منبع کتاب آیی زندگی اثر سید مهدی شجاعی
تهیه شده در وبلاگ ولایتذکراین مطالب با درج نام و آدرس وبلاگ بلامانع است.http//gh_mahdi.tebyan.net11:51:37فاتح شام
زینب آمد یک باره شام را ویران کرد و رفت
اهل عالم را ز کار خویش حیران کرد و رفت
از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب
هر کجا بنماد پا فتحی نمایان کرد و رفت
با لسان مرتضی از ماجرای نینوا
خطبه ای جانسوز اندر کوفه عنوان کرد و رفت
شاعر:سرویتهیه شده در وبلاگ ولایت
ذکراین مطالب با درج نام و آدرس وبلاگ بلامانع است.http://gh_mahdi.tebyan.net
اگه چشم هاتون به این نوشته افتاد و این را خواندید.
...
..
.
. اگه وارد وبلاگم نشید و به یکی از مطالب نظرندهید راضی نیستم
باور کنید فقط برای کیفیت وبلاگ چنین کاری کردم
حکمت اشتباه بزرگان!!!!!
بزرگان -هر چقدرهم که بزرگ باشند- معصوم نیستند و اشتباهاتشان هم بزرگ است؛ و بزرگی اشتباهشان برای این است که همه بفهمند آنان معصوم نیستند.
منبع کتاب نفس مطمئنه ناگفته هایی از آیت الله العظمی بهجت اثر مهدی عباسی
تهیه شده در وبلاگ ولایت ذکراین مطالب با درج نام و آدرس وبلاگ بلامانع است.http//gh_mahdi.tebyan.net
منبع سایت تبیان
| وقتی که شبها سحر نداره | Play | Download | |
| عید میلادت مبارک یا امیرالمومنین | Play | Download |
| قلب عاشقان رو به زیارته | Play | Download | |
| زندگی زهرایی | Play | Download |
| پشت فلک خوابیده ز بهر سلام تو | Play | Download | |
| یه عمریه عاشق می خونه ات شدم | Play | Download | |
| امشب با دست کریمت مرا دعا کن | Play | Download |
| ترانه می خونم عشق من حیدره | Play | Download | |
| حیدر علی علی مولا | Play | Download | |
| می دونی رو قلبم یا حیدر نوشته | Play | Download |
| عشق آفرینی ، مشکل گشایی | Play | Download | |
| قلعه گشا حیدر | Play | Download |
| محور تموم کائنات | Play | Download |
| اومده دنیا رهبر شیعه | Play | Download |
| تو شیرینی دعای منی | Play | Download |
| من آشکار می زنم نغمه یا علی | Play | Download |
منبع سایت تبیان
این نقوش عبارت ان از:
حَسبی اللهُ حافِظی (بر نگین عقیق سرخ و پاییه نقره)
الشُکرُ بدَوام النِّعَم
اَلمُهَیمِنُ عَضدی (بر یاقوت سرخ)
نِعمَ القادِرُ الله
حَسبَی الله
منابع:
ناسخ التواریخ-جلد1-صفحه 31
کتاب آسمانی ترین مهربانی اثر سید مهدی شجاعی
تهیه شده در وبلاگ ولایت ذکر این مطالب با درج نام و آدرس وبلاگ بلامانع است.
این القاب عبارت اند از:
تقی
جواد
مختار
منتخب
مرتضی
قانع
عالم
باب المرادمنابع:
ناسخ التواریخ - جلد1-صفحه 31
کتاب آسمانی ترین مهربانی اثر سید مهدی شجاعی
تهیه شده در وبلاگ ولایت
ذکراین مطالب با درج نام و آدرس وبلاگ بلامانع است.
ابوجعفر
ابوجعفر ثانی(یا ابو جعفر اصغر به عبارت این که امام باقر علیه السلام ابو جعفر اول و ابو جعفر کبیر است)
ابوعبدالله
ابوالفضلمنابع:
ناسخ التواریخ - زندگانی امام محمد تقی علیه السلام-جلد 1- صفحه30
کتاب آسمانی ترین مهربانی اثر سید مهدی شجاعی
تهیه شده در وبلاگ ولایت ذکراین مطالب با درج نام و آدرس وبلاگ بلامانع است.
در تذکره الائمه آمده است که اسم امام جواد(علیه السلام):
درکلام پیامبر ؛ محمد است
و در تورات ؛ هداد
و در انجیل ؛ جواد
و در کتاب دانیال نبی ؛ اسیرا
و در کتاب زند پارسیان ؛ سما
و در کتاب فروهر ؛ اعظم
و در کتاب قنطره ؛ پکیزه
و در صحیفه آسمانی ؛ مُرغِبُ فِی اللهِ و الذابُّ عَن حَرَم اللهمنابع:
زندگانی امام محمد تقی- جلد 1- صفحه 27
کفایه الا ثر-صفحه 187-
الصراط المستقیم -جلد 2-صفحه 145
بحار الانوار - جلد 36-صفحه 348
کتاب آسمانی ترین مهربانی اثر سید مهدی شجاعی
تهیه شده در وبلاگ ولایت ذکراین مطالب با درج نام و آدرس وبلاگ بلامانع است.http://gh_mahdi.tebyan.net
قاضی معتدل ، چهره ای گندم گون ، ابروانی باریک و پیوسته ، چشمانی سیاه و گشاده ، بینی ای باریک و کشیده ، دندان هایی سفید و منظم ، کمری باریک ، سینه ای فراخ ، دستها و انگشتانی رسا و کشیده ، گردنی بلند ، محاسنی سیاه و پرپشت ، شکمی هموار و پاهایی محکم و قوی داشته است.
منبع:
ناسخ التواریخ-زندگانی امام محمد تقی-جلد 1-صفحه 25
کتاب آسمانی ترین مهربانی اثر سید مهدی شجاعی
تهیه شده در وبلاگ ولایت
ذکراین مطالب با درج نام و آدرس وبلاگ بلامانع است.
- اصلا اون روز مسجد یه جور دیگه بود...
- راست میگه! مثل همیشه نبود، هفتهی قبل هم که برنامه لغو شد، اومده بودیم اما اینطوری نبود!
- توی حیاط یه جایی واسه ضبط صوتها درست کرده بودیم.
