دسته
لينك هاي دسترسي سريع
مطالب من در ثبت مطالب روزانه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1166249
تعداد نوشته ها : 1368
تعداد نظرات : 348
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
یکروز در منزل دیدم خانم دستگیره هاى زیادى دوخته که با آن ظرف هاى داغ غذا را بر مى دارند که دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس براى جایزه آوردم . وقتى خواستم جایزه بدهم به طرف گفتم : یکى از این سه مورد جایزه را انتخاب کن : 1- یک دوره تفسیر المیزان که 20 جلد است و چندین هزار تومان قیمت دارد.
2- مقدارى پول .
3- چیزى که به آتش و گرماى دنیا نسوزى .
گفت : مورد سوّم . من هم دستگیره ها را بیرون آورده به او دادم . همه خندیدند.

جمعه بیست و پنجم 11 1387
استادى داشتم که مدّتى خدمت او درس مى خواندم ، یک روز به هنگام درس ، درب اطاق باز شد. استاد بلند شد درب را بست وبرگشت و درس را ادامه داد.
گفتیم : آقا مى گفتى ما مى بستیم ، فرمود: خوب نیست استاد به شاگردش دستور بدهد!
خدا مى داند هر چه نزدش خواندم فراموش کرده ام ، امّا این برخورد همچنان در ذهنم باقى مانده است .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
به عیادت یکى از مراجع رفتم ، ایشان بلند شده عمامه اش را به سرگذاشت و نشست ، علّت را پرسیدم . فرمود: به احترام شما. من تقاضا کردم راحت باشد و استراحت کند، ایشان قبول کرده و فرمود: حال که اجازه مى دهى من هم برمى دارم .
من تمام درسهایى که در محضرش خوانده بودم فراموش کردم ، ولى این خاطره براى من مانده که به احترام من بلند شد و عمامه اش را به سر گذاشت .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
در بعضى شب هاى جمعه که در نجف بودم توفیقى بود که به کربلا مى رفتم واز آنجا که دعا زیر گنبد امام حسین علیه السلام مستجاب است ، از استادم پرسیدم : چه دعا و درخواستى از خدا در آنجا داشته باشم ؟
ایشان فرمودند: دعا کن هر چه مفید نیست ، علاقه اش از دل تو بیرون رود. بسیارند کسانى که علاقمند به مطالعه یا کارى هستند که علم یا کار بى فایده است .
در دعا نیز مى خوانیم :
((
اعوذ بک مِن عِلم لاینفع )) خداوندا! از علم بدون منفعت به تو پناه مى برم .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
وقتى دوره سطح را در حوزه تمام کردم ، متحیّر مانده بودم که چه برنامه اى براى خودم داشته باشم . دوستانم به درس خارج فقه رفتند، امّا من سرگردان بودم . بالاخره تصمیم گرفتم جوان هاى محل را به خانه ام دعوت کنم وبراى آنان اصول دین بگویم . تخته سیاهى تهیه کردم ومقدارى هم میوه وشیرینى خریدم وشروع به دعوت کردم .
بعد دیدم کار خوبى است ولى یک دست صدا ندارد، طلبه ها مشغول درس ‍ هستند و جوانها رها و مفاسد بسیار، در فکر بودم که آیا کار من درست است یا کار دوستان ، من درس را رها کرده ام به سراغ جوانها رفته ام و آنها جوانها را رها کرده به سراغ درس رفته اند. تا اینکه یکى از فضلاى محترم روزى به من گفت : در خواب دیدم که به من گفتند: لباست را بپوش تا خدمت امام زمان علیه السلام برسى . به محضر آقا رسیدم ، امّا زبانم گرفت ، به شدّت ناراحت شدم تا اینکه زبانم باز شد. از آقا سؤ ال کردم : الا ن وظیفه چیست ؟ فرمودند: وظیفه شما این است که هر کدام تعدادى از جوانها را جمع کنید و به آنها دین بیاموزید.
