى ساده زندگى را گردن پدر و مادر خودش بیندازد.
صف نان با همین خیالات به سر آمد.
رضا نان خرید و به خانه آورد.
بعد از خوردن صبحانه لباسش را پوشید و آماده رفتن شد.
اودوچرخه خود را, که فقط یک تنه و دو تا چرخ بود, نه گلگیرى داشت و نه ترمزى , از خانه بیرون برد.
رضا از مادرش خداحافظى کرد و سوار دوچرخه شد.
وقـتـى سـوار شد مثل این که سوار اسب خیال شده , شروع کردبه فکر کردن .
بى اختیار داشت پا مـى زد کـه بـه چـهـارراه رسـیـد.
نـاگهان یک ماشین از طرف راست آمد.
رضا خیلى تلاش کرد دوچرخه راکنترل کند, اما دیگر دیر شده بود.
وقتى چشم هایش را باز کرد, مادرش را بالاى سرش دید.
گفت : مادر, من کجا هستم ؟ - بیمارستان , پسرم .
- چند وقته ؟ - الان پنج روزه .
- دستم خیلى سنگین شده .
- پسرم , آن را گچ گرفته اند.
- مگر چى شده ؟ - از دو جا شکسته .
- مادر, من کى مرخص مى شوم ؟ - آقاى دکتر گفته اند: وقتى به هوش آمدى و معاینه شدى شایدمرخص بشوى .
- راستى راننده ماشین طوریش نشده ؟ - خبر ندارم مادر! - نیامد پیش شما؟ - نه مادر, راننده وقتى به شما زد, فرار کرد و رفت .
- که این طور, خدا آخر و عاقبتش را به خیر کند.
- بى انصاف فکر نکرد ممکن است بمیرى .
حتى ترمز نگرفت که تو را به بیمارستان بیاورد.
در این لحظه دکتر وارد شد و گفت : خوب آقا رضا,به هوش آمدى ؟ زینب خانم گفت : آره آقاى دکتر, حدود چند دقیقه اى هست که به هوش آمده ؟ دکتر: آقا رضا دستت درد نمى کند؟ رضا: خیلى کم .
بـعد دکتر جلو آمد و دست رضا از زیر ملافه بیرون آورد وگفت : دستت را بلند کن .
رضا هر کارى کرد نتوانست آن راتکان دهد.
دکتر, دست رضا را بالا برد و گفت : دستت را بالا نگه دار.
ولى همین که دست رضا را رها کردمثل یک تکه گچ افتاد روى تشک .
دکتر که بهت زده شد بود گفت : آقا رضا انگشتهایت راتکان بده .
رضا: نمى توانم آقا.
اصلا اختیار این دست با من نیست .
مـادر رضا که با نگرانى به حرف هاى آنها گوش مى داد خیال کرددست رضا فلج شده .
با عجله به طـرف دکـتـر آمـد و گـفت : آقاى دکتر,چى شده ؟ چه بلایى سر پسرم آمده ؟ نکند خداى نکرده فلج شده ؟ دکتر: نه مادر, احتمال دارد عصب دستش قطع شده باشد.
زینب خانم در حالى که بغض گلویش را گرفته بود گفت : یعنى دیگر دست رضا خوب نمى شود؟ دکـتـر گـفـت : من کى این حرف را زدم .
پسر شما ان شاءاللّه خوب مى شود ولى معالجه او کار من نیست , بلکه دکتر متخصص عصب مى خواهد.
در هـمـین لحظه , بلندگو آقاى دکتر را صدا کرد.
او هم پس ازعذرخواهى , اتاق را ترک کرد.
رضا ماند و مادرش و دنیاى بزرگى از غم که بار تحمل آن به دوش زینب خانم بود.
زینب خانم مثل یک مـجـسـمه غم شده بود.
مثل این که قطع شدن عصب رضاهمه دلخوشى هاى زینب خانم را هم از بـیـن بـرده بود.
سکوت یاءس آورى در اتاق حاکم شده بود.
زینب خانم مات ومبهوت به دست رضا نـگـاه مى کرد.
در همین لحظه پرستار وارد اتاق شد و گفت : خانم , پسر شما به هوش آمده و دیگر این جا کارى ندارد.
شما مرخص هستید.
زینب خانم با قیافه بهت زده رو به پرستار کرد و گفت :من این بچه را با این دست علیل کجا ببرم ؟ پـرسـتـار: مـادر, مـعـالجه پسر شما به عهده متخصص اعصاب است و ما در این بیمارستان دکتر متخصص اعصاب نداریم .
