"یاواسع المغفره"
"ای آمرزشت بی حد وسیع"
دوستت دارم پریشان ، شانه می خواهی چه کار ؟
دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟
تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ،عشق کن
ای که شاعر می کشی ، پروانه می خواهی چه کار ؟
مردم ازبس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟
مثل من آواره شو ،از چار دیواری در آ
در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟
بشکن آن آیینه را ، در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟
شرم را بگذار ویک آغوش در من گریه کن
گریه کن !پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
"مهدی فرجی"
یا مدبر ویا مطهر
بلیط ماندن است مانده روی دست های من
در این همه مسافر حرم نبود جای من ؟
رفیق عازم سفر ! فقط"سلام"را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر
"سلام نسخه"را ببر ببین دوا نمی دهد
از او بپرس این مریض راشفا نمی دهد
چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش
چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش
چقدر بادهای دوری ات مچاله اش کنند
ودوستان به روز های خوش حواله اش کنند
درست بیست سال شد که راه طوس بسته است
جوان دل شکسته ،دل به پای بوس بسته است
مرا طلای گنبد تو بی قرار می کند
کسی مرا به دوش ابرها سوار می کند
خیال می کند که دیدن تو قسمتش شده
همین کسی که دارد از خودش فرار می کند
کسی که بیست سال آزگار مشهدی نشد
وهر چه شکوه می کند به روزگار می کند
به بادهای آشنای شرق بوسه می دهد
به آتش ارادت تو افتخار می کند
به این امید ضامن رئوف ! تا ببیندت
هی آهوان بچه دار را شکار می کند !
هزار تا غروب در مسیر ایستاده ام
به هر که آمده به پای بوس نامه داده ام
"من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر
که بعد سال ها نخوانده ای مرا به این سفر"
قطارهای عازم شمال شرق می روند
دقیقه های بی تو مثل باد وبرق می روند
کسی بلیط رفتنی به دست من نمی دهد
به آرزوی یک جوان خام تن نمی دهد
بلیط ماندن است مانده روی دست های من
در این همه مسافر حرم نبود جای من.
"مهدی فرجی"
یاقاضی ویا راضی
خوب وبد هرچه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان
این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم ،بزرگ است خدای خودمان
بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب وهوای خودمان
احتیاجی به درو دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان
من وتو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان
درد اگر هست برای دل هم می گوییم
دروجود خودمان است دوای خودمان
دیگران هر چه که گفتند بگویند، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان
"مهدی فرجی"
یاباسط الیدین بالرحمه
دوستان خوبم سلام
عید را بهانه کردم تا به همه ی کسانی که دوستشان دارم ،سلامی عرض
کنم. نامتان در اندیشه ومهرتان در قلبم جای دارد.
میلاد مسعود دردآشنای دل های غریب،درعصر غیبت ،آفتاب خراسان
امام علی ابن موسی الرضا"ع"برهمه ی شما عزیزان مبارک باد.
اغنیا مکه روند وفقرا سوی تو آیند
جان به قربان تو مولا که حج فقرایی
***
تاصید کند یک نظر از گوشه ی چشمت
صیاد زده ناله که "یا ضامن آهو"
بیمار توام آقا ،نذرت دل تنگم
بنویس برای دل من نسخه ودارو
***
مجنون رضاست هر که دل ریش تر است
ازکعبه صفای این حرم بیشتر است
اینجاست طبیبی که ندارد نوبت
هر دل که شکسته تر بود پیش تر است
***
آقا به خدا وارد باغم کردی
شرمنده ی هرچه،چلچراغم کردی
یا گنبد زرد تو طلا کوبم کرد
یا پای ضریح نقره داغم کردی
***
با نام رضا به سینه ها گل بزنید
با اشک به بارگاه او پل بزنید
فرمود که هر زمان گرفتار شدید
بردامن ما دست توسل بزنید
***
یاسریع الرضا
به پیشگاه مقدس ثامن الحجج"ع"
دنیاهنوز تشنه ی یک جرعه سیب توست
چشمش پی اجابت" امن یجیب" توست
لطفت نصیب هر دوجهان شد عجیب نیست
توآشناترینی وغربت نصیب توست !
ای مهربان ! دلی که ضریح تو را شناخت
حتی میان شهر خودش هم غریب توست
حتی میان شهر خودم تب که می کنم
دست شفا ! شفاعت مهر طبیب توست
می خواهم از تو بشنوم از آن حضور سبز
از آخرین سوار که بی شک حبیب توست
از آشنا ترین غم موزون که سالهاست
ما بی شکیب او شده ، او بی شکیب توست
از کربلا به توس سفر می کند غریب
مردی که از سلاله ی پاک ونجیب توست
وقتی کبوتران حرم چرخ می زنند
وقت جواب روشن"امن یجیب"توست
"نغمه مستشار نظامی"
یامن فی الممات قدرته
"به قیصر عزیز"
حالا که رفته ای
نامت را برسنگی می نویسند
وبه همین سادگی
زمستان آغاز می شود
***
حالاکه رفته ای
دل دلیل می آورد و
عشق گریه می کند
با این همه
جای خالی ات پر نمی شود
نه با خیال و نه با خاطره
***
حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
"شب
سکوت
کویر"
فقط صدای این هق هق را
کم کنید.
***
حالا که رفته ای
همه آمده اند
تعجب می کنم
تو اهل کجا بودی و
ما نمی دانستیم؟!