امیدوار شدم و به کارم ادامه دادم .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
یک سال براى زیارت به مشهد مقدّس رفتم . در حرم با حضرت رضا علیه السلام قرار گذاشتم که یک سال مجّانى براى جوانها واقشار مختلف کلاس ‍ برگزار کرده و در عوض امام رضا علیه السلام نیز از خدا بخواهد من در کارم اخلاص داشته باشم .
مشغول تدریس شدم ، سال داشت سپرى مى شد که روزى همراه با جمعیّت حاضر در کلاس از کلاس بیرون مى آمدم ، طلبه اى همین طور که جلو من راه مى رفت نگاهى به عقب کرد، مرا دید و به راه خود ادامه داد! من پیش خود گفتم : یا نگاه نکن یا اینکه من استاد تو هستم ، تعارف کن که بفرمایید جلو! (اللّه اکبر)
به یاد قراردادم با امام رضا علیه السلام افتادم ، فهمیدم اخلاص ندارم ، خیلى ناراحت شدم . با خود گفتم : قرآن مى فرماید:
((
لا نرید منکم جزاءً و لا شکوراً))(3) آنان نه مزد مى خواهند و نه انتظار تشکر. من کار مجّانى انجام دادم ، ولى توقّع داشتم از من احترام کنند!
خدمت آیة اللّه میرزا جواد آقا تهرانى داستانم را تا به آخر تعریف کرده و از ایشان چاره جوئى کردم . یک وقت دیدم این پیرمرد بزرگوار شروع کرد به بلند، بلند گریه کردن ، نگران شدم که باعث اذیّت ایشان نیز شدم ، لذا عذرخواهى کرده و علّت را پرسیدم ایشان فرمود: برو در حرم خدمت امام رضا علیه السلام و از حضرت تشکّر کن که الا ن فهمیدى که مشرک هستى واخلاص ندارى ، من مى ترسم در آخر عمر با ریش سفید در سنّ نود سالگى مشرک بوده و خود متوجّه نباشم .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
سال هاى قبل از انقلاب که تازه براى جوانان کلاس شروع کرده و در کاشان جلسه داشتم ، به قصد زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفتم ، در حرم به امام عرض کردم : چه خوب بود من این چند روزى که اینجا هستم جلسه و کلاسى مى داشتم و لذا گفتم : من یک زیارت جامعه و امین اللّه مى خوانم اگر موفّق شدم که چه بهتر والاّ برمى گردم کاشان و جلساتم را در آنجا ادامه مى دهم .
در همین حال یکى از روحانیون آشنا پیش من آمد و گفت : آقاى قرائتى ! دبیران تعلیمات دینى جلسه اى تشکیل داده اند بیا ما نیز شرکت کنیم . با هم رفتیم ، دیدم جلسه اى است با عظمت که افرادى مثل آیة اللّه خامنه اى ، شهیدان مطهرى و باهنر و بهشتى نیز تشریف داشتند. من اصرار کردم تا اجازه دهند پنج دقیقه اى صحبت کنم ، اجازه دادند و آقاى دکتر صادقى وقتش را به من واگذار کرد. من نیز مطالب انتخابى همراه با مثال را بیان کردم . خیلى پسندیدند (مخفى نماند در موقع سخنرانى من ، آنقدر شهید مطهرى خندید که نزدیک بود صندلى اش بیافتد!) مرحوم شهید بهشتى فرمود: من خیلى وقت بود که فکر مى کردم آیا مى شود دین را همراه با مَثل و خنده به مردم منتقل کرد که امروز دیدم .
در پایان جلسه رهبر معظم انقلاب که در آن زمان امامت یکى از مساجد مهم مشهد را به عهده داشتند، مرا به منزل دعوت کردند. و پس از پذیرائى ، اطاقى به من دادند و بعد مرا به مسجد خودشان بردند که البتّه مسجد ایشان زنده ، پر طراوت و خیلى هم جوان داشت ، فرمود: آقاى قرائتى ! شما هر چند وقت که مشهد هستید در اینجا بمانید و براى مردم و جوانان کلاس داشته باشید.
