اول خدا
ای مومنان ، صدقات خود را با منت نهادن و آزاردادن باطل نکنید ،
همانند کسی که مالش را برای نمایش دادن به مردم انفاق می کند وبه
خداوند و روز بازپسین ایمان ندارد.
آری ، داستان او همچون تخته سنگی است که بر آن خاکی باشد و باران
سنگینی برآن ببارد و آن را همچنان سترون واگذارد . آنان نیز از آنچه به
دست می آورند ، بهره ای نمی برند.
"بقره /264 "
مادربزرگ همیشه می گفت : " اگر برای کسی کاری می کنی ، به
رویش نیاور. به رخ کشیدن یک جور منت گذاشتن است و اگرمنت
بگذاری کار قشنگت زشت می شود ".
مادربزرگ می گفت : " لازم نیست وقتی کار خوبی می کنی داد بزنی
لازم نیست عالم و آدم را خبرکنی ".
می گفت : " کارخوب مثل بوی گل است ، خودش منتشر می شود ".
وقتی که این آیه راخواندم ، فهمیدم که مادربزرگ حرف های تو را
می زد . حتماً مادربزرگ این حرف ها را توی قرآن دیده است .
خدایا !
اما من واقعاً نمی توانم اینجوری باشم . وقتی کاری برای کسی می کنم
دوست دارم همه بفهمند ، دوست دارم یک طوری خودم را نشان بدهم
خوشم می آید دیگران ازمن تعریف کنند.
می دانم تو می دانی و همین بس است ، اما...
خدایا !
یواشکی خوب بودن چقدر سخت است !
" عرفان نظر آهاری "
اول خدا
*نیستی
صندلی تو را تکان نمی دهد
نیستی
شیشه ها تو را نشان نمی دهد
نیستی
از عبورِ شاعرانه ات در نگاه شیشه بازتاب نیست
نیستی
– ما ، نشسته ایم –
من و شیشه های شهر در کمینِ تان ...
*نیستی
حدسِ تو جلو جلو نمی رود
نیستی
سایه ات شکسته تا پیاده رو نمی رود
نیستی
در نگاهِ شیشه رنگ نیست ، آفتاب نیست
نیستی
- ما ، شکسته ایم -
من و سایه های شهر بر زمینِ تان ...
*نیستی
هیچکس آن طرف نمی رود
هیچکس این طرف نمی رود
به جز همانِ تان ،
به جز همینِ تان ...
" ابوالفضل اسفیدانی/الف.مونس "
اول خدا
ز مستی و می، ساغری مانده باقی
ز میخانه تنها دری مانده باقی
ز باغی که پر سرو بود و چناران
شکسته گل پرپری مانده باقی
بلند آسمان جایگاه کلاغان
ز شاهین و بالش پری مانده باقی
چه گویم از آن شور و شرهای ماضی
که شورش درآمد شری مانده باقی
شده ناخدا یار دزدان دریا
ز کشتی فقط لنگری مانده باقی
به دست رفیقان و یاران دیرین
به پشتم ببین خنجری مانده باقی
ندیدی که بستند چشم عدالت
از او گوش های کری مانده باقی
نمانده به جز نقشی از رستم یل
از او نیمه جان پیکری مانده باقی
کجا شد سپاه سیاهی لشگر
که از آن همه لش، گری مانده باقی
به دنبال بچه نگرد ای برادر
که رفته است و جای تری مانده باقی
" عالی پیام "
اول خدا
گم شدن را دوست دارم
کاش...!
زودتر پیدایت کرده بودم!
" جلیل صفربیگی "
اول خدا
نگاه می کنم از پشت مات شیشه تو را
نخواستم که بفهمی گلم همیشه تو را -
چقدر دوست ... نه ! اما نمی شود اصلاً
چطور با کلماتی چنین کلیشه تو را ...
مرا جوانه زدی ، ریشه کرده ای ، وقتی
تمام من شده ای : برگ ، ساقه ، ریشه ... تو را -
چطور می شود از هم جدا کنم آخر ؟
چطور خاطره های روان پریش تو را ...
تو را تلاش کنم تا رها کنم از ذهن ؟
خدای من ! چه کنم ؟ نه ! ببین ، نمیشه تو را
ببین نمیشه تو را ریخت توی این کلمات
چطور میشه ؟ بگو که چطور میشه تو را -
اسیر این کلمات اطو کشیده کنم ؟!
چطور با کلماتی چنین کلیشه تو را ...
" فاطمه حق وردیان "
اول خدا
برای بدست آوردنت نمی جنگم !
به تکّدی قلبت هم نمی آیم !
دوستت دارم ،
فارغ از داشتنت ....
"فریبا عرب نیا “
اول خدا
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه ی تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه ی تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
" عرفان نظر آهاری "
اول خدا
یک شاخه گل ، یک شعر ، یک لیوان چایی
آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی
از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم
حالا شدم یک مرد مالیخولیایی
بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد
رنگ روپوش بچه های ابتدایی
یک روز من را می کشی با چشمهایت
دنیا پر است از این رمان های جنایی
ای کاش می شد آخرش مال تو بودم
مثل تمام فیلمهای سینمایی
امسال هم تجدید چشمان تو هستم
می بینمت در امتحانات نهایی
می بینمت؟...اما نه! مدتهاست مانده است
یک شاخه گل ... یک شعر... یک لیوان چایی .
" رضا عزیزی "
اول خدا
چه پشتـکار شگرفی . . .
هنوز در قفسم
هنوز هستم و از رو نمیرود نفسم
" لیلا صبوری زاده "
اول خدا
مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!
دور هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی
خوب می دانی که در قلبم کسی جای تو را ...
بعد ِ تو دنیا برای من به قدر ارزنی ...
تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی
بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی
خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی
تو امید آخر عشقی ٬ نباید بشکنی !
گرمی دست تو غم را از دل من می برد
مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی
این همه مهر و محبت کار دستت می دهد
وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی...
اِن یکادُ اَلذینَ ... چشم نامحرم به دور !
چشم این قوم و برادرهای شوم ِ ناتنی!
من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬
تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی؟!
دوست داری بازهم "پروانه تر" از این شوی؟
که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی؟
فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند!؟
مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی
رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل
گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...
" رویا باقری "