اول خدا
به دنبال شانه هایت بودم که:
سر بگذارم وگریه….
نه،
اگر بود سر می گذاشتم و می مردم.
" ؟ "
اول خدا
می گویی : تنها نرو ، مراقب باش !
از این جاده هایی
که تو را می برند بی من
می ترسم.
وکاش...
یک بار حتی
می فهمیدی که این صورت مسئله های زمینی
به خدا
از سواد من فراتر است.
" امیر آقایی "
اول خدا
دلم گرفته
که حتی خدا هم
برای با تو بودنم
هیچ تبصره ای نمی آفریند !
" مرضیه احمدی "
اول خدا
ببین !
همیشه همین طور بوده ،
وقتی که نبوده ام
پاورچین پاورچین آمده ای
به اتاقم سرک کشیده ای.
بعد نمی دانم
خندیده ای یا نه ؟
اما می دانم
دستت را به بالش همیشه خیس گریه ام کشیده ای
و نامم را
زمزمه کرده ای .
آخر چه فایده دارد
نشد هیچگاه در حضور من بیایی
دستت را در آینه
قرینه ی دست هایم کنی
و بی مرور تکلف دیروز
بامن بمانی.
" امیر آقایی "
اول خدا
چهارشنبه سوری
آتشی از عشق خواهم افروخت
تا سرخی هایش از آن تو شود و
زردی هایت از آن قلبم !!!
" میلاد تهرانی "
اول خدا
تو
باید با من بیایی.
وگرنه گم می شوم
در نگاه مردم.
دستم را بگیر
وبه خانه بیاورم.
میان این همه ستاره
تنها
تو نشانی خانه ام را می دانی.
" امیر آقایی "
اول خدا
اول خدا
تمام ماجرای من
سه واژه شد برای تو
سه وا ژه ی جدا جدا
من و ...
شب و...
هوای تو...
" ؟ "
اول خدا
بالا
بالا نمی آید این نفس نیمه
تو مگر هوا بودی
که در نبودنت
آهسته آهسته دارم خفه می شوم ؟
" امیر آقایی "
اول خدا
زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر
نیست، بلکه در یک سو نگریستن است.
"آنتونیو دو سنت اگزوپری"
اول خدا
زدم دلت را شکستم
با زندگی بی حساب شدم...
مادر
خواهرانم
برادرانم
رفقایم
مرا ببخشید...
از دل شکستن خوشم آمده است...
گرچه می دانم که کار خوبی نیست
اما از حالا به بعد
چاره ی دیگری ندارم .
چون هیچ کاری را
به این خوبی بلد نیستم...
وشما هم هیچ کاری را
به این خوبی یادم ندادید...
پس
آماده باشید
دل بعدی
شاید مال شما باشد !...
" فاطمه انتظار "