- نماز ظهر که تموم شد، آقا رفتن پشت تریبون.
- سئوالها هم خیلی تند و بعضا بیربط بود...
- پرسیده بودن شما داماد وزیر گرفتی و فلان قدر مهر دخترت کردی.
- آقا اول کمی درباره شایعات علیه شهید مظلوم بهشتی صحبت کرد و بعد هم اشاره کرد که من اصلا دختر ندارم!
- من دیدم یه نفر با موهای وزوزی داره با یه ضبط صوت به سمت تریبون میاد.
- نه یه نفر نبود! ضبط رو دست به دست دادن تا کسی شک نکنه!
- منم فکر کردم ضبط بچههای خود مسجده؛ دیگه شک نکردم چرا این ضبط مثل بقیه توی حیاط نیست!
- ولی نفر آخر، از خودشون بود!
- آره! آره! چون دقیقا ضبط رو گذاشت رو به آقا و سمت چپ؛ درست مقابل قلب ایشون!
- من همینطوری رفتم به ضبط یه سری بزنم! کمی زیر و بمش را نگاه کردم و بعد ناخودآگاه جاشو عوض کردم، گذاشتم سمت راست، کنار میکروفن، کمی با فاصلهتر از آقا!
- یکدفعه میکروفن شروع کرد به سوت کشیدن...
- آقا برگشتن گفتن: این صدا را درست کنید یا اصلا خاموش کنید.
- منبریها این جور مواقع کمی عقب و جلو میشن تا بلکه صدا درست بشه!
- من روبروی آقا، کنار در شبستان وایساده بودم، آقا کمی به عقب و سمت چپ رفتند که یکدفعه...
- یه صدای عجیبی توی شبستان پیچید...
- اول فکر کردم، تیر اندازی شده...
- سریع اسلحهام رو درآوردم... تا برگشتم دیدم...
و اشک، چنان سر میخورد توی صورتش که هر چهقدر هم لبش را بگزد؛ نمیتواند کنترلش کند... سرش را تکان میدهد و به "حاجیباشی" نگاه میکند، او هم سرش را انداخته پائین و با دست اشکهایش را میچیند. "پناهی" به دادش میرسد و ادامه میدهد:
ــ مردم اول روی زمین دراز کشیدند و بعد هم به سمت در هجوم بردند، من اسلحهام را از ضامن خارج کرده بودم، تا برگشتم سمت جایگاه دیدم ــ بغضش را فرو میخورد ــ "آقا" از سمت چپ به پهلو افتادهاند روی زمین! داد زدم: حسین! "آقا"... تا برسم بالای سر "آقا"، "حسین جباری" تنهایی "آقا" را بلند کرده بود و به سمت در میرفت...
"جوادیان" که هنوز صورت گردش سرخ سرخ است، فقط سرش را به طرفین تکان میدهد و حتی چشمهایش را هم از ما میدزدد. "حیاتی" اما ماجرا را اینگونه ادامه میدهد:
ــ هرطور بود راه را باز کردیم و خودم برگشتم پشت تریبون، ضبط صوت مثل یک دفتر 40برگ از وسط باز شده بود. با ماژیک قرمز هم روی جداره داخلیاش نوشته بودند: "اولین عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی!"
***
ــ به هر ترتیبی بود آقا را سوار ماشین کردیم. یک بلیزر سفید. با سرعت از بین جمعیت کنده شدیم و راه افتادیم. توی راه یک لحظه آقا به هوش آمدند. نگاهی به چهرهی من کردند و از هوش رفتند. بعدها پرسیدم آن لحظه چه چیزی احساس کردین، گفتند: "دو چیز! یکی اینکه ماشین داشت پرواز میکرد و دیگر اینکه سرم روی پای کسی بود..."
حاجیباشی یکدفعه نگاهش را از زمین میکند و بلندتر میگوید: توی ماشین همهاش به این فکر بودم که اگر اتفاقی بیافته، مردم به ما چی میگن؟! و دوباره باران، حرفهایش را خیس میکند.
"جوادیان" ادامه میدهد: از جلوی یک درمانگاه گذشتیم که گفتم: "حسین! برگرد... درمانگاه ..."
پنج نفری وارد درمانگاه شدیم، همه هول برشان داشته بود، یک نفر غرق خون توی آغوش جباری، 3 نفر هم با لباس خونی و اسلحه دنبالش... اولین دکتری که آمد و نبض آقا را گرفت، بیمعطلی گفت: دیگه کار از کار گذشته و رفت... پرستاری جلو آمد و گفت: "ببرینش بیمارستان بهارلو؛ پل جوادیه!"
به سرعت دویدیم سمت ماشین. پرستار هم همراهمان شد، با یک کپسول اکسیژن که توی ماشین نمیرفت و بچهها روی رکاب در عقب گرفتنش تا بریم بیمارستان بهارلو...
توی مسیر بیسیم را برداشتم و :
- حافظ هفت! مرکز... مرکز! موقعیت پنجاه - پنجاه... (پنجاه - پنجاه موقعیت آمادهباش بود) بعد گفتم: مرکز! حافظ هفت مجروح شده!
دوباره همه با هم ساکت شدند... انگار همین دیروز بوده، همین دیروز که از توی ماشین اعلام میکنند به دکتر فیاض بخش، دکتر زرگر و ... بگوئید از مجلس خودشان را برسانند، بیمارستان بهارلو.
ماشین از در عقب بیمارستان وارد محوطه میشود. برانکارد میآورند. آقا را میرسانند پشت در اتاق عمل. دکتری که از اتاق عمل بیرون میآید؛ نبض را میگیرد و با اطمینان میگوید: "تمام کرده!" اما...
اما دکتر فاضل که آن روز اتفاقی و برای مشاورهی یکی از بیماران در بیمارستان بهارلو حضور داشته، خودش را به اتاق عمل میرساند و دستور آماده سازی اتاق عمل را میدهد.
***
ــ شهید بهشتی به من خبر داد. تازه رسیده بودم منزل. پیکانم را سوار شدم و راه افتادم. به محض رسیدن، دکتر محجوبی گفت نگران نباش، خون را بند آوردم. و من آماده شدم برای جراحی.