کلاسهاى آن زمان ما در مشهد سبب آشنایى ما با شهید مطهرى نیز شد که بعد از انقلاب ایشان نزد امام خمینى قدّس سرّه از کلاسهاى ما تعریف کرده و پیشنهاد کردند من به تلویزیون بروم . حضرت امام به وسیله ایشان مرا به صدا و سیما معرّفى و من کارم را از اوّل انقلاب در آنجا شروع کردم .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
افتخارى داشتم در قم چند ماه میزبان شهید علامه مطهرى بودم و زمانى که مى خواستند از قم به تهران برگردند من نیز همراه ایشان مى آمدم تا در مسیر راه از نظر علمى از ایشان استفاده کنم . یک روز ایشان فرمود: بعضى ها عقیده دارند امام زمان علیه السلام آمده و کارها را درست مى کند، این حرف درستى نیست .
آرى ، آنها که شب به انتظار طلوع خورشید مى نشینند معنایش این نیست که در تاریکى بنشینند و به فکر روشنایى نباشند و اگر زمستان است و تابستان در پیش ، به این معنا نیست که در سرما بسر برده و به فکر گرم کردن خود نباشیم .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
در زمان مرجعیّت آیة اللّه العظمى بروجردى قدّس سرّه مردم محّله اى در رابطه با خراب کردن حمام عمومى از ایشان استفتائى داشتند. وساطت این کار به اینجانب واگذار شد، به منزل ایشان مراجعه کردم ، گفتند: تشریف ندارند.
گفتم : بعد از ایشان چه کسى جواب مسائل و مراجعات را مى دهند؟ گفتند: حاج آقا روح اللّه (امام خمینى ). با پرس وجو منزل ایشان را پیدا کردم و در خدمتشان طرح موضوع و مسئله کردم . ایشان فرمود: تا آیة اللّه العظمى بروجردى باشد، من جواب نمى دهم ! (و این نشانه ادب نسبت به بزرگترها و اساتید است )

جمعه بیست و پنجم 11 1387
در یکى از سخنرانى هایم در خارج از کشور، فرازى از دعاى ابوحمزه را تحت عنوان ((عوامل سقوط جامعه )) توضیح مى دادم . بعد از جلسه دکترى آمد و خیلى تعریف کرده و گفت : من خیلى لذّت بردم وخوشحال هستم . دلیلش را پرسیدم ؟ گفت : براى من بسیار تعجّب آور و شگفت انگیز است که امام سجاد علیه السلام در یک سطر و جمله دعا، عوامل سقوط جامعه را بر شمرده است ، آنجا که مى فرماید: ((الّلهم انّى اعوذبک من الکسل و الفشل و الهّم و الجبن و...))
جمعه بیست و پنجم 11 1387
انتخاباتى در پیش بود واز من براى مصاحبه مستقیم تلویزیونى دعوت کردند. فکر کردم چى بگویم ، دیدم روز راءى گیرى مصادف با 13 رجب روز تولّد امیرالمؤ منین علیه السلام است . لذا خطاب به مردم گفتم :
خداوند از صندوق کعبه على علیه السلام را بیرون آورد، شما از صندوق انتخابات در حکومت اسلامى و الهى چه کسى را بیرون خواهى آورد و او چقدر به على علیه السلام و اخلاق و افکارش شباهت دارد. بعد این شعر را خواندم :
این خانه را باید خدا در اصل معمارى کند
آدم بنایش بر نهد جبرئیل هم یارى کند
آید خلیل اللّه در او یک چند حجارى کند
او را اولوالعزمى دگر منقوش و گچکارى کند
اینسان خدا از خانه اش چندى نگهدارى کند
تا ساعتى از دوستى یک میهماندارى کند
یادم هست خیلى گُل کرد وتلفن زیادى زدند و تشکّر کردند.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
اوائل که کاشان بودم ، ماه مبارک رمضان بعد از افطار سخنرانى داشتم . یک شب خیلى گرم صحبت بودم و جلسه داغ داغ بود و کمى طول کشیده بود، یک نفر بلند شد و گفت : آقاى قرائتى ! مثل اینکه امروز بعد از ظهر خوب استراحت کرده اى و افطار هم دعوت داشته اى و خوب خورده اى ، من امروز سَرِ کار بوده ام و خیلى خسته ام و افطارى هم آش تُرش خورده ام ، بس است ، چقدر صحبت مى کنى !
