یا وکیل یا کفیل
زمانی یک گوسفند غارتی ، باگوسفندان کوفه مخلوط شد.یکی از عابدان
کوفه پرسید :
گوسفند چند سال عمر می کند ؟ گفتند :هفت سال
آن عابد تا هفت سال از خوردن گوشت گوسفند اجتناب ورزید !
"هزار ویک حکایت اخلاقی"
گویند:روزی "ناصرالدین شاه قاجار"از"اعتمادالسلطنه"که وزیر
انطباعات بود،پرسید: در مملکت چه چیز از همه بیشتر است؟
اعتمادالسلطنه بی درنگ گفت: قربان ! پزشک.
ناصرالدین شاه تعجب کرد وگفت:دلیل این سخن چیست؟
اعتمادالسلطنه گفت: دلیلش را بعدا عرض می کنم.
یک هفته بعد،دستمالی زیر چانه اش بست و دو سر آن را روی سرش
گره زد وچنان نمود که دندانش درد می کند، با همان حالت پیش شاه آمد ،
شاه پرسید: چه شده است؟
گفت دندانم آماس کرده.
یکی از درباریان گفت: شلغم جوشیده روی جایگاه آماس بگذارید.
دیگری گفت: هلیله بادام ،علاج این درد است.
حاصل آن که هرکس فراخور دانش خود چیزی تجویز کرد.
اعتمادالسلطنه به آرامی گره دستمال را باز کرد وخطاب به شاه گفت:
-قربان ! دندان من درد نمی کند ، فقط خواستم عرضی که یک هفته پیش
کردم تایید شود که در مملکت ، پزشک از همه چیز بیشتر است!
"نیش ونوش خلیل محمد زاده"
یا جامع یا شافع
نیم قرن طهارت !
مردی به فرزندانش چنین وصیت کرد:
وقتی من مردم ، 10 سال نماز و 2سال روزه برایم بگیرید.
راستی تا یادم نرفته بگویم که 40 سال هم برایم طهارت بگیرید !
هندوانه
جوانی به محضر آیت الله شیخ محمد تقی شیرازی رسید وآن بزرگوار را
به شدت مورد فحش و اهانت قرار داد. آن مرحوم همچنان ساکت بود تا
او گفتارش تمام شد ورفت. سپس آیت الله شیرازی تعدادی هندوانه خرید و
به خانه ی او فرستاد و فرمود: این جوان حرارت بدنش بالا رفته وهمان
سبب شده است که آن همه دشنام وناسزا به ما بگوید.این هندوانه ها
مزاج او را خنک خواهد کرد!
"هزار ویک حکایت تاریخی محمد حسین محمدی"
یا احکم الحاکمین
جاحظ می گوید: از کنار مکتب داری"معلمی"گذشتم ، نزد او یک
عصای کوچک ، یک سنگ ،یک عصای بزرگ ، یک طبل و یک بوق
بود ! گفتم : ای مرد ! این ها چیست ؟
گفت : گاهی به شاگردی می گویم درس را درست بخوان ، وقتی شیطنت
می کند ، با عصای کوچک او را می زنم ، سپس فرار می کند، با
عصای بزرگ می زنم ،پس فرار می کند ، سنگ به طرف او پرتاب
می کنم تا مجروح شود ، آن گاه شاگردان بر سرم هجوم می آورند.
در این حال ، طبل را به گردن می آویزم و در بوق می دمم که اهل محل
به فریادم برسند و مرا از دست بچه ها نجات دهند !
"هزارو یک حکایت اخلاقی محمد حسین محمدی"
یا فارج کل مهموم
شخصی به یکی ازحکما گفت: فلان شخص غیبت تو را کرد .
حکیم طبقی خرما برای غیبت کننده فرستاد و پیغام داد که به من خبر
داده اند که تو مقداری از اعمال خیر خود را به من اهدا کرده ای !
من هم خواستم محبت تو را جبران کنم ، اما معذورم که نمی توانم به
طورکامل هدیه ی تو را جبران نمایم !