بایدببرید پیش دکتر اعصاب , تا او را دوا و درمانش کند.
تـا اسـم دوا آمـد, رضـا یاد دعاى کمیل افتاد.
یاد آن وقت هایى که با پدرش به مجلس دعا و روضه مـى رفـت و روى زانـوهـاى پـدرش مـى خـوابـیـد.
یـاد آن لـحـظـه هـایـى کـه بـا پدرش در غم مـصـیـبـت امـام حـسین (ع ) و یاران با وفایش اشک مى ریخت .
یاد روضه طفلان بى گناهى که از تـشـنگى شکم خودشان را به زمین هاى نمناک خیمه مى نهادند تا فشار تشنگى را کمتر کنند.
یاد ابوالفضل آب آور کربلا.
وقتى به خودش آمد,خانم پرستار رفته بود.
رضا رو کرد به مادرش و گفت : مادر دیگر چطورى با این دست فلج کار کنم و خرجى خانه را در بیاورم .
زیـنـب خانم که خودش غم بزرگى در دل داشت رضا را دلدارى مى داد و مى گفت : پسرم , خدا, ارحم الراحمین است .
ان شاءاللّه دستت خوب مى شود و مى توانى کار کنى .
از آن روز به بعد, پاى رضا و مادرش به مطب دکتر باز شد.
هرروز پیش یک دکتر مى رفتند و چیزى مـى شـنـیدند.
مخارج دکتر وآزمایش و...
هم سرسام آور بود.
عاقبت به این نتیجه رسیدند که باید عمل جراحى کنند.
خرج عمل حدود چهل هزار تومان مى شد.
تنها راه براى تهیه این پول , فروختن مـاشـین پدر بود.
بالاخره زینب خانم دست به این کار زد.
او ماشین تصادفى على آقا رافروخت و با پـول آن خرج جراحى را پرداخت .
الحمدللّه عمل باموفقیت همراه بود.
با گذشتن روزها دست رضا خوب و خوب ترمى شد.
رضا از وقتى که به بیمارستان رفت تا روزى که مادرش ازبیمارستان مرخص شد, یک لحظه هم از او جـدا نـشـد.او بـراى راحـتى مادرش هر کارى مى کرد.خستگى و خواب نمى توانست مانع انجام وظیفه رضا شود.وقتى مادرش از بیمارستان مرخص شدو با هم به خانه آمدند, به رضا گفت : پسرم , الان دو هفته است که مدرسه نرفته اى و از درس عقب مانده اى .از فردا صبح به مدرسه برو و سعى کن عقب ماندگى خودرا جبران کنى .
مـادر, من در خدمت کردن به شما عقب افتاده ام .
وقتى مادرم آسایش نداشته باشد درس خواندن مـن چـه ارزشـى دارد.
از فردابه سراغ کار مى روم و در مورد آن با امام جماعت مسجد هم مشورت مى کنم .
روز بعد, رضا وقت اذان خودش را به مسجد رساند و پس ازتمام شدن نماز عشا, پیش حاج آقا رفت و موضوع را با او در میان گذاشت .
حاج آقا گفت : ماشین پدرت را نمى شود تعمیر کرد؟ - میشه حاج آقا, ولى خرج زیادى دارد و ما فعلا نمى توانیم چنین کارى بکنیم .
- پس آن را بفروشید.
مادرم دلش نمى آید چنین کارى بکند.
به علاوه پول قابل توجهى بابت آن نمى دهند.
- پس درس را مى خواهى چکار کنى ؟ - ان شاءاللّه شب ها درس مى خوانم .
- چه کارى مى خواهى بکنى ؟ - آمدم پیش شما تا راهنمایى بکنید.
- شما دو کار مى توانید انجام بدهید.
بعضى از کارها پیشرفت ورشد ندارد, ولى درآمد آنها از همین حـالا بـد نـیـسـت .
ولـى بـعـضـى ازکارها هست که کم کم وقتى کار یاد گرفتى بهتر مى توانى خدمت کنى و وضع درآمد تو هم خوب مى شود.
ولى دستمزد فعلى آن ,کافى نیست .
- مثلا چه کارهایى ؟ - مثل تراشکارى , میکانیکى .
- مـن احـتـمـال مـى دهم مادر با این جور کارها بیشتر موافق باشد.