جمعه بیست و پنجم 11 1387
در حال طواف به دور خانه خدا، روى دیوار حجر اسماعیل قرآنى بود برداشتم و باز کردم ، آیات مربوط به ساختن خانه خدا و.... آمد. ((و اذ یرفع ابراهیم القواعد....))(5)
در حال طواف این آیات را تلاوت کرده و لذّت بردم . بعد از طواف آمدم براى نماز طواف پشت مقام ابراهیم ، بعد از نماز دوباره قرآن را باز کردم این آیات آمد که ((و ارزق اهله من الثمرات ...))(6)
در این هنگام یکى از دوستان کنار من نشست و یک موز و چند بادام به من داد، فکر کردم این قسمت از آیه ((وارزق اهله ...)) نیز تعبیر شد.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
در مسجدالحرام به آقاى دکتر شریعتمدارى که دو مدرک دکتراى تربیت دارد گفتم : اگر فرد بخیلى را به دست شما بدهند و بگویند با او صحبت کنید و از روشهاى تربیتى استفاده کرده و او را سخى و بخشنده کنید، چکار مى کنید؟
ایشان فکرى کرد و گفت : شما چه مى گوئید؟ گفتم : خداوند در قرآن براى چنین افرادى از 10 اهرم براى سخاوتمند کردن آنها استفاده نموده است :
1- اى انسان تو بزرگى .
((
خلیفة اللّه ، احسن تقویم ، کرّمنا، فضّلنا، سجد الملائکة ))
2- دنیا چیزى نیست . ((متاع الدنیا قلیل ))(7)
3- وابستگى به دنیا سرزنش دارد. ((اثاقلتم الى الارض ارضیتم بالحیوة الدنیا))(8)
4- اگر بدهى چند برابر مى دهیم . ((عشر امثالها- بغیر حساب ....))
5- تشویق آنهایى که ایثار مى کنند. ((و یؤ ثرون على انفسهم و لو کان بهم خصاصة ))(9)
6- اگر ندهید آن را مى گیریم یا مى سوزانیم . ((فاصبحت کالصّریم ))(10)
7- دنیا موجب عذاب مى شود. ((فتُکوى بها جباههم وجنوبهم وظهورهم هذا ماکنزتم ))(11)
8 او فامیل توست . ((ذا مقربه ))(12)
9- انسانى گرفتار است . (انسانیّت شما کجا است ) ((ذا متربه ))(13)
10- گول دنیا و زرق و برق آن را نخورید. ((لاتغرّنکم الحیوة الدنیا))(14)
جمعه بیست و پنجم 11 1387
در مسجد الحرام نشسته بودم و با یک نفر گرم صحبت بودم . شخصى دست مرا بوسیده و رفته بود و من متوجّه او نشده بودم . یک نفر آمد و گفت : آقاى قرائتى ! من تعجّب مى کنم از کبر وخودپسندى شما! گفتم : چرا؟ گفت : یک نفر دست شما را بوسید، ولى شما اعتنایى نکردید و دستتان را پس نگرفتید! گفتم : آقا من گرم صحبت بودم و متوجه نشدم . امّا او نمى خواست باور کند و رفت .
