...از اتفاق یه اتوبوس دیگه سرباز هم با ما رسیدند و چند نفر از دژبانی پادگان بیرون اومدند و ما را به خط کردند(ده نفر جلو بقیه پشت سر)و تعداد نفرات هر صف را می شمردند و میگفتند اون صف با ذکر شماره اش بشینه( مثلا کساییکه صف یک بودند باید منشستند و بلند میگفتند یک و به همین ترتیب تا آخر)خوب من هم تو صف سوم ایستاده بودم.بعد از شمارشاز جلو نظامی به فاصله دو دست دادند و خدا روز بد نده گفتند هرچی که تو جیب و ساک دستی و کوله پشتی دارید بریزید بیرون;سیگار فندک و قرص اعتیاد آورتون رو تحویل بدید ;اگه موبایل ازتون بگیریم پوستتون کنده است;شوراییتون میکنم و ...خلاصه اون موقع یاد فیلم های دفاع مقدس و برخورد عراقی ها با ایرانی ها شدم و به هرحال کوله ای که با زحمت اون همه چیز توش گذاشته بودم را خالی کردم(چون یک شنبه که ما رفتیم گفتند با لباس نظامی برگردید و ساک دستی با خودتون نیارید چون جلوی در میندازند توی سطل آشغال و من بنده خدا هم ترسیدم و نیاوردم و بعد به مشکلاتی خوردم که در خاطرات بعدی ذکر خواهم کرد.از طرفی افسر پذیرش بقیه بچه ها این حرف را به اون ها نزده بود و اون ها علاوه بر کوله ساک دستی هم آورده بودند) ...
...خوب تقریبا چهل دقیقه ای تو اتوبوس بودیم که حسن آقا برای جمع کردن کرایه پا شد(کرایه ی منو بابام بهش داده بود).کم کم صداهایی مبنی بر توطیه علیه حسن آقا شنیده میشد که چرا با اینکه اتوبوسش از این اتوبوس قدیمیا هست چرا چهار هزار تومن کرایه میگیره در حالی که ولوو با پذیرایی سه هزار و پانصد؟
چند نفر از کودتا چیا هم رفتند اخر اتوبوس جمع شدند و میگفتند شما لیسانسه اید نباید سرتون کلاه بره و از این حرفا تا اینکه حسن آقا به آخر اتوبوس رسید و او که ابتدا با خنده و خوشی با بچه ها طی میکرد شروع کرد به داد و هوار کردن که ای وای شما مگه طی نکرده بودید و ... تا اینکه بچه ها به نتیجه رسیدند از اتوبوس پیاده بشند. یه ربع ساعتی پایین بودند ولی نمیدونم چی شد که کودتا چیا از حرف خودشون بعد از یک ربع کوتاه اومدند و سوار اتوبوس شدند(شاید دیدند ساعت دو و ده دقیقه بامداد اونم تو بیابون و تو اون سرمای مثال زدنی هیچ جا بعض اتوبوس نیست).
البته من خودم با کار اونا موافق نبودم یعنی اونا یا باید از اول طی میکردند و سوار نمیشدند نه اینکه بخواند وسط راه کارشکنی کنند.به هر حال صلح شد و راننده راه افتاد و ما هم خوابیدیم و ساعت شش و ربع به در پادگان رسیدیم...
...خوب پس از یه خواب چهار ساعته از خواب بیدار شدم و پس از صرف شام و مشاهده اخبار بیست و سی که دیگه مثل روز های اولش نیست و با اخبار ساعت بیست و یک هیچ فرقی نداره داداش بزرگم با خونوادش اومدن و من ازش مشورت گرفتم که اگه روز اول سه ساعت دیر برسم طوری میشه یا نه؟که او گفت:بهتر سر موقع برسی تا از همون روز اول به عنوان بی انظباط شناخته نشی .من هم که شدیدا به دلایلی(شرکت در کنکور فوق)اصلا دوست نداشتم غیبت بخورم و از این حرفا که بعدا فهمیدم همش سرکاریه همین یک جمله برام کافی بود که پاشم زنگ بزنم به حسن آقا.
خوب تماس که گرفتم حسن آقا اسم و فامیلم را پرسید و گفت فردا شب ساعت یک حرکت میکنیم.خوب من لباسهام را گرفتم و بلیطی هم که رزو کرده بودم پس از سوار شدن به اتوبوس دادم به بابام که کنسلش کنه و اتوبوس ساعت یک و نیم بامداد چهارشنبه چهارم دی به سمت اراک حرکت کرد...