دکتر زرگر ادامه میدهد: "رگ پیوندی میخواستیم، پای راست را شکافتیم. رگ دست راست و شبکه عصبیاش کاملا متلاشی شده بود. فقط توانستیم کمی جلوی خونریزی را بگیریم و کمی هم پانسمان کنیم. تصمیم بر این شد که آقا را ببریم بیمارستان قلب."
دکتر میلانی هم که مثل دکتر زرگر تمام موهای سرش سفید شده، غرق روزهای تلخ دهه 60 شده است، آرام و با تامل تعریف میکند:
ــ جراحت خیلی سنگین بود، سمت راست بدن پر از ترکش و قطعات ضبط صوت بود، حتی یکی از ترکشها زیر گلوی آقا جا خوش کرده بود. قسمتی از سینه ایشان کاملا سوخته بود! یکی دو تا از دندهها هم شکسته بود. دست راست هم کاملا از کار افتاده بود و از شدت ضربه ورم کرده بود. استخوانهای کتف و سینه کاملا دیده میشد. 37 واحد خونی و فراوردههای خونی به آقا زده بودند که خود این تعداد، واکنشهای انعقادی را مختل میکرد... دو سه بار نبض آقا افتاد و چند بار مجبور شدیم پانسمان را باز کنیم و دوباره رگها را مسدود کنیم... خیلی عجیب بود، انگار هیچ چیز به ارادهی ما نبود...
و دکتر منافی چشمهایش را روی هم میگذارد و آن روزها را اینگونه از پشت پرچین خاطرات ماندگارش بیرون میریزد: "مردم بیرون بیمارستان صف کشیده بودند برای اهدای خون. رادیو هم اعلام کرده بود جراحت به قلب آقا رسیده، عدهای توی محوطه جلوی اورژانس ایستاده بودند و میگفتند میخواهیم "قلبمان" را بدهیم... با هلیکوپتر، آقا را رساندیم بیمارستان قلب. لوله تنفس داشتند و تا بیمارستان دو بار مونیتور وضعیت نبض، خط ممتد نشان داد... عمل جراحی 3 ساعت طول کشید و آقا به بخش "آی سی یو" منتقل شدند. شب برای چند لحظه به هوش آمدند...کاغذ خواستند تا چیزی بنویسند... کاغذ که دادیم با دست چپ و خیلی آرام و با دقت چند کلمه را به زحمت کنار هم چیدند:
- همراهان من چطورند؟
***
چند روز بعد که دیگر مطمئن شده بودیم، دست راست کاملا از کار افتاده است، از تلویزیون آمدند تا گزارش تهیه کنند، یک ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش بیایند، وقتی پرسیدند که حالتان چطور است؟ این پاسخ را گرفتند:
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت / سر خُمِّ می سلامت، شکند اگر سبویی
***
و حالا که 25 سال از آن روز تلخ گذشته، شاید شیرینی عیدی گروهک فرقان بیشتر خودش را نشان میدهد که به قول "خسروی وفا" هر وقت در حزب جلسه بود، آقا آخرین نفری بود که از حزب خارج میشد "و فردای آن روز هفتم تیر بود...
حالا شاید بهتر بشود فهمید چرا سالهاست ضربان قلب این مردم میگوید: "دست" خدا بر سر ماست... این دست، رنگ خدا را دیده و طعم بهشت را چشیده، سوغات یک سفر غیبی به آن سوی ابرهاست که پیش رهبر مانده تا به قول دکتر میلانی: "با دست موعود بیعت کند..."
***
صدای اذان یعنی شوق پرواز در آسمان آبی نماز. خودمان را به نمازخانه میرسانیم، این گروه آشنای قدیمی، صف اول و دوم نماز میایستند... رهبر که میآید مثل پروانههای حرم رضوی که در بهار گرد زائر حضرتش بیقراری میکنند، دور آقا حلقه میزنند. دکتر میلانی زودتر از باقی خودش را به آقا میرساند و همینطور که با چشم خیس به دست آقا خیره شده، دست رهبر را میبوسد و غرق آن نگاه پدرانه میشود... و چه خندهی شیرینی بر لبهای رهبر نقش بسته، خیلی وقت بود این جمع سالهای جوانی را یکجا ندیده بود... چه غافلگیری لذت بخشی.
منبع:khamenei.ir
باسلام .
امروز ششم تیر روزی است که در مسجد ابوذر تهران برای ترور مقام معظم رهبری بمب گذاری شد ولی خوشبختانه و به لطف خدا این ترور نافرجام ماند و با شکست روبه روشد. حال به بازخوانی آن حادثه می پردازیم.
مقاله زیر از سایت تبیان استخراج شده است:
به دنبال پیروزی انقلاب جمهوری اسلامی در عرصه سیاسی اجتماعی ایران، دگرگونیهائی بوجود آمد که باعث شد تا گروههای فرصت طلب در پی بهره برداری از این موقعیت برآیند و برای بدست گرفتن قدرت و رهبری جامعه به ابزارهای سیاسی – نظامی؛ روی آورند. "سازمان مجاهدین خلق" با نام "خلق" در جریان انقلاب، خواهان "مدینه فاضله استالین" در ایران بود و زمانی که در رسیدن به آرمانهای خود موفق نشد، دست به ترور و کشتار رهبران مردمی و مردم مسلمان ایران زده ومعنای واژه به خاطر خلق را به همگان شناسانید.در این نوشته سعی ما برآن است تا با بازنگری در تاریخ انقلاب دلایل سوئ قصد نافرجام به “حضرت آیت الله خامنه ای”؛ امام جمعه تهران و نماینده امام (ره)در شورای عالی دفاع را که از جمله اقدامات شرورانه سازمان مجاهدین خلق بود را بکاویم و برگی از اقدامات خائنانه این سازمان را بشناسیم.