من حواس خود را جمع کردم ، بعد از لحظاتى فرد دیگرى خواست دستم را ببوسد، گفتم : نه آقا! قابل نیستم و دستم را پس گرفتم . لحظه اى بعد فردى آمد و گفت : آقاى قرائتى ! شما تکبّر دارید! گفتم : چرا؟ گفت : پیرمردى آمد دست شما را ببوسد، ولى شما نگذاشتید و او خجالت کشید!!

جمعه بیست و پنجم 11 1387
یادداشت هایى که نزدیک دوسال زحمت کشیده بودم و به خیال خود پخته و پُر بار بود، خدمت مرحوم شهید بهشتى براى مطالعه دادم . بعد از چندى که رفتم بگیرم فرمود: ((من دستم از اسلام پُر نیست )) (چنین برداشت کردم که مى گوید: من که سالها زحمت کشیده ام ، خیلى از اسلام درک نکرده ام ، شما به این نوشته ها مغرور نشوید). به سخنان امام قدّس سرّه که گوش کردم ، دیدم مى فرماید: خدایا! نسیمى از اسلام به مغز و روح و زندگى ما برسان . گفتم : اوه ، ما فکر مى کردیم خیلى از اسلام چیزى فهمیده و درک کرده ایم ، اینها چه مى گویند!
آرى ، کسى که بانک مرکزى را دید، خورده پولهاى خود را به حساب نمى آورد.

جمعه بیست و پنجم 11 1387
یکروز به علّت سخنرانى زیاد در جلسه آخر ضعف مرا گرفت . 5 دقیقه صحبت کردم امّا ادامه آن مشکل شد، به حاضرین در جلسه گفتم : حال ندارم ، ختم جلسه را اعلام کنید. آما آنان بر ادامه جلسه اصرار داشتند، گفتم : از گرسنگى ضعف گرفته ام . آنان مقدارى نان و پنیر و سبزى آوردند و در بالاى منبر به من دادند. مقدارى خوردم و بعد صحبت را ادامه دادم .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
در سفرى به سوریه به علّت سخنرانى و مجالس زیاد، کمتر موفّق شدم به زیارت و حرم حضرت زینب علیها السلام بروم و از این مسئله ناراحت بودم . همچنین با خبر شده بودم که گاهى سیّد نابینایى در حرم روضه مى خواند و خیلى خوب عزادارى مى کند. رمزش این است که زیاد خطاب به حضرت زینب علیها السلام مى گوید ((عمّه جان ! عمّه جان )).
ساعت آخر سفرم به حرم رفتم ، پاى ضریح نشستم و تصمیم گرفتم تنهایى براى خودم روضه بخوانم ، یک وقت در همین حال دیدم فردى کنار من نشست و شروع کرد به روضه خواندن و من از اینکه او خوب روضه مى خواند و مرتّب مى گفت
((
عمّه جان )) فهمیدم همان سیّد روضه خوان است . ساعت آخر مسافرت توسّل خوبى پیدا کردم .
و این کرامت حضرت زینب علیها السلام بود.

جمعه بیست و پنجم 11 1387
درسوریه به قصد زیارت حُجربن عَدى یکى از یاران خاص حضرت على علیه السلام حرکت کردیم ، در بین راه دخترم سؤ ال کرد که حجربن عدى کیست ؟ مقدارى که مى دانستم گفتم ، از آن جمله این که موقعى که امام حسن علیه السلام خواست صلحنامه را قبول کند یکى از شرطها و مادّه هاى آن این بود که معاویه حُجر را آزاد کرده و او را اعدام نکند.
وقتى وارد زیارتگاهِ حُجر شدیم ، یک قفسه کتاب در آنجا بود و در آن کتابى ده جلدى به نام ((واعْلموا اَنّى فاطمه )) به طور اتفاق یکى از جلدهاى آن را برداشته و باز کردم ، در کمال تعّجب فصل و صفحه اى آمد که در آن حالاتى از حجر نوشته شده بود از جمله اینکه حجر گفته بود: ((اقطعوا راءسى فواللّه لا اَتبّرءُ من على ابن ابى اطالب )) اگر گردنم را نیز بزنید، به خدا قسم دست از علىّ علیه السلام بر نخواهم داشت .
