صفحه ها
دسته
....
يادياران قديمي نرود از دل تنگ...
سایت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1441586
تعداد نوشته ها : 878
تعداد نظرات : 1097

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

اول خدا

 

مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور  هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی

خوب می دانی که در قلبم کسی جای تو را ...

بعد ِ تو دنیا برای من به قدر ارزنی ...

تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی

خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی

تو امید آخر عشقی ٬ نباید بشکنی !

گرمی دست تو غم را از دل من می برد

مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی

این همه مهر و محبت کار دستت می دهد

وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی...

اِن یکادُ اَلذینَ ... چشم نامحرم به دور !

چشم این قوم و برادرهای شوم ِ ناتنی!

من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬

تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی؟!

دوست داری بازهم "پروانه تر" از این شوی؟

که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی؟

فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند!؟

مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی

رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...

 

                                       " رویا باقری "

يکشنبه 24 5 1389

 

 

اول خدا

 

امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.

 

دسته ها : حکایت
يکشنبه 24 5 1389

 اول خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

دسته ها : حکایت
شنبه 23 5 1389

 

اول خدا

منافقان می خواهند خدا را فریب دهند ، حال آن که خدا آن ها را فریب

می دهد و چون به نماز برمی خیزند ، با اکراه و کاهلی برمی خیزندو

برای خودنمایی نماز می خوانند و در نماز ، جز اندکی ، خدا را یاد

نمی کنند.                                              " نساء/142"

خدایا !

تو آدمها را به کارهای خوب دعوت کرده ای ، کارهای خوبی که راه 

رسیدن به تو را آسان می کند . نماز ، روزه ، کمک به دیگران و خیلی

چیزهای دیگر.

اما هستند آدم هایی که کارهای خوب انجام می دهند ، ولی نه برای تو ،

نه برای این که به تو نزدیک تر شوند ، برای این که دیگران ببینند واز

آن ها تعریف کنند.

آن ها نمازهایشان را هم برای دیگران می خوانند ، روزه هایشان را هم

برای دیگران می گیرند.

آن ها هرکاری می کنند ، برای دیگران است . آن ها خیال می کنند 

می توانند تو را گول بزنند.

امروز که این آیه را خواندم ، کلی در دلم به آن ها خندیدم ، به آن ها که

فکر می کنند می توانند تو را فریب بدهند و خبرندارند که تو از همه چیز

باخبری و نمی دانند که خودشان فریب خورده اند .

اسم این کار ریاکاری و دورویی است . توهم از آدم های منافق و دورو

متنفری.

چقدر اشتباه می کنند آدم هایی که نظر دیگران از نظر تو برایشان مهم تر

است . البته پیش خودمان بماند ، من هم خیلی وقت ها کاری کرده ام که

فقط برای خوشامد مردم بوده ، نه برای تو .

می دانم این جور وقت ها ریا کرده ام.

روراستی و صداقت !

این چیزی است که تو از ما توقع داری.

خدایا !

ما را ببخش که این قدر برای چشم ها و حرف های دیگران زندگی می کنیم.

        " عرفان نظر آهاری "

 

شنبه 23 5 1389

 

اول خدا

 

اين روزها   ...

واژه ي صبرم

چقدر بي تاب است

از تو كاش باران

خبري مي آورد

                                    " پرويز صادقي "

 

دسته ها : پرويز صادقي
جمعه 22 5 1389

 

اول خدا

 

جورج گفت « خدا کوتاه قده و چاق»

نیک گفت «نه بلنده و لاغر»

لن گفت «ریش داره سفید و بلند»

جان گفت «نه خیر صورتش رو اصلاح کرده»

ویل گفت «سیاهه» باب گفت «سفیده»

رودنا گفت «زنه»

من لبخندی زدم اما اصلاْ نگفتم که

خدا برام عکس امضاء شده اش رو فرستاده ...

 

                      "  شل سیلور استاین /  ترجمه از : احمد پوری "

 

دسته ها : دو سه خطی ها
پنج شنبه 21 5 1389

 

اول خدا

 

به‌خاطر بی‌توجهی‌ات از تو متشکرم!

