دسته
لينك هاي دسترسي سريع
مطالب من در ثبت مطالب روزانه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1166282
تعداد نوشته ها : 1368
تعداد نظرات : 348
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
یکروز در منزل دیدم خانم دستگیره هاى زیادى دوخته که با آن ظرف هاى داغ غذا را بر مى دارند که دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس براى جایزه آوردم . وقتى خواستم جایزه بدهم به طرف گفتم : یکى از این سه مورد جایزه را انتخاب کن : 1- یک دوره تفسیر المیزان که 20 جلد است و چندین هزار تومان قیمت دارد.
2- مقدارى پول .
3- چیزى که به آتش و گرماى دنیا نسوزى .
گفت : مورد سوّم . من هم دستگیره ها را بیرون آورده به او دادم . همه خندیدند.

جمعه بیست و پنجم 11 1387
قبل از انقلاب و در اوائل طلبگى ام ، با کمال تعجّب یک روز مرحوم آیة اللّه شیخ بهاءالدین محلاتى یکى از مراجع وقت و از معدود روحانیونى که حکومت طاغوت از او حساب مى برد به دیدن و احوالپرس من آمد، هنگام مراجعت باز با کمال تعجّب به من فرمود: شما بروید خدمت مراجع و بگویید: آنقدر به فقه و اصول مشغول شده اید! پس با این آیه قرآن مى خواهید چکار کنید که مى فرماید: ((ودّ الذین کفروا لو تغفلون عن اسلحتکم وامتعتکم ....))(2) کفّاردوست دارند شما از اسلحه و مسائل روزمرّه زندگى خود غافل باشید.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
در سنین جوانى و اوائل طلبگى خواستم از نجف اشرف به مکه بروم . توصیه شد که براى بین راه و آنجا مقدارى نان خشک کنم ، به نانوائى 40 نان سفارش ‍ دادم . شب که خواستم تحویل بگیرم به ذهنم رسید یک نان هم براى استفاده امشب بگیرم ، گفتم : کسى که 40 نان دارد گرسنگى نمى خورد.
خلاصه نانها را آوردم وچون حجره خودم کوچک و حجره دوستم بزرگ بود، نانها را در حجره او براى خشک شدن پهن کردم . شب که خواستم شام بخورم دیدم نان در حجره ندارم ، به حجره دوستم رفتم تا از آنجا نان بردارم ، دیدم او درب را بسته و رفته است ، خلاصه درب حجره ها را زدم تا چند تکّه نانِ خشک بدست آوردم .
آن شب که 40 نان داشتم ، به گدائى افتادم .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
اوائل طلبگى ام به روستایى جهت تبلیغ اعزام شدم ، آنها مقیّد بودند مبلّغ باید خوب و خوش صدا مصیبت بخواند و چون من نمى توانستم ، عذر مرا خواستند و من نیز آنجا را ترک کردم .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
مى خواستم در قم براى طلبه ها کلاس بگذارم ، کسى نبود تبلیغ کند و خودم هم معتقد بودم که این کلاس براى آنها مفید است . لذا مطلبى را روى کاغذ نوشتم و چند کپى از آن گرفته و آمدم درب فیضیه به دیوار بچسبانم . آقایى که من شاگرد او محسوب مى شدم دلش براى من سوخت ، با اصرار اطلاعیه را از من گرفت که بچسباند، طلبه ها دیدند آمدند همه را گرفتند و چسباندند. و بحمداللّه کلاس برگزار گردید.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
رسم است که طلاب علوم دینى و حوزه علمیه ، براى عمّامه گذارى جشن مى گیرند. مقدارى سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاریم بود، رفتم خدمت آیة اللّه العظمى گلپایگانى قدّس سرّه عرض کردم اجازه بدهید از این سهم امام براى جشن عمّامه گذارى استفاده کنم ؟ ایشان فرمودند: ما که براى عمّامه گذارى جشن نگرفتیم ، مُلاّ نشدیم ؟!
جمعه بیست و پنجم 11 1387
خاطره اى دارم که با چند مقدّمه بیان مى کنم :
1- زمانى وضعیّت مردم سامرا خیلى بد، گرفتار ضعف و فقر بودند به صورتى که ضرب المثل شده بود که فلانى مثل فقراى سامرا است . آنها حمام نداشته و در رودخانه استحمام مى کردند و تقریبا صددرصد اهل سنّت بودند.