به دنبال سرکوبی جنبش مردمی 15خرداد1342مردم مسلمان ایران، توسط رژیم پهلوی، گروههای سیاسی که با شاه در جنگ قدرت، درگیر بودند، در تاملی دور اندیشانه در نظر خود کمک خواستن از مردم و روحانیت را صلاح ندانسته با تشکیل سازمانها مخفی ،تشکلهای ملی گرایانه و آزادی طلبانه، تحت تاثیر آرمانهای کمونیسم شرق و لیبرالیسم غربی به زعم خود مبارزه با رژیم استبدادی شاه را به صورت سازماندهی شده آغاز نمودند. ازجمله سازمانهائی که این نگرش را برای خود انتخاب کرد، سازمان مجاهدین خلق ایران بود که تاریخ تاسیس آنرا سال 1344 اعلام کرده اند.این سازمان با منش سیاسی نظامی و ادعای مبارزه بر اساس مکتب اسلام، همه مبارزات قبل از پیدایش خود با رژیم شاه را غیر مکتبی دانسته و برنامه های خود برای سرنگونی رژیم شاهنشاهی را اسلامی خواند. این گروه به دلیل ناکافی دانستن رهبری دینی جامعه در مبارزه با رژیم شاه به تدوین ایدئولوژی دینی و سیاسی خود با توجه به آرمانهای مادیگرایانه مارکسیسم پرداخته و متون آموزشی برای پیروان خود تدوین نمود.
“سازمان مجاهدین خلق” که تحت تاثیر این آرمانها قرار داشت با قرائتی مادیگرایانه شروع به فعالیت در میان مردم مخصوصا نسل جوان نمود. این روش مبارزه با “محمد رضا شاه” باعث شد تا حاکمیت پهلوی به کمک سرویسهای اطلاعاتی غرب، این سازمان را دربین سالهای 1348 تا 1355به صورت کامل قلع و قمع نماید و با آرامش خاطر به استبداد خود ادامه دهد.
اما به غیر از سازمانهای سیاسی که با رژیم پهلوی مبارزه می نمودند، نوعی مبارزه با این رژیم توسط رهبران مردمی و
دینی که از شاگردان مطرح “امام خمینی” بودند، در دهه1340 شروع شده بود که پایه مبارزه خود با استبداد را نه ایدئولوژیهای غرب و شرق که دین اسلام و مردم مسلمان ایران قرار داده بود. از جمله رهبران مردمی مبارزه با شاه آیت الله مطهری ، “آیت الله خامنه ای”، “آیت الله هاشمی رفسنجانی” و دیگر شاگردان امام و روحانیت مبارز بودند که در پی تاسیس حکومتی دینی به رهبری امام خمینی (ره) از هیچ تلاشی فرو گذاری نمی کردند؛ تا اینکه در 22 بهمن 1357 به رهبری امام رژیم ستمشاهی را سرنگون نموده و نظام جمهوری اسلامی ایران را پایه گذاری نمودند.
تعارض ایدئولوژی با مذهب:
به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی و پیدایش فضای باز سیاسی، رهبران گروههای مخالف شاه به همراه رهبران روحانی که در زندانها به سر می بردند آزاد شده و در راه رسیدن به قدرت شروع به سازماندهی نیروهای خود نمودند. برهمین اساس، سازمان مجاهدین خلق با ایدئولوژی و شعارهای برابری طلبانه و به نام اسلام، شروع به تبلیغ در میان مردم نمود و توانست به زودی برای خود در میان جوانان، طرفدارانی دست و پا کند. این سازمان با تجدید نظر در برنامه ها و اهداف خود، قرائت ایدئولوژیک خود ازمذهب را با صدور احکامی مانند «تقدس رهبران سازمان »، «رواج بی بند و باری اخلاقی»، «ارائه تز جدایی انسانیت مرد وزن» و ارائه راهکار هدف وسیله را تو جیه می کند به گمراهی جوانان و دانشجویان ساده همت گماشته و طیفی از آنها را با خود همراه نمود.[ اما پیروزی انقلاب دارای هزینه های زیادی بود که گروههائی که به دنبال قدرت بودند، حاضر به پرداخت آنها نبودند . اشغال لانه جاسوسی آمریکا و حمله عراق به ایران دو سنگ محکی بود که منفعت طلبان در راه قدرت را از رهبرانی که به راستی درد مردم استبداد زده و استعمار زده ایران را داشتندند، جدا کرد. این جدایی را در عملکرد “بنی صدر”، رییس جمهور وقت که به تساهل در برابر تهدیدهای آمریکا در مورد لانه حاسوسی و حمله عراق به ایران ایمان داشت، می توان دید.
بی توجهی “بنی صدر” به سرنوشت اسلامی انقلاب و همراهی او با “مسعود رجوی” ایدئولوگ سازمان مجاهدین باعث موضع گیری نیروهای مذهبی و مردمی با آنان شد. بر همین اساس حزب جمهوری اسلامی به رهبری "شهید بهشتی" و "آیت الله خامنه ای"، "آیت الله رفسنجانی"، شهیدان "رجایی" و "باهنر" با پشتوانه مذهب اسلام، مبارزه با التقاطی گری و مصلحت طلبی را بر عهده گرفتند. مبارزه ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق با حزب جمهوری اسلامی از ابتدای سال 1358 آغاز و تا پایان نیمه اول سال 1360به اوج خود رسید. در طول این مبارزه، سازمان با هدف قرار دادن رهبران مردمی انقلاب به عنوان مرتجعین، روحانیت را در طیف لیبرالها و ملی گرایان قرار داد. این نگرش به اسلام و رهبری را به خوبی می توان در اعلامیه ها و مقالات این سازمان که در "نشریه پیکار" به چاپ میرسید، مشاهده کرد. آنها در اعلامیه های خود حزب جمهوری اسلامی را «یک حزب ور شکسته برای بورژوازی دانسته»[4]و حملات خود را به این حزب مردمی اسلامی تا اول تیر ماه 1360به صورت نشر روزنامه، اطلاعیه و دیگر وسایل تبلیغاتی نشان دادند. اما تحولات سیاسی خرداد ماه 1360 این سازمان را از مبارزه تبلیغاتی به مبارزه نظامی باانقلاب سوق داد. روز شنبه 30/3/1360 طرح رسیدگی به صلاحیت بنی صدر رئیس جمهور ایران که مورد حمایت سازمان مجاهدین بود، توسط 120تن از نمایندگان مجلس شورای اسلامی ارائه شد و روز بعد مجلس شورای اسلامی با 177رای موافق و21 رای ممتنع[5] و یک رای مخالف به عدم صلاحیت بنی صدر رای داده و اسلامی بودن انقلاب ایران را به همه ملی گرایانی که به دنبال لیبرالیسم آمریکایی و کمونیستهایی که به دنبال جامعه بدون طبقه مارکس بودند، نشان داد.