***
حالاکه رفته ای
دیگر آزارت نمی دهند
ویرانگران
"ناگهان چقدر زود
دیر می شود"
***
حالا که رفته ای
ما مانده ایم
با تمام حرف های ناتمام
چاره ای نمانده
قیصر عزیز
باز هم سلام !
"محمد رضا عبدالملکیان"
یاذا الحجه والبرهان
درس آن روز درس شیمی بود
اسم استادمان رحیمی بود
و فضای کلاس لبریز از
بوی خاکستر یتیمی بود
انتهای کلاس جمشیدی
قاسمی،مهدوی،کریمی بود
بعد استاد عنصری آورد
عنصری کهنه وقدیمی بود
در حلال اسید حلش کرد
رنگ محلول هم صمیمی بود
بعد او گفت:"عشق محلول است"
درس آن روز درس شیمی بود!
"حامد حسین خانی"
یا من یحب المحسنین
نه سراغی ، نه سلامی...خبری می خواهم
قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم
خواب وبیدار شب و روز به دنبال من است
جز مگر یاد تو یارسفری می خواهم؟
درخودم هر چه فرو رفتم وماندم کافی است
رو به بیرون زدن از خویش دری می خواهم
بعد عمری که قفس وا شد و آزاد شدم
تازه برگشتم ودیدم که پری می خواهم
سر به راهم ، تو مرا سر به هوا می خواهی
پس نه راهی ، نه هوایی ، نه سری می خواهم
چشم در شوق تو بیدار تری می طلبم
دل در دام تو افتاده تری می خواهم
در زمین ریشه گرفتم که سر افراز شوم
بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم.
"مهدی فرجی"
یا انیس المریدین
اگر دل ببندی به بال نسیم
به یک چشم بستن به هم می رسیم
مخور حسرت آنچه نابردنی است
دریغا جوانی که پژمردنی است
غنیمت شمار این بهار قشنگ
که چون شیشه روزی می آید به سنگ
نترس از جنون ساز لیلا بزن
بگو عاشقم دل به دریا بزن
من آوازه خوان لبان توام
مصیبت کش گیسوان توام
به دوش دلم بار دوری چقدر
فدایت بگردم ! صبوری چقدر ؟
عزیز دلم کینه توزی مکن
گناه است ، پروانه سوزی مکن
چرا خنده ی زورکی می کنی؟
شب و روز من را یکی می کنی
دل آزرده بودن گناه است وبس
پل آشتی یک نگاه است و.بس
جهان کوچه ی سبز پیوند هاست
بهشت خدا پشت لبخند هاست
بخند ای بهار دل سرد من
کسی نیست غیر از تو همدرد من
تو اندوه من باورت می شود
تو از عشق خیلی سرت می شود
تو سرسبزی روز گار منی
در این سال قطبی بهار منی
به حق دل حضرت فاطمه"س"
جدا کن حساب مرا از همه
خدا آسمان را به پا کرده است
زمین را به کابین ما کرده است
به ابروی معشوقه داده است چین
به عاشق دلی داده اندوهگین
دل عاشق از هر دلی پاک تر
ز ابر بهاری طرب ناک تر
کنارم بمان ای تسلای من
که بی اعتبار است فردای من
به جان تو کز هر دو عالم سری
تو از هر که من داشتم بهتری
به سوزانی تیر آهت قسم
به اردیبهشت نگاهت قسم
به لرزی که در جانم انداختی
بر ارکان ایمانم انداختی
کجا پای از این ورطه پس می کشم
برای تو دارم نفس می کشم
بزن زخمه بر ساز دلتنگی ام
که من تشنه ی جام یکرنگی ام
به فکرم نباشی هدر می شوم
رهایم کنی در به در می شوم
اگر باده خوارم حریفم تویی
اگر شعر دارم ردیفم تویی
به مولا قسم هر چه گویم کم است
دهانم پراز دوستت دارم است.
" محمدعلی جوشایی"
یاخالق کل مخلوق
گر جسم منی روح مرا جا مگذار
در غربت این غمکده تنها مگذار
جز این زتو خواهشی ندارم ای دوست
یک لحظه مرا به خویشتن وامگذار
***
تو در دشت دلم آشوب کردی
به لبخندی مرا مغلوب کردی
گل نازک خیال زود رنجم !
تو صاحب اختیاری ، خوب کردی !
"محمد علی جوشایی"
یاغافرالخطایا
کودک روانه از پی بود،نق نق زنان که :"من پسته"
پول از کجا بیاورم من؟زن ناله کرد آهسته
کودک دوید در دکان! پایی فشرد و عری زد
گوشش گرفت دکاندار:"کو صاحبت!زبان بسته!"
مادر کشید دستش را:دیدی که آبرومان رفت؟
کودک سری تکان می داد،دانسته یا ندانسته !
یک سیر پسته صد تومان!نوشابه ،بستنی...سرسام!
اندیشه کرد زن با خود از رنج زندگی خسته:
"دیروز گردوی تازه دیده است وچشم پوشیده است
هر روز چشم پوشی هاش با روز پیش پیوسته"
کودک روانه از پی بود!زن سوی او نگاه افکند
با دیده ای که خشمش را باران اشک ها شسته
ناگاه جیب کودک را پر دید-"وای !دزدیدی؟"
کودک چو پسته می خندید!با یک دهان پر از پسته !
"سیمین بهبهانی"