این را کرامتى از آن بزرگوار دانستم . عَدى
جمعه بیست و پنجم 11 1387
قرار بود در نماز جمعه شیراز صحبت کنم . امام جمعه فرمود: امروز کارگران نمونه مى آیند، شما آنان را تشویق کنید. عرض کردم شما باید...، ایشان اصرار کرد، پذیرفتم . در پایان سخنرانى گفتم : من سالها این حدیث را براى مردم خوانده ام که پیامبر صلّلى اللّه علیه و آله دست کارگر را مى بوسید، لذا کارگران نمونه را دعوت کردم به جایگاه و دست آنها را بوسیدم ، بعد مردم گفتند: این دست بوسى شما که به روایت عمل کردى ، اثرش بیشتر از سخنرانى بود
جمعه بیست و پنجم 11 1387
جبهه جنوب رفتم بودم ، برادرانى را در حال توپ بازى دیدم ، خواستند بازى آنان را براى سخنرانى من تعطیل کنند، گفتم : نه و اجازه ندادم ، آنگاه خودم هم لباس را کنده و همراه آنان بازى کردم .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
شخصى به من گفت : وجود افراد بیسواد به سلامت انتخابات خیلى ضربه مى زند، باید آن را حلّ کرد.
گفتم : قرآن راه حل داده است . گفت : چطور؟ گفتم : آنجا که مى فرماید:
((
وَلْیَکتب بینکم کاتب بالعدل ))(15) باید شخص امینى براى آنان بنویسد.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
در اردبیل جلسه تفسیر براى جوانان برگزار نمودم ، عدّه اى از جوانها آمدند گفتند: حاج آقا! تفسیر براى پیرمردهاست ، براى ما مطالب روز را بگوئید. من فهمیدم که آنهایى که قبلاً تفسیر گفته اند، بدون رعایت حال مستمعین بوده والاّ قرآن معجزه و ((بیان للناس )) است و باید جورى باشد که هر کس به حدّ ظرفیت و کشش خود بتواند استفاده کند، حتّى بچه ها هم مى توانند تفسیر داشته باشند. زیرا پیامبر اکرم صلّلى اللّه علیه و آله با همین داستان هاى قرآن ، سلمان و ابوذر تربیت کرد.
همانجا براى جوان ها تفسیر سوره یوسف را شروع کردم ، به این شکل که :
یوسفى بود؛ جوانها! شما همه یوسفید.
او را بردند؛ شماها را مى برند.
به اسم بازى بردند؛ شماها را نیز به اسم بازى مى برند.

جمعه بیست و پنجم 11 1387
براى سخنرانى در شهرى 20 شب دعوت شده بودم ، بعد از 5 شب فهمیدم براى رقابت و خط بازى از جلسه سوء استفاده مى شود.
از آنان خداحافظى کردم . گفتند: شما قول داده اید! گفتم : من مروّج اسلام هستم ، نه وسیله هوسهاى این و آن .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
وارد حرم امام رضا علیه السلام شدم ، جوانى را دیدم که زنجیر طلا به گردن کرده بود. متذکّر حرمت آن شدم ، او در جواب گفت : مى دانم و ساکت به کار خود مشغول شد.
من ابتدا ناراحت شدم 7 زیرا شنید و اقرار کرد و با بى اعتنایى مشغول زیارت شد، بعد به فکر فرو رفتم که الا ن اگر امام رضا علیه السلام نیز از بعضى خلافکارى هاى من بپرسد، نمى توانم انکار کنم و باید اقرار کنم ! با خود گفتم : پس من در مقابل امام رضا علیه السلام و آن جوان در مقابل من ، اگر من بدتر نباشم بهتر نیستم !
