اول خدا

تو ديگر نيستي اما نماز آخرينت هست
دعايت هست رو حت هست نگاه نازنينت هست
تو ديگر نيستي اما زيارتگاه پاكت هست
براي هر كسي چون من كه غمگين است خاكت هست
تو خوابيدي ولي چشمت به ما آموخت بيداري
تو قلبت ايستاد اما شدي در قلب ها جاري
تو ديگر نيستي اما كلامت هست نامت هست
خيالت هست يادت هست سرود ناتمامت هست !
" افشين علاء "
اول خدا

برخي براي مرور آفريده شده اند
برخي براي عبور
خواندي: " زيرِ باران بايد رفت "
و رفتي.
از باران، بدم ميآيد ديگر...
" ؟ "
اول خدا
روزي اگر ...
احمقانه يادم رفت
كه بگويم
بيشتر از واژه ها
دوستت دارم
كاش ...
به ياد آوري
با آنكه رنجيده اي
روزي اگر ...
احمقانه يادم رفت
كه بگويم
هر روز دلم برايت
تنگ مي شود
كاش ...
به ياد آوري
كه نبود تو
درد است
روزي اگر ...
يادم رفت
كه حماقت مي كنم
مرا ببخش
و به ياد آور
كه ماهي ها هم
گاهي فراموش مي كنند
كه در آبند
مرا ببخش
" پرويز صادقي "
اول خدا
اي مادر چار آفتاب ادركني
زهراي سراي بوتراب ادركني
ما دست به دامان توأيم اي بانو
يا فاطمه ي بني كلاب ادركني
****
اين زن كه چهار گل به دامن دارد
دل از غمش احساس شكستن دارد
عباس اگر ماه بني هاشم شد
نور از رخ تابان همين زن دارد
" ؟ "
اول خدا
شبيه مه شده بودي
نه مي شد در آغوشت گرفت
و نه آن سوي تو را ديد
تنها مي شد
در تو گم شد
گم شدم...
" ؟ "
اول خدا
دوستاي گلم سلام
حدود يه هفته هست كه نمي تونم نظراتم رو بخونم ! نمي دونم اين مشكل براي شما
هم پيش اومده يا نه ؟هنوز كه تبيان جوابي به من نداده
از دوستاي گلي كه بهم سر زدن ممنونم .
شادباشين و زلال آنيما
اول خدا
انگشتت را
هركجاي نقشه خواستي بگذار
فرقي نمي كند
تنهايي من
عميق ترين جاي جهان است
وانگشتان تو
هيچوقت
پي به عمق فاجعه نخواهد برد !
" ؟ "
اول خدا
اهل حال نيستم
از ماضي بعيد مي آيم...
*****
قحط همدم است
من به خوش آمد گويي تابلوي خيابان هم
دلخوشم !
*****
دارم فدايت مي شوم
دكترها
نمي گذارند...
" احسان پرسا "
اول خدا
اندیشه ات را با که می پرورانی ؟
خوش به حالش …
اما مرا همین بس که
"دوستت دارم"
" ? "
اول خدا
موسی "ع" به او گفت:آیا با تو بیایم تا از آنچه به تو آموخته اند به من کمالی بیاموزی ؟
گفت : " تو را شکیب همراهی با من نیست . و چگونه در برابر چیزی که بدان آگاهی
نیافته ای صبرخواهی کرد ؟ "
گفت : " اگر خدا بخواهد ، مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری تو را نافرمانی
نخواهم کرد ".
گفت : " اگر به دنبال من می آیی ، هرگز نباید از من چیزی بپرسی ، تا من خود تو
را از آن آگاه کنم ".
کهف/70-66
تمام این روزها به عجله فکر می کردم و به پشیمانی هایی که به بار می آورد . بعد،
یادصبر می افتادم و شیرینی هایی که با خودش دارد.
این بود و بود تا امروز معلممان سر کلاس داستان موسی "ع " و خضر"ع" را گفت.
همراهی موسی"ع" و خضر "ع" عجب داستان عجیبی است . موسی "ع" پیامبر
است . اما عجله می کند . البته شاید هرکس دیگری هم همراه خضر "ع" بود ،طاقت
نمی آورد . کارهای خضر"ع" عجیب است . کشتن آن بچه ، سوراخ کردن آن کشتی
و درست کردن آن دیوار با آن مردم نامهربانش ، همه جای سئوال دارد.
فکر کنم هیچکس صبوری همراهی کردن با خضر"ع" راندارد . اما آخرش وقتی که
خضر "ع" حکمت کارهایش را می گوید . آدم به خاطر همه ی بی تابی ها و
بی صبری هایش شرمنده می شود .
خدایا !
شاید قصه ی موسی "ع" و خضر "ع" قصه ی همه ی ماست . همه ی ما شبیه
موساییم . پر از بی تابی و سئوال .
خدایا !
اما تو مثل خضر "ع" تنهایمان نگذار . بمان و تا آخر این سفر با ما باش .
"عرفان نظر آهاری "