الهی هر که تو را شناسد کار او باریک و هر که تو را نشناسد راه او تاریک. تو را شناختن از تو رستن است و به تو پیوستن از خود گذشتن است...
الهی بر من آراستی خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزیدم.
الهی اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم.
الهی تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم پنهان شدم.
الهی از بنده با حکم ازل چه برآید و بر آنچه ندارد چه باید. کوشش بنده چیست؟ کار خواست تو دارد به جهد خویش نجات خویش کی تواند؟
الهی ای سزای کرم و ای نوازنده عالم، نه به آخر شادیست نه با یاد تو غم، خصمی و شفیعی و گواهی و حکم.
الهی تو دوستان را به دشمنانت می نمایی، درویشان را غم و اندوه دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و بادی چندان احسان کنی، سعداتش بر سر دیوان کنی و فردوس او را میهمان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی، آن که او را زندان کنی و سالها گریان کنی، جباری تو کار جباران کنی، خداوندی تو کار خداوندان کنی، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.
الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.
الهی دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.
الهی خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم نومید مساز بگیر دستم.
الهی ای دورنظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده. دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده.
الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد. یار آن که دارد چون تو یاری دارد. او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کی تو را بگذارد.
الهی در سر گریستنی دارم دراز. ندانم از حسرت گریم یا از ناز. گریستن از حسرت بهر یتیم و گریستن شمع بهر ناز، از ناز گریستن چون بود این قصه ایست دراز.
الهی یک چند به یاد تو نازیدم، اینم بس که صحبت تو ارزیدم.
الهی نه جز از یاد تو دل است نه جز از یافت تو جان، پس بیدل و بی جان کی توان؟
الهی یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو میان سر وجان.
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی
الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را به باد نیستی در دادی
الهی همه آتش ها بی محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است.
الهی مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند. کار ایشان تو بسز که دیگران نسازند، ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند.
الهی محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن.
الهی از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه بلا بریدم و پرده عافیت دریدم.
یارب ز شراب عشق سرمستم کن وز عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هرچه بجز عشق خودت تهی دستم کن یکباره به بند عشق پا بستم کن
الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خودم نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.
الهی مرا دل بهر تو در کار است وگرنه با دل چکار است، آخر چراغ مرده را چه مقدار است؟
الهی تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم، در دو جهان شیدا شدم، نهان بودم و پیدا شدم.
نی از تو حیات جاودان می خواهم نی عیش و تنعم جهان می خواهم
نی کام دل و راحت جان می خواهم هر چیز رضای توست آن می خواهم
الهی اگر مستم و اگر دیوانه ام از مقیمان این آستانه ام، آشنایی با خود ده که از کاینات بیگانه ام.
الهی در سر خمار تو داریم. در دل اسرار تو داریم و به زبان اشعار تو داریم. اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم.
الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم، خواست خواست توست. من چه خواهم؟
گر درد دهد بما و گر راحت دوست از دوست هر آن چیز که آید نیکوست
ما را نبود نظر به خوبی و بدی مقصود رضای او خشنودی اوست
الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن.
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی
الهی روزگاری تو را می جستم خود را می یافتم، اکنون خود را می جویم تو را می یابم. ای محب را یاد و انس را یادگار، چون حاضری این جستن به چه کار؟
الهی یافته می جویم، با دیده در می گویم که دارم چه جویم، که می بینم چه گویم؟ شیفته این جستجویم. گرفتار این گفتگویم، ای پیش از هر روز و جدا از هر کس مرا درین سوز هزار مطرف نه بس.
خداوندا سزد که اکنون سموم قهر از آن باز داری و کشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مدد کنی.
الهی به عنایت ازلی تخم هدایت کاشتی، به رسالت پیامبران آب دادی، به یاری و توفیق پروردی به نظر خود بارآوردی.