2- آیه اللّه بروجردى قدّس سرّه تصمیم گرفت حمام بزرگ و در کنار آن حسینه اى را براى شیعیان بسازند تا زیارت امام هادى علیه السلام نیز از مظلومیت بیرون بیاید.
3- به پیروى از آن سیاست براى رونق زیارت امام هادى علیه السلام ، آیة اللّه العظمى خوانسارى که در تهران بودند- به عدّه اى از طلبه ها پیغام داده و سفارش کردند که ماه رمضان آن سال روزها بخوابند و شبها در حرم امام هادى علیه السلام احیا بگیرند.
4- آیة اللّه العظمى شیرازى هم در راستاى این سیاست ، عدّه اى از نیروهاى حوزه را به سامرا فرستادند. به هر حال توفیقى بود که یک ماه رمضان من در آن مراسم بودم .
در آن زمان فقر شدیدى به یکى از طلاب فشار آورده وبه امام هادى علیه السلام پناه آورده بود و کنار صحن آن حضرت ایستاد و عرض کرد: من مهمان شما هستم و محتاج و...
مى گوید: کمى ایستادم یک وقت آیة اللّه العظمى شیرازى از حرم بیرون آمد در صورتى که برخلاف رویه همیشگى که عبا به سر کشیده به طرف درب صحن مى رفتند، به طرف من آمده و مقدارى پول به من داده و فرمودند: این کار به سفارش امام هادى علیه السلام است . شما دفعه اوّلتان است که گرفتار شده اید و به این درب پناه آورده اید، ولى من بارها اینجا به پناه آمده و نتیجه گرفته ام .
این داستان در ذهنم بود تا اینکه ازدواج کرده و با همسرم به مشهد مقدس ‍ رفتیم ، چند روزى گذشت ، پولم تمام شد. خواستم سجّاده نماز را بفروشم ، خانم مانع شد. خواستم تسبیحم را بفروشم ، به قیمت کمى مى خریدند. (مخفى نماند که من پول دو عدد نان بیشتر نمى خواستم .) به حرم امام رضا علیه السلام رفتم تا زیارتنامه بخوانم ، کسى به من مراجعه نکرد. ماءیوس شدم ، یک وقت به یاد داستان سامرا که قبلاً گذشت افتادم ، آمدم کنار صحن امام رضا علیه السلام عرض کردم :
یا امام رضا! من مهمان شما و محتاج ، به شما پناه آورده ام ، شما اهل کرامت و بخشش هستید؛
((
عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم ))
بعد از چند دقیقه یکى از سادات که از دوستانم بود از راه رسید و گفت : آقاى قرائتى ! شما کجا هستید، من نیم ساعت است که به دنبال شما مى گردم ؟ گفتم : براى چى ؟ گفت : روز آخر سفرم است و مقدارى پول زیاد آورده ام ، گفتم بیایم به شما قرض بدهم که ممکن است احتیاج پیدا کنید.
گفتم : فلانى ! همه اینها حرف است ، امام رضا علیه السلام شما را براى من فرستاده است .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
با اینکه منزل ما رفت و آمد مهمان زیاد بود، ولى حاجیه خانم گفت : شما آقاى مطهرى را دعوت کنید. علّت را پرسیدم ؟ گفت : چون تنها مهمانى که موقع رفتن به نزدیک درب آشپزخانه آمده و از من تشکّر کرد ایشان است ، بقیه مهمان ها از شما تشکّر مى کنند.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
روزهاى اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمدم قم و خانه اى اجاره کردیم . یک اطاق 12 مترى داشتیم ، ولى یک فرش 6 مترى . پدرم آمد به منزل ما احوال پرسى ، گفتم : اگر ما یک فرش 12 مترى مى داشتیم و این اطاق فرش مى شد زندگى ما کامل مى شد. پدرم خندید! گفتم : چرا مى خندید؟ گفت : من 80 سال است مى دوم زندگى ام کامل نشده ، خوشا به حال تو که با یک فرش زندگى ات کامل مى شود.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
براى جشن دامادى ام اطرافیان گفتند: براى تزئین مجلس و آویزان کردن در مجلس جشن که آن زمان رسم محّلى بود، از تجّار فرش مقدارى فرش ‍ درخواست کنیم .
