الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چه کار است؟
الهی اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است.
الهی بهشت بی دیدار تو زندان است و زندانی به زندان برون نه کار کریمان است.
الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم. مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم.
روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست
از سرکویش اگر سوی بهشتم می برند پای ننهم که در آنجا وعده دیدار نیست
الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خطا چه آید؟
الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بر دار. اکنون که برگرفتی وا مگذار و در سایه لطف و عنایت خود میدار.
الهی عارف تو را به نور تو می داند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند، موحد تو را به نور قرب می شناسد و در آتش می سوزد ، مسکین او که تو را به صنایع شناخت درویش او که تو را به دلایل جست از صنایع آن باید جست که از آن گنجد و از دلایل آن باید خواست که از آن زیبد.
الهی دانی چه شادم، نه آن که به خویشتن به تو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم.
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی
الهی مرکب وا ایستاد و قدرم بفرسود، همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود.
الهی اگر کسی تو را به جستن یافت من تو را به گریختن یافتم، اگر کسی تو را به ذکر کردن یافت من تو را به خود فراموش کردن یافتم، اگر کسی تو را به طلب یافت من خود طلب از تو یافتم، خدایا وسیلت به تو هم تویی، اول تو بودی و آخر هم تویی.
تا در ره عشق او مجرد نشوی هرگز زخود خویش بیخود نشوی
دنیا همه بنده توست بر درگه او در بند قبول باش تا رد نشوی
الهی این مهیمن اکرم، ای محتجب معظم، ای متجلی به کرم، ای قسام پیش از لوح و قلم، بادا روزی که باز رهم از زحمت حوا و آدم، آزاد شوم از بند وجود عدم، از دل بیرون کنم این حسرت و ندم و با دوست بیاسایم یکدم.
الهی ای نزدیکتر به ما از ما ، مهربانتر از ما به ما ، نوازنده ما بی ما ، به کرم خویش نه به سزای ما.
الهی ای حجت را یاد و انس را یادگار، خود حاضری ما را جستن چه کار؟!
الهی هر کسی را امیدی و امید رهی دیدار، رهی را بی دیدار نه به مزد نیاز است نه به بهشت کار.
الهی ای مهربان فریاد رس، عزیز آن کس که بها تو یک نفس، ای یافته و یافتنی از مرید چه نشان دهند جز بی خویشتنی. همه خلق را محنت از دوری است و مرید از نزدیکی. همه را تشنگی از نایافت آب و مرید را از سیرابی.
الهی یافته می جویم، با دیده ور می گویم چه جویم که دارم، که بینم چه گویم، شیفته این جستجویم، گرفتار این گفتگویم.
تا جان دارم غم تو را غمخوارم بی جان غم عشق تو به کس نسپارم
الهی تو موجود عارفانی، آرزوی دل مشتاقانی، یادآور زبان مداحانی، چونت نخوانم که نیوشنده آواز راعیانی، چونت نستانم که شاد کننده دل بندگانی، چونت ندانم که زین جهانی و دوست ندارم که عیش جانی.
یارب ز شراب عشق سرمستم کن در عشق خودت نیت کن و هستم کن
از هر چه زعشق خود تهی دستم کن یکباره به بند عشق پابستم کن
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی
الهی شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم. کار تو در گرفتی و ما نگرفتیم. قسمت خود نهادی و رسول خود فرستادی...
الهی هرچه بی طلب به ما دادی به سزاواری ما تباه مکن و هر چه به جای ناکرد از نیکی به عیب ما از ما بریده مکن و هر چه سزای ما ساختی بنا بسزایی ما جدا مکن.
الهی آنچه ما خود کشتیم به بر میار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما از آن باز دار.
الهی از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و دورت پندارند و نزدیکتر از جانی. موجود نفس های جوانمردانی، حاضر دل های ذاکرانی. ملکا تو آنی که خود گفتی و چنان که گفتی آنی.
الهی در این درگاه همه ما نیازمند روزی باشیم که قطره ای از شراب محبت بر دل ما ریزی تا که ما را بر آب و آتش بر هم آمیزی.
الهی دیگران مست شرابند و من مست ساقی، مستی ایشان فانی است و از من باقی.
مست توام از جرعه و جام آزادم مرغ توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو ورنه من از این هر دو مقام آزادم
الهی روزگاری تو را می جستم خود را می یافتم، اکنون خود را می جویم و تو را می یابم.
الهی تا از مهر تو اثر آمد، دیگر مهر ما به سر آمد.
الهی ای مهربان فریادرس، عزیز آن کس که او با تو یک نفس، نفسی که آن را حجاب ناید از پس.
الهی گهی به خود نگرم گویم از من زارتر کیست؟ گهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست؟
الهی ای سزای کرم، ای نوازنده عالم، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غم.
الهی ادای شکر تو را هیچ زبان نیست و دریای فضل تو را هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچ کس عیان نیست، هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست.