من هم سعى مى کنم با اضافه کارى و قناعت بیشتر زندگى بگذرد.
- پس شما با مادرت مشورت کن .
من هم با استاد رسول تراشکار صحبت مى کنم .
- چشم حاج آقا, خیلى از زحمت شما متشکریم .
- وظیفه ام بود پسرم , من مثل پدر شما هستم هر وقت کارى داشتى بیا پیش خودم .
- ان شاءاللّه خدا سایه شما را از سر ما کم نکند.
- خدا نگهدارت باشد.
من فردا منتظر تو هستم .
زیـنـب خـانـم بـا کار در تراشکارى موافقت کرد.
بنا شد رضا پیش استادرسول کار کند.
مسؤولان مـدرسـه کـه با رفتن رضا مخالفت مى کردند, هیچ راه حلى براى او نداشتند, به ناچار, به خواسته رضاتن دادند.
پـیـروزى انـقلاب , دو شادى بزرگ براى رضا و مادرش به ارمغان آورده بود, یکى پیروزى اسلام و پـایـان ظـلـم و ستم رژیم پهلوى ,ودیگر بازگشت پدر مبارزشان به کانون گرم خانواده .
على آقا وقتى از زندان آزاد شد, خیلى شکسته و ضعیف شده بود.عـلى آقا, بعد از انقلاب با کمیته انقلاب همکارى مى کرد.همین که جهاد سازندگى شروع به کار کـرد, بـا سـایـر جهادگران وارد میدان خدمت به محرومان شد.على آقا شب و روز نمى شناخت .
تـعـطـیـل وغـیـر تعطیل براى او مفهومى نداشت .به تنها چیزى که فکر مى کردتلاش براى رفع محرومیتى بود که به روستاهاى کشور تحمیل شده بود.رضـا خـیلى سعى مى کرد با پدرش به جهاد برود, ولى پدرش به او مى گفت : جهاد تو از این به بعد براى خدا,خوب درس خواندن است .به همین دلیل در صورتى که تکالیف رضا سبک بود, روزهاى جمعه او را همراه خود مى برد.
در آن سـال وقـتـى رضـا کـارنـامه خود را گرفت هرچند در خردادقبول شده بود, ولى معدلش بـى سـابقه بود, معدل او شانزده شده بود.رضا از این مساءله اصلا ناراحت نبود, زیرا مى دانست که وظیفه خود را انجام داده است و شرایط انقلابى کشور این مساءله را اقتضاکرده بود.وقتى على آقا از معدل رضا باخبر شد, به او گفت : هر چندامسال معدلت بسیار پایین آمده , ولى تو امتحان سختى داده اى و درکـلاس ارزشمندى حضور داشتى .
آن کلاس انقلاب بود که اگرمخلصانه و براى خدا کـار انجام داده باشى ,چنان مقامى براى خودکسب کرده اى که با یک عمر معدل بیست آوردن به آن مـقـام نمى توانى نایل شوى .ان شاءاللّه خداوند همه آنها را از تو و امثال توقبول کند.امیدوارم در سال هاى بعد این ضعف را جبران کنى .مملکت ما به افراد متعهد و با سواد خیلى نیاز دارد.
عـلـى آقـا بـا هـمه ضعف هایى که در طول زندان بر او عارض شده بود, شب و روز نمى شناخت و صـادقـانه به خدمت ادامه مى داد.بالاخره فشار کار و ناراحتى هاى قبلى دست به دست هم دادند وعـلـى آقـا بـه بـستر بیمارى افتاد.او علاوه بر زخم معده , دچار نارسایى قلبى شده بود و هر روز بیمارى او شدت مى گرفت .بالاخره دواودکتر هم اثر نکرد و به بیمارى قلبى در گذشت .
رضا در سال 58, در سن پانزده سالگى , پدر مهربان و فداکارخود را از دست داد و غم دورى او را به دوش کـشـیـد.حـدودیـک سال از این واقعه مى گذشت که رضا هر روز احساس مىکردمادرش ناراحت و نگران است .هرچه از مادرش سؤال مى کرد او ازجواب دادن طفره مى رفت .یک روز ظهر وقتى داشت به خانه مى آمد ناگهان دید ماشین پدرش منهدم شده و جلوى خانه شان افتاده است .