اوّل تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم ، امّا بعد به خود گفتم : چرا براى چند ساعت جشن ، سَرم را پیش این و آن خَم کنم ، مگر جشن بدون آویزان کردن قالى نمى شود؟ و خلاصه این کار را نکردم .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
مى خواستم ازدواج کنم ، ولى پدرم مى گفت : هر موقع درس خارج رفتى زن بگیر. دیدم به هیچ صورت قانع نمى شود، اثاثیه را از قم برداشتم و به کاشان نزد پدرم آمدم . او گفت : چرا آمدى ؟ گفتم : درس نمى خوانم ! شما حاضر نمى شوى من ازدواج کنم .
خلاصه هر چه به خیال خویش مرا نصیحت کرد اثر نگذاشت . بعضى از آقایان را دید که مرا براى درس خواندن نصیحت کنند، من هم بعضى دیگر را دیدم که او را براى موافقت به ازدواج من نصیحت کنند.
تا اینکه یک روز به پدرم گفتم : یا به من بگو ایمانت مثل یوسف است ، یا بگو گناه کنم یا بگو ازدواج کنم . سرانجام موفّق شدم .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
سالهاى اوّل طلبگى ام به خانه عالمى رفتم ، پرسید: چه مى خوانى ؟ گفتم : ادبیات عرب گفت : بگو ببینم اشترتنّ چه صیغه اى است ؟ یک کلمه قلمبه از ما پرسید که نفهمیدیم چیست ، بعد پرسید: اگر خواهرزن کسى پسر دائى خواهرش را شیر بدهد آیا به او محرم مى شود یا نه ؟! پیش خود گفتم : علم تنها کارساز نیست ، آدم باید فرهنگ داشته باشد. این استاد علم دارد، امّا فرهنگ نه .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
مدرسه اى در قم بدست مبارک آیت العظمى گلپایگانى افتتاح شده بود و من از اوّلین طلبه هایى بودم که براى ثبت نام مراجعه کردم . مرحوم آیت اللّه شهید بهشتى ممتحن بود، وقتى نوبت به من رسید من سریع خواندم . مرحوم بهشتى گفت : اى ناقلا! تند مى خوانى تا غلطهایت را نفهمم .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
سال اوّل طلبگى را پشت سر گذاشته بودم که خدمت یکى از مراجع رسیده عرض کردم : آقا من پنجاه تومان دارم مى خواهم بروم اصفهان . فرمودند: مى خواهى چه کنى ؟ گفتم : مى خواهم بروم سى وسه پل را بشمارم وببینم 33 پل است یا 32 تا، مى خواهم جاهاى دیدنى شهر را ببینم ، ولى پولم سهم امام است آیا شما اجازه مى دهید؟ ایشان فرمودند: چند ماه است درس مى خوانى ؟ گفتم : 9 ماه . فرمود: در این 9 ماه جایى نرفته اى گفتم : خیر فرمود: اجازه مى دهم برو به سلامت .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
سال هاى اوّل طلبگى ام در قم ، خواستم در مدرسه علمیه آیة اللّه گلپایگانى قدّس ‍ سرّه حجره بگیرم ودرس بخوانم . گفتند: به کسانى که لباس روحانیت نپوشیده اند حجره نمى دهند. خودم خدمت معظم له رسیدم ، ایشان نیز فرمود: شما که لباس ندارید معلوم است کم درس خوانده اید. به ایشان عرض کردم گرچه به من حجره ندهید، ولى اجازه بدهید یک مثال بزنم ! اجازه فرمودند:
عرض کردم : مى گویند فردى در کاشان به حمام رفت ، وقتى لباسهایش را بیرون آورد همه به او گفتند: اَه ، اَه ، چه آدم کثیفى ! وقتى این برخورد را دید دوباره لباسهایش را پوشید خواست از حمام بیرون برود، مردم گفتند: کجا مى روى ؟ گفت : مى روم حمّام تا بیایم حمّام ! (چون اگر کسى تمیز باشد که حمّام نمى آید) حال حکایت شماست که مى گوئید برو درس بخوان بعد بیا اینجا درس بخوان ، روحانى شو بعد بیا اینجا روحانى شو. وقتى این مثال را زدم معظم له قدّس سرّه خیلى خندید و فرمود: به شما حجره مى دهیم ، شما اینجا بمانید.