تروریسم کور:
جنگ ایدئولوژی که سازمان مجاهدین با رهبران و نظام جمهوری اسلامی شروع کرد با ترور رهبران مردمی انقلاب در نیمه اول سال 1360 به اوج خود رسید. رهبران مردمی انقلاب همچون “آیت الله بهشتی” و “آیت الله خامنهای” و دیگر همرزمانشان در پی مبارزه با منافقین و سازمان مجاهدین، عملکردهای آنها را برای مردم تشریح می کردند. در همین راستا “آیت الله خامنهای”، امام جمعه وقت تهران، در روز 5/3/1360 خطاب به رهبران سازمان مجاهدین فرمودند«من می گویم که خودتان را در تاریخ رسوا کردید حرفهای قبلی خود را تخطئه نمودید…شما ای مجاهدین خلق مقابله خود را با دولت و حکومت اسلامی به حساب مقابله با ارتجاع می گذارید. ارتجاع با منطق اسلام یا منطق کمو نیسم؟» به دنبال این سخنرانی در روز شنبه ششم تیر ماه 1360به هنگام سخنرانی “آیت الله خامنه ای” در “مسجد ابوذر تهران”، عملیات تروریستی سازمان مجاهدین بر علیه رهبران مردمی انقلاب با انفجار بمب شروع شد. اما تقدیر خداوند بر این قرار گرفته بود تا “آیت الله خامنه ای” به عنوان جانباز انقلاب از این سوء قصدجان سالم به در برده و به همراه دیگر همرزمانش مبارزه علیه نفاق را تا نابودی کامل آنها ادامه دهند. سازمان مجاهدین با ترور آقای خامنه ای درصدد ضربه زدن به نظام و مایوس نمودن مردم از انقلاب بودند. اما این عملکردها باعث وفاداری بیشتر مردم ایران و رهبران آنان با یکدیگر شد و چهره آنها را که به دنبال قدرت و منفعت شخصی بودند بر همگان حتی برای همپیمانان نفاق در خارج از مرزهای ایران نمودار ساخت.
شرح ماجرا:
ششم تیرماه سال1360 در حالی که تنها شش روز از شهادت دکتر مصطفی چمران، گذشته بود، پروژه حذف رهبران اصلی جریان پیرو خط امام(ره)، با انفجار بمب کار گذاشته شده در ضبط صوت قرار داده شده بر روی تریبون سخنرانی آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر تهران، توسط سازمان مجاهدین خلق کلید خورد.
مسجد ابوذر تهران، در یکی از جنوبیترین مناطق تهران واقع شده و آیتالله خامنهای مدتی در آن جا پس از نماز ظهر و عصر، سخنرانی میکرد و به پرسشها پاسخ میداد.
حضرت آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر تهران در حالی که مشغول سخنرانی بودند، توسط جوانی 25 ساله از منافقین کوردل مورد سوء قصد قرار گرفتند و پس از جراحت شدید به مدت 42 روز تحت معالجه قرار داشتند. خوشبختانه امام جمعه محبوب تهران و نماینده حضرت امام(ره) در شورای عالی دفاع از این سوء قصد، به دلیل کامل عمل نکردن بمب و تنها انفجار چاشنی آن ، جان سالم به در بردند، اما جراحات شدیدی بر ایشان وارد شد. براساس اخبار منتشره در همان زمان، آیتالله خامنهای «از نقطه بالای کتف راست و بالای ران سمت راست» مجروح شدند. استخوان ترقوه ایشان شکسته شد و چند رگ و عصب دست راست ایشان نیز قطع شد و در نهایت دست راست ایشان سلامتیش را باز نیافت. تقدیر الهی چنین رقم خورده بود که ایشان برای آینده نظام حفظ و افتخار جانبازان در خیل جانبازان انقلاب اسلامی شوند.
همزمان با انفجار بمب در آن مسجد، بمبی نیز در میدان انقلاب تهران منفجر شد و بمب دیگری هم در تقاطع خیابان ولیعصر(عج) و طالقانی پیش از انفجار کشف و خنثی شد.
اما سازمان رسماً مسئولیت سوء قصد به آیت الله خامنه ای را بر عهده نگرفت و حتی بر قسمتی از بدنه داخلی ضبط صوت انفجاری با ماژیک نوشته شده بود: «هدیه گروه فرقان» و جزوه ای نیز با امضای این گروه درباره این سوءقصد انتشار یافت. در حالی که مؤسس و اعضای اصلی این گروه در سال 58 و 59 شناسایی و دستگیر شده بودند و هیچ تشکیلاتی از این گروه در سال 1360 در داخل کشور وجود نداشت که قادر به انجام یک اقدام مسلحانه باشد. در برخی از اعلامیه ها و جزوات قبلی این گروه از بنیانگذاران و ایدئولوژی سازمان تجلیل و اعلام حمایت شده بود، و قرائن معدودی هم در مورد ارتباط تشکیلاتی سازمان با فرقان وجود داشت، اما آشکار بود که سازمان در همان آغاز عملیات تروریستی خود ـ در تیر ماه 60ـ با طرح نام گروه فرقان و انتشار اعلامیه جعلی به نام آن گروه، کوشید، تا، هم چهره تروریستی خود را پنهان کند و هم علاوه بر انحراف افکار عمومی، مسئولان امنیتی و انتظامی را نیز گمراه نماید.