رضا مضطرب و نگران داخل خانه شد و صدا کرد:مادر, مادر! مادرش جواب داد:چى شده پسرم ؟ - چرا ماشین به این روز افتاده ؟ - پسرم حدود سه ماه است که جواد آقا با ماشین پدرت تصادف کرده و خودش هم در تصادف فوت کرده .
- پس شما براى این بود که این قدر ناراحت بودید؟ - البته پسرم .- پس چرا به من نگفتى ؟ - گفتن به تو فایده نداشت , جز این که به درست ضربه بزند - حالا چکار کنیم ؟ خرجى را از کجا بیاوریم ؟ - مقدارى پس انداز داریم , بقیه اش را هم خدا بزرگ است .رضـا بـراى ایـن کـه کـمک خرجى براى خانه باشد, تمام تابستان را کار کرد و دستمزد خود را به مـادرش سـپـرد.او حـتـى از خـوردن یـک سـانـدویـچ هـم خـوددارى مـى کـرد.الاخره فصل مدرسه فرارسید.زینب خانم اصرار کرد که رضا به مدرسه برود.رضا هم به ناچار به خواسته مادرش تـن داد.هـنـوز مـدرسه ها باز نشده بود که صدام متجاوز به دستور اربابانش به ایران حمله کرد و شهرهاى مرزى را اشغال کرد.
رضـا مانده بود چکار بکند.از یک طرف تاب تحمل گشتن توى شهر و حضور متجاوزانه صدامیان در میهن اسلامى رانداشت , از طرفى دیگر نمى توانست مادرش را با آن همه مصیبت هایى که دیده بـود رهـا کـند.مهم تر این که نمى توانست اصرار مادرش را بر درس خواندن نادیده بگیرد.بالاخره پیش روحانى مسجد رفت و با او مشورت کرد.حاج آقا گفت : تـو هـمین که شب ها در مسجد پاسدارى مى دهى و روزها به درس خواندن مشغولى , وظیفه ات را انجام مى دهى .خصوصا این که مادرت این همه مصیبت دیده و غیر از تو کسى را ندارد و تو بایداز او نگهدارى کنى .
رضـا با این که صبر و تحملى برایش باقى نمانده بود, ولى مجبور شد دلگرمى و رضایت مادرش را در اولویت قرار بدهد
.فداکارى مادر
سه ماه از شروع جنگ و باز شدن مدرسه ها گذشته بود.مادررضا هر روز ضعیف تر مى شد.بیمارى هـر روز بـیش از پیش مادر راآزار مى داد.یک روز وقتى از مدرسه به خانه آمد, مادرش را درخانه نـدید.سراغ او را از همسایه ها گرفت .آنها گفتند: خاله زهرااین جا بود, شاید با او رفته باشد.رضا کـه شـدیـدا نگران شده بودخودش را به خانه خاله رساند و سراغ مادرش را گرفت .نوه ,خاله زهرا گفت : پاى مادرت به شدت درد گرفته بود, مادربزرگ اورا به بیمارستان برد.رضا: کدام بیمارستان ؟ - شاید رفته باشند بیمارستان فیروز آبادى .رضـا سـراسـیـمـه خود را به بیمارستان رساند, و با دادن نشانى سراغ مادرش را گرفت .ناگهان خاله اش را دید, جلو دوید و گفت :خاله جان ! خاله جان ! خاله زهرا گفت : چى شده پسرم ؟ - مادرم کجاست , چى به روزش آمده ؟ - نگران نباش , چیزى نیست , پاى او کمى درد گرفته که ان شاءاللّه خوب مى شود.
- الان کجاست ؟ - بیا با هم برویم پیش او.وقـتى رضا بالاسر مادرش رسید, مادرش به خواب رفته بود.دلش نیامد او را بیدار کند.به صورت رنـجـدیـده و لاغـرش نـگـاه کـردو اشـک توى چشمانش حلقه زد.رو به خاله اش کرد و گفت : خاله مادرم چه بیمارى دارد؟ - رضا جان , مادرت رماتیسم دارد.هم دست هایش و هم پاهایش , ولى پاهایش بدتر است .- چه چیزى باعث این مرض مى شود؟ - آب , پسرم .
- مادرم که این اواخر با آب سر و کار نداشت .
خاله در حالى که اشک همه چشم هایش را گرفته بود گفت : چراپسرم , خیلى هم کار داشت .