الهی گاه گریم که در اختیار دیوم از بس تاریکی بینم، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشریت در جنب آن ناپدید بود. خدایا از تو می گفتم و گاه از تو می نیوشیدم میان جرم خود و لطف تو می اندیشیدم، کشیدا آنچه کشیدم همه نوش گشت چون آوای تو شنیدم.
الهی تو در ازل ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار. اکنون که برگرفتی نه بگذار و در سایه لطف تو خود میدار.
الهی آنچه ناخواسته یافتنی است، خواهنده آن کیست؟ و آنچه از پاداش برتر است پرسش در جنب آن چیست؟ پس هر چه از باران منت است بهار آن دمی است و دانش و کوشش محنت آدمی است.
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی
در گذشته بین برخى از قبیله ها پیمانى به نام حلف الفضول بود که پایه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بیچارگان بود و پایه گذاران آن کسانى بودند که اسمشان فضل یا از ریشه فضل بود. پیمانى که بعد عده اى از قریش بستند هدفى جز این نداشت .
یکى از ویژگیهاى این پیمان ، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجى . امّا اگر کسى غیر از مردم مکه و هم پیمانهاى آنها در آن شهر زندگى مى کرد و ظلمى بر او وارد مى شد، کسى به دادش نمى رسید. اتفاقا روزى مردى از قبیله بنى اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد. مردى از طایفه بن سهم کالاى او را خرید ولى قیمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قریش کمک خواست ، کسى به دادش نرسید. ناچار بر کوه ابوقبیس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و اشعارى درباره سرگذشت خود خواند و قریش را به یارى طلبید. دادخواهى او عده اى از جوانان قریش را تحت تاءثیر قرار داد. ناچار در خانه عبداللّه پسر جدعان جمع شدند تا فکرى به حال آن مرد کنند. در همان خانه که حضرت محمّد (ص ) هم بود پیمان بستند، که نگذارند به هیچکس ستمى شود - قیمت کالاى آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پیامبر اکرم (ص ) از این پیمان ، به نیکى یاد مى کرد. از جمله فرمود: در خانه عبداللّه جدعان شاهد پیمانى شدم که اگر حالا هم (پس از بعثت به پیامبرى ) مرا به آن پیمان دعوت کنند قبول مى کنم . یعنى حالا نیز به عهد و پیمان خود وفا دارم
محمّد (ص ) در سن بیست سالگى به این پیمان پیوست ؛ امّا پیش از آن - همچنان که بعد از آن نیز - به اشخاص فقیر و بینوا و کودکان یتیم و زنانى که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند؛ محبت بسیار مى کرد و هر چه مى توانست از کمک نسبت به محرومان خوددارى نمى نمود.
پیوستن وى نیز به این پیمان چیزى جز علاقه به دستگیرى بینوایان و رفع ستم از مظلومان نبود.
مسلمانان با اجازه پیامبر مکرم ( ص ( به مدینه رفتند و در مکه جز پیامبر و على (ع ) و چند تن که یا بیمار بودند و یا در زندان مشرکان بودند کسى باقى نماند.
وقتى بت پرستان از هجرت پیامبر (ص ) با خبر شدند، در پى نشست ها و مشورتها قرار گذاشتند چهل نفر از قبیله را تعیین کنند، تا شب هجرت به خانه پیامبر بریزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وى در بین تمام قبایل پخش گردد و بنى هاشم نتوانند انتقام بگیرند، و در نتیجه خون آن حضرت پایمال شود.
امّا فرشته وحى رسول مکرم (ص ) را از نقشه شوم آنها با خبر کرد.
آن شب که آدمکشان قریش مى خواستند این خیال شوم و نقشه پلید را عملى کنند، على بن ابیطالب (ع ) بجاى پیغمبر خوابید، و آن حضرت مخفیانه از خانه بیرون رفت . ابتدا به غار ثور (در جنوب مکه ) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبکر به سوى یثرب یا مدینه النبى که بعدها به مدینه شهرت یافت ، هجرت فرمود