معاون وقت دادستانی انقلاب در خاطرات خود تصریح کرده است که «جواد قدیری یکی از طراحان انفجار مسجد ابوذر بود.وی که نام کاملش محمد جواد قدیری مدرس است و از اعضای قدیمی و مهم سازمان و نفوذی در کمیته انقلاب مستقر در اداره دوم ستاد ارتش بود، بعد از سوءقصد نافرجام به آیت الله خامنه ای متواری شد و از کشور گریخت. و در سال 1364، نام قدیری در لیست شواری مرکزی سازمان به عنوان «عضو مرکزیت» درج گردید.در همان زمان در اغلب خبرهای مطبوعاتی و واکنش های اقشار مختلف مردم و گروه های سیاسی، بدون کمترین تردیدی، سازمان مسئول انفجار مسجد ابوذر معرفی و شناخته می شد. بعدها نیز در بیانیه وزارت خارجه آمریکا درباره سازمان، مجروح شدن آیت الله خامنه ای یکی از مجموعه اقدامات تروریستی سازمان خوانده شد. سازمان نیز در نفی این واقعیت مجدداً اعلام نمود که سوءقصد به آیت الله خامنه ای «قبل از شروع مبارزه مسلحانه مجاهدین» توسط گروه فرقان انجام شده «که هیچ ربطی به مجاهدین نداشت.» کاملاً آشکار است که سازمان بنا به دلایل سیاسی، حقوقی و تبلیغاتی، به رغم پذیرش رسمی مسئولیت بسیاری از اقدامات تروریستی بعدی خود، همچنان مایل و قادر نیست که به نقش خود در انفجار ششم تیر اعتراف نماید.
پس از اعلام خبر ترور آیتالله خامنهای که نمایندگی امام(ره) در شورای عالی دفاع و امامت جمعه تهران را برعهده داشت، حضرت امام خمینی(ره)، رهبر کبیر انقلاب، پیامی خطاب به ایشان صادر کردند، ایشان در بخش هایی از این پیام آوردند:"
اکنون دشمنان انقلاب با سوء قصد به شما که از سلاله رسول اکرم(ص) و خاندان حسین بن علی (ع) هستید و جرمی جز خدمت به اسلام و کشور اسلامی ندارید و سربازی فداکار در جبهه جنگ و معلمی آموزنده در محراب و خطیبی توانا در جمعه و جماعات و راهنمایی دلسوز در صحنه انقلاب میباشید، میزان تفکرسیاسی خود و طرفداری از خلق و مخالفت با ستمگران را به ثبت رساندند. اینان با سوء قصد به شما عواطف میلیونها انسان متعهد را در سراسر کشور بلکه جهان
جریحهدار نمودند. اینان آن قدر از بینش سیاسی بینصیبند که بیدرنگ پس از سخنان شما در مجلس و جمعه و پیشگاه ملت به این جنایات دست زدند و به کسی سوء قصد کردند که آوای دعوت او به صلاح و سداد در گوش مسلمین جهان طنینانداز است. اینان در عمل غیرانسانی به جای برانگیختن رعب، عزم میلیونها مسلمان را مصممتر و صفوف آنان را فشردهتر نمودند. آیا با این اعمال وحشیانه و جرایم ناشیانه وقت آن نرسیده است که جوانان عزیز فریبخورده از دام خیانت اینان رها شوند و پدران و مادران، جوانان عزیز خود را فدای امیال جنایتکاران نکنند و آنان را از شرکت در جنایات آنان برحذر دارند؟ آیا نمیدانند که دست زدن به این جنایات، جوانان آنان را به تباهی کشیده و جان آنان به دنبال خودخواهی مشتی تبهکار از دست می رود؟ من به شما خامنهای عزیز، تبریک میگویم که در جبهههای نبرد با لباس سربازی و در پشت جبهه با لباس روحانی به این ملت مظلوم خدمت نموده و از خداوند تعالی سلامت شما را برای ادامه خدمت به اسلام و مسلمین خواستارم."
روزنامه کیهان به مدیریت حجت الاسلام سید محمد خاتمی در سرمقاله خود با عنوان «توده های مردم از ماجرای ترور خامنه ای می گویند» چنین نوشت:
دیروز بخش وسیعی از مردم در مقابل بیمارستان جمع شده بودند... دست به دعا برداشته بودند و با چشم های اشک آلود از خدای خود می خواستند که امام جمعه تهران زنده بماند و توطئه آمریکا نقش بر آب گردد... از هر کس و هر دسته ای که سئوال می کردیم، مردم بلافاصله پاسخ می دادندکه این کار، کار جنبشی ها [= سازمان] است... عمو حسین گفت مگر در نماز جمعه این هفته شرکت نکردید؟ در آنجا آقای خامنه ای به سران مجاهدین گفت شماها را خوب می شناسیم، شماها کار امریکا را آسان کردید... اما معلوم بود که جنبشی ها نمی توانستند کیفر آقای خامنه ای را فی المجلس ادا کنند! لذا «به زودی و به طور مضاعف» یعنی در همین دیروز به مسجد ابوذر رفتند و در ضبط صوت مواد منفجره گذاشتند.
آیتالله خامنهای نیز در پاسخ به پیام محبتآمیز امام خمینی (ره)، با صدور پیامی اظهار داشتند:
"بعد از چهار روز که از این حادثه بر من میگذرد به فضل الهی و به کمک و تلاش بیدریغ کارکنان عزیز این بیمارستان خودم را در وضع بسیار مناسب و خوبی میبینم. هر وقت به یاد این میافتم که این حادثه موجب شده امام عظیمالشان ما اظهار لطف کنند و در پیامشان اظهار دلسوزی بکنند و ملت بزرگ و قهرمان ما دست به دعا بردارد و دعا کنند در خودم احساس شرمندگی میکنم. در راه انجام وظیفه این گونه حوادث ، حوادثی نیست که اینهمه لطف و محبت و بزرگواری را چه از سوی امام، چه از سوی امت و همچنین از سوی کارکنان، کارمندان این واحدهای پزشکی که واقعا شب و روز را در این کار گذاشته اند، این همه اظهار شد....
من بدین وسیله از همین جا عرض سلام و ارادت بیپایان خودم را خدمت امام امت اعلام میکنم و به ایشان عرض میکنم که در مقابل حوادث این چنین ما هیچ انتظار نداریم و توقعی نداریم که کمترین رنجشی به خاطر ایشان بنشیند. ما معتقدیم که «سر خم می سلامت،شکند اگر سبویی،...»