- چکار داشت ؟ - پسرم , مادر فداکار تو براى این که بتوانى درس بخوانى ,هنگامى که مدرسه مى رفتى به سراغ کار مى رفت و با رخت شویى زندگى را اداره مى کرد.
رضـا زانـوهایش سست شد و روى زمین نشست .او باصداى بلند گریه مى کرد.صداى گریه رضا مادرش را بیدار کرد.زینب خانم صدا زد: رضا جان چرا گریه مى کنى ؟بلند شو پسرم خوب نیست .رضـا در حـالى که بلند بلند گریه مى کرد, گفت : لعنت بر من .لعنت بر من .مادر مرا ببخش , چه گناه بزرگى کردم که این قدر ازشما غافل بودم .من این ننگ را کجا ببرم ؟ من خجالت مى کشم به روى شما نگاه کنم .من جواب خدا را چى بدهم ؟ جواب باباى مهربونم را چى ...اى خدا مرا بکش .
- پسرم پاشو, این قدر ناراحتى نکن .بلند شو که این حرف هامرا اذیت مى کند.
رضـا روز هـفـده شـهریور, صبح زود از خواب بیدار شد.
بعد ازخواندن نماز, موضوع را به مادرش گفت و از او براى رفتن به میدان شهدا اجازه گرفت .
مادرش گفت : پسرم ,تو خیلى کوچک هستى , به علاوه , پدرت هم دستگیر شده و هیچ خبرى از او نداریم .
مى ترسم براى تو اتفاق ناگوارى بیفتد و من تنها و بى کس شوم .
- مادر, نگهدار خداست .
ما نباید با دستگیر شدن پدر صحنه راخالى کنیم .
تازه مگر جان ما از جان دیـگـران کـه شـهید یا مجروح شده اند عزیزتر است .
یا این که آنهایى که شهید یا مجروح شده اندیا آسـیـبـى دیـده اند, به راستى ضرر کرده اند؟ همه آنها پیش خداونداجر دارند و عزیز هستند.
نکند حرف هاى بابا یادت رفته ؟ زینب خانم که در مقابل حرف هاى منطقى پسرش جوابى نداشت , گفت : حرف هاى بابا یادم نرفته , اما.... رضا: اما ندارد مادر.
اجازه بدهید من بروم .
براى همه دعا کنید.
من هم مثل همه .
رضـا بـالاخـره مادرش را قانع کرد و حدود ساعت هفت بود که به طرف میدان شهدا حرکت کرد.
وقـتـى بـه مـیـدان شـوش رسیدمى خواست سوار ماشین بشود تا به میدان شهدا برود.
هر کارى کرددلش راضى نشد بگوید میدان ژاله .
ناگهان جلو رفت و بى اختیارگفت : تاکسى , میدان شهدا! تاکسى نگه داشت و رضا سوار شد.
راننده تاکسى گفت : پسر, خیلى با حالى , صفاى کلامت .
رضـا: بـا ایـن حـال و صـفایى که مردم ما براى انقلاب دارند,من خجالت کشیدم اسم طاغوتى آن میدان را بیاورم .
- خوب کارى کردى , من مخلص تو و هر چى آدم مثل توهستم .
تـاکـسـى رفـت و رفت تا به یک کیلومترى میدان شهدا رسید.
دیگر امکان جلو رفتن نبود.
تاکسى پـیـچـید توى یکى از خیابان هاى فرعى و رضا از آن پیاده شد.
او هرچه سعى کرد راننده تاکسى از اوپول نگرفت .
رضا به طرف میدان به راه افتاد.
هنوز ساعت هشت نشده بود.
مردم کم کم داشتند جمع مى شدند.
خـواهـران بـا چـادرهـاى سیاهى که سپر عفت خودشان کرده بودند در جلو و مردان نیز پشت سر آنـهـااجتماع کرده بودند.
شعارها به طور پراکنده شروع شد.
هنوزجمعیت حرکتى نکرده بود, زیرا نـظـامـیـان شاه مانع هرگونه حرکتى شده بودند و به خیال خودشان با بلندگو به مردم دستور مى دادند که متفرق شوند.
فـرمـانـده نظامیان دستور تیراندازى داد.
یکى از سربازان مؤمن سرپیچى کرد و به طرف فرمانده تـیـرانـدازى نـمـود.
یـک گـاردى جـنایتکار او را هدف گرفت و به شهادت رساند.
ناگهان در تمام جمعیت این شعار پیچید: براى حفظ قرآن , سرباز هم شهید شد.
