معرفی وبلاگ
امام علی (ع): هر چيز داراي سيماست ، سيمای دين شما نماز است.( بحار الانوار، ج ,82 ص 227 )
دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1238606
تعداد نوشته ها : 703
تعداد نظرات : 69
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

امام صادق علیه السلام فرموده است :
من قال فینا بیت شعر، بنى الله له بیتا فى الجنه ؛کسى یک بیت شعر درباره ما بگوید، خداوند براى او بیتى در بهشت بنا مى کند.
و نیز آن امام به حق ناطق فرموده است : من انشد فى الحسین علیه السلام بیتا من شعر فبکى او تباکى فله الجنه ؛کسى که در ماتم سالار شهیدان امام حسین علیه السلام بیتى سرود، پس گریست (اگر فعل بکى از تبکیه باشد، بدین معنى است که دیگران را به گریستن برانگیخت )، و یا خود را به گریه زد، مر او را بهشت است .

دسته ها : سالار عشق

در آخر دعایى از امام حسین علیه السلام ، این گونه آمده است : اساءلک بکل اسم سمین به نفسک ، او انزلته فى شى ء من کتبک ، او استاءثرت به فى علم الغیت عندک ؛ تو را با هر اسمى که خود را به آن نامیده اى ، یا در یکى از کتابهایت آورده اى و یا در علم غیبت نگهداشته اى ، مى خوانیم .

دسته ها : سالار عشق


مناسبت نقل در این مقام کلام سید نعمت الله جزائرى شوشترى در کتاب انوار نعمانیه است :
عده اى از موثقین حکایت کرده اند که : شاه اسماعیل وقتى بر بغداد دست یافت به مشهد حضرت امام حسین آمد و از برخى مردم شنید که به حر بن یزید ریاحى طعن مى زدند، وى به نزد قبر وى آمد و دستور داد که نبش قبر وى نمایند، او را خوابیده به همان وضعى یافتند که شهید شده و دیدند بر سر وى دستمال بسته شده ، شاه اسماعیل - نور الله ضریحه - خواست آن دستمال را بردارد؛ زیرا در کتب سیر و تواریخ نقل شده بود که آن دستمال حسین علیه السلام است ، که سر حر را در آن واقعه اى که مجروح شد بست و بر همان هیاءت دفن گردیده است ؛ وقتى آن دستمال را از سرش باز کردند، خون حر راه افتاد به طورى که قبر از آن پر شد، وقتى آن دستمال را بر سر بستند، خون باز ایستاد وقتى دوباره آن را باز کردند خون راه افتاد، و هر چه خواستند به غیر آن دستمال جلوى خون را بگیرند ممکن نشد. پس بر آنها حسن حال حر روشن شد، شاه فرمان داد که بر قبر وى ساختمانى بسازند، و خادمى براى قبر وى برگمارند تا در آن خدمت کند.

 

دسته ها : سالار عشق

مبرد در کتاب الکامل نقل کند که : مردى قریشى - که مامش را نمیدانم - گفت : روزى در کنار سعید بن مسیب نشسته بودم که مرا گفت : دائیان تو کیانند؟
گفتن : مادرم کنیز بوده است .
با این حرف ، گویى از چشمانش بیافتادم . اندکى بعد، سالم بن عبدالله بن عمر بن خطاب آمد و چون از پیش او رفت گفتم : اى عمو! این که بود؟
سعید بن مسیب گفت : سبحان الله العظیم ! آیا او را که از قوم توست ! نمى شناسى ؟ او، سالم بن عبدالله بن عمر است .
پرسیدم : مادرش کیست ؟
گفت : مادرش کنیز است .
اندکى گذشت و على بن حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام آمد و بر او سلام کرده ، نشست و سپس برفت . از سعید بن مسیب پرسیدم : اى عمو! او کیست ؟
سعید گفت : او کسى است که روا نباشد مسلمانى او را نشناسد! او على بن حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام است .
پرسیدم : مادرش کیست ؟
پاسخ داد: مادرش کنیز است .
در این هنگام گفتن : اى عمو! به نظر رسید که چون گفتن ، مادرم کنیز است ، از ارزش من نزد تو کاسته شد؛ ولى من نیز چون اینانم و از این ، باکى ندارم . (مرد قریشى ادامه مى دهد:) پس از آن ، نزد او بزرگى و جلالتى یافتم .

 

این شهر آشوب ، در متاقب آل ابى طالب علیه السلام حکایت مى کند: نزد کسى از بلغاى بصره ، سخن از صحیفه کامله (امام سجاد) به میان آمد. آن شخص گفت : من نیز بر نوشتن مثل آن قادرم !
پس قلم به دست گرفت و سرش را براى نوشتن پایین انداخت تو سرش را بلند نکرد تا مرد. به جان خودم قسم ! که چنین کسى راه به بیراهه برده و طریق سخط را پیموده است

چشمان هشام لوچ بوده است و ابن خلکان در وفیات الاعیان ، در شرح حال فرزدق مى گوید:
عمل بس نیکویى بدو نسبت داده اند که امید است رفتن او به بهشت را ضامن باشد، و عمل مذکور آن است که چون هشان بن عبدالملک در عهد پدرش به قصد حج به مکه آمد، دور کعبه طواف نمود و سعى کرد تا خود را به حجرالاسود برساند؛ ولى به دلیل ازدحام مردم ، موفق نشد. از این رو، برایش منبرى گذاشتند و او بر آن نشست و به مردم مى نگریست .
در ضمن ، گروهى از اشراف شام نیز در این سفر همراهى اش مى کردند. در این حال ، زین العابدین ، على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیه السلام ، که زیباترین و خوشبوترین مردم بود، پیش آمد و شروع به طواف نمود. چون طوافش به حجرالاسود ختم یافت ، مردم راه را برایش باز کردند تا به آن برسد.
در این هنگام ، مردى شامى گفت : این کیست که هیبتش چنین مردم را متاءثر کرده است ؟
هشام از ترس این که همراهانش به او تمایلى پیدا کنند و علاقه مند شوند، گفت : او را نمى شناسم .
ولى فرزدق که در آن جا حاضر بود گفت : من او را مى شناسم .
مرد شامى پرسید: اى ابافراس ! او کیست ؟
فرزدق نیز در جواب او، قصیده اى را سرود

 

X