در نبرد بین امام هادى علیهالسّلام و خلفایى که در زمان ایشان بودند، آن کس که ظاهراً و باطناً پیروز شد، حضرت هادى علیهالسّلام بود. در زمان امامت آن بزرگوار شش خلیفه، یکى پس از دیگرى، آمدند. آخرین نفر آنها، «معتزّ» بود که حضرت را شهید کرد و خودش هم به فاصله کوتاهى مُرد. این خلفا غالباً با ذلت مردند؛ یکى به دست پسرش کشته شد، دیگرى به دست برادرزادهاش و به همین ترتیب بنىعباس تار و مار شدند؛ به عکسِ شیعه. شیعه در دوران حضرت هادى و حضرت عسگرى علیهماالسّلام و در آن شدت عمل روز به روز وسعت پیدا کرد؛ قوىتر شد.
سامرا در واقع مثل یک پادگان بود و آن را معتصم ساخت تا غلامان تُرکِ نزدیک به خود را - با آذریهای آذربایجان و سایر نقاط اشتباه نشود - که از ترکستان و سمرقند و از همین منطقه مغولستان و آسیاى شرقى آورده بود، در سامرا نگه دارد. این عده چون تازه اسلام آورده بودند، ائمه و مؤمنان را نمىشناختند و از اسلام سر در نمىآوردند. به همین دلیل، مزاحم مردم مىشدند و با عربها - مردم بغداد- اختلاف پیدا کردند. حدیث معروفى درباره وفات حضرت هادى علیهالسّلام هست که از عبارت آن معلوم مىشود که عده قابل توجهى از شیعیان در سامرا جمع شده بودند؛ به گونهایى که دستگاه خلافت هم آنها را نمىشناخت؛ چون اگر مىشناخت، همهىشان را تار و مار مىکرد؛ اما این عده چون شبکه قوىیى به وجود آورده بودند، دستگاه خلافت نمىتوانست به آنها دسترسى پیدا کند.
یک روزِ مجاهدت این بزرگوارها - ائمه علیهمالسّلام - به قدر سالها اثر مىگذاشت؛ یک روز از زندگى مبارک اینها مثل جماعتى که سالها کار کنند، در جامعه اثر مىگذاشت. این بزرگواران دین را همینطور حفظ کردند، والّا دینى که در رأسش متوکل و معتز و معتصم و مأمون باشد و علمایش اشخاصى باشند مثل یحیىبن اکثم که با آن که عالم دستگاه بودند، خودشان از فُسّاق و فُجّار درجه یکِ علنى بودند، اصلاً نباید بماند؛ باید همان روزها به کل، کلکِ آن کنده مىشد؛ تمام مىشد. این مجاهدت و تلاش ائمه (علیهمالسّلام) نه فقط تشیع بلکه قرآن، اسلام و معارف دینى را حفظ کرد؛ این است خاصیت بندگان خالص و مخلص و اولیاى خدا. اگر اسلام انسانهاى کمربسته نداشت، نمىتوانست بعد از هزار و دویست، سیصد سال تازه زنده شود و بیدارى اسلامى به وجود بیاید؛ باید یواش یواش از بین مىرفت. اگر اسلام کسانى را نداشت که بعد از پیغمبر این معارف عظیم را در ذهن تاریخ بشرى و در تاریخ اسلامى نهادینه کنند، باید از بین مىرفت؛ تمام مىشد و اصلاً هیچ چیزش نمىماند؛ اگر هم مىماند، از معارف چیزى باقى نمىماند؛ مثل مسیحیت و یهودیتى که حالا از معارف اصلىشان تقریباً هیچ چیز باقى نمانده است. این که قرآن سالم بماند، حدیث نبوى بماند، این همه احکام و معارف بماند و معارف اسلامى بعد از هزار سال بتواند در رأس معارف بشرى خودش را نشان دهد، کار طبیعى نبود؛ کار غیرطبیعى بود که با مجاهدت انجام گرفت. البته در راه این کار بزرگ، کتک خوردن، زندان رفتن و کشته شدن هم هست، که اینها براى این بزرگوارها چیزى نبود.
وقتى معتصم در سال 218 هجرى، حضرت جواد را دو سال قبل از شهادت ایشان از مدینه به بغداد آورد، حضرت هادى که در آن وقت شش ساله بود، به همراه خانوادهاش در مدینه ماند. پس از آن که حضرت جواد به بغداد آورده شد، معتصم از خانواده حضرت پرس و جو کرد و وقتى شنید پسر بزرگ حضرت جواد، على بن محمد، شش سال دارد، گفت این خطرناک است؛ ما باید به فکرش باشیم. معتصم شخصى را که از نزدیکان خود بود، مأمور کرد که از بغداد به مدینه برود و در آن جا کسى را که دشمن اهلبیت است پیدا کند و این بچه را بسپارد به دست آن شخص، تا او به عنوان معلم، این بچه را دشمن خاندان خود و متناسب با دستگاه خلافت بار بیاورد. این شخص از بغداد به مدینه آمد و یکى از علماى مدینه را به نام «الجُنیدى»، که جزو مخالفترین و دشمنترینِ مردم با اهلبیت علیهمالسّلام بود - در مدینه از این قبیل علما آن وقت بودند - براى این کار پیدا کرد و به او گفت من مأموریت دارم که تو را مربى و مؤدبِ این بچه کنم، تا نگذارى هیچ کس با او رفت و آمد کند و او را آنطور که ما مىخواهیم، تربیت کن. اسم این شخص - الجنیدى - در تاریخ ثبت است. حضرت هادى هم - همانطور که گفتم - در آن موقع شش سال داشت و امر، امر حکومت بود؛ چه کسى مىتوانست در مقابل آن مقاومت کند. بعد از چند وقت یکى از وابستگان دستگاه خلافت، الجنیدى را دید و از بچهایى که به دستش سپرده بودند، سؤال کرد. الجنیدى گفت: بچه؟! این بچه است؟! من یک مسأله از ادب براى او بیان مىکنم، او بابهایى از ادب را براى من بیان مىکند که من استفاده مىکنم! اینها کجا درس خواندهاند؟! گاهى به او، وقتى مىخواهد وارد حجره شود، مىگویم یک سوره از قرآن بخوان، بعد وارد شو - مىخواسته اذیت کند - مىپرسد چه سورهیى بخوانم. من به او گفتم سوره بزرگى؛ مثلاً سوره آلعمران را بخوان؛ او خوانده و جاهاى مشکلش را هم براى من معنا کرده است! اینها عالمند، حافظ قرآن و عالم به تأویل و تفسیر قرآنند؛ بچه؟!