نـظـامیان , شلیک گاز اشک آور را شروع کردند.
مردم باروشن کردن آتش مانع اثر گاز اشک آور شده بودند.
رضا درآن لحظه , نزدیک میدان شهدا و روبه روى ساختمان راهنمایى ورانندگى بود.
دوبـاره یک شعار, همه جمعیت را فرا گرفت .
همه باهم شعار مى دادند: شنبه صبح , هشت صبح , مـیـدان تـوپخانه .
دراین لحظه , صداى رگبار گلوله همه چیز را در هم پیچید.
تظاهرکنندگان بـراى مـوضع گرفتن و تصمیم اساسى به کوچه هاى اطراف پناه آوردند.
رضا نیز که مى خواست از اصـابـت تـیـرهـاى مزدوران در امان باشد به کوچه راهنمایى و رانندگى پناه آورد.
اوهرلحظه به خـیابان مى رفت و سنگى به طرف مزدوران پرتاب مى کرد و دوباره به کوچه مى آمد.
در این لحظه چـنـد جـوان ,پـیکر پاک شهیدى را که تیر به سرش اصابت کرده بود, داخل کوچه آوردند.
آنها او را روى دسـت بـلـنـد کـردند و شعار مى دادند: این سندجنایت پهلوى , مى کشم , مى کشم آن که برادرم کشت .
رضا هم به آنها پیوست جمعیت هر لحظه زیاد و زیادتر مى شد.
زنـان و مـردانـى که از پنجره خانه یا پشت بام جنازه را مى دیدند,همه متاءثر مى شدند.
زنان گریه مى کردند و مردان نیز به تظاهرات مى پیوستند.
مـردم جـنازه را در مسجدى گذاشتند.
سپس سیل جمعیت خشمگین و توفنده به راه خود ادامه داد.
در نـهـایت جمعیت تظاهرکننده از چهار راه کوکا کولا سر در آورد.
آن جا درگیرى به صورت جنگ و گریز شروع شد.
رضا هم که قطره اى از این سیل بنیان کن بود, به خیابان نیروى هوایى مى رفت و پس از مدتى براى اسـتـراحت به خانه هاى اطراف رو مى آورد.
مردم خوب و مسلمان هم , در خانه هاى خود رابه روى تظاهر کنندگان باز کرده بودند و به آنان پناه مى دادند و ازآنها پذیرایى مى کردند.
جوان ها, نرده هاى ایستگاه و هر چیزى که بتواند مانع رفت وآمد ماشین ها بشود, با تکبیر مى کندند و داخل خیابان مى ریختند.
رضـا و مادرش براى این که از نظر زندگى در فشار قرار نگیرند,راننده اى را پیدا کردند و تاکسى پدرش را به او سپردند.
بنابود که آن راننده هر چقدر کار مى کند نیمى از درآمد را بر دارد و بقیه را بـه آنـهـابـدهـد.
رضـا هم که مشغول تحصیل بود به گونه اى برنامه ریزى کردکه درس خواندن ضربه اى به حضور او در انقلاب نزند و حداقل جاى خالى پدر خود را به عنوان یک فرد پرکند.
رضـا هـر وقـت مـطلع مى شد که بناست در شهر تظاهرات بشود,به هر نحو که شده خودش را به آن جـا مـى رساند و به آنان ملحق مى شد.
روز شانزده شهریور براى کمک به دوستش احمد به خانه آنها رفته بود.
احمد از درس ریاضى تجدید شده بود و رضابه او کمک مى کرد تا این که در امتحان تـجدیدى موفق بشود.
وقتى مشغول درس دادن به احمد بود شنید که برادر بزرگ احمدبه پدرش مى گوید: بـابا, دیروز و امروز تهران خیلى شلوغ بود ولى اتفاق ناگوارى نیفتاد و ماءموران فقط به زدن گاز اشـک آور و...
اکـتفا کردند.
الحمدللّه کسى کشته نشد.
مردم قرار گذاشته اند که فردا صبح ساعت هشت در میدان ژاله (شهدا) جمع شوند و تظاهرات کنند.
رضـا بـا شـنـیدن حرف هاى برادر احمد, تصمیم گرفت هر طورشده خودش را فردا به تظاهرات بـرسـانـد.
بـعـد از ایـن که از احمدخداحافظى کرد, به او گفت : فردا نمى تواند به خانه آنها برود چون کار مهمى دارد.