اول خدا
من مدتی است ابر بهارم برای تو
باید ولم کنند ببارم برای تو
این روزها پر از هیجان تغزلم
چیزی به جز ترانه ندارم برای تو
جان من است و جان تو امروز حاضرم
این را به پای آن بگذارم برای تو
از حد دوست دارمت اعداد عاجزند
اصلاً نمی شود بشمارم برای تو
این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت
دریا نداشت دل بسپارم برای تو
من ماهی ام ، تو آب ! تو ماهی ، من آفتاب
یاری برای من ، تو و یارم ، برای تو
با آن صدای ناز برایم غزل بخوان
تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو
" مهدی فرجی "
اول خدا
تنهایی
ذره ذره خودی نشان می دهد
وقتی تو آن قدر کم پیدایی که
سنگینی روزگارم را مورچه ها به کول می کشند و
من تماشایشان می کنم
" مهدیه لطیفی "
اول خدا
از آسمان هفتم اگر افتاده بودم
نمی شکستم
چنین که از چشم تو افتادم...
" نجمه بنائیان بروجنی "
اول خدا
تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو کتمان راز ی بود در حالی
که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
چگونه گل کند عشق وبهار وباور وشادی
در این چشمان بی باور در این دلهای سیمانی
چه نقشی آفریدم از نگاهت در غزلهایم
بر این نقاشی زیبا حسادت می کند مانی
فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
" مهرشاد شیخ محمدی "
اول خدا
گفتم : بهار
خنده زد و گفت:
ای دریغ !
دیگر بهار رفته نمی آید.
گفتم : پرنده ؟
گفت : اینجا پرنده نیست.
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست !
گفتم :
درون چشم تو دیگر ؟
گفت : دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست.
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست . . .
" حمید مصدق "
اول خدا
آوِِخ ٬هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم
مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟
غم را نمی شود که به رویم نیاورم
قانون روزگار چگونه است کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم
تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم
وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم
حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که بهترم
" زنده یاد نجمه زارع "
اول خدا
و آدمی تا بوده ، شتابزده بوده است. اسراء/10
راست می گویی خدا ، ما آدمها همیشه عجله داریم. همیشه می دویم و همیشه
دیرمان شده ؛
ولی نمی دانیم برای چه بی تابیم و برای چه عجله می کنیم.
شاید شیطان است که هولمان می کند . اوست که وادارمان می کند تا عجله کنیم چون با عجله کردن،
بیشتر اشتباه می کنیم.
مادرم می گوید :
" آدم ها یک عمر می دوند تا برسند به ته زندگی ؛ اما یادشان می رود زندگی کنند.
ته زندگی چیزی نیست . زندگی همین جاست ".
خدایا !
شاید کمترین چیزی که به ما داده ای صبر است و بیشترین چیزی هم که از ماخواسته ای باز هم صبر است،
به نظرت کمی بی انصافی نیست ؟!البته خودت هم گفته ای :
" از شکیبایی و نماز یاری بگیرید ، و این دو ، کارهایی دشوار است ، جز برای اهل خشوع ".
صبر ، شکیبایی و بردباری : این ها چیزهایی است که همیشه ما را به آن ها دعوت کرده ای .
تو همیشه به آن ها که صبورند ، بشارت داده ای . صبر تلخ است ؛اما با خودش شیرینی می آورد..
اما ما آدم ها کم حوصله ایم و بی تحمل .
می دانم هیچ دانه ای یک شبه درخت نمی شود و هیچ درختی یک شبه میوه نمی دهد. صبر ، صبر ، صبر .
می دانم ما آدم ها همیشه یک عالم توقع بی جا داریم. برای بزرگ شدن ، بایدصبرکردن را یاد بگیریم.
خدایا !
کمکم کن و صبر را یادم بده !
" عرفان نظر آهاری "
اول خدا
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بدانی که چه دردی دارد:
وقتی اندازه ی سنگینی یک کوه دلت غمگین است
و به اندازه ی تنهایی یک چاه تو هم تنهائی
و به اندازه ی آوارگی باد تو هم آواره
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بفهمی که چه دردی دارد:
باغبانی که تبر می سازد
و درختی که به اندیشه ی هیزم شدن از سبز شدن دل کنده
و اجاقی که از آتش خالیست
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بدانی که چه دردی دارد
وقتی از عشق نداری سهمی
و در آنجا که دلی هست وسیع
نیست یک ذره برایت جایی
کاش یک لحظه به جایم بودی
نه پشیمانم از این گفته ی خویش
که اگر یک لحظه
و فقط یک لحظه
تو به جایم بودی می شکستی آسان
نه پشیمانم از این گفته ی خویش
کاش هرگز تو نباشی چون من...
" ؟ "
اول خدا
خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا! کمک کن
که پروانه ی شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
" عرفان نظر آهاری "
اول خدا
فکر میکردم در آغوشش بگیرم بهتر است
بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است
گرم آغوشش شدم... دست و دلش لرزید و گفت:
شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است
از قفس، هرکس رهایت میکند، عاشقتر است
اینکه من با آن که آزادم، اسیرم، بهتر است
عشق من ! اینروزها آزادگان زندانیاند
زندگی، بیعشق ، زندان است... گیرم بهتر است !!
عشق من ! ایکاش بودی... عشق من ایکاش بود...
زندگی، اینطور اگر باشد،بمیرم بهتر است...
" محمد جواد آسمان "
اول خدا
ای مومنان ، صدقات خود را با منت نهادن و آزاردادن باطل نکنید ،
همانند کسی که مالش را برای نمایش دادن به مردم انفاق می کند وبه
خداوند و روز بازپسین ایمان ندارد.
آری ، داستان او همچون تخته سنگی است که بر آن خاکی باشد و باران
سنگینی برآن ببارد و آن را همچنان سترون واگذارد . آنان نیز از آنچه به
دست می آورند ، بهره ای نمی برند.
"بقره /264 "
مادربزرگ همیشه می گفت : " اگر برای کسی کاری می کنی ، به
رویش نیاور. به رخ کشیدن یک جور منت گذاشتن است و اگرمنت
بگذاری کار قشنگت زشت می شود ".
مادربزرگ می گفت : " لازم نیست وقتی کار خوبی می کنی داد بزنی
لازم نیست عالم و آدم را خبرکنی ".
می گفت : " کارخوب مثل بوی گل است ، خودش منتشر می شود ".
وقتی که این آیه راخواندم ، فهمیدم که مادربزرگ حرف های تو را
می زد . حتماً مادربزرگ این حرف ها را توی قرآن دیده است .
خدایا !
اما من واقعاً نمی توانم اینجوری باشم . وقتی کاری برای کسی می کنم
دوست دارم همه بفهمند ، دوست دارم یک طوری خودم را نشان بدهم
خوشم می آید دیگران ازمن تعریف کنند.
می دانم تو می دانی و همین بس است ، اما...
خدایا !
یواشکی خوب بودن چقدر سخت است !
" عرفان نظر آهاری "