جمعه بیست و پنجم 11 1387
چهارده ساله بودم که طلبه شده و عازم شدم . پدرم آمد پاى ماشین و به من گفت : محسن ((اُستُر ذَهبَک و ذِهابک و مَذهبک )) یعنى پول و رفت و آمد و مذهبت را مخفى نگهدار. گفتم : مذهب را براى چه ؟ امروز که زمان تقیّه نیست ! گفت : منظورم این است که هیچ وقت براى نماز مقیّد به یک مسجد نشو، چون که اگر روزگارى به دلیلى خواستى آن مسجد را ترک کنى مى گویند: خط ها دوتا شده ، یا آقا مسئله اى پیدا کرده و یا این طلبه ... و اگر وارد مسجد دیگرى شوى مى گویند: جاسوس است .
فرزندم ! مثل امّت باش و به همه مساجد برو و مقیّد به جا و مکان و لباس و شخص خاصّى مباش .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
یادم نمى رود روزهایى که مدرسه مى رفتم ، وقتى مدرسه تعطیل مى شد بچه ها با سیخى ، میخى ، چوبى دیوارهاى مردم را خط مى کشیدند. فکر کردم که این اثر کار معلّم است . وقتى معلّم مشق شاگرد را خط مى کشد، آنهم طورى که گاهى ورقه پاره مى شود، بچه هم خارج از مدرسه به دیوار مردم خط مى کشد.
اما اگر معلّم در مقابل زحمت دانش آموز احسنت مى گفت و او را تشویق مى کرد، او نیز چنین نمى کرد.

جمعه بیست و پنجم 11 1387
کنار خانه قدیمى ما باغى بود، به پدرم گفتم : این همه درخت ، یکى میوه نمى دهد! گفت : این همه انسان در این خانه زندگى مى کند، یکى نماز شب نمى خواند.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
روزى به پدرم گفتم : مى خواهى من چه کاره بشوم ؟ گفت : خوب درس بخوان ، دوست دارم مرجع تقلید و عالم ربّانى مثل آیت الله بروجردى بشوى .(1) گفتم : شما ثواب پدر آقاى بروجردى را بردى . چون به این نیّت مرا به قم فرستادى .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
بچه بودم با دوستانم مى رفتیم به روستاهاى اطراف کاشان میوه هاى درختان را مى خوردیم و وقتى صاحبش مى آمد فرار مى کردیم ، فکر مى کردم چون به سن تکلیف نرسیده ام مسئولیّتى ندارم . سالها گذشت تا اینکه در حوزه آموختم که تعرّض به مال مردم ضمانت دارد، گرچه در زمان کودکى باشد.
با لباس روحانیّت به همان روستا رفتم و صاحب باغ را پیدا کردم و داستان را برایش تعریف کرده و حلالیت طلبیدم . صاحب باغ از این حرکت خیلى خوشحال شد و علاوه بر حلال کردن ، ما را به خانه اش مهمان کرد.

جمعه بیست و پنجم 11 1387
بعضى از روزها به حضور در نماز جماعت در اوّل وقت موفّق نمى شدم ، تصمیم گرفتم هرروز که از نماز اوّل وقت غافل شدم مبلغى را به عنوان جریمه بپردازم . پس از مدّتى حضورم مرتّب شده بود به خود گفتم : تو براى جریمه ناراحتى یا براى از دست رفتن پاداش نماز جماعت ؟!
جمعه بیست و پنجم 11 1387
مرحوم پدرم اصرار زیادى داشت که من محصل حوزه علیمه و روحانى شوم و من مخالف بودم و به دبیرستان رفتم .
روزى گزارش چند نفر از همکلاسى هایم را به مدیر دادم که اینها در مسیر راه اذیت مى کنند، مدیر هم آنها را تنبیه کرد. آنها هم در تلافى با هم همفکر شدند و کتک مفصّلى را در مسیر برگشت به من زدند که سر و صورتم سیاه شد و بى حال روى زمین افتادم و به سختى خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چى شده ؟ گفتم : هیچى ، مى خواهم بروم حوزه علیمه وطلبه شوم .
راستى چه خوب شد آن کتک را خوردم !
جمعه بیست و پنجم 11 1387
یادم نمى رود در کودکى وقتى معلّم سرکلاس مى آمد، مشق ها را چنان خط مى زد که گاهى کاغذ پاره مى شد و ما همین طور مات و مبهوت نگاه مى کردیم که آقا! ما تا نصف شب مشق نوشتیه ام و شما اصلاً نگاه نکردى که من چه نوشته ام ؟ آن قدر معلّم ما بداخلاق بود که اگر یک روز لبخند مى زد تعجّب مى کردیم .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
هفت ساله بودم که به یکى از مساجد کاشان رفتم ، در صف اوّل نمازجماعت ایستاده بودم که پیرمردى مرا گرفت و مثل گربه به عقب پرتاب کرد و گفت : بچه صف اوّل نمى ایستد! و این در حالى بود که با بى احترامى هم جایى را غصب کرد و هم ذهن کودکى را نسبت به نماز و مسجد منکدر کرد.