چون به من یاد دادی به‌ خودم توجه کنم و اعتمادبه‌نفسم را بالا ببرم.

 

 به‌خاطر بی‌علاقگی‌ات از تو متشکرم!

چون به من یاد دادی علایقم را بشناسم و آن‌ها را بارور کنم.

 

 به‌خاطر بی‌تفاوتی‌ات از تو متشکرم!

چون به من یاد دادی ارزش سخنانم را بدانم، علم خود را افزون و سخنانم را پربارتر کنم.

 

 به‌خاطر منفی‌بافی‌ها و ایرادهایت از تو متشکرم!

چون به من یاد دادی انرژی‌های مثبتم را افزایش دهم و زیبایی‌ها را ببینم.

 

به‌خاطر بدی‌هایت از تو متشکرم!

چون به من یاد دادی خوبی‌های دیگران را ببینم و تا می‌توانم، خوبی کنم.

 

 به‌خاطر گله‌ها و شکایت‌هایت از تو متشکرم!

چون به من یاد دادی تا زنده‌ام، زندگی کنم.

 

                                                                     منبع :مجله ی شادکامی و موفقیت

 

دسته ها : ادبیات
دوشنبه 18 5 1389

 

اول خدا

 

خارپشت

نامی ست که دوستانم بر من گذاشته اند

باهزاران چاقو در پشتم...

                                                                  " رضا مرتضوی "

 

دسته ها : دو سه خطی ها
دوشنبه 18 5 1389

 

اول خدا

 

دلتنگی

دلتنگی

دلتنگی

این بی قراری مزمن دامن گیر

این مرگ نمای بی پایان نفس گیر

دایه ی مهربان تر از مادر شده

آغوش گشوده بلعیده مرا

درست از ساعتی که رفتی

نخواهمش

کی را باید ببینم ؟!

                                                             " مهدیه لطیفی "

 

دسته ها : دو سه خطی ها
يکشنبه 17 5 1389

 

اول خدا

احساس می کنم که تو را مثل دیگران...

از دست می دهم و خدا مثل دیگران...

 

 تنها نگاه می کند و دم نمی زند

در ازدحام گنگ صدا مثل دیگران

 

من مانده ام و تو انگار رفته ای

با انتظار ثانیه ها مثل دیگران

 

گفتی که فرق می کند این ماجرا بگو

در انتهای قصه چرا مثل دیگران

 

باید دوباره دورترین نقطه ها شویم

از ذره های عشق جدا مثل دیگران

 

                                                         "  شیدا کریمی"

يکشنبه 17 5 1389

 

 

اول خدا

 

پس در نیکی کردن بر یکدیگر سبقت بگیرید.

                                                بقره /148

 

خدایا !

گاهی وقت ها فکر می کنم زندگی شبیه یک میدان مسابقه است . یک میدان

مسابقه که همه دارند در آن می دوند . همه می خواهند از هم جلو بزنند ، همه  

می خواهند برنده بشوند و همه دوست دارند اول باشند.

بعضی ها برای برنده شدن تقلب می کنند ، جرزنی می کنند و هزار جور کلک می زنند.

برای همین گاهی زندگی تبدیل می شود به مسابقه ای خطرناک ! مسابقه ای که

خیلی ها در آن زخمی می شوند.

اما چقدر خنده دار می شود ، شاید هم چقدر گریه دار ، اگر آخر مسابقه بفهمیم که

تمام مسیر را اشتباهی دویده ایم . آن وقت است که همه بازنده می شویم.

اما خدایا !

تو خودت هم آدم ها را به مسابقه دعوت می کنی . البته مسابقه ی خوبی ها .

آدم های خوب هم با هم مسابقه می دهند . توی کارهای خوب از هم جلو می زنند و

کسی که بیشتر خوبی می کند ، به خدا بیشتر نزدیک می شود .

چه مسابقه ی قشنگی است دویدن برای نزدیک تر شدن به تو !

خدایا !

چقدر دلم می خواهد من هم در این مسابقه شرکت کنم ، مسابقه ای برای رسیدن به تو .

 

                                         " عرفان نظر آهاری "

دوشنبه 11 5 1389
X