در قیامت بارها میان اهل بهشت و اهل دوزخ گفتگو رخ مى دهد که قرآن برخى از آنها را بیان فرموده است . در یکى از آن صحنه ها، اهل بهشت از مجرمان مى پرسند: چه عاملى شما را به دوزخ روانه کرد؟ آنها چهار عامل را مى شمرند، که اوّلین آنها پایبند نبودن به نماز است : لم نک من المصلّین
فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة واتّبعوا الشهوات
پس از انبیا گروهى جانشین آنها شدند که نماز را ضایع کردند و از شهوات پیروى نمودند.
این آیه ، ابتدا ضایع شدن نماز را مطرح کرده و سپس در دام شهوات قرار گرفتن را. چون نماز ریسمان ارتباط با خداست ، همین که پاره شد، افتادن در وادى تباهى حتمى است ، همچون گسستن بند تسبیح ، که همه دانه ها در اثر آن پخش و گم مى شوند.
جناب کلینى - قدس سره - در کافى از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرده است که : چون روز هشتم ذى الحجه - ان شاء الله - فرا رسید، غسل کن و دو جامه احرامت را بپوش و با پاى برهنه و با سکینه و وقار داخل مسجد الحرام مى شوى ، و در مقام ابراهیم علیه السلام یا در حجر اسماعیل علیه السلام دو رکعت نماز مى خوانى ، سپس مى نشینى تا زوال شمس نماز واجب (ظهر، یا ظهر و عصر) را مى خوانى ، و پس از اداى نماز واجب احرام حج مى بندى (نیت احرام مى کنى و محرم مى شوى ) به همان نحو که احرام عمره مى بستى ، بعد با سکینه و وقار مى روى ...
در خصال صدوق است که مالک بن انس ، فقیه مدینه مى گوید:
نزد صادق ، جعفر بن محمد علیه السلام مى رفتم وایشان برایم بالشى مى گذاشت و برایم ارزشى قایل بود و مى فرمود: اى مالک ! من تو را دوست دارم .
من نیز از این موضوع خوشحال بودم و خداى را شکر مى گردم . آن بزرگوار همواره از سه حالت خارج نبود، یا روزه بود، یا در حال قیام (به عبادت ) و یا در حال ذکر خداوند. او از عظیم ترین عابدان و بزرگ ترین زاهدان بود؛ کسانى که در مقابل خداوند عز و جل در حالتى از خشیت به سر مى برند.
حدیثى بسیار و همنشینى باغ او خوب و فوایدش فراوان بود. وقتى از پیامبر صلى الله علیه وآله حدیثى نقل مى کرد و مى فرمود: قال رسول الله ، چهره اش به کبودى و زردى مى گرایید و دگرگون مى گشت ؛ به طورى که دوست و آشنا نمى توانست او را بشناسد، سالى همراه ایشان به حج مشرف شدم ، چون زمان احرام فرا رسید، هر چه مى خواست لبیک بگوید، صدایى از گلویش خارج نمى شد و چیزى نمانده بود که خود را از مرکبش به زمین افکند!
به ایشان عرض کردم : اى پسر رسول خدا! بگو! چاره اى نیست ؛ باید بگویى !
ایشان فرمود: اى پسر ابو عامر! چگونه جسارت کنم و بگویم : لبیک اللهم لبیک ؟! در حالى که مى ترسم خداوند عز و جل جوابم دهد: لا لبیک و لا سعدیک !
و نیز همو گوید: انسانى که از امام جعفر صادق علیه السلام از نظر فضل و علم و عبادت و ورع ، برتر باشد، هیچ چشمى ندیده و هیچ ندیده و هیچ گوشى نشنیده و تصورش بر قلب هیچ کسى خطور نکرده است .
و او در بسیارى از مواضع ، مدعى آن است که از امام صادق علیه السلام حدیث شنیده است و چه بسیار است که مى گوید: حدثنى الثقه ، و مرادش امام صادق علیه السلام است .
کلینى در کافى از امام صادق علیه السلام ، روایت مى کند: خداوند تبارک و تعالى اسمایى را خلق کرده است که با حروف به صدا در نمى آیند، و اسمایى را به صورت لفظ آفریده است که به زبان نمى آیند. اسمایى به صورت شخص هستند که متجسد نیستند و اسمایى را با تشبیه آفریده است که موصوف نشوند و اسمایى را با رنگ که رنگ شده نیستند و قطر و حد ندارند و از حواس محجوبند و بدون پرده پوشیده اند . آنها را یک کلمه نامه که داراى چهار جزء است قرار داده است که با هم هستند و از هم جلو و عقب نبوده ، هیچ کدام از هم جلو نیستند. سه نام از آنها را براى نیاز مردم آشکار ساخت ، و یکى را در پرده نگاه داشت که آن اسم مکنون و مخزون اوست .
امام صادق (ع ) فرموده است : حق تعالى مرا از ذات آفریده است و حال این که من از او جدا نیستن ؛ زیرا که نور خورشید از او جدا نیست .
سپس مرا به من (به جدول وجودى من ) ندا فرمود و از من )از جدال وجودى من ) خطاب کرد و پس گفت : من از تو کیستم ؟ و تو از من کیستى ؟
پس به لطافتم (به لطیفه روحانیم ) جواب داده ام که : توکل من و اصل منى . از تو ظاهر شده ام و در من اشراق کرده اى . من کلمه ازلى تو و فطرت ذاتى توام . نهان من قدیم و عیان من محدث است .
کسى مرا شناخت تو را وصف مى کند. کسى به من پیوست عزت تو مرا وصف مى کند. و یا این که وصف مى کند مرا عزت تو را (یعنى عزت تو را در من وصف مى کند) . تو غیر من نیستى (بینونت از من ندارى ) تا دو عدد (دو واحد کم عددى ) بوده است . و مرا از چیزى (غیر فیض وجودت ) خلق نکرده اى تا بازگشت من به سوى جز تو بوده باشد.پیش از این (پیش از محدث بودنم ) بسته بودم و حقا در ذات تو بوده ام ، پس مرا رها کرده اى و (از خود) جدا نکردهاى ، پس تو از منى بدون تبعیض ، و من از توام بدون تحول و برگشتگى . تو از من پنهان و من از تو گویایم ، پس تو به من ستوده مى شوى . و من بعض و تو کلى ، و من با شمایم مى شنوم و مى بینم .