پس از گذشت سالها هنوز آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
پدرم شالى دور سرش مى پیچید. مى گفت : روزى در بازار کاشان زنى مسئله اى شرعى از من پرسید من گفتم : بلد نیستم . زن گفت : اگر بلد نیستى پس این شال را بردار و کنار بینداز. خیلى به من برخورد و تصمیم گرفتم یک دوره رساله عملیه را خوب بخوانم و چنین کردم بطورى که پس از چند سال مسئله گو شدم .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
خداوند به پدرم فرزندى عطا نکرده بود و سنّ او از چهل سال مى گذشت که همسر دوّمى انتخاب کرد، بازهم بچه دار نشد. او به فرزندار شدن خود امیدوار بود و ماءیوس نبود تا اینکه خداوند سفر حجى را قسمت او کرد. ایشان در طواف و نماز به سایرین کمک مى کرد و از آنان مى خواست در کنار کعبه براى فرزنددار شدنش دعا کنند و آنان در کنار کعبه دعا مى کردند. مرحوم پدرم مى گفت : من همانجا از خداوند خواستم نسل من مبلّغ دین باشد. به هر حال از سفر حج که برگشت ، خداوند دوازده فرزند به او داد؛ یک فرزند از همسر اوّل و یازده فرزند از مادرم که همسر دوّم او بود.
با لطف الهى در سن چهارده سالگى به حوزه علمیه رفتم ، یک سال در کاشان ، هفده سال در قم ، یک سال در نجف و یک سال نیز در حوزه مشهد بودم و پس ‍ از پیروزى انقلاب در سال 57 مقیم تهران شدم .
توفیقاتم را از خداوند مى دانم که پس از اشک پدرم در کنار کعبه و دعاى مردم نصیب من فرموده است ، همان گونه که نشر سخنانم از صدا وسیما را مرهون رهبرى امام خمینى قدّس سرّه و خون شهدا و تلاش و پیگیرى علامه بزرگوار شهید مطهرى مى دانم و تمام نواقص و ضعف ها را از خود دانسته و از خداوند طلب مغفرت نموده و از مردم عزیز معذرت مى خواهم .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
با لطف و اراده خداوند متعال ، در سال 1357 انقلاب اسلامى مردم ایران به رهبرى امام خمینى قدّس سرّه پیروز شد. در همان روزها آیة اللّه شهید مطهرى با تلاش و پیگیرى ، مرا به رادیو تلویزیون فرستادند و بحمداللّه تا این تاریخ ، حدود بیست و دو سال است که بدون وقفه و در هر هفته با مردم عزیز گفتگو داشته ام و حدود دو هزار برنامه از من ضبط شده است .
در این دوران ، قدیمى ترین دوستى که مرا یارى کرد، دانشمند عزیز جناب حجة الاسلام والمسلمین حاج سید جواد بهشتى بود که در اکثر برنامه ها مشاور وهمکارم بود.
ایشان در تابستان 77 چند صد نوار مرا در اختیار آقاى حسین رعیت پور وآقازاده خودشان آقاى مصطفى بهشتى و
دو نفر از صبیّه هاى بنده (زهرا و زینب قرائتى ) قرار داد تا خاطرات ، طنزها و تمثیلاتى را که در لابلاى برنامه ها، از خودم یا دیگران بوده ، استخراج نمایند.
این عزیزان کار خود را انجام دادند و جناب آقاى بهشتى نوشته ها را بازنویسى و پس از تلفیق با برخى خاطراتى که حجة الاسلام والمسلمین محمّد موحدى نژاد جمع آورى نموده بودند، جهت چاپ در اختیار ((
مرکز فرهنگى درسهایى از قرآن ))
قرار دادند.
این خاطرات ، کوتاه ، شیرین و آموزنده است ، ولى امیدوارم جرقه هایى که در این خاطرات است ، کلید یک جریان فکرى و تربیتى قرار گیرد.
والسلام
محسن قرائتى

جمعه بیست و پنجم 11 1387
X