"هزار ویک حکایت اخلاقی محمد حسین محمدی"
یا یا غیاث المستغیثین
نقل است:نقالی"قصه گویی"خطاب به مردم می گفت:ایها الناس !
هرگاه کسی هنگام خوردن وآشامیدن"بسم الله "بگوید ، شیطان به او
نزدیک نگشته ، در خوردن وآشامیدن با او شریک نمی شود.
حال ، من برای شیطان نقشه ای کشیده ام.پیشنهاد من این است که ابتدا
بدون این که "بسم الله"بگویید نان خشک وشور بخورید تا شیطان نیز با
شما در خوردن شریک شود ، سپس "بسم الله"بگویید و آب بنوشید تا
شیطان نتواند با شما در آشامیدن آب شریک شود تا به این وسیله ، آن
ملعون را از تشنگی هلاک سازید !!!
"هزار ویک حکایت تاریخی"
یا کاشف البلایا
رئیس گروهی از دزدان، اموال قافله ای را غارت کرد.میان کاروانیان
شخصی بود که روی طاقه های پارچه ی خود آیه ی شریفه ی
"بسم الله الرحمن الرحیم"رانوشته بود.وقتی چشم رئیس راهزنان به این
جمله افتاد ، بی درنگ دستور داد اموال را به صاحبانشان برگردانند.
برخی از دزدان به او اعتراض کردند وعلت این کار را جویا شدند.
رئیس گفت:آخر ما دزد اموال مردم هستیم ، نه دزد عقیده ی آن ها.
اگر ما به آن نوشته توجه نکنیم مردم بی اعتقاد خواهند شد !
"هزار ویک حکایت اخلاقی محمد حسین محمدی"
یا ذا الحمد والثناء
روزی یکی از بازرگانان متدین در صحن مقدس امام حسین"ع"نزد
جمعی نشسته بود وگفت وگو می کرد.در این وقت یک نفر آمد وبه آنها
گفت:فلان تاجر از دنیا رفت.بازرگان مذکور تا این سخن را شنید،به
حاضران گفت:آقایان ! گواه باشید که این تاجر تازه گذشته فلان مبلغ از
من طلبکار است.
یکی از حاضران گفت:چه موجب شد که این سخن را در این وقت
بگویی؟بازرگان گفت:من مبلغی را از این تاجر فوت شده ،قرض گرفتم
وهیچ گونه سندی به او ندادم وهیچ کس جز خودش اطلاع نداشت .
ترسیدم شیطان با وسوسه ی خود مرا گول بزند واین مبلغ را به بهانه ی
این که کسی اطلاع ندارد،به ورثه ی او ندهم.شما را گواه گرفتم تا برای
شیطان هیچ فرصت وراه طمع به سوی من باقی نماند وتوطئه ی شیطان
را از پیش نابود کنم !
"هزار ویک حکایت اخلاقی محمد حسین محمدی"
یا شفیق من لا شفیق له
"علی اصغرحکمت"درحاشیه ی کتاب"از سعدی تا جامی" می نویسد:
یکی از انگلیسی های مقیم ایران برای من حکایت کرد که در سال 1936
"ادوارد هشتم"پادشاه انگلستان تصمیم گرفت با خانم"ارنست سیمپسون"از
اهالی آمریکا که در شرف جدا شدن از دومین شوهر خود بود،ازدواج
کند،از طرفی طبق قوانین انگلیس ازدواج پادشاه با زنی که قبلا دو
شوهر داشته واز آنان جدا گردیده،جایز نبود!ادوارد هشتم مجبور بود یا
از تاج وتخت بگذرد ویا از نعمت وصال محبوبه ی خود،محروم بماند.
درآن ایام مردم انگلیس از این بابت سخت نگران شده ومنتظر عاقبت
کار بودند،من هم به عنوان یک فرد انگلیسی مقیم ایران نگران بودم.
یک روز با چند تن از انگلیسی های مقیم شیراز به حافظیه رفته وعاقبت
کارشاه را از دیوان حافظ استعلام نمودیم،این شعر آمد:
به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی
به از آن که چتر شاهی همه روز و های وهویی!