ادامه دارد
...ساعت پنج و نیم به خانه رسیدم وگفتم یه نگاهی به استحقاقی هام بکنم.خوب پتو ها که خوب بودند و یک دست از لباسها هم مناسب بود ولی پوتین و یک دست لباس دیگر و نیز اورکت استحقاقی به شدت تنگ بود و مرا نگران کرد .به هرحال ساعت نه از خواب بیدار شدم و به خیابان طالقانی که چند نظامی فروش در ان مشغول به کارند رفتم و خیالم این بود که لباس نو خود را میدهم و یک دست لباس مناسب میگیرم و سریع بر میگردم ولی سرتون را درد نیارم تا اومدم لباسها و پوتین را سایز کنم هفت ساعت طول کشید و حدود چهارده هزار و پانصد تومان پیاده شدم(البته این مبلغ در سربازان دیگر بسته به شانس بین دوهزار تا پانزده هزار تومن متغیربود مثلا برای من یک دست لباس سایز شش و یک دست سایز دو ویک پوتین چهل و دو و یک اور سایز سه گذاشته بودند که اگر شانسم بهتر بود وسایل بهتری نصیبم میشد)
حالا از این چیزا که بگذریم جالب اینجا بود که من این مبلغ را برای دریافت هیچ پرداختم و به انصاف این نظامی فروشان عزیز کمی ...
توصیه:اگر به خدمت رفتید زمانی که وسایل را توزیع میکنند همانجا داخل سربازخانه انها را با همخدمتی هایتان سایز کنید تا به این درد سر ها نیفتید(ما به دلیل دیروقت بودن زمان توزیع(حدود ساعت دوازده تا یک و ربع) و نیز برودت هوا نتوانستیم این کار را انجام بدیم)
منتظر ادامه مطالب من تا پایان دوره اموزشی باشید
فعلا خدانگهدار
خوب به اصفهان که رسیدیم من دیدم بهترین بلیطی که بتونم سر موقع چهارشنبه صبح (ساعت 8)برگردم 7صبح است و دیگه بلیطی به این خوبی گیر نمیاد.اون بلیط را گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم .که البته تویراه راننده های تاکسی های ویژه ترمینال جلوی منو گرفتند و چون وسایلم زیاد بود راضی شدم با یکیشون در بست برم ولی بهش گفتم خیلی گرون میگیری و او هم گفت اگه می خوای بازم مسافر سوار میکنم و از شما کمتر میگیرم خوب من هم قانع شدم.از شانس من مسافر دیگه ای هم که اومد سر باز بود و من ازش در رابطه با بلیط و ساعت حرکت و اینها پرسیدم و او گفت ما تقریبا سی نفر شدیم و یک اتوبوس گرفتیم که ساعت یک نیمه شب حرکت میکنه و باهاش صحبت کردیم که ما را ساعت شش ونیم هفت برسونه پادگان به نظرم طرح خوبی اومد و خواستم شماره موبایلشو بگیرم که او لطف کرد و شماره موبایل راننده اون اتوبوس را به من داد که اسمش حسن اقا بود...
روز اول یعنی یکم دی ماه (فردای شب یلدا)که سر ساعت معین شده به شهرک آزمایش رفتیم 44 نفر از خیل عظیم لیسانسه ها و فوق لیسانس ها و دکترهای سرباز اصفهانی را جدا کردند و بنا شد این گروه ساعت سه و ربع به سمت شهر مردان بی باک یعنی اراک حرکت کنند که کردند و من هم یکی از ان ها بودم!
راس چهار ساعت از زمان حرکت رسیدیم و ما را برای ثبت نام اولیه به سالن ملاقات بردند و یک سری از کارها را انجام دادند که حدود دو ساعت طول کشید و سپس ما را به خط کردند و بردند برای گردان و گروهان بندی و اهدای لباس و پتو و از این جور چیزها یا به قول خود دوستان استحقاقی!
خوب از ساعت نه و ربع تا ساعت یک ما را در سرمای بی نظیر اراک نگه داشتند تا بدنمان یک سرمای حسابی بخورد و به نوعی برای دو ماه بعد ایمن شود و ان استحقاقی ها را دادند و گفتند بروید صبح چار شنبه بیایید >
حالا کلی سرباز و همه هم غریب و ساعت هم از نیمه شب گذشته این که با چه بدبختی به شهر خود باز گشتیم بماند!