بعد از چند لحظه همان جوان کنار من نشست و گفت : حاج آقا! به چه دلیل طلا براى مرد حرام است ؟ من دلیل آوردم و او قبول کرد، بعد پیش خود فکر کردم که روح من در مقابل امام رضا علیه السلام تسلیم شد، خداوند هم روح این جوان را در مقابل من تسلیم کرد.

جمعه بیست و پنجم 11 1387
در حرم مطهر رسول گرامى اسلام صلّلى اللّه علیه و آله مشغول زیارت و دعابودم ، در همین زمان یکى از سادات علما را دیدم ، به ایشان گفتم : شما از نسل پیامبر وسیّد هستید، من حاجتى دارم شما وساطت کرده آمین بگوئید تا دعاى من مستجاب شود. گفت : خواسته ات چیست ؟ برایشان گفتم : تعجّب کرد! گفت : خواسته بزرگى است .
در حقیقت خواست بگوید: شما کجا و این خواسته و دعا کجا؟ خداوند به ذهنم آورد که در جواب ایشان بگویم : اگر خداوند قادر متعال اراده کند
((
اشرف المخلوق )) خود یعنى وجود مبارک پیامبر صلّلى اللّه علیه و آله را در غار، با ((اوهن البیوت )) تار عنکبوت حفظ مى کند، پس اگر خداوند اراده کند این خواسته و آرزوى بزرگ من هم چیزى نیست .
جمعه بیست و پنجم 11 1387
در مشهد مقدس به مرحوم علامه محمد تقى جعفرى برخورد کردم . به ایشان گفتم : کجا تشریف مى برید، فرمود: به جلسه سخنرانى . عرض کردم که من نیز به جلسه سخنرانى مى روم ، ولى آیا مى دانى فرق من با شما چیست ؟ فرمود: چیست ؟ گفتم : شما مظهر آیه کریمه : ((سنلقى علیک قولاً ثقیلاً)) مى باشى و من مصداق آیه : ((هذا بیان للناس )). ایشان بسیار خندیدند.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
در پایان سفره مهمانى ، دوستان گفتند: دعاى سفره بخوان ! گفتم : بلد نیستم . تعجّب کردند! گفتم : تعجّب نکنید، شما کم سور مى دهید، اگر زیاد مهمانى کنید من دعا را حفظ مى شوم .
براى خواندن نماز میّت ، کتاب را برداشتم تا از روى آن بخوانم ! گفتند: چرا حفظ نیستى ؟ گفتم : شما کم مى میرید، اگر زیاد بمیرید من زیاد مى خوانم وحفظ مى شوم .

جمعه بیست و پنجم 11 1387
در جبهه شخصى به من رسید وگفت : حاج آقا! یه چیزى به من یادگارى بده ! فکرى کردم و گفتم : چیزى ندارم . گفت : عمامه ات را بده ! من نگاهى کردم و چیزى نگفتم . او عمّامه ام را برداشت و بُرد.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
در جلسه اى خواستم پاى تخته بنویسم ((باطوم ))، شک کردم که باطوم است یا ((باطون ))، (با نون و یا با میم ) از حضّار پرسیدم ، یکى از میان جمعیّت گفت : حاج آقا چند تا از آن را باید به شما بزنند تا بدانى !
جمعه بیست و پنجم 11 1387
به علامه طباطبائى قدّس سرّه گفتم : اوّل تحصیل و طلبگى ام وقتى عبادت مى کردم حال بهترى داشتم ، هر چه علمم زیادتر شده ، حال و توجّهم کمتر شده دلیلش چیست ؟
ایشان فرمود: دلیلش این است که اینها که خوانده اى علم حقیقى نبوده ، اگر علم حقیقى و واقعى بود، تواضع انسان زیادتر مى شد.
امیرالمومنین علیه السلام مى فرماید:
((
ثمرة العلم العبودیة )) علم واقعى آن است که هر چه زیادتر مى شود، خشوع و عبادت انسان زیادتر شود.
جمعه بیست و پنجم 11 1387
X