ارتباط این کودک - که علىالظاهر کودک است، اما ولى الله است؛ «و آتَیناهُ الحُکمُ صَبیًّا» - با این استاد مدتى ادامه پیدا کرد و استاد شد یکى از شیعیان مخلص اهلبیت!
شد غلامى که آب جو آرد آب جوى آمد و غلام ببُرد
منبع سایت تبیان
امام دهم حضرت علی النقی امام هادی علیه السلام هم عصر یکی از خلیفه های زشت سیرت عباسی به نام متوکل بود که با توکل به شیطان بر خالفت تکیه زده بود. رفتار متوکل با حضرت امام هادی علیه السلام به ظاهر محترمانه بود، ولى پیوسته او را تحت نظر داشت و شکوه و جلال اجتماعى آن حضرت را برنمىتابید.
گاهى به حبس و توقیف و جست وجوى منزل آن حضرت فرمان مىداد و با انواع دسیسهها سعى مىکرد از شکوه آن حضرت در میان مردم بکاهد. مثلا هنگامى که متوکل آن حضرت را بر خلاف میلش از مدینه به سامرا آورد، اول تصمیم گرفت که از قدر و منزلت آن حضرت در نزد مردم بکاهد، از این رو ابتدا خود را به آن حضرت نشان نداد بلکه دستور داد امام را پیش از آن که نزد وى ببرند مدتى در «خان الصعالیک» که محل تجمع گدایان و مستمندان بود جاى دهند. یکى از پیروان امام هادى علیه السلام به نام صالح بن سعید، در همان مکان محقر به محضر آن حضرت رسیده و گفت: «فدایتشوم! اینان خواستهاند نور تو را خاموش سازند و جلال و عظمت تو را در میان مردم بشکنند و براى همین در این جاى ناپسند شما را فرود آوردهاند» امام هادى علیه السلام با نیروى اعجاز خویش توجه صالح بن سعید را به نقطهاى جلب نمود و با دست مبارک خویش محلى را نشان داد. وقتى صالح به آن جا نگاه کرد، باغهاى سرسبز و قصرهاى زیبایى را مشاهده نمود که از دیدن آن همه مناظر حیرتانگیز، چشمهایش خیره شده و تعجب نمود. امام هادى علیه السلام در این هنگام به وى فرمود: «حیث کُنّا فهذا لنا یا ابن سعید لَسنا فى خان الصعالیک، اى پسر سعید، هر جا که باشیم این (که دیدی) براى ما مهیا است، ما در سراى گدایان و بیچارگان نیستیم».
به این ترتیب توطئههاى متوکل یکى پس از دیگرى با شکست مواجه مىشد و هر روز که بر زندگى حضرت هادى علیه السلام مىگذشت، ابعاد وجودى و چهره الهى و سیماى ملکوتى آن گرامى، در میان مردم و حتى دولتمردان حکومتى تجلى بیشترى پیدا مىکرد. بدین جهتخشم و کنیه متوکل نسبت به آن حضرت افزایش مىیافت، تا جایى که وجود امام علیه السلام براى او غیر قابل تحمل گردید و تصمیم گرفت آن حضرت را به قتل برساند.
منبع سایت تبیان
هنگامى که بدخواهان در نزد متوکل، از امام هادىعلیه السلام سعایت و بدگویى کرده و گفتند: در منزل او سلاح و نوشتهها و اشیاى دیگرى است که از طرف شیعیان به وى رسیده و او قصد قیام بر ضد دولت تو را دارد، متوکل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد، آنان شبانه به خانه امام علیه السلام هجوم بردند، ولى چیزى به دست نیاوردند، آنها دیدند که حضرت تنها در اطاقى دربسته نشسته و در حالى که جامه پشمین بر تن دارد و بر زمین خاکى روى شن و ماسه نشسته، به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. امام را با همان حال دستگیر کرده و نزد متوکل بردند و به او گزارش دادند که در خانهاش چیزى نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم که قرآن مىخواند. متوکل چون امام را دید، از عظمت و هیبت امام بىاختیار ایشان را احترام نموده و در کنار خود نشانید و با کمال گستاخى جام شرابى را که در دست داشتبه امام علیه السلام تعارف نمود. امام سوگند یاد کرده و فرمود: «گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معاف دار!» متوکل حضرت را معاف نمود و گفت: شعرى بخوان! حضرت فرمود: «من شعر کم مىخوانم». متوکل گفت: «باید بخوانى!» امام هادى علیه السلام آن گاه که اصرار وى را دید اشعارى را قرائت نمود که تمام اهل مجلس متاثر شده و به گریه افتادند و بزم شراب و عیش به سوگ و عزا تبدیل شده و آنان جامهاى شراب را بر زمین کوبیدند. اشعار امام چنین بود:
| باتوا على قلل الاجبال تحرسهم |
| غلب الرجال فلم تنفـعـهم القلل |
| واستـنزلوا بعد عز عن معاقلـهم |
| واسکـنـوا حفرا یا بئـس ما نـزلوا |
| نـاداهـم صـارخ من بعـد دفـنـهم |
| این الاسـاور و التـیـجـان والحلـل |
| این الوجـوه التـى کانـت منـعـمـة |
| من دونـها تضرب الاستـار والکلل |
| فافصح القبر عنهم حین سائلهم |
| تلک الوجـوه علیـهـا الدود یقتـتل |
| قد طال ما اکلوا دهرا و ما شربـوا |
| واصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا |
[گردنکشان] بر قله کوهساران شب را به روز آوردند در حالى که مردان نیرومند از آنان پاسدارى مىکردند، ولى قلهها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند.
آنان پس از مدتها عزت از جایگاههاى امن به زیر کشیده شدند و در گودالها جایشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى!
پس از آن که به خاک سپرده شدند، فریادگرى فریاد برآورد: کجاست آن دستبندها، تاجها و لباسهاى فاخر؟
کجاست آن چهرههاى در ناز که به احترامشان پردهها مىآویختند؟
گور به جاى آنان پاسخ داد: اکنون کرمها بر سر خوردن آن چهرهها با هم مىستیزند!
آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند ولى بعد از خوردن طولانى، خود خورده شدند!
منبع سایت تبیان