انشائالله فردا جزییات بیشتری را (خاطرات بعدی را دنبال کنید)ذکر خواهم کرد
به امید خوانده شدن این خاطرات
فعلا خدا حافظ
شاید خیلی از ماها قبل از رفتن همیشه فکر می کنیم که سربازی غیر از وقت تلف کردن و الافی هیچ چیز ندارد
ولی بنده حد اقل در مورد دو ماهی که گذشت میتوانم محاسن زیر را برشمرم:
1-خوابیدن در ساعت نه ونیم و بیداری در چهار و نیم صبح یعنی فقط هفت ساعت خواب
2-انجام دادن کارهایی که هیچوقت نکرده بودیم(فعالیت در بخش نظافت قسمت های مختلف پادگان(البته برای همه سربازها بود غیرازپارتی دارها))
3-اشنایی با قومیت های مختلف ایرانی و فرهنگ و منش ان ها
4-زندگی در شرایط سخت و البته عادی شدن این مدل از زندگی پس از چند روز
5-استفاده مفید از زمان یعنی برای بنده این دو ماه حسن هایی داشت و در این دو ماه کار هایی کردم(در خاطره فردا شب میگم چه کارهایی)که شاید سال های سال دوست داشتم در انها فعالیت داشته باشم
ولی
متاسفانه اینجا هم از شر پارتی راحت نبودیم و هرکس که پارتی داشت هر هفته مرخصی می رفت و کسی کاری به کارش نداشت و ارشد گروهان میشد و از زیر بار صف جمع در میرفت و توی صف غذا نمیایستاد و ....
که البته این هم یک اموزش بود برای ما که بعدا برای کسی پارتی بازی نکنیم انشا الله
البته یک کم بی برنامگی هم بود یعنی یه کم که نه خیلی
وادم از نظام و نظامی گری اولین چیزی که میخاد نظمه که البته زیاد نبود
خوب تا نگهبان تنبیهی نشدم برم بخوابم که از ساعت خواب ببیست دقیقه گذشته !!!
پس از دوماه و چند روز سلامی به گرمی آفتاب بر یاران ناب تبیانی
بالاخره دوره آموزشی خدمت بنده در نیروی انتظامی به پایان رسید و خیلی خیلی خوشحالم
که مجددا به مدت یک هفته(مرخصی پایان دوره)در خدمت شما هستم
الان دیگه نه و نیمه و من باید برم بخوابم ولی فردا حتما مجددا سر میزنم و چند تا خاطره براتون مینویسم که البته امیدوارم خونده بشه!!!
| یکم بهمن ماه سالروز شهادت روحانی مبارز سید علی اندرزگو می باشد. شهید اندرزگو ازجمله روحانیونی است که حیاتش با تلاش و جهاد مستمر برای استقرار یک نظام الهی در ایران سپری شد . او از 19سالگی و از زمان شهادت نواب صفوی با خدای خویش عهد جهاد و مبارزه پی گیر در راه اعتلای قرآن و اسلام بست و تا پایان عمر بر این عهد و میثاق باقی ماند. شهید اندرزگو مبارزه را از زمان فدائیان اسلام شروع کرد و از نزدیک با مرحوم شهید نواب صفوی رهبر فدائیان اسلام آشنا شد. وی رسماً عضو هیئت جمعیت های موتلفه اسلامی بود که جهاد مسلحانه را با اعدام عنصر کثیف استعمار حسنعلی منصور که عامل قرارداد کاپیتولاسیون بود، آغاز نمودند. شهید اندرزگو یکی از طراحان و عاملان اعدام انقلابی حسنعلی منصوربود.او بعد از اعدام این عنصر خائن متواری شد و در بیدادگاه رژیم، غیاباً محکوم به اعدام گردید. فرار شهید اندرزگو بعد از حادثه ترورمنصور سرآغازی بود برای 13 سال مبارزه مخفی که در طول سالهای حکومت خفقان بار شاه به اوج خود رسید. در دورانی که ساواک و تمام نیروهای امنیتی و انتظامی در تمام شهرها در تعقیب او بودند، آن شهید بزرگواربا اطمینان خاطری که لازمه یک فرد مومن و انقلابی است، با خونسردی و طمانینه تمام امور خود را انجام می داد و با فریب نیروهای شاه از دام آنها می گریخت. شهید اندرزگو به طورمخفیانه به قم رفت. از آنجا به عراق سفر کرد و با تلاشهای وقفه ناپذیرش به آگاه سازی مردم عراق و آشنا ساختن آنان به وضعیت اسفبارایران پرداخت. پس از مراجعت به ایران شناسایی شد. ولی همچنان خود را از دید مامورین ساواک مخفی نگاه داشت، پس ازآن شهید اندرزگو به شمیران رفت و درچیذرمشغول به فعالیت و درس شد. در چیذر با نام مستعار شیخ عباس طهرانی ازدواج کرد و با همسرش در