اتفاقا چیزی نگذشت که شاه وصال یار را بر تاج وتخت ترجیح داد و
از سلطنت کناره گرفت!
آسمان وریسمان خلیل محمدزاده
یاخیرالمنزلین
نقل شده است:
"صائب"در ازای سرودن این بیت که برای"جعفرخان"به هندوستان
فرستاد،پنج هزار روپیه صله دریافت کرد:
دور دستان را به احسان یاد کردن همت است
ور نه هر نخلی به پای خود ثمر می افکند
*********************
شاگرد"صائب"که"راقم" تخلص او بود،مصرع مهملی به نزد استاد خود
آورد وگفت:ثانی آن را بگویید.
-از شیشه ی بی می،می بی شیشه طلب کن
"صائب"بدیهتا گفت:
-حق را ز دل خالی از اندیشه طلب کن!
*********************
"صائب"زمانی که در هندوستان به سر می برد، از طرف راجه های
هندی خیلی مورد احترام قرار می گرفت واز این راه مال فراوانی به
دست می آورد،ولیکن از این دست می گرفت واز دست دیگر به مردم
بینوا می بخشید وبدین جهت همیشه دستش از مال دنیا تهی بود.
خودش می گوید:
می فشانم هرچه می گیرم چو ابر نوبهار
بر من احسان،برتمام خلق احسان کردن است
گویند روزی سائلی از او چیزی طلب کرد،صائب به قدری دستش خالی
بود که ناچار شد کفشهای خود رادرآورده به آن مرد ببخشد.مردسائل
همین که خواست حرفی بزند،"صائب"گفت:در هندوستان پا برهنه راه
رفتن معمول است،تو غصه ی مرانخور.
مرد گدا خندید و گفت: نمی خواستم از این بابت حرفی بزنم،خواستم
بگویم این کفش آنقدر پاره ومندرس است که ارزش فروش را ندارد.
"صائب"دید حق با اوست،گفت:بگذار کاری کنم که صدها روپیه ارزش
پیدا کند.فورا تخت گیوه را تمییز کرد و روی آن بیت زیر را نوشت:
بخیه ی کفشم اگر دندان نما شد،عیب نیست
خنده دارد کفش من برهرزه گردی های من!
گفت:حال بگیر ونزد فلان راجه ببر و به او بگو:خط "صائب تبریزی"
است اواز تو به قیمت گزافی می خرد.
می گویند:هنوز کفش مذکور در موزه ی خاندان آن راجه جزء اشیای
نفیس است!
"آسمان وریسمان خلیل محمد زاده"
یامجیب الدعوات
گویند: در زمانی که" شیخ اجل سعدی" هنوز در سن شباب به سر
می برده وتازه لب به شاعری گشوده بود،در شیراز دو نفر شاعرمعروف
بوده اند که تخلص یکی از آنها"خاقان"ودیگری"فرزدق"بوده است.
روزی "سعدی" غزلی گفته وبر آن دونفرکه لب خندق در اطراف
شیراز،زیر درختها به عنوان تفرج نشسته بودند،عرضه کردواز آنها
خواست که نظریه خود را اظهار دارند،در این موقع "فرزدق"به رسم
مشایخ صوفیه گریبان خود را چاک زده وباز گذاشته بود.
آنها پس از خواندن غزل گفتند که غزل بدی نیست!ولی برای تفریح و
مطایبه گفتند:بهتراست فی المجلس هرکام مصراعی بسرائیم،اگر تو نیز
از عهده ی آن برآئی آن وقت می توانی در جرگه ی شاعران درآئی،
"سعدی" قبول کرد.ابتدا "فرزدق" با اشاره به خندق گفت:
"من آب وضو دگر ز خندق نکنم"
"خاقان"به کنایه اشاره به "سعدی"کرد وگفت:
"من گوش دگر به حرف احمق نکنم"
"سعدی" نیز رو به"خاقان"کرد وگفت:
"نامردم اگر دفتر اشعار تو را
مانند گریبان "فرزدق"نکنم!"
" آسمان وریسمان خلیل محمدزاده"