اول خدا
پس در نیکی کردن بر یکدیگر سبقت بگیرید.
بقره /148
خدایا !
گاهی وقت ها فکر می کنم زندگی شبیه یک میدان مسابقه است . یک میدان
مسابقه که همه دارند در آن می دوند . همه می خواهند از هم جلو بزنند ، همه
می خواهند برنده بشوند و همه دوست دارند اول باشند.
بعضی ها برای برنده شدن تقلب می کنند ، جرزنی می کنند و هزار جور کلک می زنند.
برای همین گاهی زندگی تبدیل می شود به مسابقه ای خطرناک ! مسابقه ای که
خیلی ها در آن زخمی می شوند.
اما چقدر خنده دار می شود ، شاید هم چقدر گریه دار ، اگر آخر مسابقه بفهمیم که
تمام مسیر را اشتباهی دویده ایم . آن وقت است که همه بازنده می شویم.
اما خدایا !
تو خودت هم آدم ها را به مسابقه دعوت می کنی . البته مسابقه ی خوبی ها .
آدم های خوب هم با هم مسابقه می دهند . توی کارهای خوب از هم جلو می زنند و
کسی که بیشتر خوبی می کند ، به خدا بیشتر نزدیک می شود .
چه مسابقه ی قشنگی است دویدن برای نزدیک تر شدن به تو !
خدایا !
چقدر دلم می خواهد من هم در این مسابقه شرکت کنم ، مسابقه ای برای رسیدن به تو .
" عرفان نظر آهاری "
اول خدا
جان رفته ولی زخم جفایت نرود
تاثیر طلسم چشم هایت نرود
فرشی زدل شکسته انداخته ام
آهسته بیا شیشه به پایت نرود
" میلاد عرفان پور "
اول خدا
دوش با رفیقی موافق از برای امری نه در خور گفت عازم دیگر سوی شهر گشتیم,بی مرکب.
در میانه ی راه با منظره ای غریب از حیث سیرت ومکرر از حیث صورت برخوردیم.
نفوس فراوان چونان حصاری نفوذ ناپذیر برگرد آنچه ما را دیدن آن محال بود حلقه زده
چنان که مرا یاد آور سکانس هایی از فیلم گلادیاتور بود.
به حیلت فراوان از حصار عبور کرده و دید آنچه نتوانست دید.
دو تن از دلاوران هم شهری که مراکبشان سهوا با یکدیگر برخورد کرده بود هر یک شمشیر
خصم از نیام کشیده وبه سبک همان گلادیاتورهای سلحشور به رزمی خونبار مشغول.
صحنه را تاب نیاورده و به میانه جهیدیم,بی سپر.
با یاری جستن از ایزد منان و با جهد فراوان و به لطف حقه های آموخته از دوستان
نبرد را آتش بسی موقت داده و با هر یک مجزا پای میز مذاکره که نتوان گفت
پای جدول کنار خیابان به مذاکره نشستیم.
حقیر با یکی از دلاوران و رفیق موافق با آن دیگر.
به تحقیق به نظاره مراکب ایشان نشستم و خدای عزوجل را به شهادت میگیرم که
اثری از خسران در آنها یافته نشد.
دلاوران را به لابه فراوان نزد هم آورده و هردو را به دیدن مراکب دعوت کردیم.
آن دو عزیز بعد از بررسی فراوان بر ادعای بنده صحت نهادند و از این که بی دلیل
به ستیز خواسته بودند پشیمان.
در گامی مانده به عهدنامه ی صلح بودیم که ناگاه جاهلی خرمگس وار به میان آمد و
از یافتن کجی در سپر مرکب یکی از دلاوران خبر داد و اینکه حق به حقدار رسیدن باید است.
در دل ورا نفرینی کردم که دیدن دیگر طلوعش محال باشد.
پس از لختی دو دلاور مجدد(اما این بار با دلیل)به رزم نشستند.
خدای را سپاس از برای وجود این برادران قوای کنترله که بعد از ساعت و اندی
کشمکش خود را رسانده و غائله را ختم دادند.
" محمد سپهری "
اول خدا
با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم
پر رنگ کن بخاطر من این نکات را
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را
یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
تا پلک می زنی، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...
" علیرضا بدیع "
اول خدا
به باد سست نهاد اعتماد شاید کرد
به یار سست نهاد اعتماد ؟
ای فریاد !
میان همهمه ی شهر
چرا نمی شنوی نعره های عصیان را !
به دشت باید رفت
به کوه باید زد
دگر به شهر کسی پاسخی نمی گوید
به کوه و دره تو را هست پاسخی پژواک
اگر کنی ادراک
چگونه دره صدا می دهد ،
برادر نه ؟!
من و ز شهر امید تلاش ؟
دیگر نه !
" حمید مصدق "
اول خدا
خداخير بدهد اين كفش هاي بندي را
كه رفتنت را
كه رفتنم را
دقيقه اي
به تعويق مي اندازند !
" مهديه لطيفي "
اول خدا
چقدر این دوستداشتنهای بیدلیل
... خوب است
مثل همین باران بیسوال
که هی میبارد ....
که هی اتفاقا آرام و
شمرده
شمرده
میبارد....
" سید علی صالحی "
اول خدا
زمين...
زير خط فقر عشق
تنگي نفس دارد !
آسمان !
كاري كن .
" پرويز صادقي "
اول خدا
رفته ای
و من هر روز
به موریانه هایی فکر می کنم
که آهسته و آرام
گوشه های خیالم را می جوند .
تا بی "خیال" نشده ام
برگرد !
" رضا کاظمی"
اول خدا
حالا دیگر
نه از حادثه خبری هست
و نه از اعجاز آن چشم های آشنا
از دلتنگی ها هم که بگذریم
تنهایی
تنها اتفاق این روزهای من است...
" فاطمه عباسی "
اول خدا
تو مهربانتر از آنی که فکر می کردم
درست مثل همانی که فکر می کردم
شبیه . . . ساده بگویم کسی شبیهت نیست
هنوز هم تو چنانی که فکر می کردم
تو جان شعر منی و جهان چشمانم
مباد بی تو جهانی که فکر می کردم
تمام دلخوشی لحظه های من از توست
تو آن آن زمانی که فکر می کردم
درست مثل همانی که در پی ات بودم
درست مثل همانی که فکر می کردم
" مریم سقلاطونی "