خانه ای اجاره ای یک سال و نیم به طورطبیعی زندگی کردند. به دنبال فاش شدن محل اختفای شهید اندرزگو، وی از چیذرگریخت و از قم سر درآورد. در آنجا نیز شناسایی شد، به تهران بازگشت و از آنجا به مشهد رفت. مدتی به افغانستان رفت و دیگر بار به مشهد بازگشت نمود. شهید اندرزگو چند بار به طور مخفیانه به عراق می رود و با رهبرتبعیدی ملت، حضرت امام خمینی (قدس سره الشریف) دیدار می کند و دستورات لازم را ازاو می گیرد. آن شهید عزیز سفرهای زیادی به کشورهای مختلف می کند. آخرین سفرش به کشورهای سوریه و لبنان بود که حدود 2ماه طول کشید . او دراین مدت به طی کردن دوره های آموزش نظامی همت گماشت. این مجاهد نستوه و ناآرام، همچنان به فعالیت های انقلابی خویش در نشرتعالیم اسلام و فراهم کردن زمینههای مبارزات فراگیر مردم مسلمان ایران علیه نظام ستم شاهی و تلاش برای مسلح ساختن عناصر مومن و مبارز ادامه می داد تا اینکه سرانجام پس از آنکه به مدت 13 سال تمام دستگاه ساواک شاه را به بازی گرفت در عصر روز 19 ماه مبارک رمضان سال 57 شمسی در حالی که رهسپار خانه یک از دوستانش در تهران بود، در اثر شناسایی قبلی ساواک، از چهار طرف محاصر شده و با رگبارهای پی در پی مامورین به شهادت رسید. |
1) 28دی ماه سال1357هجری شمسی: مردم کشورمان گروه گروه به خیل انقلابیون پیوستند و هریک برای سرنگونی رژیم شاه تلاش میکرد. مایه تعجب بود که گروهی ازمقامات دولتی نیزازکارخود استعفاکردند. درپی موج استغفاری کارکنان ارشد بسیاری ازدستگاههای دولتی و نمایندگان مجلس حتی برخی ازوزیران نیزبرکناری خود را اعلام کردند. درحالیکه مردم خود را برای برگزاری راهپیمایی عظیم آماده میکردند شایعه برپایی راهپیمایی و ورود حضرت امام(ره) درروزاربعین وحشت عجیبی درمیان مزدوران شاه و بختیاربوجود امده بود. آنان سعی میکردند که با خشونت و خونریزی ازبرگزاری تظاهرات جلوگیری کنند اما پس ازبررسی جوانب امرمجبور به عقب نشینی شدند. |
2) اعلام دستگیری اعضای "حزب ملل اسلامی" توسط رژیم پهلوی (1344 ش) حزب ملل اسلامی متشکل از عدهای از جوانان مذهبی بود که در سال 1343 ش با هدف زمینه سازی برای برانگیختن مردم بر ضد سلطنت محمدرضا پهلوی تشکیل شد. قرار بود که خط مشی حزب در ابتدا تنها فکری و ایدئولوژیکی باشد و در مراحل بعد، عملیات نظامی صورت گیرد. این حزب با آرمان بلند و طبقه بندی مراحل و زمانبندی در سه مرحله رشد و توسعه و پیروزی، در آغازِ کارِ سازماندهی بود که کشف شد و از هم پاشید. آنچه در این میان حایز اهمیت است این که جو اختناق و سرکوب در نیمه اول سال 1344 همچنان ادامه داشت که ناگهان کشف، تعقیب و دستگیری اعضای حزب پنجاه و پنج نفره مللِ اسلامی که در تاریخ بیست و چهارم مهرماه انجام و خبر آن در 28 دی ماهِ آن سال رسماً در جراید اعلام شد، پرده از پوشالی بودن ادعاهای رژیم مبنی بر تسلّط داشتن بر اوضاع، و این که ایران در میان گرداب منطقه، جزیره ثبات است، برداشته شد و جنبش مسلّحانه در نهضت اسلامی ایران، یکبار دیگر خواب راحت را از چشمان سردمداران رژیم پهلوی ربود. |
3) پیشنهاد "بختیار" به حضرت امام خمینی(ره) درباره تشکیل شورای حکومت ملی (1357 ش) شاپور بختیار نخست وزیر رژیم پهلوی در نامهای به امام خمینی پیشنهاد کرد تا برای تغییر حکومت به یک رژیم جمهوری، شورای سلطنت وقت به شورای حکومت ملی تغییر نام دهد و سپس این شورا، اختیارات خود را به شورای اسلامی منتخب امام، منتقل نماید. اما به سبب این که پذیرش طرح بختیار موجب به رسمیت شناختن شورای سلطنت بود، امام خمینی آن را نپذیرفت. همچنین حضرت امام در پیامی خطاب به ملت انقلابی ایران، درباره توطئه دشمنان برای ایجاد نفاق و تفرقه در بین مردم، هشدار دادند. |