یارب ز ره راست نشانی خواهم باز باده آب و خاک جانی خواهم
از نعمت خود چو بهره مندم کردی در شکرگزاریت زبانی خواهم
الهی ما از غافلانیم نه از کافرانیم، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.
الهی پسندیدگان تو را به تو جستند و به تو پیوستند، ناپسندیدگان تو را به خود جستند و بگسستند. نه او که پیوست به شکر رسید، نه او که گسست به عذر رسید.
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی
الهی از مدت آرزومندی روزی ماند و از درد فراق به دل، سوزی ماند.
الهی از یادگار فردی ماند و از عمر گذشته دردی ماند و از جسم پوسیده گردی و از حسرت به سینه آه سردی.
الهی اگر توبه به بیگناهی است پس در این جهان تایب کیست و اگر به پشیمانی است پس در جهان عاصی کیست؟
الهی صبر از من رمید و طاقت من شد سست، تخم آرام کشتم بیقراری رست، نه خرسندم نه صبور و مهجورم نه رنجور.
الهی تو منزلی و دوستان تو در راه پس، نه دل عذرخواه است و نه زبان کوتاه. آفریدی ما را رایگان و روزی دادی ما را رایگان. بیامرز ما را رایگان که تو خدایی نه بازارگان.
الهی خلق به شادی از بلا برهند، من به شادی مبتلا شدم، همه شادی به خود رسانند من تو را یکتا شدم.
الهی گردن گردون رام تقدیر توست و رقبه علمیان مسخر تدبیر توست، سر سرکشان بسته تو و جباران کشته تو و دوزخ زندان تو، فردوست بستان تو، در آسمان سلطان تو، عزت و کبریایی از آن تو، در قیامت مطیعان راحله احسان تو، بر تقیع هر نیکبخت عنوان تو.
الهی شراب شوق در جان منصور حلاج افزون شد، آن شراب در آن نگنجید و بیرون شد، ابلیس جرعه نیافت جاوید ملعون شد، به جرعه از آن شراب اویس قرنی میمون شد.
الهی فراق کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پرخون کند، دانی که با این دل ضعیف چون کند.
الهی نظر خود بر ما مدام کن و این شادی خود بر ما تمام کن، به وقت رفتن بر جان ما سلام کن، صدیقان از گناه پشیمانند و از طاعت خجل، عذر بر زبان دارند و تشویر درد.
الهی همه از حیرت به فریادند و من از حیرت شادم، دریغا روزگاری که نمی دانستم تا لطف تو را دریازم. خداوندا در آتش حیرت آویختم چون پروانه در چراغ نه جان رنج طپش دیده و نه دل الم داغ.
الهی پیوسته در گفتگویم، تا وا ننمایی در جستجویم، از بیقراری در میدان بی طاقتی می پویم، در میان کارم اما نمی پویم.
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی
الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو، اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را بیع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها بهی بخش ما کو؟ اگر از سگان تو ام استخوانی و اگر از کسان تو مرحبا کو؟
الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خدایا در ماندم از تو لیکن درماندم در تو، اگر غایب باشم گویی کجایی و چون به درگاه آیم در را نگشایی.
الهی هرکس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آن است که هرکس را سروسامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان.
الهی موجود نفس های جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی.
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی
الهی هر که تو را شناسد کار او باریک و هر که تو را نشناسد راه او تاریک. تو را شناختن از تو رستن است و به تو پیوستن از خود گذشتن است...
الهی بر من آراستی خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزیدم.
الهی اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم.
الهی تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم پنهان شدم.
الهی از بنده با حکم ازل چه برآید و بر آنچه ندارد چه باید. کوشش بنده چیست؟ کار خواست تو دارد به جهد خویش نجات خویش کی تواند؟
الهی ای سزای کرم و ای نوازنده عالم، نه به آخر شادیست نه با یاد تو غم، خصمی و شفیعی و گواهی و حکم.
الهی تو دوستان را به دشمنانت می نمایی، درویشان را غم و اندوه دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و بادی چندان احسان کنی، سعداتش بر سر دیوان کنی و فردوس او را میهمان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی، آن که او را زندان کنی و سالها گریان کنی، جباری تو کار جباران کنی، خداوندی تو کار خداوندان کنی، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.
الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.
الهی دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.
الهی خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم نومید مساز بگیر دستم.
الهی ای دورنظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده. دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده.
الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد. یار آن که دارد چون تو یاری دارد. او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کی تو را بگذارد.
الهی در سر گریستنی دارم دراز. ندانم از حسرت گریم یا از ناز. گریستن از حسرت بهر یتیم و گریستن شمع بهر ناز، از ناز گریستن چون بود این قصه ایست دراز.
الهی یک چند به یاد تو نازیدم، اینم بس که صحبت تو ارزیدم.
الهی نه جز از یاد تو دل است نه جز از یافت تو جان، پس بیدل و بی جان کی توان؟
الهی یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو میان سر وجان.
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی